شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

حالات عرفانی

آوازه فراگیر شیخ بهائی از پایتخت گذشته و اینک در سال 980 هجری قمری نه تنها در ایران که در گوشه و کنار جهان اسلام از شیخ بهائی نام می برند. این همه تلقینات مکرر و تلویحی حاسدان به گوش شاه رسیده و در او تأثیر گذارده و شاه طهماسب، طالب ملاقاتی دیگر است: شنیده ایم مجالس درس حوزه به انحصار شیخ در آمده!
شیخ بهائی که در کنار شیخ منشار نشسته به آرامی پاسخ می دهد: اگر مراد سلطان، کسب فیض من از مجالس اساتید است، آری به لطف خداوند، آن قدر بزرگان خبره فراوانند که توفیق آنی میسر نیست.
شاه طهماسب که زیرکی شیخ را می دانست و از مطلب اول نتیجه ای نیافته بود، لحن کلام را عوض نمود و گفت: سالیان درازی است که پدر در دیار غربت به کار دین نشسته، وقت آن نیست که فرزند جوانی معینش گردد؟
شیخ بهائی دریافت، پیشنهاد تلویحی شاه طهماسب که در قالب تلویح ابلغ از تصریح بیان شده، به معنای دور کردن او از مدارس پایتخت می باشد و هرگز به قصد قربت نیست و به تعبیری شکل محترمانه تبعید می باشد، لذا برای جلوگیری از صدور دستور و حکم صریح - که لازم الاجراست - چنین گفت:
کار دین در دست مردان خداجوی راست می آید که به لطف بی کران خداوندگار چنین است؛ حمایت بی دریغ سلطان در استمرار وضع مرضی خداوند باری تعالی است.
شیخ منشار و شیخ بهائی از تالار شاهی خارج شدند. آنان دنباله بحث با شاه طهماسب را تجزیه و تحلیل می کردند، وقتی به جلو خانه شیخ منشار رسیدند هنوز زمان خداحافظی نبود. برای هر دو قصد شاه طهماسب از بیان مطالب مطروحه روشن بود. شیخ منشار اگر چه همه ذهنیات خود را برای شیخ بهائی روشن نکرد، اما قصد شاه را به خوبی می دانست. کدورتهایی که بعضی علما و روحانیان از شیخ بهائی داشتند برای او مشخص بود. نحوه اداره جلسات درس و تعطیل شدن درس بعضی از علما، عامل کدورت بود. آنها معتقد بودند مطالب و نحوه عمل شیخ بهائی در عرف حوزه نمی گنجد. بعضاً گفته های شیخ را نیز درس حوزه ای نمی پنداشتند، لذا در هر فرصت ممکنی علیه او اقداماتی می نمودند و نظر شاه طهماسب نیز بدین جهت متمایل گشته بود. اگر چه شاه صفوی به شیخ بهائی علاقه وافر داشت، اما گذشتن از نظر جمع زیادی نیز ساده نبود. پیشنهاد تلویحی رفتن به هرات و شیخ الاسلامی آن جا هم بدین منظور بود. همه از جمله شاه طهماسب فکر می کردند شیخ آنرا خواهد پذیرفت. صورت طبیعی مسأله هم همین را حکم می کرد: شیخ بهائی به صورت و عنوان شیخ الاسلامی هرات بدان جا رود و پدر که بار خستگی نیز بر تن دارد باز آید، در این صورت مادر شیخ نیز در دیار غربت تا اندازه ای از تنهایی به در می آمد. همه اینها معادلات ظاهری و تناسب عرف معمول بود، اما شیخ بهائی در عالم دیگر سیر می نماید. برای او مقام و منصب پشیزی ارزش ندارد، او ارتباط و تقرب به دربار شاهان را نیز برای مردم قبول می کند. شیخ در ورای تخیل مردم سیر می کند. شیخ پروازی است و در پرواز.
شیخ منشار به خوبی می داند دلیل نظر شاه چیست و لازم می داند آنها را با شیخ بهائی در میان گذارد، لذا سعی می کند بحث را ادامه دهد و در مقابل در خانه، شیخ بهائی را نیز به خانه می طلبد. حلقه ای بر در کوبیده می شود.
- کیست؟
- در را بگشای دخترم.
آن گاه در چوبین فرتوت به لنگه ای چرخید و سلامی از روی مهربانی، پدر و میهمان را به خانه خواند.
شب، حجاب قیر گون تاریکش را بر تارک بام و بر کشیده بود و از هر رخنه اتاق و لایه در به درون می خزید. شمعدانی تاریکی شکن و روشنی بخش در میان دستان مهربان دختر شیخ به میان نهاده شد. میهمان و میزبان همچنان سرگرم گفتن بودند:
- بی قرارم پدر! نه جامه شیخ الاسلامی غمم را می زداید و نه مکتبی که جامه دوز تنم گردیده. درونم پر آشوب است استاد! می جوشم و سردم، می لرزم و در جوشم، حال غریبی دارم استاد.
شیخ زین الدین که سخت تحت تأثیر کلام شیخ بهائی قرار گرفته بود به آرامی و متانت تمام می گوید: قرار با دل مؤمن سازگار نیست، شوق پرواز، قرار از انسان می ستاند، ذوق وصل بیتابی می آورد، بدین قرار، دل قرار ده که خوش وضعی است.
دختر شیخ منشار دو جام سفالین جوشیده گیاهان در کنار دست پدر می نهد و قصد خروج از اتاق دارد که شیخ بهائی این رباعی تازه سروده بخواند:
دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب - سیرش بندیدیم و روان شد به شتاب
گفتم که دگر کی ات بخواهم دیدن - گفتا که به وقت سحر، اما در خواب
و در ادامه گفت: آری پدر! بی قراری در سرشت انسان در آمیخته، میل وصل و لقای محبوب آرامش را می ستاند، هر دلی تاب تحمل این اوقات ندارد.
و دختر شیخ منشار کلام شیخ بهائی را قطع کرده می گوید:
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست - قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راهست - کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا
شیخ بهائی با خواندن این رباعی، سرودن شعر را آغاز می نماید و از این پس، لحظات تنهایی و بی قراری را با زمزمه شعری که فی الحال می سراید سرخوش می شود.
شعر با تخیل (12) همزاد است، تیر تیز و سرکش خیال، یاران جولان در ورای اندیشه ها را نیز دارد. شعر در بی قراری آدمی مرهم دل است. زمزمه شاعرانه، پرواز نابهنگام را تعدیل می کند. شعر به روح و جسم انسان موازنه می بخشد. با شعر، روح و جسم همگام و همسو می شوند. شعر آرامش می دهد که شعر معنای آرامش است و شیخ بهائی در روزگار بی قراری به شعر روی می آورد. گاه غزل می گوید و زمانی قصه پرداز می شود. دیگر زبان شعر به کام است، دیگر کلام مهر به جام است.
شیخ بهائی در روزهای پایانی سال 980 در حالات وجدانگیزی به سر می برد، هر گاه فرصتی می یابد زمزمه ای می نماید و ابیاتی دلنشین می سراید:
آن دل که تو دیدیش زغم خون شد و رفت - وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری می کرد - لیلی صفتی باید و بیرون شد و رفت
شیخ بهائی دیگر با شعر آرامش می گیرد، با شعر قرار از دست رفته باز می ستاند، با شعر همنوایی می کند، با شعر تسکین می یابد، با شعر حسب الحال مشتاقی می سراید. ماجرای سرخوشی و شور و حال شیخ چه نیکوست، او دیگر از هر آنچه آثار صنع الهی است به وجد می آید. گاه با یاد خوش روزگاران جبل، زمانی با خیال دلنشین سفر، گاهی نیز مجلس درس شیخ منشار دل مشغولش می سازد. شیخ با دلی بسته به مهر و مهربانی، روزگار می گذارند، مدرسه و محراب، کوچه و بازار، سکوت و فریاد، جمع و تنهایی، همه و همه سرمستش می دارد. شور و وجد شیخ از سرچشمه دیگری است.
شیخ، تفسیر قرآن مجید می گوید و همان دم، ذکر جمال جمیل را در فغان قمری می شنود. حالات شیخ بس غوغایی و سرشار از جذبه های عرفانی است. آرامش او در بی قراری نمود می کند.
شب تنهاییم در قصد جان بود - خیالش لطفهای بیکران کرد
دیگر سکون ماندن چاره ساز نیست، میل به رفتن، اشتیاق وصال معبود و کشش وصل جانان، جسم و جانش را ملتهب می سازد. آتش گدازان عشق هر لحظه شعله می کشد، شیخ با خیال روی یار به سر می برد.
خیال روی تو در هر طریق همره ماست - نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کند - جمال چهره تو حجت موجه ماست
و شیخ، شوریده وصال معشوق است، این همه پریشانی را به هم می نهد، زیرا همه از جلوه دیدار دوست می بیند.
زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم - می نهم پریشانی و بر سر پریشانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید - بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
آشفتگی و پریشانی زلف با بی قراری کاکل به هم در می آمیزد و پریشانی خاطر را بر پریشانی دیگری می افزاید. این حالات سرخوشی، بس مطلوب و دلنواز است، اما از تاب تحمل هر بلایی آسان نیست. بلای عشق، عجب طرفه معجونی است. در برابر این درد بی علاج، شیخ سر تسلیم دارد، بلا را می طلبد، مشتاق درد و بیماری است که ما را بلای عشق و غم روزگار کشت.
شیخ، دیگر از تعلقات خاطر زمینی گذشته است. پای در رکاب رفتن دارد، در رفتن، دل به ماندنی بستن، بیهودگی است. شیخ سر رفتن دارد، شیخ الاسلامی هرات را نمی طلبد. با عرف مرسوم زمانه سر ناسازگاری دارد. ارمغان و هدیه شاه را به سخریه می گیرد. دل در هوای دیدن دلدار بسته است.
درد هجران، کشیده این عاشق، زهر هجری چشیده این شیدا! باری، شیخ بهائی سودایی و سودا زده جمال یار است. او از نیستان وحدت بریده و دل در گرو مهر یار دارد و بس. شرح پریشانی و بی قراری شیخ به داستان نمی گنجد، آن چنان در پریشانی است که:
شرح این هجران و این خون جگر - این زمان بگذار تا وقت دگر

سفر طوس

روزگاری است شیخ آرام ندارد، نه درس مدرسه سیرابش می کند، نه گوشه محراب؛ نیرویی نامرئی او را به سوی خود می کشد، میل به سفر دارد، رفتن و رسیدن به او، وصل معشوق و دیدار یار! هر چه هست او دیگر از ماندن به تنگ آمده، او دیگر ماندنی نیست. جذبه معشوق بی قرارش ساخته، شعر هم دیگر آرامش نمی سازد. گاه گاهی ابیاتی زمزمه می کند، اما تسکین درد نهانش شعر تنها نیست. جاذبه های زمینی نیز فراموشش شده، او هوایی دیدار است.
ساعتی است که شیخ منشار و شیخ بهائی به گفتگو نشسته اند. دختر منشار نیز به رسم میزبانی گوش به بحث اینان دارد.
شیخ منشار می گوید: در این صورت، عزم جزم دارید تا سفر را علاج پریشانی و بیقراری دل قرار دهید؟
شیخ بهائی در پاسخ استاد و مراد خویش می گوید: اگر پریشانی بر هم نهاده شد، جمعی را به آتش خود می گذارد، تا شعله سرکش نیست، فکر درمانی باید که سفر، امید درمان است.
شیخ منشار زیر لب می گوید: سفر گر چه امید درمان است، اما عارضه حاصل از آن، کم از علت نیست، سفر را عارضه ای است با نام فراق.
پدر از زبان جمع می گوید. پدر حسب الحال مشتاقی می سراید. فراق را چه چاره کنیم؟
بار فراق دوستان بسکه نشسته بر دلم - می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم
ای که مهار می کشی صبر کن و سبک مرو - کز طرفی تو می کشی وز طرفی سلاسلم
شیخ بهائی فراق را تجربه می کند. تا به حال به سفر می اندیشید، رفتن را باور داشت، اما اینک فراق فرا روی اوست، بار سنگین فراق، کشیدنی نیست. سلاسل نیز در پای دارد. اگر چه عزم راه دارد، اگر چه عقال از پای اشتران گسسته، اما زنجیر مهر و مهربانی به پای دارد.
اینک جدایی را تجربه می کند. در جدایی تعلق خاطر نمودار می شود. در زمان جدایی جذبه خوش ماندن سر می کشد. جناق سینه به تنگی می نشیند. در جدایی، مهر و مهربانی بارور می شود، دوستی موجودیت می یابد و مهر نشسته بر دل هویدا می شود و شیخ بهائی در التهاب درد فراق دوستان است.
خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی - دیوانگان سلسله ات را رها کنی
کار جنون ما به تماشا کشیده است - یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
در لحظه های جدای، مهر ورزی عشاق بر ملا می شود:
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع - تا تحمل کند آن گاه که محمل برود
و چه سنگ محک نیکویی است لحظه های وداع! و شیخ می رود در حالی که دل در گرو نهاده و بار غمی چو کوه، سر بار محمل است.
شیخ بهائی و مادرش با قافله شرق، رهسپار طوس می شود و طوس نیمه راه هرات است. این دو به قصد زیارت بارگاه مطهر ثامن الأئمه راهی طوس گردیده اند. اینان می روند در حالی که جمعی از یاران را در فراق گذارده اند.
کاروان به آرامی در دشت و بیابان به پیش می رود و فاصله عاشق و معشوق را می کاهد. فاصله را کم می کند در حالی که فاصله ای نیز می آفریند. این است مرام روزگاران! وصل جانان به بهایی ارزان نصیب نمی شود. قدر وصال دوستان با فراق یارانی دگر جلوه می کند. شیخ در طول سفر ملتهب است. گاه با نوای جرس همنوا می شود و زمانی خلوت خاص شب را در صحرا تجربه می کند. شیخ با سفر و هجرت و صحرا انس دیرینه دارد. شیخ با شب، زندگی می کند. شبهای بی شمار قزوین را به یاد می آورد، شبهایی که میل خفتن نبود، شبهایی که همه قدر بود و کلام خدا. ستاره آسمانی نیز در شب جلوه می نماید، در شب زنده می شود و در شب حیات می یابد. ستاره با شب زندگی می کند و چشمان ستاره شمار شیخ در کار است. او می رود تا به وصال یار رسد. او می رود تا طوس عزیز را در چشم گیرد.
این بارگاه علی بن موسی الرضاست. این طوس، مفتخر است. این سرزمین، صاحب هشتمین حلقه سلسله امامت است. این انگشتری امانت نبوت محمدی است. این جلوگاه جلوه مهر محمد است.
دیگر شیخ سر از پای نمی شناسد. خود را به آستان مقدس می اندازد. آستانه را در آغوش می گیرد. سر به دیوار می ساید. بر گوشه های ضریح مقدس بوسه مهر می زند. دیدار یار حاصل آمده، فصل حضور عاشق و معشوق با هم است.
شیخ مکرر به زیارت مولا می شتابد، باز می آید، باز می گردد. شب دیگر بار جلوه می کند، شب راز و نیاز عاشق را خوشتر می سازد. شب، روز روشن شیخ می شود. اینک شبان بسیاری است که شیخ در حضور است. سر به سنگ هستی بخش تربت پاک مولا می ساید. مناجات می کند. شیخ با امام همام خویش نجوا می کند. درد نهفته در دل را باز می گوید. سخن ناگفته عرضه می دارد. شیخ به برکت انفاس قدسیه و فیض روح القدس و پاکی گلاب و گل به خوش حالی دست می یابد.
شیخ از پریشانی سامان می گیرد. شیخ سامان می گیرد، گر چه به نوعی پریشانتر می شود. شیخ آرام می گیرد، گر چه به شکلی بی قرارتر می شود. حالات عجیب عرفانی می یابد. جذبه وصال دوست، بی خودش می سازد. او دیگر در یار در آمیخته. وصال حاصل شده. عاشق، جلوه معشوق را در کنار دارد.
او را که دل از عشق مشوش باشد - هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصه عاشقان همی کم شنوی - بشنو، بشنو که قصه شان خوش باشد
روزگار خوش و مغتنمی است. او دیگر درس عشق مدرسه را به عینه تجربه می کند. به عشق، صورت نیکویی می دهد.
چندی از خلوت شیخ با مولا می گذرد. سر سودایی اش قرار یافته، سر همصحبتی با اطرافیان می یابد. علمای بزرگ طوس به خدمت می رسند. کم کم مجالست با دوستان را می پذیرد. شیخ، کتاب به دست می گیرد. به مجلس حاضر می شود. دیگر بار شوق بحث و اشتیاق دیدار طلاب مدرسه دارد. به تدریس علوم و تفسیر قرآن باز می گردد، این نیز جلوه دیگری از سر باختگی به معشوق است.
مدارس علمیه آستان قدس همه آغوش می گشایند، جلسات درس شیخ بهائی شکوه و عظمت خاصی می یابد. اینک اوقات شیخ یا در مدرسه صرف می شود یا در کنار تربت پاک امام هشتم سپری می شود.
شیخ قریب سالی است که معتکف حریم حرم امن ثامن الأئمه می باشد، دیگر به این مأمن خوش، خو گرفته است.
مجلس درس و تفسیر شیخ در جوار تربت پاک امام هشتم شور و حالی دیگر دارد.
ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی - اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
میدان به کام خاطر و گویی نمی زنی - باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی
این خون که موج می زند اندر جگر چرا - در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی
شیخ به راستی دیگر قرار از دست داده، شور و حال وعظش در کلام نمی گنجد. عرف و عادات مرسوم را به سویی نهاده، شعر می خواند و شعر می گوید و تفسیر را به لفظ خوش و دلنشین عرضه می دارد:
زمخشری در کشاف می نویسد: آنگاه که برادر کوچک یوسف را به عنوان دزدی گرفتند، یعقوب نامه ای برای یوسف نوشت:
از جانب یعقوب اسرائیل الله بن اسحاق ذبیح الله بن ابراهیم خلیل الله به عزیز مصر:(13)
اما بعد، ما خاندانی هستیم که خدا گرفتاری را بر ما مسلط ساخته، جدم ابراهیم را دست و پا بسته در آتش انداختند تا بسوزد، خدا او را نجات داد و آتش را بر او سرد و سالم نمود. پدرم را کارد بر گلویش گذاردند تا کشته شود. خدا فدایی برای او فرستاد و من پسری داشتم که از همه فرزندانم محبوبتر بود، او را برادرانش به بیابان بردند، طولی نکشید پیراهن خون آلود او را برای من آوردند و اظهار داشتند گرگ او را درید. از شدت گریه بر او دیدگانم را از دست دادم. فرزند دیگری داشتم که برادر مادری آن فرزندم بود و دلم را به او آرامش می دادم، همراه برادران به مصر رفت. در مراجعت گفتند او دزدی کرده و تو (ای عزیز مصر) او را به جرم دزدی زندانی کرده ای. بدیهی است ما خاندانی هستیم که دزدی نمی کنیم و دزد از ما به وجود نمی آید. اگر او را باز نگردانی نفرینی بر تو می کنم که تا پشت هفتمی تو از آن، روی رهایی نداشته باشد، والسلام.
شیخ به بهانه هر سؤالی قصه ای می گفت و شعری می خواند. شاگردان شیخ نیز همه او را در حلقه داشتند و از دریای بی کران دانش او بهره می جستند.
شیخ بهائی در اوج شور و حال عرفانی به مجلس می رود و شبها را در جوار تربت پاک می گذارند. چه خوش روزگاری است! تا این که نامه ای از شیخ منشار می رسد. در آن پگاه زیبای خاور زمین، آن را مکرر می خواند. بوی یار می دهد. غم فراق او برای منشار هویداست. بی تاب و بی تاب می شود. این نامه دلش را می لرزاند و هوایی اش می کند. به حرم می رود، راز و نیاز می کند، باز می آید، باز می گردد، بی قرار است. اجازه رفتن می طلبد، رخصت می یابد، عزم مراجعت می کند، رخت سفر می بندد، طوس و بارگاه امام هشتم را وداع می گوید. چه عارفانه وداعی دارد شیخ!
حالا دیگر زمان مراجعت فرا رسیده، دوران هجر یار به سر آمده، فراق دوست را در پس سر می نهد و به سوی او رهسپار می شود. در پایتخت صفوی یاران فراوانی چشم انتظار دیدن یارند. در آن جا مردم نیز به یاد شیخ بزرگوارند. مردم نیز امید دیدار مجدد شیخ دارند و نیز شیخ منشار و...
پایتخت اینک مهیای استقبال از شیخ بهائی است، شیخ بهائی با مادر به قزوین باز می گردند. قریب یک سال پای بوسی امام هشتم او را سر مست ساخته، به خانه شیخ منشار فرود می آیند.
دوستان و شاگردان و روحانیان شهر به دیدار می آیند. دختر شیخ منشار نیز در اندرون از مادر شیخ بهائی پذیرایی می کند. خانه دوست، حال و هوای تازه ای دارد.
شاگردان شیخ چون پروانگان در اطراف او حاضر می شوند. شیخ با ذکاوت بی حد، با مشاهده شاگردان، سؤالات درس پیشین مطرح می کند: ایام روزها چه بودند شیخ محمد؟
و شیخ محمد، مبهوت از حافظه استاد، سری به علامت احترام تکان می دهد، طنین خوش صوت استاد به ایام خمسه در ذهن است: روز مفقود، روز مشهود، روز مورود، روز موعود و روز ممدود.
و هر شاگردی جمله ای یا عبارتی خوش و نغز می شنود و دل بدان خوش می دارد.
کم کم شیخ به خانه خود نقل مکان می کند، بار دیگر مجالس درس حوزه بر پا می شود. جمع یاران و مشتاقان شیخ، او را چون نگینی گرانبها در بر می گیرند. خبر باز آمدن شیخ به اقصی نقاط مملکت می رسد، گروهی به دیدار او می آیند.
در دربار شاه طهماسب صفوی نیز انعکاس خبر باز آمدن شیخ، جلوه ای خاص دارد. اگر چه عموم مردم و روحانیان از ورود مجدد شیخ بهائی خرسندند، اما تعداد انگشت شماری سر بی مهری دارند، آخر حضور چنین گوهر تابناکی، سنگ مهره را از سکه می اندازد.
وای از قدرت و جاذبه آن! قدرت و سلطه در تمامی تاریخ، همراه و همزاد هم بوده اند. حکومتهای سلطه گر در اندک زمانی هاله ای از تملق و تکبر و تزویر و نخوت به دور خویش می تنند، رویش پوسته مذموم تملق در اطراف قدرتهای سلطه گر، چشم را از دیدن حقایق دور می دارد و چشم بینش راستین را از آنها می گیرد.
در اطراف حکام مستبد، دوایری از حلقه به گوشان متظاهر تشکیل می شود. اینان به هر عمل و اراده حاکم مستبد صحه می گذارند و هر اقدامی را تأیید می کنند. میل به اقتدار نیز در سرشت آدمی خانه خوش می کند تا در فرصتهای مناسب چهره بنماید.هاله تنیده در اطراف شاه طهماسب صفوی نیز از این نمونه بود. در حلقه درباریان متظاهر و فریبکار، شیخ بزرگوار را مکانی نیست. از بازگشت او روی در هم می کشند، نه میل پذیرش او دارند و نه توان حذف قطعی وی! درد دشواری است. میان خوف و رجا زندگی می کنند. زبانی به تکذیب شیخ و نگاهی به تعظیم او دارند. در هر فرصت ممکن، زبانی به طعنه و دستی به نابکاری دارند. پادشاهان صفوی نیز اگر چه بیرق تشیع علوی بر دوش داشتند، اما عاری از خصوصیات حکام مستبد نبودند. کسانی در دربار سعی در حذف شیخ داشتند و شیخ بهائی با چنین دشمنانی برابر است. اشکال عمده، شمایل ظاهری دشمن می باشد. لباس خصم، انسان را در حالت دفاع قرار می دهد، اما چون دوست، دشمن است شکایت کجا برم؟!
قدرت، زیاده طلبی می آورد. استمرار قدرت با عوامل متشکله خود نیز سر ناسازگاری دارد. قدرت در ادامه سلطه خویش، همه چیز را برای خود می خواهد. در چنین نظامهایی ظهور چهره ای تابناک جایگاهی ندارد، لذا در دوران شاه طهماسب صفوی نیز یکه تازی محکوم به فناست. برای مظهر قدرت حاکمه تفاوتی ندارد. هر چه او را از میدان داری بیندازد مردود است. تلقینات اهریمنی شکل می گیرند. نفوذ مستمر و مسموم درباریان، ذهن شاه را مشوش می کند، تحمل تابناکی چراغ علم و معرفت را از او می گیرند. قدرت انحصاری، خاص شاهان است. تنها چراغ امیدی که سوسو می زند، حمایت مردمی است. در چنین حکومتهایی رشد اندیشه نیز در مهار حکومتی است. میدان اسب تازی محدود است. جلوه شگرف و شگفت انگیز شیخ بهائی برای درباریان قابل تحمل نیست. مظهر چنین رای و عقیده ای، شاه است. او همه نظرها را به خود روا می دارد، محبت عامه را نیز از آن خود می داند و این است که وجود و حضور شیخ بزرگوار بس سخت و سنگین می نماید.
این قدرت طلبی و منیت در طول تاریخ جلوه نموده. بندهای تنیده بر پای اولاد آدم، ازلی است و در هر برهه ای به شکلی بروز کرده و این انحصارطلبی و خود خواهی، فروغ چشمان آدمی را از او باز گرفته و پرده ای بر تحقق عدل و داد گسترده است. چشم بینای آدمی را میل به قدرت طلبی محض از او باز ستانده که ای وای بر کوری!
شیخ بهائی در چنین شرایطی به سر می برد. او از دو سوی پای در سلاسل دارد: از یک سوی، دشمنان نابخرد و بی خبر از مهر و مهربانی، خرده شیشه در راهش می ریزند و از سوی دیگر، مهر یارانی که در حلقه ارادت اویند زنجیر محبت به پایش افکنده اند. شیخ اگر چه سر به چوگان دوستی و مهربانی سپرده و جبین به کین خصم پر چین نمی کند، اما گه گاه از این همه غدر و بی وفایی دنیا و اهل آن غمگین می شود و فی الحال با شعری گره از ابروان باز می کند و فضای روحانی مطلوب را به ارمغان می آورد:
یک چند میان خلق کردیم درنگ - ز ایشان به وفا نه بوی دیدیم نه رنگ
آن به که ز چشم خلق پنهان گردیم - چون آب در آبگینه، آتش در سنگ
و اینک به سال 981 هجری قمری، شیخ بهائی در انتظار بازگشت پدر از هرات است. او در چنین وضعیتی که آوازه جهانگیرش خار چشم دشمنان گردیده، چشم به راه کاروان هرات است تا به دیدار پدر، چشمانش فروغ یابد و غم تنهایی در کنار شیخ الاسلام پیشین هرات از دل به در کند.

حجّ

هنوز چند ماهی از مراجعت شیخ عزالدین عاملی از هرات نگذشته که باز هوای سفر بی تابش می نماید.
ماندن، چون نیستی جلوه می کند، آدم را از تعالی می اندازد و همه هستی را می گیرد و بی قرار رفتنش می کند. ماندن برای راهرو نیستی است. در چنین حالاتی، فطرت ذاتی بشر او را به رفتن تشویق می کند. حرکت و رفتن به سوی او سیر الی الله است. رفتن اگر در شکل مادی نیز جلوه کند زیباست. رفتن، عزم جزم می خواهد. عزم، زاییده خواستن و خواستن، خمیر مایه نیت پاک است. اراده رفتن، سپردن خویشتن خویش در مسیر وصول ماست. در چنین زمانی، ماندن جایز نیست. جذبه معشوق به پر و بال پرواز توان می بخشد، تعلقات خاطر را به هم می زند، پای در گل داشتن و بیهوده ماندن را مرهم می شود. نوید وصل محبوب، راهرو را به پرواز می کشد، چرا که:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل - اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
شیخ عزالدین عاملی و فرزند و همسر، دل در هوای معشوق دارند. اینان در انتظار حرکت کاروان حجاج بیت الله الحرام سر از پای نمی شناسند.
اگر چه این اولین حج شیخ عزالدین نیست، اما این بار جذبه دیگری دارد. او به وصل ابدی می اندیشد. سفر حج برای او معنای دیگری یافته است. او اسباب سفر را به طور دیگری می بندد. هر مقصدی به اسباب سفر متناسب احتیاج دارد و اینک راه در پیش، گذرگهی به آسمان دارد. دل از مهر زمین باید کند. و شیخ عزالدین هوای دیگر منزل به جانش می نشیند. این منزل ابدی چه آرام و بی دغدغه نمودار می شود. این بار امانت را به منزل باید برد. رفتن به سوی او چه جذبه و هیجانی دارد.
برای شیخ عزالدین دیگر دل به مهر یار و دیار، رنگ باخته، همه چیز در وصال دوست شکل می گیرد. او تنها به انا لله و انا الیه راجعون فکر می کند. سمت و سوی رفتن را یافته است. سر یار و دیار دیگرش نیست. رفتن به سوی او خوش رفتنی است. او را جذبه وصل معبود به خود می کشد. رفتن، هر لحظه مشتاق ترش می کند. چه راه پیچ و خم اند خمی است. به لطف او راه میانه می شود لطف او می طلبد دگر هیچ. این راه لقای محبوب است. این راه با سر شتافتن دارد. مرا لطف تو می یابد دگر هیچ.
شیخ بهائی سی ساله در معیت پدر 65 ساله به سفر می رود. مادر نیز در کاروان است و طریق شامات در انتظار. شیخ بهائی بعد از سالیانی دراز، دیگر بار در معیت پدر می باشد. پدر به راه حج جمع خانواده را در کنار دارد. شیخ بهائی گر چه اینک روحانی کاملی است، اما یاد سفر جبل برای او تجدید می شود.
شیخ جوان در هر شهر و دیار سر دیدار بزرگان دارد. عرفای بنام را جویا می شود و بزرگان دین را زیارت می کند. او برای لحظه ای از دیدار یک عارف، در گوشه ای از این راه دراز، خدا را شکر می گوید.
کاروان عازم خانه خدا بس بزرگ و عظیم می باشد، اما وجود این دو روحانی بزرگ بر عظمت کاروان می افزاید. همه کاروانیان از فیض حضور شیخ بهائی و پدرش بهره می گیرند و خرسندند. در هر منزل و هر فرصتی به دور اینان حلقه می زنند. مسائل دینی خود را مطرح می نمایند، گویی درس مدرسه در طول راه نیز ادامه دارد. بیشتر سؤالات در باب حج و مسائل جانبی آن است.
کاروان در بادیه ای میان شامات و حجاز منزل گزیده است. شتران، پشت از سنگینی بار سفیر تکانده اند و چانه به جویدن خار بیابان می سپارند. هر کس به کاری مشغول است. زمان ماندن در منزلگاه میان راه کوتاه است، خستگی تن فرسوده برجاست که جرس فریاد می دارد، اما با این همه در اطراف شیخ بهائی و پدر جماعتی حلقه می زنند. مسائل حج بسیار است.
پیرمردی دستارش را حجاب تابش مستقیم نور خورشید می سازد و خطاب به شیخ بهائی می گوید: جناب شیخ! اگر کاروان تا چند روز دیگر به مکه معظمه نرسد تکلیف چیست؟
و شیخ بهائی گویی در حوزه علمیه درس می گوید: شروط وجوب حج، هفت شرط است: بلوغ، عقل، حریت، استطاعت، صحت، امنیت راه و کفاف وقت و لازمه آن، کفاف وقت به قدر رسیدن به موقع به مکه معظمه است، چنان که قادر باشد افعال حج را در زمان به جای آورد.
شیخ بهائی برای روشن شدن بیشتر مطالعه ادامه می دهد: لذا اگر وقت تنگ باشد، حج در آن سال ساقط می شود. از این روی خداوند باری تعالی را سپاس می گوییم و از او می خواهیم تا توفیق حضور در مکه معظمه را در زمان معهود بر جمیع راهیان خانه خدا و از جمله ما عنایت فرماید، چنان که راه بادیه های سوزان را بر هزاران رهرو آسان نموده و جذبه وصالش رنج راه را سهل می نماید.
شیخ بهائی انگار بر منبر نشسته و وعظ می گوید: هر کس به خانه خدا رود و سه خصلت پسندیده در او نباشد، حج او هیچ است: اول، خوش خلقی؛ دوم، خشم فرو بردن، سوم، صلاح و تقوا داشتن و راه خانه خدا با این صفات در بادیه نیز به باغ جنت بدل می گردد.
و این حج است، آهنگ شدن، حرکت به سوی الله، بیرون آمدن از پوسته بودن، حرکت به سوی شدن، انتخاب سو و جهت، رفتن با قصد و حرکت به سوی معبود. حج! و در حج همه چیز در سوی او قرار می گیرد، میل به وصل افزون می شود، از پوسته انجماد سر بیرون می آورد، نگاه یکسویه می شود، از دیگر جهات روی می گرداند، سوی او می گیرد و قصد پیوستن به او می کند.
دیگر در حج، جهت رفتن پیداست، هدف نمایان می شود، حرکت معنا می یابد، رفتن با نیت عجین می شود، بیهودگی نیست، همه معنا می شود، همه خوبی، همه وصل به معبود می شود، همه شوق دیدار است، حج است و در حج، جسم خاکی نیز جهت می گیرد، همه ذراتش به سوی او فوران و جهش می کند. در حج، جسم نیز تعالی می یابد، روح پرواز می کند، این جسم و جان به هم عجین می شوند، هر دو یکسو می گیرند. حرکت به سوی او مفهوم می یابد. قصد قربت در حج، راه را می نماید. رهرو حج هدف را می بیند. دیدن نشان رفتن است، مقدمه رفتن است، لازمه رفتن است و در حج، رفتن شکل می گیرد، مقصد هویدا می شود و سالک راه را می بیند. در حج، هدف پیداست که حج شدن است.
بادیه های نزدیک مکه معظمه است. فضای روحانی حج از این جا مشهود است. حرکت و رفتن، خاص حج می شود. گفتن و شنیدن در خصوص حج می گردد. اطرافیان شیخ در هر فرصتی او را در حلقه می گیرند. پرسش معنای تازه ای می یابد، سؤال در مسائل حج و شیخ خود را در جمع گم کرده؛ شیخ دیگر یکی نیست، شیخ بهائی در ما گم شده، سر از پای نمی شناسد. در هر گوشه ای به وعظ می پردازد:
حج بر سه نوع است: حج تمتع، حج قران، حج افراد و اول اعمال حج تمتع، احرام عمره است از میقات و میقات، مکانی است که حاجیان از آن احرام بندند و آن پنج موضع است: اول ذوالحلیفه و آن میقات جمعی است که از راه مدینه منوره می آیند و رسول خدا از این موضع به حج آمد؛ میقات دوم، جحفه است و آن میقات راه شام است؛ سوم، یلملم و آن میقات راه یمن است؛ چهارم، قرن المنازل و آن میقات جمعی است که از راه طائف می آیند؛ پنجم، عقیق و آن میقات گروهی است که از راه عراق عرب می آیند و از هر موضعی رسیدی احرام واجب است.
این جا همه چیز در حج خلاصه می شود. تعلقات خاطر دیرینه فراموش شده، ذهنیات گذشته در بادیه های حجاز مدفون شده، بر خاطرات گذشته، گرد فراموشی پاشیده اند. همه چیز در وصل معبود، شکل می گیرد.
سخن در عشق و شیدایی است. در این جا خفتن نیست، گذر از منزل من تا به سر حد وحدت جمعی است. در میقات، همه به دریای وحدت اتصال می یابند. در این جا همه چیز نور است، ماندن نیست، بودن نیست، شدن است. سخن نیز در میقات آسان است. کلام پیچیده نیست، سخن تنها از عشق است. در این جا تفاخر، رنگ می بازد. در این جا تغابن معنا ندارد. در این جا تغافل جایگاهی نمی بیند. این جا میقات است. این جا مبدأ وصول و حصول است. میقات!
این روزها سفر، الهی است. خالص و بی پیرایه، احرام عمره، طواف، نماز طواف، سعی صفا و مروه، تقصیر، احرام حج بستن، وقوف عرفات، وقوف مشعر، جمره عقبه، قربانی کردن، تقصیر نمودن، طواف زیارت کردن، نماز طواف گزاردن، سعی ما بین صفا و مروه کردن، طواف نسا کردن، نماز طواف نسا خواندن، در منی بودن، رمی جمرات ثلاثه و سرانجام به مکه معظمه باز آمدن و طواف وداع به جا آوردن. همه کس را این اعمال به خود مشغول داشته.
در روزهای پایانی سفر، باز هم ذکر اعمال حج از زبان شیخ بهائی و شیخ عزالدین شیرین است، اگر چه بارها ذکر تفضیلی اعمال حج رفته، اما باز هم در هر فرصتی سؤالی مطرح می شود. حلاوت بیان مشروح اعمال حج در کام همسفران است و شیخ بزرگوار نیز خود سری در باخته دارد، سری در پای دوست دارد. شیخ سر سودایی به هوای یار دارد، اگر چه در جمع مشتاقان است.
شیخ بهائی همچنان ابهام و اشکال همسفران را مرتفع می سازد و شوق و ذوق ورود به اعمال را در جان مشتاقان تازه و سر سبز می دارد و پدر در هاله ای از سرمستی عرفانی است. پدر، تعلقات خاطر به ریگ بیابان سپرده که این حج آخرین است.
اعمال حج به جای می آورند. شیخ و پدر در سیل خروشان حاجیان محو شده اند، ذره ای در حریم امن الهی. در حج و در کنار پدر بودن، در میان جمع بودن و با حاجیان یکی شدن و به فلسفه حج عینیت بخشیدن، همه حاصل آمده و حج تحقق یافته و سرانجام، ایام حج به سر آمده.
و اینک وداع با کعبه، جدایی از خانه امن الهی سنگین است. حلاوت روزهای خوش در کعبه بودن باقی است. شیخ بهائی توان جدایی ندارد. او رد کعبه آمیخته، با اعمال حج انس و الفت یافته. آمدن به او رسیدن بود. آمدن، شوق وصال در برداشت. آمدن، توان مضاعف می آفرید. آمدن از رنج راه می کاست، اما اینک رفتن فرا روی است، رفتن ترک وصال محبوب است.
شوق است در جدایی و جور است در نظر - هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
وداع با کعبه بس سنگین و جانفرساست. شیخ بهائی در آداب جدا شدن کعبه در افتاده. جدایی از این سنگ نور افشان چه تلخ است، ولی هر چه هست، آداب وداع کعبه را نیکو می داند. مناجات جدایی باید خواند و می خواند:الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبیناً محمد و آله و اللهم صل علی محمد عبدک و رسولک و امینک و حبیبک و نجیبک و...
و شیخ بهائی به سوی چاه زمزم می آید. قدری از آن زلال می نوشد که تشنگی دیرینه از وجودش بزداید. می نوشد تا طراوت ابدی به جانش ریزد، می نوشد که راه بادیه بس سنگین است.
اینک از چاه زمزم آب نوشیده، توان رفته یافته و زمان رفتن از مسجد الحرام فرا می رسد و در آداب ترک مسجد الحرام دارد:ایبون تایبون عابدون لربنا حامدون الی ربنا راغبون الی الله راجعون انشاء الله تعالیو آن گاه سجده طویل در مسجد الحرام به جا می آورد که در کمال خضوع و خشوع است.
شیخ در کنار در مسجد الحرام می ایستد و می گوید: اللهم انی انقلب علی لا اله الا الله و پس از دعا، صدقه راه بازگشت را با درهمی خرمای شیرینی بخش ادا می نماید و با قصد و نیت حجی دیگر باز می گردد.
شیخ بهائی بار دیگر به فرقت یار گرفتار شده، وداع با معبود را به جا آورده و جریان هر روزه حیات را تجربه می کند. او در این حج شیرین، راهنمای گروهی دیگر نیز بوده است، اما اینک آماده بازگشت می باشد، پدر و مادر را در کنار دارد. شیخ بهائی خدمت به اینان را مایه دلخوشی می داند. پدر را، حج آخرین، مادر را نیز هم و شیخ بزرگوار کمر به خدمتی می بندد که آن را عبادت محض می داند.
ایام حج، روزهاست پایان یافته. جماعت حج گزار در تکاپوی باز گشتند. گروهی مکه معظمه را ترک نموده اند. هر روز و هر ساعت کاروانی از پنج معبر اصلی بدان گونه که آمده اند باز می گردند. بازگشت حاجیان نه به شمایل آمدن است. دیگر بر تن حاجیان احرام و بر سر، سودای وصال نیست. این رؤیای شیرین چه زود به سر آمد! این دوست مسعود چه مستعجل بود! حسرت جدایی کعبه به جان همه افتاده است. غم ترک خانه کعبه همه را مغموم ساخته، حالات درونی حاجیان به تمثیل نمی گنجد و شیخ بهائی نیز با اندوهی جانگزا مکه معظمه را ترک می نماید.
کاروانیان بار بر اشتران نهاده اند. عقال از زانوی اشتران باز کرده اند. کوله بار رفتن بر پشت گرفته اند. همه آماده اند تا رهسپار دیارشان شوند.
شیخ بهائی و پدر و مادر نیز در میان کاروانیانند. پدر در رفتن بی قرارتر می نماید. پدر میل رفتن دارد، اگر چه ماندن را نیز دوست می دارد. او می رود تا به رفتن و رسیدن، معنای ابدی بخشد. او می رود به ابدیت!
شیخ عزالدین حال عجیبی دارد. به وصال معبود نایل شده، کعبه را در آغوش گرفته، اما باز جدا می شود. چگونه گوهر یافته ای را رها سازد؟ اما خیالی دیگر به سر دارد، بوی وصال ابدی را می شنود. کاروان بار بسته، او را در میان می گیرد، بادیه طائف حجاز در برابر است. ناحیت فلج و یمامه در مقابل است تا به دریا رسند و بار بگشایند.
به دریا می رسند. اشتران را به باز گشت رها می سازند. پای بر عرشه کشتی می گذارند. امواج آب، طعم خشک صحرا را از یاد می برد.
دریا می خروشد. دریا کاروانیان را به منزلی دیگر رهنمون می شود. دریا تصویر خشک بیابان را تغییر می دهد. در اینجا هرم داغ بیابانها به نسیم دریایی بدل می شود. انگار چاههای آب شن گرفته منزلگاه طائف، لبریز آب می شوند.
کشتی به بحرین رسیده، لنگر می اندازد، مسافران دریایی پای بر خشکی می نهند. شیخ بهائی و پدر و مادر نیز در بحرین اقامت می گزینند. اینان در جامع شهر با گروهی از روحانیان آشنا می شوند. آوازه عالمگیر شیخ بهائی به بحرین نیز رسیده و همه علما او را می شناسند. روحانیان و توده مردم از این که شیخ بهائی و پدرش شیخ عزالدین عاملی را در میان خود دارند افتخار می کنند. برخورد صمیمی و مهربان مردم باعث اقامت بیشتر شیخ بهائی و پدرش می گردد. اینان قصد اقامت چند روزه در بحرین می کنند.
شیخ عزالدین چند روزی است بیمار به نظر می رسد. تب مرموزی در طول بازگشت او را آزار می دهد. شیخ عزالدین گر چه بیمار است، اما روح بی قراری دارد. پرواز و رفتن به سوی خانه خدا را احساس می کند. او ماندن را بهانه یافتن قراری قرار داده. در روزهای نخستین اقامت در بحرین علمای زیادی به دیدار اینان آمده اند، اما پدر هر روز بیمارتر می شود.
کم کم بیماری شیخ عزالدین شدید می گردد و او را در بستر بیماری می اندازد. طبیبان شهر به معالجه می پردازند. آثار بهبود مشاهده نمی شود.
روز به روز بر شدت بیماری افزوده می شود. فروغ امید و امیدواری از چهره دوستان زدوده می شود. دو روحانی بزرگ، اغلب خلوت می کنند. پدر با بی زبانی و فرزند با بیان رسا، نجوا می کنند. حرفهای اینان تمام شدنی نیست. سودای پرواز بر سر دارند. کجاست این مقصد؟ کجاست این منزل؟ کجاست آرامگاهی که آرامم سازد؟ تن خسته شیخ عزالدین در تدارک پرواز است. این میل رفتن و رهایی چه بیتابش می کند.
شیخ بهائی آرام در کنار بستر پدر حضور دارد. کلام مانده در گلوی پدر برای او آشناست. درد پدر را به خوبی می شناسد. غم هجران برای او نیز ملموس است. شیخ بهائی بیشتر می آید در کنار پدر، به چهره او خیره می شود. نگاه حسرتبار خود را به چشمان پدر می ریزد. سر گفت و شنود ندارد، توان سکوت را نیز در خود نمی بیند. پدر و پسر خاموشند. تنها نگاهشان حرفها می زند. پدر گویی آخرین ترانه هستی را زیر لب زمزمه می کند:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن - ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها - خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی - بگزین ره سلامت، ترک ره بلاد کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد - پس من چگونه گویم، کن درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم - با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقست چون زمرد - از برق این زمرد هین دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنر فزایی - تاریخ بو علی گو، تنبیه بوالعلا کن
مناجات شیخ عزالدین به آرامی پایان می یابد. چشمان پسر به چهره سپید پدر دوخته است، عروج بزرگی صورت می گیرد. دفتر حیات پیری عارف در برابر چشمان فرزندش بسته می شود. جنازه شیخ عزالدین در میان تأثر و اندوه فراوان در محلی به نام مصلی به خاک سپرده می شود. بدین گونه پدر شیخ بهائی در سال 984 در بحرین وفات می یابد و در همان جا به خاک سپرده می شود و اینک شیخ بهائی بار فراق پدری چون شیخ عزالدین را نیز به دوش دارد. پس از مراسم مرسوم بر کشتی می نشیند و راهی دیار می شود که حج آن سال، حج اکبر بود برای پدر.