شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

سفر طوس

روزگاری است شیخ آرام ندارد، نه درس مدرسه سیرابش می کند، نه گوشه محراب؛ نیرویی نامرئی او را به سوی خود می کشد، میل به سفر دارد، رفتن و رسیدن به او، وصل معشوق و دیدار یار! هر چه هست او دیگر از ماندن به تنگ آمده، او دیگر ماندنی نیست. جذبه معشوق بی قرارش ساخته، شعر هم دیگر آرامش نمی سازد. گاه گاهی ابیاتی زمزمه می کند، اما تسکین درد نهانش شعر تنها نیست. جاذبه های زمینی نیز فراموشش شده، او هوایی دیدار است.
ساعتی است که شیخ منشار و شیخ بهائی به گفتگو نشسته اند. دختر منشار نیز به رسم میزبانی گوش به بحث اینان دارد.
شیخ منشار می گوید: در این صورت، عزم جزم دارید تا سفر را علاج پریشانی و بیقراری دل قرار دهید؟
شیخ بهائی در پاسخ استاد و مراد خویش می گوید: اگر پریشانی بر هم نهاده شد، جمعی را به آتش خود می گذارد، تا شعله سرکش نیست، فکر درمانی باید که سفر، امید درمان است.
شیخ منشار زیر لب می گوید: سفر گر چه امید درمان است، اما عارضه حاصل از آن، کم از علت نیست، سفر را عارضه ای است با نام فراق.
پدر از زبان جمع می گوید. پدر حسب الحال مشتاقی می سراید. فراق را چه چاره کنیم؟
بار فراق دوستان بسکه نشسته بر دلم - می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم
ای که مهار می کشی صبر کن و سبک مرو - کز طرفی تو می کشی وز طرفی سلاسلم
شیخ بهائی فراق را تجربه می کند. تا به حال به سفر می اندیشید، رفتن را باور داشت، اما اینک فراق فرا روی اوست، بار سنگین فراق، کشیدنی نیست. سلاسل نیز در پای دارد. اگر چه عزم راه دارد، اگر چه عقال از پای اشتران گسسته، اما زنجیر مهر و مهربانی به پای دارد.
اینک جدایی را تجربه می کند. در جدایی تعلق خاطر نمودار می شود. در زمان جدایی جذبه خوش ماندن سر می کشد. جناق سینه به تنگی می نشیند. در جدایی، مهر و مهربانی بارور می شود، دوستی موجودیت می یابد و مهر نشسته بر دل هویدا می شود و شیخ بهائی در التهاب درد فراق دوستان است.
خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی - دیوانگان سلسله ات را رها کنی
کار جنون ما به تماشا کشیده است - یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
در لحظه های جدای، مهر ورزی عشاق بر ملا می شود:
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع - تا تحمل کند آن گاه که محمل برود
و چه سنگ محک نیکویی است لحظه های وداع! و شیخ می رود در حالی که دل در گرو نهاده و بار غمی چو کوه، سر بار محمل است.
شیخ بهائی و مادرش با قافله شرق، رهسپار طوس می شود و طوس نیمه راه هرات است. این دو به قصد زیارت بارگاه مطهر ثامن الأئمه راهی طوس گردیده اند. اینان می روند در حالی که جمعی از یاران را در فراق گذارده اند.
کاروان به آرامی در دشت و بیابان به پیش می رود و فاصله عاشق و معشوق را می کاهد. فاصله را کم می کند در حالی که فاصله ای نیز می آفریند. این است مرام روزگاران! وصل جانان به بهایی ارزان نصیب نمی شود. قدر وصال دوستان با فراق یارانی دگر جلوه می کند. شیخ در طول سفر ملتهب است. گاه با نوای جرس همنوا می شود و زمانی خلوت خاص شب را در صحرا تجربه می کند. شیخ با سفر و هجرت و صحرا انس دیرینه دارد. شیخ با شب، زندگی می کند. شبهای بی شمار قزوین را به یاد می آورد، شبهایی که میل خفتن نبود، شبهایی که همه قدر بود و کلام خدا. ستاره آسمانی نیز در شب جلوه می نماید، در شب زنده می شود و در شب حیات می یابد. ستاره با شب زندگی می کند و چشمان ستاره شمار شیخ در کار است. او می رود تا به وصال یار رسد. او می رود تا طوس عزیز را در چشم گیرد.
این بارگاه علی بن موسی الرضاست. این طوس، مفتخر است. این سرزمین، صاحب هشتمین حلقه سلسله امامت است. این انگشتری امانت نبوت محمدی است. این جلوگاه جلوه مهر محمد است.
دیگر شیخ سر از پای نمی شناسد. خود را به آستان مقدس می اندازد. آستانه را در آغوش می گیرد. سر به دیوار می ساید. بر گوشه های ضریح مقدس بوسه مهر می زند. دیدار یار حاصل آمده، فصل حضور عاشق و معشوق با هم است.
شیخ مکرر به زیارت مولا می شتابد، باز می آید، باز می گردد. شب دیگر بار جلوه می کند، شب راز و نیاز عاشق را خوشتر می سازد. شب، روز روشن شیخ می شود. اینک شبان بسیاری است که شیخ در حضور است. سر به سنگ هستی بخش تربت پاک مولا می ساید. مناجات می کند. شیخ با امام همام خویش نجوا می کند. درد نهفته در دل را باز می گوید. سخن ناگفته عرضه می دارد. شیخ به برکت انفاس قدسیه و فیض روح القدس و پاکی گلاب و گل به خوش حالی دست می یابد.
شیخ از پریشانی سامان می گیرد. شیخ سامان می گیرد، گر چه به نوعی پریشانتر می شود. شیخ آرام می گیرد، گر چه به شکلی بی قرارتر می شود. حالات عجیب عرفانی می یابد. جذبه وصال دوست، بی خودش می سازد. او دیگر در یار در آمیخته. وصال حاصل شده. عاشق، جلوه معشوق را در کنار دارد.
او را که دل از عشق مشوش باشد - هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصه عاشقان همی کم شنوی - بشنو، بشنو که قصه شان خوش باشد
روزگار خوش و مغتنمی است. او دیگر درس عشق مدرسه را به عینه تجربه می کند. به عشق، صورت نیکویی می دهد.
چندی از خلوت شیخ با مولا می گذرد. سر سودایی اش قرار یافته، سر همصحبتی با اطرافیان می یابد. علمای بزرگ طوس به خدمت می رسند. کم کم مجالست با دوستان را می پذیرد. شیخ، کتاب به دست می گیرد. به مجلس حاضر می شود. دیگر بار شوق بحث و اشتیاق دیدار طلاب مدرسه دارد. به تدریس علوم و تفسیر قرآن باز می گردد، این نیز جلوه دیگری از سر باختگی به معشوق است.
مدارس علمیه آستان قدس همه آغوش می گشایند، جلسات درس شیخ بهائی شکوه و عظمت خاصی می یابد. اینک اوقات شیخ یا در مدرسه صرف می شود یا در کنار تربت پاک امام هشتم سپری می شود.
شیخ قریب سالی است که معتکف حریم حرم امن ثامن الأئمه می باشد، دیگر به این مأمن خوش، خو گرفته است.
مجلس درس و تفسیر شیخ در جوار تربت پاک امام هشتم شور و حالی دیگر دارد.
ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی - اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
میدان به کام خاطر و گویی نمی زنی - باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی
این خون که موج می زند اندر جگر چرا - در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی
شیخ به راستی دیگر قرار از دست داده، شور و حال وعظش در کلام نمی گنجد. عرف و عادات مرسوم را به سویی نهاده، شعر می خواند و شعر می گوید و تفسیر را به لفظ خوش و دلنشین عرضه می دارد:
زمخشری در کشاف می نویسد: آنگاه که برادر کوچک یوسف را به عنوان دزدی گرفتند، یعقوب نامه ای برای یوسف نوشت:
از جانب یعقوب اسرائیل الله بن اسحاق ذبیح الله بن ابراهیم خلیل الله به عزیز مصر:(13)
اما بعد، ما خاندانی هستیم که خدا گرفتاری را بر ما مسلط ساخته، جدم ابراهیم را دست و پا بسته در آتش انداختند تا بسوزد، خدا او را نجات داد و آتش را بر او سرد و سالم نمود. پدرم را کارد بر گلویش گذاردند تا کشته شود. خدا فدایی برای او فرستاد و من پسری داشتم که از همه فرزندانم محبوبتر بود، او را برادرانش به بیابان بردند، طولی نکشید پیراهن خون آلود او را برای من آوردند و اظهار داشتند گرگ او را درید. از شدت گریه بر او دیدگانم را از دست دادم. فرزند دیگری داشتم که برادر مادری آن فرزندم بود و دلم را به او آرامش می دادم، همراه برادران به مصر رفت. در مراجعت گفتند او دزدی کرده و تو (ای عزیز مصر) او را به جرم دزدی زندانی کرده ای. بدیهی است ما خاندانی هستیم که دزدی نمی کنیم و دزد از ما به وجود نمی آید. اگر او را باز نگردانی نفرینی بر تو می کنم که تا پشت هفتمی تو از آن، روی رهایی نداشته باشد، والسلام.
شیخ به بهانه هر سؤالی قصه ای می گفت و شعری می خواند. شاگردان شیخ نیز همه او را در حلقه داشتند و از دریای بی کران دانش او بهره می جستند.
شیخ بهائی در اوج شور و حال عرفانی به مجلس می رود و شبها را در جوار تربت پاک می گذارند. چه خوش روزگاری است! تا این که نامه ای از شیخ منشار می رسد. در آن پگاه زیبای خاور زمین، آن را مکرر می خواند. بوی یار می دهد. غم فراق او برای منشار هویداست. بی تاب و بی تاب می شود. این نامه دلش را می لرزاند و هوایی اش می کند. به حرم می رود، راز و نیاز می کند، باز می آید، باز می گردد، بی قرار است. اجازه رفتن می طلبد، رخصت می یابد، عزم مراجعت می کند، رخت سفر می بندد، طوس و بارگاه امام هشتم را وداع می گوید. چه عارفانه وداعی دارد شیخ!
حالا دیگر زمان مراجعت فرا رسیده، دوران هجر یار به سر آمده، فراق دوست را در پس سر می نهد و به سوی او رهسپار می شود. در پایتخت صفوی یاران فراوانی چشم انتظار دیدن یارند. در آن جا مردم نیز به یاد شیخ بزرگوارند. مردم نیز امید دیدار مجدد شیخ دارند و نیز شیخ منشار و...
پایتخت اینک مهیای استقبال از شیخ بهائی است، شیخ بهائی با مادر به قزوین باز می گردند. قریب یک سال پای بوسی امام هشتم او را سر مست ساخته، به خانه شیخ منشار فرود می آیند.
دوستان و شاگردان و روحانیان شهر به دیدار می آیند. دختر شیخ منشار نیز در اندرون از مادر شیخ بهائی پذیرایی می کند. خانه دوست، حال و هوای تازه ای دارد.
شاگردان شیخ چون پروانگان در اطراف او حاضر می شوند. شیخ با ذکاوت بی حد، با مشاهده شاگردان، سؤالات درس پیشین مطرح می کند: ایام روزها چه بودند شیخ محمد؟
و شیخ محمد، مبهوت از حافظه استاد، سری به علامت احترام تکان می دهد، طنین خوش صوت استاد به ایام خمسه در ذهن است: روز مفقود، روز مشهود، روز مورود، روز موعود و روز ممدود.
و هر شاگردی جمله ای یا عبارتی خوش و نغز می شنود و دل بدان خوش می دارد.
کم کم شیخ به خانه خود نقل مکان می کند، بار دیگر مجالس درس حوزه بر پا می شود. جمع یاران و مشتاقان شیخ، او را چون نگینی گرانبها در بر می گیرند. خبر باز آمدن شیخ به اقصی نقاط مملکت می رسد، گروهی به دیدار او می آیند.
در دربار شاه طهماسب صفوی نیز انعکاس خبر باز آمدن شیخ، جلوه ای خاص دارد. اگر چه عموم مردم و روحانیان از ورود مجدد شیخ بهائی خرسندند، اما تعداد انگشت شماری سر بی مهری دارند، آخر حضور چنین گوهر تابناکی، سنگ مهره را از سکه می اندازد.
وای از قدرت و جاذبه آن! قدرت و سلطه در تمامی تاریخ، همراه و همزاد هم بوده اند. حکومتهای سلطه گر در اندک زمانی هاله ای از تملق و تکبر و تزویر و نخوت به دور خویش می تنند، رویش پوسته مذموم تملق در اطراف قدرتهای سلطه گر، چشم را از دیدن حقایق دور می دارد و چشم بینش راستین را از آنها می گیرد.
در اطراف حکام مستبد، دوایری از حلقه به گوشان متظاهر تشکیل می شود. اینان به هر عمل و اراده حاکم مستبد صحه می گذارند و هر اقدامی را تأیید می کنند. میل به اقتدار نیز در سرشت آدمی خانه خوش می کند تا در فرصتهای مناسب چهره بنماید.هاله تنیده در اطراف شاه طهماسب صفوی نیز از این نمونه بود. در حلقه درباریان متظاهر و فریبکار، شیخ بزرگوار را مکانی نیست. از بازگشت او روی در هم می کشند، نه میل پذیرش او دارند و نه توان حذف قطعی وی! درد دشواری است. میان خوف و رجا زندگی می کنند. زبانی به تکذیب شیخ و نگاهی به تعظیم او دارند. در هر فرصت ممکن، زبانی به طعنه و دستی به نابکاری دارند. پادشاهان صفوی نیز اگر چه بیرق تشیع علوی بر دوش داشتند، اما عاری از خصوصیات حکام مستبد نبودند. کسانی در دربار سعی در حذف شیخ داشتند و شیخ بهائی با چنین دشمنانی برابر است. اشکال عمده، شمایل ظاهری دشمن می باشد. لباس خصم، انسان را در حالت دفاع قرار می دهد، اما چون دوست، دشمن است شکایت کجا برم؟!
قدرت، زیاده طلبی می آورد. استمرار قدرت با عوامل متشکله خود نیز سر ناسازگاری دارد. قدرت در ادامه سلطه خویش، همه چیز را برای خود می خواهد. در چنین نظامهایی ظهور چهره ای تابناک جایگاهی ندارد، لذا در دوران شاه طهماسب صفوی نیز یکه تازی محکوم به فناست. برای مظهر قدرت حاکمه تفاوتی ندارد. هر چه او را از میدان داری بیندازد مردود است. تلقینات اهریمنی شکل می گیرند. نفوذ مستمر و مسموم درباریان، ذهن شاه را مشوش می کند، تحمل تابناکی چراغ علم و معرفت را از او می گیرند. قدرت انحصاری، خاص شاهان است. تنها چراغ امیدی که سوسو می زند، حمایت مردمی است. در چنین حکومتهایی رشد اندیشه نیز در مهار حکومتی است. میدان اسب تازی محدود است. جلوه شگرف و شگفت انگیز شیخ بهائی برای درباریان قابل تحمل نیست. مظهر چنین رای و عقیده ای، شاه است. او همه نظرها را به خود روا می دارد، محبت عامه را نیز از آن خود می داند و این است که وجود و حضور شیخ بزرگوار بس سخت و سنگین می نماید.
این قدرت طلبی و منیت در طول تاریخ جلوه نموده. بندهای تنیده بر پای اولاد آدم، ازلی است و در هر برهه ای به شکلی بروز کرده و این انحصارطلبی و خود خواهی، فروغ چشمان آدمی را از او باز گرفته و پرده ای بر تحقق عدل و داد گسترده است. چشم بینای آدمی را میل به قدرت طلبی محض از او باز ستانده که ای وای بر کوری!
شیخ بهائی در چنین شرایطی به سر می برد. او از دو سوی پای در سلاسل دارد: از یک سوی، دشمنان نابخرد و بی خبر از مهر و مهربانی، خرده شیشه در راهش می ریزند و از سوی دیگر، مهر یارانی که در حلقه ارادت اویند زنجیر محبت به پایش افکنده اند. شیخ اگر چه سر به چوگان دوستی و مهربانی سپرده و جبین به کین خصم پر چین نمی کند، اما گه گاه از این همه غدر و بی وفایی دنیا و اهل آن غمگین می شود و فی الحال با شعری گره از ابروان باز می کند و فضای روحانی مطلوب را به ارمغان می آورد:
یک چند میان خلق کردیم درنگ - ز ایشان به وفا نه بوی دیدیم نه رنگ
آن به که ز چشم خلق پنهان گردیم - چون آب در آبگینه، آتش در سنگ
و اینک به سال 981 هجری قمری، شیخ بهائی در انتظار بازگشت پدر از هرات است. او در چنین وضعیتی که آوازه جهانگیرش خار چشم دشمنان گردیده، چشم به راه کاروان هرات است تا به دیدار پدر، چشمانش فروغ یابد و غم تنهایی در کنار شیخ الاسلام پیشین هرات از دل به در کند.

حجّ

هنوز چند ماهی از مراجعت شیخ عزالدین عاملی از هرات نگذشته که باز هوای سفر بی تابش می نماید.
ماندن، چون نیستی جلوه می کند، آدم را از تعالی می اندازد و همه هستی را می گیرد و بی قرار رفتنش می کند. ماندن برای راهرو نیستی است. در چنین حالاتی، فطرت ذاتی بشر او را به رفتن تشویق می کند. حرکت و رفتن به سوی او سیر الی الله است. رفتن اگر در شکل مادی نیز جلوه کند زیباست. رفتن، عزم جزم می خواهد. عزم، زاییده خواستن و خواستن، خمیر مایه نیت پاک است. اراده رفتن، سپردن خویشتن خویش در مسیر وصول ماست. در چنین زمانی، ماندن جایز نیست. جذبه معشوق به پر و بال پرواز توان می بخشد، تعلقات خاطر را به هم می زند، پای در گل داشتن و بیهوده ماندن را مرهم می شود. نوید وصل محبوب، راهرو را به پرواز می کشد، چرا که:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل - اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
شیخ عزالدین عاملی و فرزند و همسر، دل در هوای معشوق دارند. اینان در انتظار حرکت کاروان حجاج بیت الله الحرام سر از پای نمی شناسند.
اگر چه این اولین حج شیخ عزالدین نیست، اما این بار جذبه دیگری دارد. او به وصل ابدی می اندیشد. سفر حج برای او معنای دیگری یافته است. او اسباب سفر را به طور دیگری می بندد. هر مقصدی به اسباب سفر متناسب احتیاج دارد و اینک راه در پیش، گذرگهی به آسمان دارد. دل از مهر زمین باید کند. و شیخ عزالدین هوای دیگر منزل به جانش می نشیند. این منزل ابدی چه آرام و بی دغدغه نمودار می شود. این بار امانت را به منزل باید برد. رفتن به سوی او چه جذبه و هیجانی دارد.
برای شیخ عزالدین دیگر دل به مهر یار و دیار، رنگ باخته، همه چیز در وصال دوست شکل می گیرد. او تنها به انا لله و انا الیه راجعون فکر می کند. سمت و سوی رفتن را یافته است. سر یار و دیار دیگرش نیست. رفتن به سوی او خوش رفتنی است. او را جذبه وصل معبود به خود می کشد. رفتن، هر لحظه مشتاق ترش می کند. چه راه پیچ و خم اند خمی است. به لطف او راه میانه می شود لطف او می طلبد دگر هیچ. این راه لقای محبوب است. این راه با سر شتافتن دارد. مرا لطف تو می یابد دگر هیچ.
شیخ بهائی سی ساله در معیت پدر 65 ساله به سفر می رود. مادر نیز در کاروان است و طریق شامات در انتظار. شیخ بهائی بعد از سالیانی دراز، دیگر بار در معیت پدر می باشد. پدر به راه حج جمع خانواده را در کنار دارد. شیخ بهائی گر چه اینک روحانی کاملی است، اما یاد سفر جبل برای او تجدید می شود.
شیخ جوان در هر شهر و دیار سر دیدار بزرگان دارد. عرفای بنام را جویا می شود و بزرگان دین را زیارت می کند. او برای لحظه ای از دیدار یک عارف، در گوشه ای از این راه دراز، خدا را شکر می گوید.
کاروان عازم خانه خدا بس بزرگ و عظیم می باشد، اما وجود این دو روحانی بزرگ بر عظمت کاروان می افزاید. همه کاروانیان از فیض حضور شیخ بهائی و پدرش بهره می گیرند و خرسندند. در هر منزل و هر فرصتی به دور اینان حلقه می زنند. مسائل دینی خود را مطرح می نمایند، گویی درس مدرسه در طول راه نیز ادامه دارد. بیشتر سؤالات در باب حج و مسائل جانبی آن است.
کاروان در بادیه ای میان شامات و حجاز منزل گزیده است. شتران، پشت از سنگینی بار سفیر تکانده اند و چانه به جویدن خار بیابان می سپارند. هر کس به کاری مشغول است. زمان ماندن در منزلگاه میان راه کوتاه است، خستگی تن فرسوده برجاست که جرس فریاد می دارد، اما با این همه در اطراف شیخ بهائی و پدر جماعتی حلقه می زنند. مسائل حج بسیار است.
پیرمردی دستارش را حجاب تابش مستقیم نور خورشید می سازد و خطاب به شیخ بهائی می گوید: جناب شیخ! اگر کاروان تا چند روز دیگر به مکه معظمه نرسد تکلیف چیست؟
و شیخ بهائی گویی در حوزه علمیه درس می گوید: شروط وجوب حج، هفت شرط است: بلوغ، عقل، حریت، استطاعت، صحت، امنیت راه و کفاف وقت و لازمه آن، کفاف وقت به قدر رسیدن به موقع به مکه معظمه است، چنان که قادر باشد افعال حج را در زمان به جای آورد.
شیخ بهائی برای روشن شدن بیشتر مطالعه ادامه می دهد: لذا اگر وقت تنگ باشد، حج در آن سال ساقط می شود. از این روی خداوند باری تعالی را سپاس می گوییم و از او می خواهیم تا توفیق حضور در مکه معظمه را در زمان معهود بر جمیع راهیان خانه خدا و از جمله ما عنایت فرماید، چنان که راه بادیه های سوزان را بر هزاران رهرو آسان نموده و جذبه وصالش رنج راه را سهل می نماید.
شیخ بهائی انگار بر منبر نشسته و وعظ می گوید: هر کس به خانه خدا رود و سه خصلت پسندیده در او نباشد، حج او هیچ است: اول، خوش خلقی؛ دوم، خشم فرو بردن، سوم، صلاح و تقوا داشتن و راه خانه خدا با این صفات در بادیه نیز به باغ جنت بدل می گردد.
و این حج است، آهنگ شدن، حرکت به سوی الله، بیرون آمدن از پوسته بودن، حرکت به سوی شدن، انتخاب سو و جهت، رفتن با قصد و حرکت به سوی معبود. حج! و در حج همه چیز در سوی او قرار می گیرد، میل به وصل افزون می شود، از پوسته انجماد سر بیرون می آورد، نگاه یکسویه می شود، از دیگر جهات روی می گرداند، سوی او می گیرد و قصد پیوستن به او می کند.
دیگر در حج، جهت رفتن پیداست، هدف نمایان می شود، حرکت معنا می یابد، رفتن با نیت عجین می شود، بیهودگی نیست، همه معنا می شود، همه خوبی، همه وصل به معبود می شود، همه شوق دیدار است، حج است و در حج، جسم خاکی نیز جهت می گیرد، همه ذراتش به سوی او فوران و جهش می کند. در حج، جسم نیز تعالی می یابد، روح پرواز می کند، این جسم و جان به هم عجین می شوند، هر دو یکسو می گیرند. حرکت به سوی او مفهوم می یابد. قصد قربت در حج، راه را می نماید. رهرو حج هدف را می بیند. دیدن نشان رفتن است، مقدمه رفتن است، لازمه رفتن است و در حج، رفتن شکل می گیرد، مقصد هویدا می شود و سالک راه را می بیند. در حج، هدف پیداست که حج شدن است.
بادیه های نزدیک مکه معظمه است. فضای روحانی حج از این جا مشهود است. حرکت و رفتن، خاص حج می شود. گفتن و شنیدن در خصوص حج می گردد. اطرافیان شیخ در هر فرصتی او را در حلقه می گیرند. پرسش معنای تازه ای می یابد، سؤال در مسائل حج و شیخ خود را در جمع گم کرده؛ شیخ دیگر یکی نیست، شیخ بهائی در ما گم شده، سر از پای نمی شناسد. در هر گوشه ای به وعظ می پردازد:
حج بر سه نوع است: حج تمتع، حج قران، حج افراد و اول اعمال حج تمتع، احرام عمره است از میقات و میقات، مکانی است که حاجیان از آن احرام بندند و آن پنج موضع است: اول ذوالحلیفه و آن میقات جمعی است که از راه مدینه منوره می آیند و رسول خدا از این موضع به حج آمد؛ میقات دوم، جحفه است و آن میقات راه شام است؛ سوم، یلملم و آن میقات راه یمن است؛ چهارم، قرن المنازل و آن میقات جمعی است که از راه طائف می آیند؛ پنجم، عقیق و آن میقات گروهی است که از راه عراق عرب می آیند و از هر موضعی رسیدی احرام واجب است.
این جا همه چیز در حج خلاصه می شود. تعلقات خاطر دیرینه فراموش شده، ذهنیات گذشته در بادیه های حجاز مدفون شده، بر خاطرات گذشته، گرد فراموشی پاشیده اند. همه چیز در وصل معبود، شکل می گیرد.
سخن در عشق و شیدایی است. در این جا خفتن نیست، گذر از منزل من تا به سر حد وحدت جمعی است. در میقات، همه به دریای وحدت اتصال می یابند. در این جا همه چیز نور است، ماندن نیست، بودن نیست، شدن است. سخن نیز در میقات آسان است. کلام پیچیده نیست، سخن تنها از عشق است. در این جا تفاخر، رنگ می بازد. در این جا تغابن معنا ندارد. در این جا تغافل جایگاهی نمی بیند. این جا میقات است. این جا مبدأ وصول و حصول است. میقات!
این روزها سفر، الهی است. خالص و بی پیرایه، احرام عمره، طواف، نماز طواف، سعی صفا و مروه، تقصیر، احرام حج بستن، وقوف عرفات، وقوف مشعر، جمره عقبه، قربانی کردن، تقصیر نمودن، طواف زیارت کردن، نماز طواف گزاردن، سعی ما بین صفا و مروه کردن، طواف نسا کردن، نماز طواف نسا خواندن، در منی بودن، رمی جمرات ثلاثه و سرانجام به مکه معظمه باز آمدن و طواف وداع به جا آوردن. همه کس را این اعمال به خود مشغول داشته.
در روزهای پایانی سفر، باز هم ذکر اعمال حج از زبان شیخ بهائی و شیخ عزالدین شیرین است، اگر چه بارها ذکر تفضیلی اعمال حج رفته، اما باز هم در هر فرصتی سؤالی مطرح می شود. حلاوت بیان مشروح اعمال حج در کام همسفران است و شیخ بزرگوار نیز خود سری در باخته دارد، سری در پای دوست دارد. شیخ سر سودایی به هوای یار دارد، اگر چه در جمع مشتاقان است.
شیخ بهائی همچنان ابهام و اشکال همسفران را مرتفع می سازد و شوق و ذوق ورود به اعمال را در جان مشتاقان تازه و سر سبز می دارد و پدر در هاله ای از سرمستی عرفانی است. پدر، تعلقات خاطر به ریگ بیابان سپرده که این حج آخرین است.
اعمال حج به جای می آورند. شیخ و پدر در سیل خروشان حاجیان محو شده اند، ذره ای در حریم امن الهی. در حج و در کنار پدر بودن، در میان جمع بودن و با حاجیان یکی شدن و به فلسفه حج عینیت بخشیدن، همه حاصل آمده و حج تحقق یافته و سرانجام، ایام حج به سر آمده.
و اینک وداع با کعبه، جدایی از خانه امن الهی سنگین است. حلاوت روزهای خوش در کعبه بودن باقی است. شیخ بهائی توان جدایی ندارد. او رد کعبه آمیخته، با اعمال حج انس و الفت یافته. آمدن به او رسیدن بود. آمدن، شوق وصال در برداشت. آمدن، توان مضاعف می آفرید. آمدن از رنج راه می کاست، اما اینک رفتن فرا روی است، رفتن ترک وصال محبوب است.
شوق است در جدایی و جور است در نظر - هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
وداع با کعبه بس سنگین و جانفرساست. شیخ بهائی در آداب جدا شدن کعبه در افتاده. جدایی از این سنگ نور افشان چه تلخ است، ولی هر چه هست، آداب وداع کعبه را نیکو می داند. مناجات جدایی باید خواند و می خواند:الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبیناً محمد و آله و اللهم صل علی محمد عبدک و رسولک و امینک و حبیبک و نجیبک و...
و شیخ بهائی به سوی چاه زمزم می آید. قدری از آن زلال می نوشد که تشنگی دیرینه از وجودش بزداید. می نوشد تا طراوت ابدی به جانش ریزد، می نوشد که راه بادیه بس سنگین است.
اینک از چاه زمزم آب نوشیده، توان رفته یافته و زمان رفتن از مسجد الحرام فرا می رسد و در آداب ترک مسجد الحرام دارد:ایبون تایبون عابدون لربنا حامدون الی ربنا راغبون الی الله راجعون انشاء الله تعالیو آن گاه سجده طویل در مسجد الحرام به جا می آورد که در کمال خضوع و خشوع است.
شیخ در کنار در مسجد الحرام می ایستد و می گوید: اللهم انی انقلب علی لا اله الا الله و پس از دعا، صدقه راه بازگشت را با درهمی خرمای شیرینی بخش ادا می نماید و با قصد و نیت حجی دیگر باز می گردد.
شیخ بهائی بار دیگر به فرقت یار گرفتار شده، وداع با معبود را به جا آورده و جریان هر روزه حیات را تجربه می کند. او در این حج شیرین، راهنمای گروهی دیگر نیز بوده است، اما اینک آماده بازگشت می باشد، پدر و مادر را در کنار دارد. شیخ بهائی خدمت به اینان را مایه دلخوشی می داند. پدر را، حج آخرین، مادر را نیز هم و شیخ بزرگوار کمر به خدمتی می بندد که آن را عبادت محض می داند.
ایام حج، روزهاست پایان یافته. جماعت حج گزار در تکاپوی باز گشتند. گروهی مکه معظمه را ترک نموده اند. هر روز و هر ساعت کاروانی از پنج معبر اصلی بدان گونه که آمده اند باز می گردند. بازگشت حاجیان نه به شمایل آمدن است. دیگر بر تن حاجیان احرام و بر سر، سودای وصال نیست. این رؤیای شیرین چه زود به سر آمد! این دوست مسعود چه مستعجل بود! حسرت جدایی کعبه به جان همه افتاده است. غم ترک خانه کعبه همه را مغموم ساخته، حالات درونی حاجیان به تمثیل نمی گنجد و شیخ بهائی نیز با اندوهی جانگزا مکه معظمه را ترک می نماید.
کاروانیان بار بر اشتران نهاده اند. عقال از زانوی اشتران باز کرده اند. کوله بار رفتن بر پشت گرفته اند. همه آماده اند تا رهسپار دیارشان شوند.
شیخ بهائی و پدر و مادر نیز در میان کاروانیانند. پدر در رفتن بی قرارتر می نماید. پدر میل رفتن دارد، اگر چه ماندن را نیز دوست می دارد. او می رود تا به رفتن و رسیدن، معنای ابدی بخشد. او می رود به ابدیت!
شیخ عزالدین حال عجیبی دارد. به وصال معبود نایل شده، کعبه را در آغوش گرفته، اما باز جدا می شود. چگونه گوهر یافته ای را رها سازد؟ اما خیالی دیگر به سر دارد، بوی وصال ابدی را می شنود. کاروان بار بسته، او را در میان می گیرد، بادیه طائف حجاز در برابر است. ناحیت فلج و یمامه در مقابل است تا به دریا رسند و بار بگشایند.
به دریا می رسند. اشتران را به باز گشت رها می سازند. پای بر عرشه کشتی می گذارند. امواج آب، طعم خشک صحرا را از یاد می برد.
دریا می خروشد. دریا کاروانیان را به منزلی دیگر رهنمون می شود. دریا تصویر خشک بیابان را تغییر می دهد. در اینجا هرم داغ بیابانها به نسیم دریایی بدل می شود. انگار چاههای آب شن گرفته منزلگاه طائف، لبریز آب می شوند.
کشتی به بحرین رسیده، لنگر می اندازد، مسافران دریایی پای بر خشکی می نهند. شیخ بهائی و پدر و مادر نیز در بحرین اقامت می گزینند. اینان در جامع شهر با گروهی از روحانیان آشنا می شوند. آوازه عالمگیر شیخ بهائی به بحرین نیز رسیده و همه علما او را می شناسند. روحانیان و توده مردم از این که شیخ بهائی و پدرش شیخ عزالدین عاملی را در میان خود دارند افتخار می کنند. برخورد صمیمی و مهربان مردم باعث اقامت بیشتر شیخ بهائی و پدرش می گردد. اینان قصد اقامت چند روزه در بحرین می کنند.
شیخ عزالدین چند روزی است بیمار به نظر می رسد. تب مرموزی در طول بازگشت او را آزار می دهد. شیخ عزالدین گر چه بیمار است، اما روح بی قراری دارد. پرواز و رفتن به سوی خانه خدا را احساس می کند. او ماندن را بهانه یافتن قراری قرار داده. در روزهای نخستین اقامت در بحرین علمای زیادی به دیدار اینان آمده اند، اما پدر هر روز بیمارتر می شود.
کم کم بیماری شیخ عزالدین شدید می گردد و او را در بستر بیماری می اندازد. طبیبان شهر به معالجه می پردازند. آثار بهبود مشاهده نمی شود.
روز به روز بر شدت بیماری افزوده می شود. فروغ امید و امیدواری از چهره دوستان زدوده می شود. دو روحانی بزرگ، اغلب خلوت می کنند. پدر با بی زبانی و فرزند با بیان رسا، نجوا می کنند. حرفهای اینان تمام شدنی نیست. سودای پرواز بر سر دارند. کجاست این مقصد؟ کجاست این منزل؟ کجاست آرامگاهی که آرامم سازد؟ تن خسته شیخ عزالدین در تدارک پرواز است. این میل رفتن و رهایی چه بیتابش می کند.
شیخ بهائی آرام در کنار بستر پدر حضور دارد. کلام مانده در گلوی پدر برای او آشناست. درد پدر را به خوبی می شناسد. غم هجران برای او نیز ملموس است. شیخ بهائی بیشتر می آید در کنار پدر، به چهره او خیره می شود. نگاه حسرتبار خود را به چشمان پدر می ریزد. سر گفت و شنود ندارد، توان سکوت را نیز در خود نمی بیند. پدر و پسر خاموشند. تنها نگاهشان حرفها می زند. پدر گویی آخرین ترانه هستی را زیر لب زمزمه می کند:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن - ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها - خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی - بگزین ره سلامت، ترک ره بلاد کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد - پس من چگونه گویم، کن درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم - با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقست چون زمرد - از برق این زمرد هین دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنر فزایی - تاریخ بو علی گو، تنبیه بوالعلا کن
مناجات شیخ عزالدین به آرامی پایان می یابد. چشمان پسر به چهره سپید پدر دوخته است، عروج بزرگی صورت می گیرد. دفتر حیات پیری عارف در برابر چشمان فرزندش بسته می شود. جنازه شیخ عزالدین در میان تأثر و اندوه فراوان در محلی به نام مصلی به خاک سپرده می شود. بدین گونه پدر شیخ بهائی در سال 984 در بحرین وفات می یابد و در همان جا به خاک سپرده می شود و اینک شیخ بهائی بار فراق پدری چون شیخ عزالدین را نیز به دوش دارد. پس از مراسم مرسوم بر کشتی می نشیند و راهی دیار می شود که حج آن سال، حج اکبر بود برای پدر.

مرگ شاه طهماسب

شاه طهماسب صفوی در پانزدهم ماه صفر سال 984 هجری قمری در سن 64 سالگی در گذشت. وی 53 سال بر ایران سلطنت نموده و در زمان وفات وی شیخ بهائی و پدرش در سفر حج بودند.
در مورد نحوه وفات شاه طهماسب، روایات مختلفی وجود دارد و از مجموع آنها چنین استنباط می شود که وی بنا به اشارت همسرش خفه شده است. همسر شاه طهماسب، مادر حیدر میرزا بود و انتظار داشت فرزندش را به سلطنت رساند، اما از بخت بد حیدر میرزا نه تنها به قدرت نرسید، بلکه وی نیز کشته شد و اسماعیل میرزا پس از نوزده سال محبوس بودن در قلعه قهقهه، آزاد و روی به پایتخت نهاد.
شاه اسماعیل دوم در 27 جمادی الاولی سال 984 در قزوین رسماً به پادشاهی رسید، اما سلطنت وی دیری نپایید و سرانجام در سیزده رمضان سال 985 در سن 43 سالگی در گذشت. وی پادشاهی بسیار کینه توز و سنگدل و بی رحم و به علت عدم لیاقت، موقعیت چندانی به دست نیاورد.
زمانی که شیخ بهائی و مادرش از سفر حج به پایتخت باز گشتند، شاه اسماعیل دوم بر اریکه قدرت تکیه داشت و دوران اقتدار شاه طهماسبی به پایان رسیده بود.
مرگ شاه طهماسب، دوران اقتدار حکومت مرکزی را در ایران به پایان برد و جانشین وی، یعنی شاه اسماعیل دوم و سپس سلطان محمد خدا بنده نیز نتوانستند وحدت کشور را حفظ نمایند و سرانجام به علت عدم کفایت، میان سرداران و رؤسای قبایل و عشایر و سپاهیان اختلاف نظر افتاد و کار به جایی رسید که به فرمان سلطان مراد عثمانی به ایران لشکر کشی شد و این امر در حالی صورت می گرفت که بین جد او یعنی سلطان خان قانونی و شاه طهماسب عهدنامه مودت منعقد شده بود، ولی اینک سپاهیان عثمانی به فرماندهی مصطفی شاه به ایران گسیل گشتند.
دیگر از قدرت و اقتدار کشور در زمان شاه طهماسب خبری نیست و سپاهیان عثمانی در ماه صفر سال 986 هجری قمری با سیصد هزار سوار و ششصد توپ و شش هزار تفنگچی به ایران روانه می شوند.
در پایتخت صفوی زمزمه های مخالفت و اعتراض نسبت به نحوه اداره کشور و عدم کفایت و کاردانی شاه صفوی به گوش می رسد. در خانه شیخ زین الدین منشار نیز طرح مسائل سیاسی و اجتماعی کم کم جای بحث و گفتگوهای فقهی و مذهبی را می گیرد. شیخ بهائی که اینک عالمی بزرگ و مجرب و فقیهی کامل و بزرگوار می باشد، اغلب جهت رفع نابسامانی کشور چاره اندیشی می کند.
شیخ بهائی 33 ساله، بیش از بیست سال در ایران زندگی نموده و نه تنها در مسائل فقهی و دینی سرآمد روزگار است، بلکه در بیشتر علوم و فنون و حتی سیاست نیز صاحبنظر و متخصص می باشد. او در غروب آن روز زمستانی به اتفاق شیخ زین الدین منشار در خانه کوچک استادش به گفتگو پرداخته است.
خلوت خانه و اتاق را تنها حضور گاه به گاه دختر شیخ منشار می شکند و این دو عالم و روحانی بزرگ در باب پریشانی اوضاع کشور سخن می گویند.
شیخ بهائی که اینک جوانی دانشمند و روحانی صاحبنظری است می گوید:
بی کفایتی و عدم درایت محمد میرزا صفوی، سلطان عثمانی را به لشکر کشی ترغیب نموده. فی الحال سپاهیانی افزون بر سیصد هزار نفر، با ساز و برگ و توپ فراوان، مرز را در نوردیده اند و به سوی شهرهای حاشیه می آیند.
شیخ زین الدین به نشانه تأیید و با افسوس تمام می گوید: متأسفانه چنین است. خبرهای واصله حاکی است که کردان اهل تسنن ولایت وان و آذربایجان نیز به عثمانیان پیوسته اند.
دختر شیخ نیز چون تحلیل گری، که در مسائل دینی و نظامی و سیاسی خبره باشد، ادامه می دهد: تاریخ نشان داده، عهدنامه و میثاق دوستی بین دول، در زمان اقتدار و حفظ موازنه قدرت، محترم شمرده شده است، اما هر گاه ضعفی در کار یکی ظاهر شد، زمان تاختن بدان سرزمین رقم خورده است.
- آری فرزندم! سلاطین عثمانی هیچ گاه دوستدار واقعی کشورهای محب خاندان رسول خدا نبوده اند. این جبر زمانه است که در برهه ای دست دوستی دراز می کنند.
شیخ بهائی سخن را چنین ادامه می دهد: فی الحال، نه تنها حدود و ثغور مملکت اسلامی در معرض تهاجم وسیع عثمانیان است، بلکه موجودیت تشیع راستین علوی نیز در خطر نابودی است. مصطفی پاشا بر خلاف مفاد عهدنامه موجود، به تعمیر و بازسازی قلعه قارص پرداخته و این نشانه عملی جنگ و حمله به ایران به شمار می رود.
شیخ زین الدین با لحن مأیوسانه ای می گوید: متأسفانه حکومت مرکزی توان ایجاد وحدت و هماهنگی و انگیزه لازم را در سپاهیان ندارد. اختلافات سران سپاه و قبایل، کار را بس مشکل نموده است.
دختر شیخ منشار که خود مسائل فقهی را به خوبی می داند می گوید: پدر! زمان صدور فتوایی در باب وحدت نیست؟
شیخ زین الدین در جواب دختر می گوید: کار وحدت نیروها از اینها گذشته، هر روز خبر شورش قبیله ای به گوش می رسد، هر چند یکبار ماجرای طغیان حکمرانی شنیده می شود. مرزهای غربی و شمال غربی پیوسته در معرض تهدید خارجی است. در قلمرو داخله نیز وضع چندان بهتری نداریم. در دربار هم بی کفایتی محض حاکم است.
شیخ بهائی خبر تازه ای را مطرح می کند: مهد علیا همه امور مملکت را در کف بی کفایت خویش دارد. این زن کینه توز و انتقام جو همه امرای سپاه را به مخالفت کشانده است. محمد میرزا نیز در قصر شاهی در کمال بی خبری به راحت طلبی پرداخته، این است تصویر عینی وضعیت مملکت دوستدار خاندان آل علی (ع). خداوند با این ملوک خفته در خواب، سرنوشت کشور را به خیر گرداند.
در این روزگار بد فرجام و در زمانی که شیخ عزالدین در سفر حج دار دنیا را وداع گفته، ما در شیخ بهائی نیز بیمار می شود و پس از چند روز در قزوین وفات می نماید. شیخ بهائی فقدان این دو مونس غمخوار را به سختی تحمل می کند. بار جدایی و از دست دادن مادر برای او بس سنگین است. شیخ بهائی دیگر به راستی تنها شده. شیخ اگر چه بیشتر اوقات را در میان مردم و جمع یاران است، اما از در و دیوار خانه غم می ریزد.
تنهایی شیخ بهائی بیشتر دوستان و شاگردانش را متوجه ساخته بود، در این میان، شیخ زین الدین منشار بیش از همه خود را سهیم می دانست. شیخ منشار از اول روز دیدار نسبت به او احساس خویشی می کرد، از آن روز که در مدخل شهر قزوین برای اولین بار او را دیده بود. از آن روز که ماجرای هجرت برای او گفته بود، مخصوصاً پس از وفات شیخ عزالدین، فرزند او را امانتی عزیز می پنداشت، حالا پس از مرگ مادر نیز این قرابت افزون شده بود.
در گذشت پدر و آن گاه وفات مادر و پریشانی اوضاع کشور، شیخ بهائی را در اندوه بزرگی فرو برده بود. اما با این حال، شیخ منشار به توصیه و کنایات تلویحی خود ادامه می داد. شیخ منشار تنهایی فرزند را نمی توانست تحمل نماید. سرانجام شیخ بهائی به اوامر مؤکد استاد و پدر گردن می نهد و به ازدواج رضایت می دهد و این عمل، سرآغاز عصر جدیدی در شکوفایی نبوغ وی می گردد.
شیخ بهائی با دختر فاضل و عالم و مجتهد شیخ زین الدین منشار وصلت می نماید و با این ازدواج میمون و مبارک دو پدیده استثنایی علوم اسلامی در چارچوب برکت زای خانه ای کوچک و مشترک، زمینه های خلق آثار بزرگی را فراهم می سازند.
انسان فطرتاً در جمع، طالع می شود. خلاقیت و نبوغ آدمی در جمع بروز می نماید. تنهایی، درد ازلی آدمی است. سرشت انسان میل به گریز از تنهایی دارد. این نی ببریده از نیستان ازلی سر وصل دارد. درد تنهایی آدمی جز لقاء الله مرهم نمی یابد، اما در حیات چند روزه این عالم نیز برای آن درمانی است. انسان در این دو روزه هستی نیز در پی علاج تنهایی است. اگر انسان، خلیفه خداست، که هست، پس رفع تنهایی با خلیفه خدا، درمانی نسبی بر این تنهایی مطلق است. جدایی و هجران، درد جانکاهی است که میل فطری اولاد آدم در زدودن آن است. انسان از تنهایی و هجران بیزار و میل به جمع دارد، اما:
شرح این هجران و این خون جگر - این زمان بگذار تا وقت دگر
باری شیخ بهائی با ازدواج شایسته خود با دختر فاضل شیخ منشار زمینه عملی بروز خلاقیتهای خود را فراهم ساخت. شیخ در آن وانفسای اجتماعی آن زمان، مونس و غمخواری مناسب اختیار کرد. این آمیزش مناسب و همگون فکری، فرصت لازم را در تحقق اهداف شیخ فراهم نمود.
اینک در اواخر سال 987 هجری قمری، اوضاع اجتماعی و سیاسی کشور همچنان پریشان است، از اقتدار حکومت مرکزی خبری نیست، کار ملک و ملت به دست بی کفایت زنان درباری افتاده و هر آن، بیم بروز وقایعی تلختر می رود؛ شیرازه اداره امور مملکت از هم گسسته است.
شیخ بهائی با حالت مضطرب و نگران کننده ای به خانه وارد می شود. سلام مهربان او را همسر پاسخ می دهد: باز هم جناب شیخ را اندوهگین می بینم! جدل در درس مدرسه محال است موجب ملال شود، یقین اصلاح امور مسلمانان، به انجام نرسیده؟
شیخ بهائی آرام و گویی با خود پاسخ می دهد: کاش ملال خاطرم از درس و بحث مدرسه بود. کار دین و ملک به یکجا به جدل کشیده، اوضاع مملکت پر آشوب است، کار بیداد زنان دربار صفوی به طغیان امرای سپاه کشیده، مهد علیا به دست گروهی قزلباش کشته شده است.
- مهد علیا کشته شد؟!
- آری، کینه جویی و بی سیاستی و دخالت و تهدیدات این زن به جایی رسیده بود که امروز گروهی از سرداران قزلباش به همراهی عده ای از نزدیکان شاه صفوی او را در حرمسرای شاهی به طرز فجیعی به قتل رسانیدند. اوضاع شهر پر آشوب است، قتل و غارت و کشتار مازندرانیان ادامه دارد. شاه و فرزندانش مخفی شده اند. که مملکت از هم گسیخته.
همسر شیخ با نگاهی مضطرب و پر معنا می گوید: سلطان مخفی شده! اینان عجب مظاهر نیکویی برای تمامیت ارضی یک کشورند! دشمن خارجی به مرزها می تازد، اختلافات داخلی خانه خرابی می آورد، نظم و نظام عمومی از هم گسسته، آن گاه پادشاهان در حرمسرای شاهی موضع می گیرند! عجب روزگاری است! خدایا کار این ملت به سامان بر!
شیخ بهائی سخنان همسر را تأیید می کند: آری، زمام امور مملکت در دست بی کفایتان افتاده، مردم نیز در غم آب و نانند. دشمن در کمین و جویای فرصت هجوم نهایی است.
- جناب شیخ! تکلیف چیست؟
شیخ سؤال همسر را پاسخ می گوید: فی الحال سعی در تحکیم وحدت توده های مردم است، چنانچه زمان ایجاب نماید، حکم جهاد نیز جایز است.
شیخ بهائی و همسر فاضلش مدتها درباره اوضاع پریشان مملکت صحبت می نمایند. قتل فجیع مهد علیا و سرانجام کشت و کشتار مازندرانیان!
شیخ بهائی از نظرهای مشورتی همسر خود سود می برد. اوضاع آشفته روز یک شنبه، اول جمادی الثانی سال 987 هجری قمری بسیار تأثرانگیز است. قزوین، پایتخت صفوی در هرج و مرج و کشتار دست و پا می زند. اموال فراوانی به غارت می رود. غروب آن روز، آتش فتنه فروکش می کند و سلطان محمد از مخفی گاه به در آمده، جسد همسرش را شبانه در امام زاده حسین قزوین به خاک می سپارد.
شیخ دیگر روز به خانه باز گشته و شرح ماوقع به همسر می دهد: امروز سران قزلباش به خدمت جمعی از روحانیان رسیدند و با سوگند، وفاداری خود را نسبت به سلطان محمد و ولیعهدش حمزه میرزا اعلام نمودند.
- شاه صفوی فجایع سه روز پیش و مرگ فجیع همسر را چگونه فراموش نمود؟!
شیخ بهائی با لحن آرامی که حکایت از بی وفایی دنیا می کند می گوید: شاه صفوی، حادثه فجیع قتل مهد علیا را به تقدیر آسمانی نسبت داده است.
همسر شیخ با شنیدن این توجیه به اندوه تمام می گوید: وسوسه قدرت، هر جنایتی را در بوته نسیان و فراموشی می اندازد. برای ادامه و استمرار حکومتی چند روزه، جنایاتی به این بزرگی فراموش می شود و شنیع ترین فجایع توجیه می گردد، اف بر این غدر و بی وفایی باد!
به هر حال، مهد علیا کشته می شود و سلطان محمد نیز از پادشاهی، تنها نام آن را به همراه می کشد. قدرت و کشور در میان سرداران سپاه قزلباش تقسیم می شود و این تقسیم برادرانه در حالی است که دشمن خارجی بر هر نقطه از خاک ایران چشم دوخته و چنگ اندازی می کند! در سالهای بعد از قتل مهد علیا قدرت حکومت مرکزی از هم گسسته شد و تهدیدات دولت عثمانی نیز هر روز به شکلی بروز می نماید، در داخل کشور نیز سران قزلباش در تقسیم منافع و ایالات و ولایات با هم در ستیز و جنگ و جدال هستند. این به هم ریختگی داخلی، عامل عمده ضعف حکومت مرکزی می گردد و تقریباً یک نوع هرج و مرج داخلی، سراسر کشور را در بر می گیرد.
سلطان محمد برای جلوگیری پیشروی سپاهیان عثمانی از قزوین به تبریز می رود. زمانی که گفتگوهای صلح میان او و سنان پاشا نماینده حکومت عثمانی جریان دارد، خبر محاصره نیشابور به قراباغ می رسد. چه درد آلود است، شرایط نامیمون انسان را بر سفره دشمن بنشاند! طرح تقسیم ملک ملت را در برابرش بنهد و همزمان، خنجری از ناحیه دوستان و یاوران بر گرده گاه نحیف وطن فرود آید.
شاه صفوی نجوا می کند: سرزمین های شمال غرب را در طبق پیشکشی خارجیان نهاده ایم، رنج و زبونی تحکم فرستادگان اجانب را به جان می خریم، اما تاب تحمل محاصره نیشابور را نداریم.
لذا زمان لشکر کشی به خراسان و هرات فرا می رسد. در دوران فترت و ناتوانی حکومت مرکزی، ضربات پیاپی دشمنان خارجی و سر سپردگان داخلی سنگین است. محاصره نیشابور از یکسو به کار صلح سال 991 سلطان محمد با علیقلی خان شاملو می انجامد و از سوی دیگر، دامنه آن به دیگر نقاط مملکت سرایت می نماید. در مناطق مرکزی به لشکر کشی کاشان و اصفهان و فارس کشیده می شود و چون کار گشودن قلعه کاشان به درازا می انجامد، از در صلح با اینان در آمده و راه اصفهان در پیش می گیرد. هنوز از اصفهان به راه فارس نیفتاده که خبر قصد تصرف هرات وسیله عبداله خان ازبک می رسد. هرج و مرج اواخر سلطنت محمد برای شیخ بهائی بسیار دشوار است، نه توان صبوری دارد و نه راه علاجی در پیش است. نه درس مدرسه سیرابش می کند: نه مسجد و محراب به دلش می نشیند. برای عالمی که از نزدیک، اقتدار نسبی دوران شاه طهماسبی را تجربه کرده، تحمل این هرج و مرج ویرانگر دشوار است.
کم کم ملال خاطر، او را به کام خویش می کشد. دیگر بار دلش هوایی دیدار یار می گردد، سال 991 در پیش است. بوی کاروان حج بیت الله الحرام می وزد. از حج آخرین، هفت سالی گذشته است. در آن حج، پدر نیز در میان بود. میل دوباره دیدار معبود به جانش می نشیند. عازم حج می شود شهر و دیار و دوستان را ترک می کند. این بار در کاروان حاجیان تنهاست، شب ها و روزهای سفر را با غم نبود پدر می گذراند. به میقات می رسد، به کعبه واصل می شود. در دریای بی کران طواف کنندگان جاری می شود. اعمال حج به جای می آورد. آرامش می یابد. چندی در اکناف حجاز و اسلامی به سیاحت می پردازد. با علمای دین به مجلس می نشیند. در هر دیار، فیض می رساند. و در هر شهر توشه ای می گیرد. شیخ با شور و حال تازه ای به ایران باز می گردد. شور و حالش در آثار به جا مانده پیداست بر حاشیه غزلی چنین می نگارد:قد سخ بالخاطر من لیلة لثلثاء خامس شهر رمضان المبارک سنه 992 ایام المعاوده من مکة المشرفه(14)
شیخ بهائی جز سفر حج سال 991 - 992 پیوسته در قزوین اقامت دارد.
آشفتگی اوضاع کشور، فرصت مسافرت دیگری نمی دهد. گرچه پریشانی اوضاع مملکت، او را به شدت منقلب نموده، اما چاره ای جز صبر و تحمل ندارد. ایام را به درس و بحث و مدرسه می گذراند. با علما و روحانیون و بزرگان شهر به مشاوره می پردازد. ذکر مصایب حاد مملکت را در هر فرصتی لازم می شمارد، اما به هر حال، جریان غم انگیز روند امور همچنان ادامه دارد.
نقطه روشن و سازنده زندگی شیخ بهائی در این سال های پریشانی، ازدواج او با دختر شیخ منشار است. او اینک در خانه، همدم و همصحبتی دارد که خود اهل علم و معرفت است. این همسویی افکار و عقاید، فرصت مطلوبی را به شیخ می دهد. شیخ در این ایام، بیشترین مطالب علمی و عرفانی و ادبی خود را تدوین می کند. فضای مطلوب خانه برای شیخ، امکان خلق آثار گرانبهایی را به وجود می آورد. آثاری که در این روزها تصنیف می کند بسیار ارزشمند است. احساس منطقی و صحیحی که همسر شیخ ابراز می نماید، خمیر مایه اصلی خلق آثار شیخ می گردد. شیخ بهائی در این دوران به مراحل کاملی از تجسس و تفحص علمی می رسد.
همسر شیخ می گوید: جناب شیخ در کار تشریح افلاکند یا غزل می سرایند. و شیخ خسته از کار روزانه پاسخ می دهد: رقص اختران فلکی بر پهنه گردون گردان، شور همواره شعر را در جان آدمی زنده می سازند که:
امشب بوزید باد طوفان آیین - چندان که برفت گرد عصیان زجبین
از عالم لامکان دو صد در نگشود - بر سینه چرخ بسکه زد گوی زمین
دوران سلطنت سلطان محمد به سختی می گذرد، شاه ضعیف و درویش مسلک و کور، همه امور مملکتی را از یاد برده و جز نامی از سلطنت ندارد.
بار دیگر در فاصله سالهای 991 - 992 هجری قمری سپاهیانی عثمانی قصد هجوم گسترده دارند. این بار سرداران عثمانی چون عثمانی پاشا و فرهاد پاشا قسمت اعظمی از شمال غربی ایران را تسخیر می نمایند.
اینک در آغاز سال 993 ه ق سپاهیان عثمان پاشا در ارز روم استقرار یافته اند، آنها آماده حمله بر آذربایجان می باشند.
شیخ بهائی چون سالهای گذشته چاره ای جز صبر و تحمل ندارد و الا بحث و گفتگو با روحانیان و بزرگان شهر کاری صورت نمی دهد، اما اکنون بسیار پریشان و مضطرب است:
سپاهیان عثمانی در پشت مرز اردو زده اند. هر لحظه، امکان و احتمال حمله به آذربایجان وجود دارد. دشمن، شمشیر از نیام بر کشیده و دندان طمع تیز کرده، اما شاه صفوی بی خبر از همه جا در حرمسرای شاهی به معاشقه و مجالست با زنان مشغول است!
همسر شیخ، کتاب در دست، تصنیف شیخ را به سوی او می آورد و در حالی که سعی می کند مقدمات نوشتن را برای شیخ فراهم سازد می گوید: پس میثاق و عهدنامه مودت شاه طهماسب و سلیمان قانونی چه شد؟
شیخ بهائی زیر لب پاسخ می دهد که: عهد نامه! میثاق مودت! دوستی! کدام دوستی؟ این صاحبان زر و زور و قدرت، در طول تاریخ، هزاران بار چنین کرده اند. هزاران بار دست دوستی را به شمشیر جفا و نامردمی بریده اند. هزار بار شرنگ تلخ هستی شکن، به جام مهربانی ریخته اند.
همسر شیخ ناراحت و متأثر در گوشه ای می نشیند و می گوید: مردان که در خانه نشینند، دشمن مجال ترکتازی می یابد. مردان را درای خسروانی بسیج می نماید که خسرو خود در خانه پایبند است.
سرانجام در روز سه شنبه 27 رمضان سال 993 ه ق تبریز به دست سپاهیان عثمان پاشا سقوط می کند. مردان زیادی به خون خود می غلتند، اموال بسیاری به غارت می رود و در پی آن، جعفر پاشا از سرداران ترک به حکومت تبریز منصوب می گردد.
حمزه میرزا اگر چه نتوانست از شهر تبریز به خوبی حفاظت کند، اما بارها در اطراف این شهر به سپاهیان عثمانی صدمات بزرگی می زند. مکرر گروه بی شماری از آنان را به خاک و خون می افکند و رشادتهای زیادی از خود بروز می دهد، اما سرانجام تبریز به چنگال دشمن می افتد.
اوضاع کشور همچنان پرآشوب و پریشان است. حکام و امرای مناطق هنوز هم خود رأی و خود سرند و دست از طغیان و عصیان بر نداشته اند. از همه غم انگیزتر تفرقه و اختلافاتی است که بین سران مملکت و به خصوص فرزندان سلطان محمد و امرای ارتش در گرفته است. این تفرقه نامناسب و بدفرجام، باعث ضعف بیشتر و عدم توانایی قلع و قمع اشرار می شود.
حکومتی که توان مقابله با شورشیان داخلی را ندارد، هرگز قدرت رویارویی و ستیز با دشمن خارجی را نخواهد داشت. حکومت عثمانی به وسیله سرداران خود همچنان بر تبریز و آذربایجان مسلط هستند و کسی را یارای مقابله نیست.
موضوع تسخیر آذربایجان و به خصوص شهر تبریز برای درباریان، مشکل احساسی و سیاسی و اجتماعی می آفریند. سلطان محمد به اتفاق حمزه میرزا برای باز پس گیری آن نواحی به آذربایجان می روند. جنگ و گریز گاه گاه ایشان، چندان ثمر بخش نیست. روز به روز از تعداد سپاهیان آنان کاسته می شود و ضعف و پریشانی بر اردوی آنها مستولی می شود و این وقایع در شرایطی صورت می گیرد که عباس میرزا در خراسان به سر می برد.
حمزه میرزا اگر چه از شهامت و شجاعت نسبی برخوردار است و بارها مشکلاتی را برای سپاهیان عثمانی فراهم می سازد، اما بر اثر عیاشی و میگساری در چهارشنبه 24 ذیحجه سال 994 ه ق در محلی به نام ابوشحمه کشته می شود. تعدادی از غلامان و ملازمان وی با کارد به او حمله می کنند و وی را به شکل فجیعی به قتل می رسانند. گویی در خاندان شاهی، قتل فجیعی، جزء آداب حکومت است و هر چند گاه، تکرار و استمرار آن، ضرورت اجتناب ناپذیر است.
به هر حال با کشته شدن حمزه میرزا توان رزمی سپاهیان ایران به کلی از میان می رود و از نظر روحی نیز ضربه بسیار سهمگینی به آنان وارد می شود و دیگر ادامه وضع با چنین حکومتی نور امیدی ندارد.
شیخ بهائی در این ایام بحرانی در قزوین به سر می برد. از دربار همچنان دور است، گوشه گیری نسبی اختیار کرده، جز تحقیق علمی و مطالعه و بعضاً درس مدرسه کاری ندارد. بیشتر وقت خود را در خانه می گذراند. همسر فاضلش در کار تصنیف و تألیف به او یاری می دهد. رساله فی مباحث الکر را در این دوران به رشته تحریر در می آورد و پیش از آن، درست در سیزدهم صفر سال 994 نیز کتاب شریف اربعین حدیثا را تألیف نموده است. همکاری و همرایی و همراهی این زن فاضل نقش مهمی در تألیفات عدیده شیخ بهائی دارد.
در اتاق کوچک ولی با صفای شیخ بهائی، مباحث علمی برقرار است. شیخ و همسرش درباره پیشرفت کار تألیفات گفتگو می کنند: اگر پریشانی اوضاع کشور، پریشانی نمی آورد، کار تحقیق و تألیف، خستگی از اعصار را از تن آدمی می زدود، اما صد افسوس که فکر پریشان، پریشانمان می سازد.
همسر شیخ، جام آب گوارا در کنار شیخ می گذارد و می گوید: سالیانی است که حکام و سران قزلباش سر از اطاعت حکومت مرکزی پیچیده اند، در چنین شرایطی ملک و ملت بهتر از این نخواهد شد؛ جناب شیخ، پریشانی بر هم می نهند تا امور مملکتی اصلاح شود!
شیخ بهائی کلام همسر را قطع می کند و می گوید: با پریشانی، خرابی امور مسلمین اصلاح نمی شود، اما تحمل درد اینان نیز اندازه دارد.
همسر شیخ سر سخن دارد: سلطان محمد پس از قتل حمزه میرزا، راهی اصفهان و فارس و صفحات جنوب گردیده تا متمردان آن دیار را سرکوب نماید، در حالی که عباس میرزا در خراسان داعیه سلطنت بلامنازع دارد.
شیخ بهائی جام سفالین را به دست می گیرد و با جرعه ای آب خوشگوار اندوه زمانه و رنج و خستگی را از چهره می زداید و خطاب به همسر می گوید: اگر تنها هجوم لشکریان خصم خارجی در میان بود، لباس جهاد هر آینه سبکبارمان می کرد، اما، اما اینک خصم بی مایه، نفس سرکش خویشتن خویش است، آن را چگونه از پای در آوریم؟! آن را چه چاره سازیم؟! اینک توان حکومتی صفوی در تجزیه ای غیر معقول به اضمحلال گراییده، حاصل آن که ملت به پریشانی دچار آمده و نواحی حاشیه مرزها تکه پاره دست اجانب گشته است.
شیخ بهائی از این که با خطبه گونه خویش، ملال بی اندازه ای بر چهره همسر نشانده، لحن سخن عوض می کند و چنان که در جلسه درس نشسته و روی در چهره شاگردان دارد می گوید: بدان که شمس و قمر دو پادشاه فلکند و دیگر کواکب، خدام و عمله ایشانند.
سخن شیخ تمام نشده، همسرش سؤال دیگر مطرح می نماید: از فلکیات و کواکب گفتید، بر من روشن نیست جناب شیخ! تا چه زمانی به سیر کهکشان و رصد ستارگان و تدوین جداول نحس و سعد و گردش اقمار و پی جویی صلاح حال کواکب مشغولند.
شیخ بهائی متفکرانه و گویی با خویشتن خویش و نه انگار خطاب به همسر می گوید: اگر چه عمری دل در پی کشف حالات اقمار فلکی در باخته ایم، دریغمان این است که کار رصد ستارگان و پی جویی احوالات کواکب به پریشانی اوضاع مملکت فروخته و خیل افکارمان بدان رهن نهاده باشیم. عثمانیان از شمال غرب می تازند، ازبکان از شمال شرق، حالی در میان این پریشانی، هر روز خبری نامساعد از اوضاع داخلی می شنویم، با این سر و سامانی، تشریح افلاک و تدوین گردش ستارگان فلکی میسور نیست، چرا که فی الحال در بند اضمحلال تمامیت ارضی یک مملکت به گرداب در افتاده ایم.
همسر شیخ سخت تحت تأثیر کلام وی قرار گرفته می گوید: به هر حال، کار نظام مملکتی را به سیاستگزاران و سپاهیان وا گذارند، چنان که تکلیف تألیف و تصنیف را به اهل قلم.
شیخ با سختی آرامتر که حکایت از تأثری عمیق می نماید می گوید: آری، قلم امانت الهی است.
آن گاه شیخ در سکوتی مختصر، گویی با خود نجوا گونه ای ساز نموده، سپس قلم نی هفت بند سرشکسته اش را در میان انگشتان می چرخاند و به چین مخطط جبینش که حاکی از تفکری ژرف است می کشاند و آن گاه نوک قلم را به سپیدی کاغذ می نهد تا باز گوید روایاتی از غم دیرینه.
- آری قلم، امانت الهی است در دست بندگان صالح خداوند، اما تألیف و تصنیف سامان نمی پذیرد، در حالی که خانه دل به مصداق ویرانی خانه میهن، پریشان باشد. تیغ دشمن شکار امیران و سرداران حکومتی به جای فرود بر تارک خصم بداندیش، جبین همرزمان را می شکافد و در این وانفسای بدفرجام، قلم بر انگشتان می خشکد و اشک دریغش به کاغذ نشسته رنگ می بازد! خداوندگارا کار نابسامان این ملت به سامان بر!