شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

تالار شاهی

روزهای آخر پاییز سال 966 به زودی سپری شد و زمستان سرد آن سال نیز سرآمد و اینک بهار سال 967 قزوین را می گذرانیم. شیخ عزالدین حسین عاملی در میان علمای پایتخت صفوی قرب و منزلت فراوان یافته، در مدارس علمیه قزوین به درس نشسته و شاگردان فراوانی در حلقه درس اویند. روز به روز بر جمع طلاب و شاگردان شیخ عزالدین اضافه می شود. سیل مشتاقان محضر فیض او از گوشه و کنار به قزوین روان است. علما و روحانیان نیز در هر فرصتی با او به مباحثه و محاوره و حتی مجادله علمی می پردازند.
شیخ عزالدین نظرهای تازه ای ابراز می نمود، لذا برای طلاب جوان بسیار جالب و جذاب بود. آوازه شیخ عزالدین بالا گرفت و به دربار شاه طهماسب صفوی رسید و شاه خواستار ملاقات با وی گردید.
ملاقات شاه طهماسب با شیخ عزالدین، بنا به توصیه و تمایل شیخ منشار نیز صورت می گرفت. در چندین جلسه، ملاقات شاه صفوی با شیخ عزالدین بهاء الدین جوان نیز حضور داشت.
آن روز تالار شاهی زیب و جلال و شکوه خاصی داشت. عده زیادی از بزرگان و روحانیون و درباریان به تهنیت بعثت رسول گرامی اسلام (ص) به تالار آمده بودند. در میان روحانیون چهره شیخ عزالدین و بهاء الدین جوان بیشتر جلب نظر می نمود. این مجلس با شکوه اگر چه برای تبریک و تهنیت عید سعید مبعث بود، اما در عمل به جلسه محک زدن این دو روحانی تازه وارد تبدیل شد.
شاه طهماسب در مسند شاهی نشسته و شیخ زین الدین منشار در کنار او قرار دارد و سایر روحانیون و علمای بزرگ شهر هر یک در جایی نشسته اند: مولانا عبدالله مدرس یزدی، ملا علی مذهب، ملا افضل قاضی مدرس، ملا محمد باقر یزدی، حکیم عمادالدین محمود و گروهی دیگر از اساتید حوزه؛ این جمع بی نظیر را کمتر در محافل دیگر می توان مشاهده کرد.
بهاء الدین جوان نیز در کسوت روحانیون بود و اگر چه به سال کمتر ولی به ذوق و استعداد و وقار معنوی کم از دیگران نداشت. بهاء الدین با وقار خاص در مجلس حاضر بود. او تنها جوان روحانی بود که فرصت و توفیق جلوس در محضر بزرگان می یافت. او آمده بود تا قریحه سرشار و ذوق و استعداد بی نظیرش را به آزمایش نهد. او در امتحانی زودرس، مهر مهر دوستانی بزرگ را بر اوراق هستی اش می زد. او به نبوغ خارق العاده و استثنایی اش پر و بال پرواز می بخشید.
شیخ منشار در سمت راست شاه طهماسب و دیگر روحانیون هر یک در جایی فراخور خویش نشسته اند. پس از اندک زمانی گفتگو حضار رنگ و بوی مباحثات حوزه ای یافت. کم کم مخاطب جمع علما تنها بهاء الدین جوان بود. جوان تازه وارد در حلقه اساتید بزرگ به آزمایش نشسته بود، هر لحظه به سویی می نگریست تا سؤال و پرسش را به ذهن سپارد. اگر در ابتدا منظور شاه طهماسب و شیخ منشار معرفی عزالدین بود، اما در عمل گفتگو با بهاء الدین آن را تحت الشعاع قرار داد.
برای بزرگان و روحانیون این همه آمادگی باور کردنی نبود. جوانی در برابر خبرگان علمی کشوری بنشیند و با صلابت و استواری، مسائل را پاسخ دهد و تحسین همگان را برانگیزد!
هنوز سؤال و جواب چندان زیادی مطرح نشده بود که شاه طهماسب در باب معنای عشق به طرح سؤالی پرداخت. شاه صفوی چندین تعریف و نظریه را شنیده بود و لذا خطاب به بهاء الدین گفت: مفهوم عشق از دید جوانی چون بهاء الدین چیست؟ به شنیدن آن رغبت کرده ایم.
لحن کلام شاه طهماسب چنان بود که قصد مباحثه علمی ندارد و تنها برای تغییر حال و هوای مجلس این سؤال را مطرح نموده و انتظار پاسخ جامعی نیز ندارد.
بهاء الدین بدون این که گفتگو با شاه صفوی او را مرعوب نماید، با وقار و آمادگی کامل چنین پاسخ داد: بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، شیخ الریئس در رساله عشقیه چنین می فرماید: عشق در همه موجودات و مجردات و فلکیات و عنصریات و معدنیات و حیوانات وجود دارد تا به حدی که می توان معتقد بود که در اعداد هم حقیقت عشق موجود است و در اعداد متحابه نمونه ای از عشق مشاهده می شود.
همهمه ای در تالار پیچید. شاه طهماسب و دیگر علمای حاضر در جلسه، به تحسین واداشته شدند. او کیست که در سنین غیر متعارف از عشق، روایاتی این چنین دارد؟ و بهاء الدین ادامه می دهد: و عشق در صداقت تذر و کوهساران، به کمال محسوس است و عشق، نهایت اخلاص و محبت الهی است و ندیدن جز او. عشق همه او شدن است. عشق، همه او دیدن است. عشق، جوهره حیات آدمی است.
در این جا اگر چه برای همه اساتید حاضر در جلسه، زمینه های طرح سؤالات فراوانی مهیا بود، ولی عموماً به لحاظ حضور شاه طهماسب و نیز شیرینی کلام بهاء الدین نخواستند آن را به مجادله و محاوره حوزه ای کشانند، لذا سؤال دیگر مطرح نشد و سکوت سنگین بر تالار حاکم شد. نگاههای اساتید همه به چهره جوان تازه وارد دوخته بود. شاه طهماسب پس از لحظاتی با سخن تازه و محبت آمیزی سکوت را شکست و گفت: آفرین بر تو ای جوان! اما از این همه تعاریف زیبا، کدام بر تو مکشوف گردیده؟
بهاء الدین باز هم چون استادی که در مسند درس مدرسه قرار دارد، قدری تأمل نمود و با چهره ای گشاده و لحنی جذاب اظهار داشت: شیخ اکبر، محی الدین عربی در رساله ای فرماید: اول چیزی که بر تو کشف شود عالم حس است، چنان که دیوارها و تاریکیها ترا حجاب نشود و کشف، یا حسی است یا خیالی و فرق میان آن دو در این است که چون صورت شخص یا فعلی از افعال خلق را ببینی و چشم بر هم نهی، اگر همچنان ببینی که اول دیدی آن کشف خیالی است و اگر غایب شود، کشف حسی است و چون به ذکر مشغول شوی، منتقل شوی از کشف حسی به کشف خیالی، پس فرود آید بر تو معانی عقلی در صورت حسی.
دیگر برای شاه طهماسب و دیگر حاضران در جلسه تردیدی باقی نماند، همه دانستند بهاء الدین جوان از نبوغ و استعداد سرشاری برخوردار است. آنها اذعان نمودند به زودی بهاء الدین در شمار بزرگترین علمای اسلامی قرار می گیرد. بهاء الدین آرام بود و وزین، زیرک و با استعداد. طنین تکلمش دلنشین و جذاب بود. کلام موثق و مستدل و معلومات عمیق داشت. سخنانش حکایت از مطالعات فراوانی می کرد. رسایل و فتوحات ابن العربی را خوانده و آثار منظوم فارسی را نیز بسیار دیده بود. علاقه و عشق وافرش به غزلیات حافظ محسوس می نمود. این همه وسعت دانش و بینش از جوانی چهارده ساله بس عجیب بود.
شاه طهماسب صفوی با نگاههای تحسین آمیز به او می نگرد و خطاب به شیخ منشار می گوید: میهمان جوان ما را نیکو بدارید و اسباب معیشت و تعلیم، سزاوار او فراهم سازید.
به این ترتیب، مجلس آزمون شیخ عزالدین و فرزند جوانش پایان می یابد و بهاء الدین به صورت رسمی به همه بزرگان و علما و روحانیون پایتخت معرفی می شود و زمینه های رشد و ترقی وی به نحو مطلوب فراهم می گردد و در سایه این شرایط ویژه و نبوغ ذاتی، این جوان تازه رسیده در اندک زمانی یکی از بزرگترین علمای اسلامی، پای بر میدان عمل می گذارد.

دیدار یار

توصیه و سفارش شاه طهماسب درباره بهاء الدین مفید افتاد. شیخ زین الدین منشار و سایر علمای پایتخت در تحقق آن کوشیدند، اما شیخ منشار بیش از همه درباره تعلیم و پرورش بهاء الدین کوشید.
بعد از ظهر دل انگیزی بود. شیخ زین الدین و بهاء الدین در کوچه پر پیچ و خم ضلع شرقی بازار قزوین راه می رفتند. خانه شیخ منشار آن نزدیکی بود. همه مسیر پر از جاذبه های دیدنی بود، اما جوان واله و شیدا چندان توجهی به آنها نداشت. سینه جوشان و روح بلند پرواز وی در جستجوی دریای بی کران دانش بود. غروب نخستین بهار سرزمین اهل عرفان ملتهبش ساخته و از وصل گل خبر می داد.
جلو مدرسه علمیه، شیخ عزالدین نیز به آنها ملحق شد. هر سه به سوی خانه شیخ منشار به راه افتادند. دو دوست دیرینه در کنار هم قراری یافته اند. از هر دری وصف حالات دربار صفوی، تعزیتی از مظالم عثمانی و سخنی از مدارس علمیه پایتخت صفوی.
در گوشه ای از اتاق، بهاء الدین جوان گوش به گفتگوی پدر و شیخ منشار دارد. دختر خردسال میزبان در آمد و رفت است. وجه بزرگان دارد، اگر چه هفت ساله است. او تنها دختر شیخ منشار است. احکام زیادی را می داند و در طفولیت به درس و شیخ منشار به آداب تمام در تعلیم او می کوشد.
بهاء الدین نیز فارسی را همچون او می داند و اینک دو جوان مسلمان به دو زبان رسا تکلم می کنند.
شیخ زین الدین برای اینکه بهاء الدین را نیز به بحث و گفتگوی خودشان بکشاند با لحن صمیمی و مهربانی می گوید: حقیقت عشق آن بود که به شاه عرضه داشتی، بهاء الدین؟
بهاء الدین در حالی که قدری خود را به پدر و شیخ منشار نزدیک می نمود گفت: تعاریف مذکور خاص دربار شاهان بود، اما در محضر یاران، شمه ای دیگر سزاست، زیرا محبت، آن است که انسان، آن کمال مؤثر را در خود ادراک نماید و هر اندازه ادراک تمامتر و کاملتر و مدرک دارای کمال مؤثرتری باشد، محبت او تمامتر و کاملتر است.
شیخ زین الدین خطاب به دختر خردسالش که در کناری نشسته بود گفت: محبت چیست؟
گفت: محبت غلیان دل است در مقام اشتیاق به لقای محبوب. محبت، محو محب است به صفاته و اثبات محبوب است به ذاته که تمام صفات خود را در طلب محبوب نفی کند.
اینک نوبت شیخ عزالدین بود که از بیان رسا و مستدل دختر خردسال دوستش در بهت و حیرت قرار گیرد و به او بگوید: آفرین فرزند! آری چنین است، زیرا محب جدای از محبوب نیست. غایت عشق و محبت، دل به خواسته محبوب سپردن است.
و شیخ زین الدین در تأیید مطلب می گوید: وحدت محب و محبوب با محبت حاصل می شود آن سان که مولانا فرماید:
داند آن عقلی که او دل روشنیست - در میان لیلی و من فرق نیست
من کیم، لیلی و لیلی کیست من - ما یکی روحیم اندر دو بدن
ترسم ای فصاد اگر فصدم کنی - نیشتر را بر رگ لیلی زنی
شیخ عزالدین و شیخ منشار دو دوست دیرین در کنار هم نشسته اند، نبوغ و استعداد و معلومات بیش از حد دو فرزند دلشادشان می دارد! بهاء الدین دریافت، دختر خردسال شیخ منشار حداکثر دروس ممکن را نزد پدر آموخته و علاوه بر آن از طریق گوش دادن به محاورات پدر، مطالبی افزون بر آن نیز در ذهن دارد، اما به هر حال، این همه نبوغ و قریحه سرشار، عجیب جلوه می نمود.
اینک در خانواده دو دوست مهاجر جبل عامل، دو جوان نابغه خودنمایی می کنند. بهاء الدین از آن پس در بیشتر جلسات درس شیخ منشار شرکت می کرد. علاوه بر آن در فرصتهای مناسب به اتفاق استاد به خانه می آمد و دروس اضافی و تازه ای می گرفت. در جلسات درس خانه، دختر خردسال شیخ نیز اغلب شرکت می نمود و به صورت آزاد از گفته های پدر بهره می گرفت.
فرصت بسیار مغتنم آشنایی بهاء الدین با شیخ منشار سبب تحولات اساسی در زندگی علمی او شد. شیخ منشار علاوه بر روابط شاگرد و استادی محبت پدرانه نیز به او داشت. فراهم کردن امکان شرکت در جلسات درس بزرگان، تدریس خصوصی علوم دینیه به بهاء الدین و از همه مهمتر در اختیار گذاردن کتابخانه بسیار عظیم خود، همه و همه موجبات ترقی و تعالی فرهنگی بهاء الدین را فراهم ساخت.
بهاء الدین اگر چه با تعداد معدودی کتاب از جبل عامل به ایران آمده بود، اما هزاران کتاب بی نظیر موجود در کتابخانه شیخ منشار برای بهاء الدین فرصت بی نظیری فراهم می ساخت.
این مراوده فرهنگی و شور و شوقی که بهاء الدین از خود نشان می داد، دختر جوان و اهل دانش شیخ منشار را نیز بیشتر به آموختن واداشت. کم کم آوازه نبوغ و استعداد بهاء الدین در همه شهر و حتی سراسر کشور انتشار یافت. دیگر در تمام مدارس و محافل علمی از شیخ عزالدین عاملی و فرزند نابغه اش صحبت می شد.
حمایت شیخ طهماسب و لطف بی دریغ شیخ منشار و گوهر ذاتی بهاء الدین و ارشادات جامع پدرش شیخ عزالدین و سایر شرایط مطلوب باعث شد تا جوان با استعداد در اندک زمانی مدارج علمی را طی کند و در محضر بزرگانی چون ملاعبدالله مدرس یزدی، ملا علی مذهب، ملا افضل قاضی و حکیم عماد الدین محمود کسب فیض نماید و علاوه بر آن، تفسیر قرآن و فقه را نزد پدر و شیخ منشار فرا گیرد و به سرعت راههای ترقی را بپیماید. آشنایی با شیخ منشار نه تنها در بهاء الدین تأثیر مثبت داشت، بلکه در شکل گیری شخصیت و پرورش و تعلیم دختر شیخ نیز مؤثر واقع شد و سرانجام این دختر جوان، همه مدارج علمی و فقهی زمان را طی کرد و فقیهی مجتهد در جامعه اسلامی آن زمان گردید.
سالهای نخستین به خوبی سپری می گردید و هر روز بر شهوات و آوازه بلند بهاء الدین افزوده می شد. او اینک کتاب نخستین خود را به رشته تحریر در آورده و مورد توجه عموم واقع شده است.
در مدارس علمیه، بهاء الدین به شیخ بهائی اشتهار دارد و علاوه بر شرکت در جلسات درس بزرگان، ساعاتی از روز را به تعلیم طلاب جوان اختصاص داده است. اگر چه در مدارس علمیه، این روش از دیر زمان متداول بوده و طلاب به موازات آموختن به آموزش دیگران می پرداختند، اما در مورد جلسات درس شیخ بهائی وضعیت به نحو دیگری است. اغلب در ساعات تدریس او طلاب زیادی به جلسه درس او می شتابند و حتی در پاره ای از موارد، جلسه درس دیگر اساتید تعطیل می شود تا طلاب جوان از محضر شیخ بهائی کسب فیض کنند. شیوه تدریس، سطح معلومات، تنوع مطالب، جذابیت کلام، دروس غیر متعارف حوزه ای، طرح مطالب اجتماعی و حتی سیاسی، شرکت دادن طلاب در بحث روز و صدها جزئیات دیگر باعث استثنایی بودن جلسات درس شیخ بهائی می گردد و از این رو به زودی جلسات درس شیخ، وضعیت عادی حوزه علمیه را به هم می زند و چه بسا مورد رشک و حسد جماعتی نیز واقع می شود. سالیانی پی در پی سپری می شود. شیخ بهائی دیگر بیشتر دروس متداول حوزه ای را نزد بزرگترین علمای وقت آموخته است. در مدارس علمیه بیشتر به کار تدریس اشتغال دارد. جلسات درس او پر جذبه ترین جلسات می باشد. در خانه تنها با مادرش زندگی می کند. پدر در کسوت شیخ الاسلامی هرات، به آن جا سفر کرده و شیخ بهائی وظیفه پرستاری از مادر را نیز بر عهده دارد.
حدود هفده سال از هجرت به ایران می گذرد. او اینک به مردی کامل تبدیل شده، از زندگانی اش سی بهار می گذرد. در کوچه و بازار و مدرسه به عنوان استادی بزرگ اشتهار دارد.
شیخ بهائی در سی سالگی نه تنها همه علوم متداول را آموخته، بلکه پاره ای از علوم اختصاصی و انحصاری را نیز می داند. چند کتاب ارزنده به رشته تحریر در آورده. دیدار شیخ برای طلاب و مردم عادی کوچه و بازار مغتنم است.
شیخ بهائی به چهره ای روحانی و مورد توجه و علاقه مردم معروف است.
شیخ بهائی در مدرسه، تفسیر قرآن مجید می گوید. طلبه ای می پرسد: جناب شیخ! توفیق الهی چیست؟
و شیخ بهائی جوان و دانا در پاسخ شاگرد چنین می گوید: نخستین تنبهی که بنده برای بندگی خدا به دست می آورد و از خواب غفلت بیدار می شود و خود را در سلک نیکبختان قرار می دهد، حضور در مقام کبریایی و جذبه الهی و تحریک ربانی و توفیق سبحانی است که خدا او را به حضور خود بار می دهد و مجذوب عنایات الهیه او می شود و توفیق این سعادت، نصیب او می شود کهأفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه(11) آن که از نعمت شرح صدر برخوردار شود و تسلیم واقعی دربار فیض مدار حضرت فیاض علی الاطلاق باشد، از آن نوری که از مقام نورانیت بی نهایت ظهور کرده منور خواهد شد.
لحظاتی قبل شیخ زین الدین منشار به دیدار شیخ بهائی آمده. در مدخل ورودی مدرسه به ستونی تکیه داده، گوش جان به بیان شیوه ای شیخ بهائی سپرده، از لطف کلام و شیوایی سخن او سرمست شده، دریغش می آید در میان سخن شیخ وارد شود، لذا اینک که کلام بهاء الدین به انجام رسیده وارد می شود. طلاب حاضر در جلسه درس به اتفاق شیخ بهائی به پا می خیزند. شیخ منشار نزد روحانیان و طلاب احترام خاصی دارد. التفات بی حد شیخ زین الدین به شیخ بهائی، او را به درس و مجلس وعظ کشانده. چه شیرین است این چنین دیدارهای عارفانه! در گوشه ای چون طلبه ای جوان قراری می گیرد و اگر چه وجودش را قراری نیست با رضایت و خرسندی تمام خطاب به شیخ بهائی می گوید: (که گویی چون دیگر طلاب سؤال می کند): جناب آقای شیخ! آیا برای چنان حالتی نشانی وجود دارد؟
شیخ بهائی بدون تأمل و چنان که ادامه بحث با شاگردانش در جریان است می گوید: آری، جناب استاد! برکناری از دار غرور و علاقه مندی و عشق به خانه جاوید و توفیق الهی هر گاه به صورتی جلوه می نماید، کما این که امروز توفیق الهی در قالب سعادت زیارت شیخ بزرگوار جلوه نموده است.
شیخ زین الدین منشار که برای اولین بار، نحوه تدریس شیخ بهائی را از نزدیک مشاهده می کرد، با خرسندی و رضایت کامل زیر لب می گوید: آری چنین است، توفیق زیارت و دیدار دوست، همه شما و جلوه ای از توفیق دیدار جمال معبود مطلق است.
سپس جلسه درس با بانگ تکبیر طلاب و در میان گرفتن دو روحانی بزرگ به پایان رسید و شیخ منشار و شیخ بهائی راهی خانه شدند. در مسیر خانه دو روحانی بزرگ، شانه به شانه به پیش می رفتند. مردم در طول مسیر آنها عموماً به سلام و صلوات و تعظیم و احترام می پرداختند. شیخ زین الدین با بیانی که گویی دنباله بحث مدرسه می باشد، خطاب به شیخ بهائی می گوید: آری دیدار دوست، توفیق الهی است، اما اگر حاصل شود دریافت نامه ای نیز دلپذیر می شود.
شیخ بهائی دریافت، خبر مسرت باری در میان است، لذا زیر لب به حالت انتظار چنین زمزمه کرد:
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست - با ما مگو بجز سخن دلنشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود - یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست
و شیخ منشار حامل خبری خوش و ارمغانی ارزنده می باشد و آمده است تا خود پیغام دوست به دوست رساند که:
هر چه گفتیم جز حکایت دوست - در همه عمر از آن پشیمانم
امروز سپیده دم کاروان هرات رسید. کاروان سالار، نامه شیخ بزرگوار والد مکرم برای من آورد. مرقعی نیز به فرزند نگاشته که این است حال دوست.
شیخ بهائی مژده حالات پدر از شیخ منشار دریافت می کند که خود بر او سمت پدری دارد و به جان، عزیزش می شمارد.
اینک سالهاست که شیخ عزالدین، شیخ الاسلام هرات است و شیخ بهائی و مادرش در قزوین روزگار می گذرانند. علت ماندن اینان در قزوین وجود مراکز علمی غنی و اساتید بی مانندی است که در قزوین حضور دارند و حالا دیگر خود شیخ بهائی نیز همقدر اینان است و جذبه مدارس و تدریس، شیخ را در پایتخت ماندگار کرده و هجران پدر را در سرزمینی که خالی از اقوام و خویشان است قابل تحمل ساخته است. یاد پدر عزیز است، شیخ عزالدین تنها پدر نیست که استاد شبان و روزان آشنایی با علوم است. اوست که شیخ بهائی را به جذبه عشق آشنا کرد.
کلاسهای درس شیخ بهائی همچنان شلوغ و پر جذبه است. شیخ هم تفسیر قرآن مجید می گوید، هم از معادلات ریاضی صحبت می کند، هم در دم از منظومه شمسی ستاره می شمارد و فلسفه و عرفان را نیز خمیر مایه بحث و محاوره خویش می سازد؛ به خاطر این ویژگیهای منحصر به فرد اوست که جنجال کلاس درسش عالمگیر شده و بارها به صورت تلویحی، سنت شکنی و عمل مغایر عرف او در کاخ شاهی نیز مطرح شده است.

حالات عرفانی

آوازه فراگیر شیخ بهائی از پایتخت گذشته و اینک در سال 980 هجری قمری نه تنها در ایران که در گوشه و کنار جهان اسلام از شیخ بهائی نام می برند. این همه تلقینات مکرر و تلویحی حاسدان به گوش شاه رسیده و در او تأثیر گذارده و شاه طهماسب، طالب ملاقاتی دیگر است: شنیده ایم مجالس درس حوزه به انحصار شیخ در آمده!
شیخ بهائی که در کنار شیخ منشار نشسته به آرامی پاسخ می دهد: اگر مراد سلطان، کسب فیض من از مجالس اساتید است، آری به لطف خداوند، آن قدر بزرگان خبره فراوانند که توفیق آنی میسر نیست.
شاه طهماسب که زیرکی شیخ را می دانست و از مطلب اول نتیجه ای نیافته بود، لحن کلام را عوض نمود و گفت: سالیان درازی است که پدر در دیار غربت به کار دین نشسته، وقت آن نیست که فرزند جوانی معینش گردد؟
شیخ بهائی دریافت، پیشنهاد تلویحی شاه طهماسب که در قالب تلویح ابلغ از تصریح بیان شده، به معنای دور کردن او از مدارس پایتخت می باشد و هرگز به قصد قربت نیست و به تعبیری شکل محترمانه تبعید می باشد، لذا برای جلوگیری از صدور دستور و حکم صریح - که لازم الاجراست - چنین گفت:
کار دین در دست مردان خداجوی راست می آید که به لطف بی کران خداوندگار چنین است؛ حمایت بی دریغ سلطان در استمرار وضع مرضی خداوند باری تعالی است.
شیخ منشار و شیخ بهائی از تالار شاهی خارج شدند. آنان دنباله بحث با شاه طهماسب را تجزیه و تحلیل می کردند، وقتی به جلو خانه شیخ منشار رسیدند هنوز زمان خداحافظی نبود. برای هر دو قصد شاه طهماسب از بیان مطالب مطروحه روشن بود. شیخ منشار اگر چه همه ذهنیات خود را برای شیخ بهائی روشن نکرد، اما قصد شاه را به خوبی می دانست. کدورتهایی که بعضی علما و روحانیان از شیخ بهائی داشتند برای او مشخص بود. نحوه اداره جلسات درس و تعطیل شدن درس بعضی از علما، عامل کدورت بود. آنها معتقد بودند مطالب و نحوه عمل شیخ بهائی در عرف حوزه نمی گنجد. بعضاً گفته های شیخ را نیز درس حوزه ای نمی پنداشتند، لذا در هر فرصت ممکنی علیه او اقداماتی می نمودند و نظر شاه طهماسب نیز بدین جهت متمایل گشته بود. اگر چه شاه صفوی به شیخ بهائی علاقه وافر داشت، اما گذشتن از نظر جمع زیادی نیز ساده نبود. پیشنهاد تلویحی رفتن به هرات و شیخ الاسلامی آن جا هم بدین منظور بود. همه از جمله شاه طهماسب فکر می کردند شیخ آنرا خواهد پذیرفت. صورت طبیعی مسأله هم همین را حکم می کرد: شیخ بهائی به صورت و عنوان شیخ الاسلامی هرات بدان جا رود و پدر که بار خستگی نیز بر تن دارد باز آید، در این صورت مادر شیخ نیز در دیار غربت تا اندازه ای از تنهایی به در می آمد. همه اینها معادلات ظاهری و تناسب عرف معمول بود، اما شیخ بهائی در عالم دیگر سیر می نماید. برای او مقام و منصب پشیزی ارزش ندارد، او ارتباط و تقرب به دربار شاهان را نیز برای مردم قبول می کند. شیخ در ورای تخیل مردم سیر می کند. شیخ پروازی است و در پرواز.
شیخ منشار به خوبی می داند دلیل نظر شاه چیست و لازم می داند آنها را با شیخ بهائی در میان گذارد، لذا سعی می کند بحث را ادامه دهد و در مقابل در خانه، شیخ بهائی را نیز به خانه می طلبد. حلقه ای بر در کوبیده می شود.
- کیست؟
- در را بگشای دخترم.
آن گاه در چوبین فرتوت به لنگه ای چرخید و سلامی از روی مهربانی، پدر و میهمان را به خانه خواند.
شب، حجاب قیر گون تاریکش را بر تارک بام و بر کشیده بود و از هر رخنه اتاق و لایه در به درون می خزید. شمعدانی تاریکی شکن و روشنی بخش در میان دستان مهربان دختر شیخ به میان نهاده شد. میهمان و میزبان همچنان سرگرم گفتن بودند:
- بی قرارم پدر! نه جامه شیخ الاسلامی غمم را می زداید و نه مکتبی که جامه دوز تنم گردیده. درونم پر آشوب است استاد! می جوشم و سردم، می لرزم و در جوشم، حال غریبی دارم استاد.
شیخ زین الدین که سخت تحت تأثیر کلام شیخ بهائی قرار گرفته بود به آرامی و متانت تمام می گوید: قرار با دل مؤمن سازگار نیست، شوق پرواز، قرار از انسان می ستاند، ذوق وصل بیتابی می آورد، بدین قرار، دل قرار ده که خوش وضعی است.
دختر شیخ منشار دو جام سفالین جوشیده گیاهان در کنار دست پدر می نهد و قصد خروج از اتاق دارد که شیخ بهائی این رباعی تازه سروده بخواند:
دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب - سیرش بندیدیم و روان شد به شتاب
گفتم که دگر کی ات بخواهم دیدن - گفتا که به وقت سحر، اما در خواب
و در ادامه گفت: آری پدر! بی قراری در سرشت انسان در آمیخته، میل وصل و لقای محبوب آرامش را می ستاند، هر دلی تاب تحمل این اوقات ندارد.
و دختر شیخ منشار کلام شیخ بهائی را قطع کرده می گوید:
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست - قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راهست - کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا
شیخ بهائی با خواندن این رباعی، سرودن شعر را آغاز می نماید و از این پس، لحظات تنهایی و بی قراری را با زمزمه شعری که فی الحال می سراید سرخوش می شود.
شعر با تخیل (12) همزاد است، تیر تیز و سرکش خیال، یاران جولان در ورای اندیشه ها را نیز دارد. شعر در بی قراری آدمی مرهم دل است. زمزمه شاعرانه، پرواز نابهنگام را تعدیل می کند. شعر به روح و جسم انسان موازنه می بخشد. با شعر، روح و جسم همگام و همسو می شوند. شعر آرامش می دهد که شعر معنای آرامش است و شیخ بهائی در روزگار بی قراری به شعر روی می آورد. گاه غزل می گوید و زمانی قصه پرداز می شود. دیگر زبان شعر به کام است، دیگر کلام مهر به جام است.
شیخ بهائی در روزهای پایانی سال 980 در حالات وجدانگیزی به سر می برد، هر گاه فرصتی می یابد زمزمه ای می نماید و ابیاتی دلنشین می سراید:
آن دل که تو دیدیش زغم خون شد و رفت - وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری می کرد - لیلی صفتی باید و بیرون شد و رفت
شیخ بهائی دیگر با شعر آرامش می گیرد، با شعر قرار از دست رفته باز می ستاند، با شعر همنوایی می کند، با شعر تسکین می یابد، با شعر حسب الحال مشتاقی می سراید. ماجرای سرخوشی و شور و حال شیخ چه نیکوست، او دیگر از هر آنچه آثار صنع الهی است به وجد می آید. گاه با یاد خوش روزگاران جبل، زمانی با خیال دلنشین سفر، گاهی نیز مجلس درس شیخ منشار دل مشغولش می سازد. شیخ با دلی بسته به مهر و مهربانی، روزگار می گذارند، مدرسه و محراب، کوچه و بازار، سکوت و فریاد، جمع و تنهایی، همه و همه سرمستش می دارد. شور و وجد شیخ از سرچشمه دیگری است.
شیخ، تفسیر قرآن مجید می گوید و همان دم، ذکر جمال جمیل را در فغان قمری می شنود. حالات شیخ بس غوغایی و سرشار از جذبه های عرفانی است. آرامش او در بی قراری نمود می کند.
شب تنهاییم در قصد جان بود - خیالش لطفهای بیکران کرد
دیگر سکون ماندن چاره ساز نیست، میل به رفتن، اشتیاق وصال معبود و کشش وصل جانان، جسم و جانش را ملتهب می سازد. آتش گدازان عشق هر لحظه شعله می کشد، شیخ با خیال روی یار به سر می برد.
خیال روی تو در هر طریق همره ماست - نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کند - جمال چهره تو حجت موجه ماست
و شیخ، شوریده وصال معشوق است، این همه پریشانی را به هم می نهد، زیرا همه از جلوه دیدار دوست می بیند.
زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم - می نهم پریشانی و بر سر پریشانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید - بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
آشفتگی و پریشانی زلف با بی قراری کاکل به هم در می آمیزد و پریشانی خاطر را بر پریشانی دیگری می افزاید. این حالات سرخوشی، بس مطلوب و دلنواز است، اما از تاب تحمل هر بلایی آسان نیست. بلای عشق، عجب طرفه معجونی است. در برابر این درد بی علاج، شیخ سر تسلیم دارد، بلا را می طلبد، مشتاق درد و بیماری است که ما را بلای عشق و غم روزگار کشت.
شیخ، دیگر از تعلقات خاطر زمینی گذشته است. پای در رکاب رفتن دارد، در رفتن، دل به ماندنی بستن، بیهودگی است. شیخ سر رفتن دارد، شیخ الاسلامی هرات را نمی طلبد. با عرف مرسوم زمانه سر ناسازگاری دارد. ارمغان و هدیه شاه را به سخریه می گیرد. دل در هوای دیدن دلدار بسته است.
درد هجران، کشیده این عاشق، زهر هجری چشیده این شیدا! باری، شیخ بهائی سودایی و سودا زده جمال یار است. او از نیستان وحدت بریده و دل در گرو مهر یار دارد و بس. شرح پریشانی و بی قراری شیخ به داستان نمی گنجد، آن چنان در پریشانی است که:
شرح این هجران و این خون جگر - این زمان بگذار تا وقت دگر