شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

دیدار یار

توصیه و سفارش شاه طهماسب درباره بهاء الدین مفید افتاد. شیخ زین الدین منشار و سایر علمای پایتخت در تحقق آن کوشیدند، اما شیخ منشار بیش از همه درباره تعلیم و پرورش بهاء الدین کوشید.
بعد از ظهر دل انگیزی بود. شیخ زین الدین و بهاء الدین در کوچه پر پیچ و خم ضلع شرقی بازار قزوین راه می رفتند. خانه شیخ منشار آن نزدیکی بود. همه مسیر پر از جاذبه های دیدنی بود، اما جوان واله و شیدا چندان توجهی به آنها نداشت. سینه جوشان و روح بلند پرواز وی در جستجوی دریای بی کران دانش بود. غروب نخستین بهار سرزمین اهل عرفان ملتهبش ساخته و از وصل گل خبر می داد.
جلو مدرسه علمیه، شیخ عزالدین نیز به آنها ملحق شد. هر سه به سوی خانه شیخ منشار به راه افتادند. دو دوست دیرینه در کنار هم قراری یافته اند. از هر دری وصف حالات دربار صفوی، تعزیتی از مظالم عثمانی و سخنی از مدارس علمیه پایتخت صفوی.
در گوشه ای از اتاق، بهاء الدین جوان گوش به گفتگوی پدر و شیخ منشار دارد. دختر خردسال میزبان در آمد و رفت است. وجه بزرگان دارد، اگر چه هفت ساله است. او تنها دختر شیخ منشار است. احکام زیادی را می داند و در طفولیت به درس و شیخ منشار به آداب تمام در تعلیم او می کوشد.
بهاء الدین نیز فارسی را همچون او می داند و اینک دو جوان مسلمان به دو زبان رسا تکلم می کنند.
شیخ زین الدین برای اینکه بهاء الدین را نیز به بحث و گفتگوی خودشان بکشاند با لحن صمیمی و مهربانی می گوید: حقیقت عشق آن بود که به شاه عرضه داشتی، بهاء الدین؟
بهاء الدین در حالی که قدری خود را به پدر و شیخ منشار نزدیک می نمود گفت: تعاریف مذکور خاص دربار شاهان بود، اما در محضر یاران، شمه ای دیگر سزاست، زیرا محبت، آن است که انسان، آن کمال مؤثر را در خود ادراک نماید و هر اندازه ادراک تمامتر و کاملتر و مدرک دارای کمال مؤثرتری باشد، محبت او تمامتر و کاملتر است.
شیخ زین الدین خطاب به دختر خردسالش که در کناری نشسته بود گفت: محبت چیست؟
گفت: محبت غلیان دل است در مقام اشتیاق به لقای محبوب. محبت، محو محب است به صفاته و اثبات محبوب است به ذاته که تمام صفات خود را در طلب محبوب نفی کند.
اینک نوبت شیخ عزالدین بود که از بیان رسا و مستدل دختر خردسال دوستش در بهت و حیرت قرار گیرد و به او بگوید: آفرین فرزند! آری چنین است، زیرا محب جدای از محبوب نیست. غایت عشق و محبت، دل به خواسته محبوب سپردن است.
و شیخ زین الدین در تأیید مطلب می گوید: وحدت محب و محبوب با محبت حاصل می شود آن سان که مولانا فرماید:
داند آن عقلی که او دل روشنیست - در میان لیلی و من فرق نیست
من کیم، لیلی و لیلی کیست من - ما یکی روحیم اندر دو بدن
ترسم ای فصاد اگر فصدم کنی - نیشتر را بر رگ لیلی زنی
شیخ عزالدین و شیخ منشار دو دوست دیرین در کنار هم نشسته اند، نبوغ و استعداد و معلومات بیش از حد دو فرزند دلشادشان می دارد! بهاء الدین دریافت، دختر خردسال شیخ منشار حداکثر دروس ممکن را نزد پدر آموخته و علاوه بر آن از طریق گوش دادن به محاورات پدر، مطالبی افزون بر آن نیز در ذهن دارد، اما به هر حال، این همه نبوغ و قریحه سرشار، عجیب جلوه می نمود.
اینک در خانواده دو دوست مهاجر جبل عامل، دو جوان نابغه خودنمایی می کنند. بهاء الدین از آن پس در بیشتر جلسات درس شیخ منشار شرکت می کرد. علاوه بر آن در فرصتهای مناسب به اتفاق استاد به خانه می آمد و دروس اضافی و تازه ای می گرفت. در جلسات درس خانه، دختر خردسال شیخ نیز اغلب شرکت می نمود و به صورت آزاد از گفته های پدر بهره می گرفت.
فرصت بسیار مغتنم آشنایی بهاء الدین با شیخ منشار سبب تحولات اساسی در زندگی علمی او شد. شیخ منشار علاوه بر روابط شاگرد و استادی محبت پدرانه نیز به او داشت. فراهم کردن امکان شرکت در جلسات درس بزرگان، تدریس خصوصی علوم دینیه به بهاء الدین و از همه مهمتر در اختیار گذاردن کتابخانه بسیار عظیم خود، همه و همه موجبات ترقی و تعالی فرهنگی بهاء الدین را فراهم ساخت.
بهاء الدین اگر چه با تعداد معدودی کتاب از جبل عامل به ایران آمده بود، اما هزاران کتاب بی نظیر موجود در کتابخانه شیخ منشار برای بهاء الدین فرصت بی نظیری فراهم می ساخت.
این مراوده فرهنگی و شور و شوقی که بهاء الدین از خود نشان می داد، دختر جوان و اهل دانش شیخ منشار را نیز بیشتر به آموختن واداشت. کم کم آوازه نبوغ و استعداد بهاء الدین در همه شهر و حتی سراسر کشور انتشار یافت. دیگر در تمام مدارس و محافل علمی از شیخ عزالدین عاملی و فرزند نابغه اش صحبت می شد.
حمایت شیخ طهماسب و لطف بی دریغ شیخ منشار و گوهر ذاتی بهاء الدین و ارشادات جامع پدرش شیخ عزالدین و سایر شرایط مطلوب باعث شد تا جوان با استعداد در اندک زمانی مدارج علمی را طی کند و در محضر بزرگانی چون ملاعبدالله مدرس یزدی، ملا علی مذهب، ملا افضل قاضی و حکیم عماد الدین محمود کسب فیض نماید و علاوه بر آن، تفسیر قرآن و فقه را نزد پدر و شیخ منشار فرا گیرد و به سرعت راههای ترقی را بپیماید. آشنایی با شیخ منشار نه تنها در بهاء الدین تأثیر مثبت داشت، بلکه در شکل گیری شخصیت و پرورش و تعلیم دختر شیخ نیز مؤثر واقع شد و سرانجام این دختر جوان، همه مدارج علمی و فقهی زمان را طی کرد و فقیهی مجتهد در جامعه اسلامی آن زمان گردید.
سالهای نخستین به خوبی سپری می گردید و هر روز بر شهوات و آوازه بلند بهاء الدین افزوده می شد. او اینک کتاب نخستین خود را به رشته تحریر در آورده و مورد توجه عموم واقع شده است.
در مدارس علمیه، بهاء الدین به شیخ بهائی اشتهار دارد و علاوه بر شرکت در جلسات درس بزرگان، ساعاتی از روز را به تعلیم طلاب جوان اختصاص داده است. اگر چه در مدارس علمیه، این روش از دیر زمان متداول بوده و طلاب به موازات آموختن به آموزش دیگران می پرداختند، اما در مورد جلسات درس شیخ بهائی وضعیت به نحو دیگری است. اغلب در ساعات تدریس او طلاب زیادی به جلسه درس او می شتابند و حتی در پاره ای از موارد، جلسه درس دیگر اساتید تعطیل می شود تا طلاب جوان از محضر شیخ بهائی کسب فیض کنند. شیوه تدریس، سطح معلومات، تنوع مطالب، جذابیت کلام، دروس غیر متعارف حوزه ای، طرح مطالب اجتماعی و حتی سیاسی، شرکت دادن طلاب در بحث روز و صدها جزئیات دیگر باعث استثنایی بودن جلسات درس شیخ بهائی می گردد و از این رو به زودی جلسات درس شیخ، وضعیت عادی حوزه علمیه را به هم می زند و چه بسا مورد رشک و حسد جماعتی نیز واقع می شود. سالیانی پی در پی سپری می شود. شیخ بهائی دیگر بیشتر دروس متداول حوزه ای را نزد بزرگترین علمای وقت آموخته است. در مدارس علمیه بیشتر به کار تدریس اشتغال دارد. جلسات درس او پر جذبه ترین جلسات می باشد. در خانه تنها با مادرش زندگی می کند. پدر در کسوت شیخ الاسلامی هرات، به آن جا سفر کرده و شیخ بهائی وظیفه پرستاری از مادر را نیز بر عهده دارد.
حدود هفده سال از هجرت به ایران می گذرد. او اینک به مردی کامل تبدیل شده، از زندگانی اش سی بهار می گذرد. در کوچه و بازار و مدرسه به عنوان استادی بزرگ اشتهار دارد.
شیخ بهائی در سی سالگی نه تنها همه علوم متداول را آموخته، بلکه پاره ای از علوم اختصاصی و انحصاری را نیز می داند. چند کتاب ارزنده به رشته تحریر در آورده. دیدار شیخ برای طلاب و مردم عادی کوچه و بازار مغتنم است.
شیخ بهائی به چهره ای روحانی و مورد توجه و علاقه مردم معروف است.
شیخ بهائی در مدرسه، تفسیر قرآن مجید می گوید. طلبه ای می پرسد: جناب شیخ! توفیق الهی چیست؟
و شیخ بهائی جوان و دانا در پاسخ شاگرد چنین می گوید: نخستین تنبهی که بنده برای بندگی خدا به دست می آورد و از خواب غفلت بیدار می شود و خود را در سلک نیکبختان قرار می دهد، حضور در مقام کبریایی و جذبه الهی و تحریک ربانی و توفیق سبحانی است که خدا او را به حضور خود بار می دهد و مجذوب عنایات الهیه او می شود و توفیق این سعادت، نصیب او می شود کهأفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه(11) آن که از نعمت شرح صدر برخوردار شود و تسلیم واقعی دربار فیض مدار حضرت فیاض علی الاطلاق باشد، از آن نوری که از مقام نورانیت بی نهایت ظهور کرده منور خواهد شد.
لحظاتی قبل شیخ زین الدین منشار به دیدار شیخ بهائی آمده. در مدخل ورودی مدرسه به ستونی تکیه داده، گوش جان به بیان شیوه ای شیخ بهائی سپرده، از لطف کلام و شیوایی سخن او سرمست شده، دریغش می آید در میان سخن شیخ وارد شود، لذا اینک که کلام بهاء الدین به انجام رسیده وارد می شود. طلاب حاضر در جلسه درس به اتفاق شیخ بهائی به پا می خیزند. شیخ منشار نزد روحانیان و طلاب احترام خاصی دارد. التفات بی حد شیخ زین الدین به شیخ بهائی، او را به درس و مجلس وعظ کشانده. چه شیرین است این چنین دیدارهای عارفانه! در گوشه ای چون طلبه ای جوان قراری می گیرد و اگر چه وجودش را قراری نیست با رضایت و خرسندی تمام خطاب به شیخ بهائی می گوید: (که گویی چون دیگر طلاب سؤال می کند): جناب آقای شیخ! آیا برای چنان حالتی نشانی وجود دارد؟
شیخ بهائی بدون تأمل و چنان که ادامه بحث با شاگردانش در جریان است می گوید: آری، جناب استاد! برکناری از دار غرور و علاقه مندی و عشق به خانه جاوید و توفیق الهی هر گاه به صورتی جلوه می نماید، کما این که امروز توفیق الهی در قالب سعادت زیارت شیخ بزرگوار جلوه نموده است.
شیخ زین الدین منشار که برای اولین بار، نحوه تدریس شیخ بهائی را از نزدیک مشاهده می کرد، با خرسندی و رضایت کامل زیر لب می گوید: آری چنین است، توفیق زیارت و دیدار دوست، همه شما و جلوه ای از توفیق دیدار جمال معبود مطلق است.
سپس جلسه درس با بانگ تکبیر طلاب و در میان گرفتن دو روحانی بزرگ به پایان رسید و شیخ منشار و شیخ بهائی راهی خانه شدند. در مسیر خانه دو روحانی بزرگ، شانه به شانه به پیش می رفتند. مردم در طول مسیر آنها عموماً به سلام و صلوات و تعظیم و احترام می پرداختند. شیخ زین الدین با بیانی که گویی دنباله بحث مدرسه می باشد، خطاب به شیخ بهائی می گوید: آری دیدار دوست، توفیق الهی است، اما اگر حاصل شود دریافت نامه ای نیز دلپذیر می شود.
شیخ بهائی دریافت، خبر مسرت باری در میان است، لذا زیر لب به حالت انتظار چنین زمزمه کرد:
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست - با ما مگو بجز سخن دلنشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود - یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست
و شیخ منشار حامل خبری خوش و ارمغانی ارزنده می باشد و آمده است تا خود پیغام دوست به دوست رساند که:
هر چه گفتیم جز حکایت دوست - در همه عمر از آن پشیمانم
امروز سپیده دم کاروان هرات رسید. کاروان سالار، نامه شیخ بزرگوار والد مکرم برای من آورد. مرقعی نیز به فرزند نگاشته که این است حال دوست.
شیخ بهائی مژده حالات پدر از شیخ منشار دریافت می کند که خود بر او سمت پدری دارد و به جان، عزیزش می شمارد.
اینک سالهاست که شیخ عزالدین، شیخ الاسلام هرات است و شیخ بهائی و مادرش در قزوین روزگار می گذرانند. علت ماندن اینان در قزوین وجود مراکز علمی غنی و اساتید بی مانندی است که در قزوین حضور دارند و حالا دیگر خود شیخ بهائی نیز همقدر اینان است و جذبه مدارس و تدریس، شیخ را در پایتخت ماندگار کرده و هجران پدر را در سرزمینی که خالی از اقوام و خویشان است قابل تحمل ساخته است. یاد پدر عزیز است، شیخ عزالدین تنها پدر نیست که استاد شبان و روزان آشنایی با علوم است. اوست که شیخ بهائی را به جذبه عشق آشنا کرد.
کلاسهای درس شیخ بهائی همچنان شلوغ و پر جذبه است. شیخ هم تفسیر قرآن مجید می گوید، هم از معادلات ریاضی صحبت می کند، هم در دم از منظومه شمسی ستاره می شمارد و فلسفه و عرفان را نیز خمیر مایه بحث و محاوره خویش می سازد؛ به خاطر این ویژگیهای منحصر به فرد اوست که جنجال کلاس درسش عالمگیر شده و بارها به صورت تلویحی، سنت شکنی و عمل مغایر عرف او در کاخ شاهی نیز مطرح شده است.

حالات عرفانی

آوازه فراگیر شیخ بهائی از پایتخت گذشته و اینک در سال 980 هجری قمری نه تنها در ایران که در گوشه و کنار جهان اسلام از شیخ بهائی نام می برند. این همه تلقینات مکرر و تلویحی حاسدان به گوش شاه رسیده و در او تأثیر گذارده و شاه طهماسب، طالب ملاقاتی دیگر است: شنیده ایم مجالس درس حوزه به انحصار شیخ در آمده!
شیخ بهائی که در کنار شیخ منشار نشسته به آرامی پاسخ می دهد: اگر مراد سلطان، کسب فیض من از مجالس اساتید است، آری به لطف خداوند، آن قدر بزرگان خبره فراوانند که توفیق آنی میسر نیست.
شاه طهماسب که زیرکی شیخ را می دانست و از مطلب اول نتیجه ای نیافته بود، لحن کلام را عوض نمود و گفت: سالیان درازی است که پدر در دیار غربت به کار دین نشسته، وقت آن نیست که فرزند جوانی معینش گردد؟
شیخ بهائی دریافت، پیشنهاد تلویحی شاه طهماسب که در قالب تلویح ابلغ از تصریح بیان شده، به معنای دور کردن او از مدارس پایتخت می باشد و هرگز به قصد قربت نیست و به تعبیری شکل محترمانه تبعید می باشد، لذا برای جلوگیری از صدور دستور و حکم صریح - که لازم الاجراست - چنین گفت:
کار دین در دست مردان خداجوی راست می آید که به لطف بی کران خداوندگار چنین است؛ حمایت بی دریغ سلطان در استمرار وضع مرضی خداوند باری تعالی است.
شیخ منشار و شیخ بهائی از تالار شاهی خارج شدند. آنان دنباله بحث با شاه طهماسب را تجزیه و تحلیل می کردند، وقتی به جلو خانه شیخ منشار رسیدند هنوز زمان خداحافظی نبود. برای هر دو قصد شاه طهماسب از بیان مطالب مطروحه روشن بود. شیخ منشار اگر چه همه ذهنیات خود را برای شیخ بهائی روشن نکرد، اما قصد شاه را به خوبی می دانست. کدورتهایی که بعضی علما و روحانیان از شیخ بهائی داشتند برای او مشخص بود. نحوه اداره جلسات درس و تعطیل شدن درس بعضی از علما، عامل کدورت بود. آنها معتقد بودند مطالب و نحوه عمل شیخ بهائی در عرف حوزه نمی گنجد. بعضاً گفته های شیخ را نیز درس حوزه ای نمی پنداشتند، لذا در هر فرصت ممکنی علیه او اقداماتی می نمودند و نظر شاه طهماسب نیز بدین جهت متمایل گشته بود. اگر چه شاه صفوی به شیخ بهائی علاقه وافر داشت، اما گذشتن از نظر جمع زیادی نیز ساده نبود. پیشنهاد تلویحی رفتن به هرات و شیخ الاسلامی آن جا هم بدین منظور بود. همه از جمله شاه طهماسب فکر می کردند شیخ آنرا خواهد پذیرفت. صورت طبیعی مسأله هم همین را حکم می کرد: شیخ بهائی به صورت و عنوان شیخ الاسلامی هرات بدان جا رود و پدر که بار خستگی نیز بر تن دارد باز آید، در این صورت مادر شیخ نیز در دیار غربت تا اندازه ای از تنهایی به در می آمد. همه اینها معادلات ظاهری و تناسب عرف معمول بود، اما شیخ بهائی در عالم دیگر سیر می نماید. برای او مقام و منصب پشیزی ارزش ندارد، او ارتباط و تقرب به دربار شاهان را نیز برای مردم قبول می کند. شیخ در ورای تخیل مردم سیر می کند. شیخ پروازی است و در پرواز.
شیخ منشار به خوبی می داند دلیل نظر شاه چیست و لازم می داند آنها را با شیخ بهائی در میان گذارد، لذا سعی می کند بحث را ادامه دهد و در مقابل در خانه، شیخ بهائی را نیز به خانه می طلبد. حلقه ای بر در کوبیده می شود.
- کیست؟
- در را بگشای دخترم.
آن گاه در چوبین فرتوت به لنگه ای چرخید و سلامی از روی مهربانی، پدر و میهمان را به خانه خواند.
شب، حجاب قیر گون تاریکش را بر تارک بام و بر کشیده بود و از هر رخنه اتاق و لایه در به درون می خزید. شمعدانی تاریکی شکن و روشنی بخش در میان دستان مهربان دختر شیخ به میان نهاده شد. میهمان و میزبان همچنان سرگرم گفتن بودند:
- بی قرارم پدر! نه جامه شیخ الاسلامی غمم را می زداید و نه مکتبی که جامه دوز تنم گردیده. درونم پر آشوب است استاد! می جوشم و سردم، می لرزم و در جوشم، حال غریبی دارم استاد.
شیخ زین الدین که سخت تحت تأثیر کلام شیخ بهائی قرار گرفته بود به آرامی و متانت تمام می گوید: قرار با دل مؤمن سازگار نیست، شوق پرواز، قرار از انسان می ستاند، ذوق وصل بیتابی می آورد، بدین قرار، دل قرار ده که خوش وضعی است.
دختر شیخ منشار دو جام سفالین جوشیده گیاهان در کنار دست پدر می نهد و قصد خروج از اتاق دارد که شیخ بهائی این رباعی تازه سروده بخواند:
دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب - سیرش بندیدیم و روان شد به شتاب
گفتم که دگر کی ات بخواهم دیدن - گفتا که به وقت سحر، اما در خواب
و در ادامه گفت: آری پدر! بی قراری در سرشت انسان در آمیخته، میل وصل و لقای محبوب آرامش را می ستاند، هر دلی تاب تحمل این اوقات ندارد.
و دختر شیخ منشار کلام شیخ بهائی را قطع کرده می گوید:
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست - قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راهست - کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا
شیخ بهائی با خواندن این رباعی، سرودن شعر را آغاز می نماید و از این پس، لحظات تنهایی و بی قراری را با زمزمه شعری که فی الحال می سراید سرخوش می شود.
شعر با تخیل (12) همزاد است، تیر تیز و سرکش خیال، یاران جولان در ورای اندیشه ها را نیز دارد. شعر در بی قراری آدمی مرهم دل است. زمزمه شاعرانه، پرواز نابهنگام را تعدیل می کند. شعر به روح و جسم انسان موازنه می بخشد. با شعر، روح و جسم همگام و همسو می شوند. شعر آرامش می دهد که شعر معنای آرامش است و شیخ بهائی در روزگار بی قراری به شعر روی می آورد. گاه غزل می گوید و زمانی قصه پرداز می شود. دیگر زبان شعر به کام است، دیگر کلام مهر به جام است.
شیخ بهائی در روزهای پایانی سال 980 در حالات وجدانگیزی به سر می برد، هر گاه فرصتی می یابد زمزمه ای می نماید و ابیاتی دلنشین می سراید:
آن دل که تو دیدیش زغم خون شد و رفت - وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری می کرد - لیلی صفتی باید و بیرون شد و رفت
شیخ بهائی دیگر با شعر آرامش می گیرد، با شعر قرار از دست رفته باز می ستاند، با شعر همنوایی می کند، با شعر تسکین می یابد، با شعر حسب الحال مشتاقی می سراید. ماجرای سرخوشی و شور و حال شیخ چه نیکوست، او دیگر از هر آنچه آثار صنع الهی است به وجد می آید. گاه با یاد خوش روزگاران جبل، زمانی با خیال دلنشین سفر، گاهی نیز مجلس درس شیخ منشار دل مشغولش می سازد. شیخ با دلی بسته به مهر و مهربانی، روزگار می گذارند، مدرسه و محراب، کوچه و بازار، سکوت و فریاد، جمع و تنهایی، همه و همه سرمستش می دارد. شور و وجد شیخ از سرچشمه دیگری است.
شیخ، تفسیر قرآن مجید می گوید و همان دم، ذکر جمال جمیل را در فغان قمری می شنود. حالات شیخ بس غوغایی و سرشار از جذبه های عرفانی است. آرامش او در بی قراری نمود می کند.
شب تنهاییم در قصد جان بود - خیالش لطفهای بیکران کرد
دیگر سکون ماندن چاره ساز نیست، میل به رفتن، اشتیاق وصال معبود و کشش وصل جانان، جسم و جانش را ملتهب می سازد. آتش گدازان عشق هر لحظه شعله می کشد، شیخ با خیال روی یار به سر می برد.
خیال روی تو در هر طریق همره ماست - نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کند - جمال چهره تو حجت موجه ماست
و شیخ، شوریده وصال معشوق است، این همه پریشانی را به هم می نهد، زیرا همه از جلوه دیدار دوست می بیند.
زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم - می نهم پریشانی و بر سر پریشانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید - بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
آشفتگی و پریشانی زلف با بی قراری کاکل به هم در می آمیزد و پریشانی خاطر را بر پریشانی دیگری می افزاید. این حالات سرخوشی، بس مطلوب و دلنواز است، اما از تاب تحمل هر بلایی آسان نیست. بلای عشق، عجب طرفه معجونی است. در برابر این درد بی علاج، شیخ سر تسلیم دارد، بلا را می طلبد، مشتاق درد و بیماری است که ما را بلای عشق و غم روزگار کشت.
شیخ، دیگر از تعلقات خاطر زمینی گذشته است. پای در رکاب رفتن دارد، در رفتن، دل به ماندنی بستن، بیهودگی است. شیخ سر رفتن دارد، شیخ الاسلامی هرات را نمی طلبد. با عرف مرسوم زمانه سر ناسازگاری دارد. ارمغان و هدیه شاه را به سخریه می گیرد. دل در هوای دیدن دلدار بسته است.
درد هجران، کشیده این عاشق، زهر هجری چشیده این شیدا! باری، شیخ بهائی سودایی و سودا زده جمال یار است. او از نیستان وحدت بریده و دل در گرو مهر یار دارد و بس. شرح پریشانی و بی قراری شیخ به داستان نمی گنجد، آن چنان در پریشانی است که:
شرح این هجران و این خون جگر - این زمان بگذار تا وقت دگر

سفر طوس

روزگاری است شیخ آرام ندارد، نه درس مدرسه سیرابش می کند، نه گوشه محراب؛ نیرویی نامرئی او را به سوی خود می کشد، میل به سفر دارد، رفتن و رسیدن به او، وصل معشوق و دیدار یار! هر چه هست او دیگر از ماندن به تنگ آمده، او دیگر ماندنی نیست. جذبه معشوق بی قرارش ساخته، شعر هم دیگر آرامش نمی سازد. گاه گاهی ابیاتی زمزمه می کند، اما تسکین درد نهانش شعر تنها نیست. جاذبه های زمینی نیز فراموشش شده، او هوایی دیدار است.
ساعتی است که شیخ منشار و شیخ بهائی به گفتگو نشسته اند. دختر منشار نیز به رسم میزبانی گوش به بحث اینان دارد.
شیخ منشار می گوید: در این صورت، عزم جزم دارید تا سفر را علاج پریشانی و بیقراری دل قرار دهید؟
شیخ بهائی در پاسخ استاد و مراد خویش می گوید: اگر پریشانی بر هم نهاده شد، جمعی را به آتش خود می گذارد، تا شعله سرکش نیست، فکر درمانی باید که سفر، امید درمان است.
شیخ منشار زیر لب می گوید: سفر گر چه امید درمان است، اما عارضه حاصل از آن، کم از علت نیست، سفر را عارضه ای است با نام فراق.
پدر از زبان جمع می گوید. پدر حسب الحال مشتاقی می سراید. فراق را چه چاره کنیم؟
بار فراق دوستان بسکه نشسته بر دلم - می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم
ای که مهار می کشی صبر کن و سبک مرو - کز طرفی تو می کشی وز طرفی سلاسلم
شیخ بهائی فراق را تجربه می کند. تا به حال به سفر می اندیشید، رفتن را باور داشت، اما اینک فراق فرا روی اوست، بار سنگین فراق، کشیدنی نیست. سلاسل نیز در پای دارد. اگر چه عزم راه دارد، اگر چه عقال از پای اشتران گسسته، اما زنجیر مهر و مهربانی به پای دارد.
اینک جدایی را تجربه می کند. در جدایی تعلق خاطر نمودار می شود. در زمان جدایی جذبه خوش ماندن سر می کشد. جناق سینه به تنگی می نشیند. در جدایی، مهر و مهربانی بارور می شود، دوستی موجودیت می یابد و مهر نشسته بر دل هویدا می شود و شیخ بهائی در التهاب درد فراق دوستان است.
خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی - دیوانگان سلسله ات را رها کنی
کار جنون ما به تماشا کشیده است - یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
در لحظه های جدای، مهر ورزی عشاق بر ملا می شود:
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع - تا تحمل کند آن گاه که محمل برود
و چه سنگ محک نیکویی است لحظه های وداع! و شیخ می رود در حالی که دل در گرو نهاده و بار غمی چو کوه، سر بار محمل است.
شیخ بهائی و مادرش با قافله شرق، رهسپار طوس می شود و طوس نیمه راه هرات است. این دو به قصد زیارت بارگاه مطهر ثامن الأئمه راهی طوس گردیده اند. اینان می روند در حالی که جمعی از یاران را در فراق گذارده اند.
کاروان به آرامی در دشت و بیابان به پیش می رود و فاصله عاشق و معشوق را می کاهد. فاصله را کم می کند در حالی که فاصله ای نیز می آفریند. این است مرام روزگاران! وصل جانان به بهایی ارزان نصیب نمی شود. قدر وصال دوستان با فراق یارانی دگر جلوه می کند. شیخ در طول سفر ملتهب است. گاه با نوای جرس همنوا می شود و زمانی خلوت خاص شب را در صحرا تجربه می کند. شیخ با سفر و هجرت و صحرا انس دیرینه دارد. شیخ با شب، زندگی می کند. شبهای بی شمار قزوین را به یاد می آورد، شبهایی که میل خفتن نبود، شبهایی که همه قدر بود و کلام خدا. ستاره آسمانی نیز در شب جلوه می نماید، در شب زنده می شود و در شب حیات می یابد. ستاره با شب زندگی می کند و چشمان ستاره شمار شیخ در کار است. او می رود تا به وصال یار رسد. او می رود تا طوس عزیز را در چشم گیرد.
این بارگاه علی بن موسی الرضاست. این طوس، مفتخر است. این سرزمین، صاحب هشتمین حلقه سلسله امامت است. این انگشتری امانت نبوت محمدی است. این جلوگاه جلوه مهر محمد است.
دیگر شیخ سر از پای نمی شناسد. خود را به آستان مقدس می اندازد. آستانه را در آغوش می گیرد. سر به دیوار می ساید. بر گوشه های ضریح مقدس بوسه مهر می زند. دیدار یار حاصل آمده، فصل حضور عاشق و معشوق با هم است.
شیخ مکرر به زیارت مولا می شتابد، باز می آید، باز می گردد. شب دیگر بار جلوه می کند، شب راز و نیاز عاشق را خوشتر می سازد. شب، روز روشن شیخ می شود. اینک شبان بسیاری است که شیخ در حضور است. سر به سنگ هستی بخش تربت پاک مولا می ساید. مناجات می کند. شیخ با امام همام خویش نجوا می کند. درد نهفته در دل را باز می گوید. سخن ناگفته عرضه می دارد. شیخ به برکت انفاس قدسیه و فیض روح القدس و پاکی گلاب و گل به خوش حالی دست می یابد.
شیخ از پریشانی سامان می گیرد. شیخ سامان می گیرد، گر چه به نوعی پریشانتر می شود. شیخ آرام می گیرد، گر چه به شکلی بی قرارتر می شود. حالات عجیب عرفانی می یابد. جذبه وصال دوست، بی خودش می سازد. او دیگر در یار در آمیخته. وصال حاصل شده. عاشق، جلوه معشوق را در کنار دارد.
او را که دل از عشق مشوش باشد - هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصه عاشقان همی کم شنوی - بشنو، بشنو که قصه شان خوش باشد
روزگار خوش و مغتنمی است. او دیگر درس عشق مدرسه را به عینه تجربه می کند. به عشق، صورت نیکویی می دهد.
چندی از خلوت شیخ با مولا می گذرد. سر سودایی اش قرار یافته، سر همصحبتی با اطرافیان می یابد. علمای بزرگ طوس به خدمت می رسند. کم کم مجالست با دوستان را می پذیرد. شیخ، کتاب به دست می گیرد. به مجلس حاضر می شود. دیگر بار شوق بحث و اشتیاق دیدار طلاب مدرسه دارد. به تدریس علوم و تفسیر قرآن باز می گردد، این نیز جلوه دیگری از سر باختگی به معشوق است.
مدارس علمیه آستان قدس همه آغوش می گشایند، جلسات درس شیخ بهائی شکوه و عظمت خاصی می یابد. اینک اوقات شیخ یا در مدرسه صرف می شود یا در کنار تربت پاک امام هشتم سپری می شود.
شیخ قریب سالی است که معتکف حریم حرم امن ثامن الأئمه می باشد، دیگر به این مأمن خوش، خو گرفته است.
مجلس درس و تفسیر شیخ در جوار تربت پاک امام هشتم شور و حالی دیگر دارد.
ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی - اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
میدان به کام خاطر و گویی نمی زنی - باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی
این خون که موج می زند اندر جگر چرا - در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی
شیخ به راستی دیگر قرار از دست داده، شور و حال وعظش در کلام نمی گنجد. عرف و عادات مرسوم را به سویی نهاده، شعر می خواند و شعر می گوید و تفسیر را به لفظ خوش و دلنشین عرضه می دارد:
زمخشری در کشاف می نویسد: آنگاه که برادر کوچک یوسف را به عنوان دزدی گرفتند، یعقوب نامه ای برای یوسف نوشت:
از جانب یعقوب اسرائیل الله بن اسحاق ذبیح الله بن ابراهیم خلیل الله به عزیز مصر:(13)
اما بعد، ما خاندانی هستیم که خدا گرفتاری را بر ما مسلط ساخته، جدم ابراهیم را دست و پا بسته در آتش انداختند تا بسوزد، خدا او را نجات داد و آتش را بر او سرد و سالم نمود. پدرم را کارد بر گلویش گذاردند تا کشته شود. خدا فدایی برای او فرستاد و من پسری داشتم که از همه فرزندانم محبوبتر بود، او را برادرانش به بیابان بردند، طولی نکشید پیراهن خون آلود او را برای من آوردند و اظهار داشتند گرگ او را درید. از شدت گریه بر او دیدگانم را از دست دادم. فرزند دیگری داشتم که برادر مادری آن فرزندم بود و دلم را به او آرامش می دادم، همراه برادران به مصر رفت. در مراجعت گفتند او دزدی کرده و تو (ای عزیز مصر) او را به جرم دزدی زندانی کرده ای. بدیهی است ما خاندانی هستیم که دزدی نمی کنیم و دزد از ما به وجود نمی آید. اگر او را باز نگردانی نفرینی بر تو می کنم که تا پشت هفتمی تو از آن، روی رهایی نداشته باشد، والسلام.
شیخ به بهانه هر سؤالی قصه ای می گفت و شعری می خواند. شاگردان شیخ نیز همه او را در حلقه داشتند و از دریای بی کران دانش او بهره می جستند.
شیخ بهائی در اوج شور و حال عرفانی به مجلس می رود و شبها را در جوار تربت پاک می گذارند. چه خوش روزگاری است! تا این که نامه ای از شیخ منشار می رسد. در آن پگاه زیبای خاور زمین، آن را مکرر می خواند. بوی یار می دهد. غم فراق او برای منشار هویداست. بی تاب و بی تاب می شود. این نامه دلش را می لرزاند و هوایی اش می کند. به حرم می رود، راز و نیاز می کند، باز می آید، باز می گردد، بی قرار است. اجازه رفتن می طلبد، رخصت می یابد، عزم مراجعت می کند، رخت سفر می بندد، طوس و بارگاه امام هشتم را وداع می گوید. چه عارفانه وداعی دارد شیخ!
حالا دیگر زمان مراجعت فرا رسیده، دوران هجر یار به سر آمده، فراق دوست را در پس سر می نهد و به سوی او رهسپار می شود. در پایتخت صفوی یاران فراوانی چشم انتظار دیدن یارند. در آن جا مردم نیز به یاد شیخ بزرگوارند. مردم نیز امید دیدار مجدد شیخ دارند و نیز شیخ منشار و...
پایتخت اینک مهیای استقبال از شیخ بهائی است، شیخ بهائی با مادر به قزوین باز می گردند. قریب یک سال پای بوسی امام هشتم او را سر مست ساخته، به خانه شیخ منشار فرود می آیند.
دوستان و شاگردان و روحانیان شهر به دیدار می آیند. دختر شیخ منشار نیز در اندرون از مادر شیخ بهائی پذیرایی می کند. خانه دوست، حال و هوای تازه ای دارد.
شاگردان شیخ چون پروانگان در اطراف او حاضر می شوند. شیخ با ذکاوت بی حد، با مشاهده شاگردان، سؤالات درس پیشین مطرح می کند: ایام روزها چه بودند شیخ محمد؟
و شیخ محمد، مبهوت از حافظه استاد، سری به علامت احترام تکان می دهد، طنین خوش صوت استاد به ایام خمسه در ذهن است: روز مفقود، روز مشهود، روز مورود، روز موعود و روز ممدود.
و هر شاگردی جمله ای یا عبارتی خوش و نغز می شنود و دل بدان خوش می دارد.
کم کم شیخ به خانه خود نقل مکان می کند، بار دیگر مجالس درس حوزه بر پا می شود. جمع یاران و مشتاقان شیخ، او را چون نگینی گرانبها در بر می گیرند. خبر باز آمدن شیخ به اقصی نقاط مملکت می رسد، گروهی به دیدار او می آیند.
در دربار شاه طهماسب صفوی نیز انعکاس خبر باز آمدن شیخ، جلوه ای خاص دارد. اگر چه عموم مردم و روحانیان از ورود مجدد شیخ بهائی خرسندند، اما تعداد انگشت شماری سر بی مهری دارند، آخر حضور چنین گوهر تابناکی، سنگ مهره را از سکه می اندازد.
وای از قدرت و جاذبه آن! قدرت و سلطه در تمامی تاریخ، همراه و همزاد هم بوده اند. حکومتهای سلطه گر در اندک زمانی هاله ای از تملق و تکبر و تزویر و نخوت به دور خویش می تنند، رویش پوسته مذموم تملق در اطراف قدرتهای سلطه گر، چشم را از دیدن حقایق دور می دارد و چشم بینش راستین را از آنها می گیرد.
در اطراف حکام مستبد، دوایری از حلقه به گوشان متظاهر تشکیل می شود. اینان به هر عمل و اراده حاکم مستبد صحه می گذارند و هر اقدامی را تأیید می کنند. میل به اقتدار نیز در سرشت آدمی خانه خوش می کند تا در فرصتهای مناسب چهره بنماید.هاله تنیده در اطراف شاه طهماسب صفوی نیز از این نمونه بود. در حلقه درباریان متظاهر و فریبکار، شیخ بزرگوار را مکانی نیست. از بازگشت او روی در هم می کشند، نه میل پذیرش او دارند و نه توان حذف قطعی وی! درد دشواری است. میان خوف و رجا زندگی می کنند. زبانی به تکذیب شیخ و نگاهی به تعظیم او دارند. در هر فرصت ممکن، زبانی به طعنه و دستی به نابکاری دارند. پادشاهان صفوی نیز اگر چه بیرق تشیع علوی بر دوش داشتند، اما عاری از خصوصیات حکام مستبد نبودند. کسانی در دربار سعی در حذف شیخ داشتند و شیخ بهائی با چنین دشمنانی برابر است. اشکال عمده، شمایل ظاهری دشمن می باشد. لباس خصم، انسان را در حالت دفاع قرار می دهد، اما چون دوست، دشمن است شکایت کجا برم؟!
قدرت، زیاده طلبی می آورد. استمرار قدرت با عوامل متشکله خود نیز سر ناسازگاری دارد. قدرت در ادامه سلطه خویش، همه چیز را برای خود می خواهد. در چنین نظامهایی ظهور چهره ای تابناک جایگاهی ندارد، لذا در دوران شاه طهماسب صفوی نیز یکه تازی محکوم به فناست. برای مظهر قدرت حاکمه تفاوتی ندارد. هر چه او را از میدان داری بیندازد مردود است. تلقینات اهریمنی شکل می گیرند. نفوذ مستمر و مسموم درباریان، ذهن شاه را مشوش می کند، تحمل تابناکی چراغ علم و معرفت را از او می گیرند. قدرت انحصاری، خاص شاهان است. تنها چراغ امیدی که سوسو می زند، حمایت مردمی است. در چنین حکومتهایی رشد اندیشه نیز در مهار حکومتی است. میدان اسب تازی محدود است. جلوه شگرف و شگفت انگیز شیخ بهائی برای درباریان قابل تحمل نیست. مظهر چنین رای و عقیده ای، شاه است. او همه نظرها را به خود روا می دارد، محبت عامه را نیز از آن خود می داند و این است که وجود و حضور شیخ بزرگوار بس سخت و سنگین می نماید.
این قدرت طلبی و منیت در طول تاریخ جلوه نموده. بندهای تنیده بر پای اولاد آدم، ازلی است و در هر برهه ای به شکلی بروز کرده و این انحصارطلبی و خود خواهی، فروغ چشمان آدمی را از او باز گرفته و پرده ای بر تحقق عدل و داد گسترده است. چشم بینای آدمی را میل به قدرت طلبی محض از او باز ستانده که ای وای بر کوری!
شیخ بهائی در چنین شرایطی به سر می برد. او از دو سوی پای در سلاسل دارد: از یک سوی، دشمنان نابخرد و بی خبر از مهر و مهربانی، خرده شیشه در راهش می ریزند و از سوی دیگر، مهر یارانی که در حلقه ارادت اویند زنجیر محبت به پایش افکنده اند. شیخ اگر چه سر به چوگان دوستی و مهربانی سپرده و جبین به کین خصم پر چین نمی کند، اما گه گاه از این همه غدر و بی وفایی دنیا و اهل آن غمگین می شود و فی الحال با شعری گره از ابروان باز می کند و فضای روحانی مطلوب را به ارمغان می آورد:
یک چند میان خلق کردیم درنگ - ز ایشان به وفا نه بوی دیدیم نه رنگ
آن به که ز چشم خلق پنهان گردیم - چون آب در آبگینه، آتش در سنگ
و اینک به سال 981 هجری قمری، شیخ بهائی در انتظار بازگشت پدر از هرات است. او در چنین وضعیتی که آوازه جهانگیرش خار چشم دشمنان گردیده، چشم به راه کاروان هرات است تا به دیدار پدر، چشمانش فروغ یابد و غم تنهایی در کنار شیخ الاسلام پیشین هرات از دل به در کند.