شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

قزوین، پایتخت تشیع علوی

سردی هوای قزوین در روزهای پایانی پاییز سال 966 کم از سرمای زمستانی نیست.
کاروان از جبل تا کرمانشاه آمده بود و شیخ عزالدین و همسر و فرزندش با قافله ای دیگر به قزوین می آیند. اکنون گلدسته های مساجد شهر به خوبی جلوه گری می کنند. درختان در هوای پاییزی رنگارنگند. انگار جماعتی به استقبال می آیند. خبر ورود شیخ عزالدین با پیک مخصوص به پایتخت رسیده. شیخ زین الدین علی منشار سر خیل مستقبلان است. اشارت شاه طهماسب صفوی نیز در کار بوده. شیخ عزالدین و همسر و فرزندش به مدخل شهر رسیده اند. کاروان، حامل مال التجاره بازرگانی است. با مشاهده جمعیت مستقبل، همه از اشتران به زیر می آیند. بهاء الدین نیز از الاغ کوچک فرود می آید.
- پدر! گویا این جمعیت به استقبال ما می آیند.
- آری چنین است، ما ای کاش چنین نمی کردند. چه مهربانند این طالبان و مشتاقان!
جماعت استقبال کننده به نزدیک قافله می رسد. هر دو گروه از حرکت باز می مانند. روی در روی هم قرار گرفته اند.
شیخ زین الدین علی منشار آغوش می گشاید، به سوی برادر و دوست دیرینه اش می شتابد.
- سلام علیکم. به سرزمین تشیع علوی خوش آمدی.
- شیخ عزالدین: سلام علیکم و رحمة الله.
در آغوش یکدیگرند، این دو روحانی شیعه در حلقه یاران و دوستانند به روی هم بوسه مهر می زنند.
هنوز از دیدار لحظاتی بیش نگذشته که شیخ عزالدین علی منشار چهره در هم می کشد. این رسم میزبانی نیست. او را چه می شود. غم جانکاهی به چهره دارد. مغموم و محزون سؤال می کند: چگونه شیخ بزرگوار زین الدین عاملی را شهید کردند؟ شیخ عزالدین نگاهی بر جماعت مشتاق دارد و زیر لب می گوید: شهادت، نصیب یاران و دوستداران رسول خداست، او را نیز چون دیگر شهدا ناجوانمردانه شهید کردند.
جمعیت زیادی قافله را در میان دارد. لحظه به لحظه بر جمع استقبال کنندگان اضافه می گردد. سکوتی حاکم می شود. پس از لحظاتی خاموشی، شیخ عزالدین و شیخ زین الدین و بهاء الدین پیشاپیش جمعیت به راه می افتد. صحنه ورود اینان به شهر بس زیبا و دیدنی است. هر لحظه بر سیل جمعیت، اضافه می شود. از هر کوچه و معبر گروهی دوان دوان، خود را به مسیر آنان می رسانند، بر بام خانه ها و پنجره اتاقها جماعتی نظاره گرند. دو یار دیرین مکتب تشیع علوی دوشادوش به پیش می روند. ازدحام بی حد بر شکوه مراسم می افزاید. به هنگام رفتن، بهاء الدین در کنار شیخ زین الدین قرار می گیرد. شیخ منشار، دست بر شانه جوان، با او گفتگو می پردازد: رنج سفر را چگونه تحمل کردی، فرزند؟
بهاء الدین چون شاگردی که در مکتب درس به استاد پاسخ دهد:فلما جاوزا قال لفتیه ءاتنا غدآنا لقد لقینا من سفرنا هذا نصباً(8)
شیخ زین الدین منشار با تعجب و بهت توأم با رضایت و خرسندی گفت: آری، رنج سفر برای نوجوانان سنگین است.
آن گاه بهاءالدین برای اینکه لفظ تعب، مفهوم خستگی و ملال و ناراحتی تداعی نکند ادامه داد: سفر وقتی با هجرت معنا گرفت، هیچ رنج و تعبی آن را ملال آور نمی کند:و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغماً کثیراً وسعة و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع أجره علی الله و کان الله غفوراً رحیماً(9)
شیخ زین الدین منشار از ذکاوت و استعداد بهاء الدین بسیار خرسند بود. او اگر چه در مدارس علمیه بارها به شاگردان مستعدی برخورد کرده بود، اما هرگز جوانی بدین استعداد و ذکاوت و معلومات ندیده بود. شیخ عزالدین دوشادوش شیخ منشار گام بر می داشت، اما شیخ زین الدین محو دیدار بهاء الدین بود.
شیخ منشار گفت: گویی با عالمی بزرگ آشنا شدیم!
بهاء الدین محبت و مهربانی و الطاف شیخ منشار را پاسخ می دهد: علم جزء ذات خداوند است و ما هر چه تمسک می جوییم عرض است.
شیخ منشار با همین چند جمله، پی به ذکاوت و قریحه سرشار بهاء الدین برد و با لحن صمیمانه ای گفت: خبر شهادت شیخ بزرگوار، زین الدین عاملی، ما را مأیوس کرده بود، اما اینک دانشمندی جوان از ناحیت جبل عامل، هجرت نموده و در میان است.
بهاء الدین پاسخ داد: خدا را سپاس می گوییم که گر چه شهید ثانی را در میان نداریم، اما جامعه علوم اسلامی، زین الدین عاملی دیگری را در نگین دارد.
مراسم استقبال از بهاء الدین و خانواده اش به خوبی برگزار شد. برای جوان، خاطره محاوراتش با شیخ منشار به یاد ماندنی بود. همین شوق و ذوق فراوان بود که نقطه عطفی در زندگی علمی بهاء الدین شد.
اینک چند روزی از اقامت بهاء الدین در قزوین می گذرد. وی به اتفاق خانواده اش در خانه کوچک، ولی زیبای سکونت دارند. این خانه را شیخ منشار به اشارت شاه طهماسب تدارک دیده است. خانه اینان در مجاورت مدرسه علمیه بزرگ شهر قرار دارد. رفت و آمد طلاب و اساتید مدرسه برای بهاء الدین وسوسه انگیز است. میل به درس و مدرسه در او طغیان می کند. اشتیاقش فزونی می گیرد. در چند روز اول تا حدودی به موقعیت شهر آشنا می شود. کتابهایش را در جای مناسبی مرتب می کند. حالا دیگر همه چیز برای درس و مدرسه فراهم است. برای حضور در جلسه درس اساتید لحظه شماری می کند. عطش فراوانی به آموختن دارد. خیال حضور در مدرسه در سر دارد. مادر که از این شیفتگی فرزند آگاه است، با پدر برای انتخاب استادی مشورت می کند. پدر از در وارد می شود. بهاء الدین سلامی عرضه می دارد و انتظار خبری خوش دارد.
- شیخ زین الدین با ملا علی مذهب گفتگو نموده است.
- ملا علی مذهب، پدر؟!
- آری ملا علی مذهب که از ریاضیدانان بنام این دیار است. تو می توانی فردا صبح در جلسه درس او شرکت نمایی. ریاضی و هیئت. بهاء الدین با شنیدن این کلمات از جای می پرد:اذا السماء انشقت... و اذا الارض مدت(10)
صبح فردا ملا علی مذهب در یکی از حجره های مدرسه علمیه قزوین به درس نشسته بود. حدود بیست طلبه مشتاق به گرد استاد حلقه زده بودند. تقریباً کسی متوجه حضور طلبه تازه وارد نشده بود.
آن قدر مباحث درس ملا علی مذهب شیرین و جاذب و جالب بود که عموماً شاگردانش سراپا گوش می شدند. همه به دهان استاد نگاه می کردند تا حرف تازه ای بزند.
بحث در باب مسائل ریاضی و هیئت، در مدارس آن زمان چندان رواج نداشت. اگر چه اساتید بزرگی در طول تاریخ اسلام بدین علوم روی آورده و به مدارج بسیار بالایی هم نایل آمده بودند، اما در این برهه، چندان بین طلاب مرسوم نبود؛ لذا جلسات درس ملا علی مذهب برای شیفتگان ریاضی فرصت بسیار مغتنمی بود.
بهاء الدین تقریباً زودتر از طلاب دیگر حاضر شده بود. در گوشه مناسبی رو در روی استاد نشسته بود. با اشتیاق توأم با هیجان، آماده شروع درس استاد بود و چنین آغاز شد: بسم الله الرحمن الرحیم و آنگاه صلوات بر رسول خدا و... .
آن گاه پس از مکث مختصری ادامه سخن و شروع درس آن روز:
برای شناسایی عرض هر بلد کافی است، غایت ارتفاع خورشید را در نظر گرفته، اگر شمالی است میل شمس را از آن کاسته و اگر جنوبی است بر آن افزوده، حاصل عمل، تمام عرض است. آن گاه اگر نود درجه نصف النهار را از آن کم کنیم، عرض بلد مورد نظر حاصل می شود.
ملا علی مذهب پس از بیان نحوه شناخت عرض جغرافیایی شهر ساکت ماند تا میزان برداشت شاگردانش را محک زند. با این که همه شاگردان جز بهاء الدین در جلسات قبلی درس نیز شرکت داشتند، اما اغلب با نگاههای توأم با سؤال خود، از ابهامی کلی، سخن می گفتند. درس برای عموم نامفهوم بود، لذا پس از چند لحظه گفتگو و محاوره جمعی بار دیگر استاد به درس ادامه داد:
نحوه شناخت عرض بلد، طریقه دیگر هم دارد: اگر غایت انحطاط کوکبی را که همواره ظاهر است، از غایت ارتفاعش کم کنید، باقیمانده، عرض بلد است.
توضیح اضافی استاد نه تنها مشکلی را حل نکرد، بلکه بر ابهام و سؤال بیشتری شکل داد. همه شاگردان در تلاش رفع ابهام بودند، اما از گفتگو و محاوره جمعی آنها مشکلی حل نشد، لذا ملا علی مذهب خطاب به آنان گفت: در میان شما کسی هست که درس را آموخته باشد؟
شاگردان همه ساکت شدند. نگاههای مبهم و سنگینی بر جلسه درس حاکم شد. کم کم سکوت شاگردان معنای پاسخ منفی می گرفت که ناگاه بهاء الدین از ستونی شانه راست کرد و به آرامی و احترام گفت: آری استاد.
شاگردان که عموماً در این لحظه از حضور این همشاگردی جدید آگاه می شدند، با تعجب به او خیره شدند و او با لحن مایل به عربی، جملات فارسی را چنین ادا نمود: اگر غایت ارتفاع و انحطاط را بر هم بیفزاییم و مجموع را به دو نیم سازیم، یک نیمه از آن، عرض بلد است.
این جمله، مختصر و جامع و مانع بود. همه نظرها به بهاء الدین معطوف شد. جوان تازه وارد مورد تحسین همشاگردان و استاد قرار گرفت.
ملا علی مذهب روز قبل شمه ای از ذکاوت بهاء الدین را شنیده بود. شیخ زین الدین منشار در معرفی این جوان قدری صحبت کرده بود، اما هرگز تصور نمی کرد جوان تازه وارد تا این اندازه با استعداد و با معلومات باشد، لذا با خرسندی و رضایت کامل خطاب به او گفت: همین طور است فرزند! با نیمی از جمع غایت ارتفاع و انحطاط، عرض بلد حاصل می شود. این تعریف، جامع و مانع و مطلوب است.
طلاب حاضر در جلسه درس ملا علی مذهب، همگی در بهت و حیرت فرو رفتند. آنها اکثراً از بهاء الدین بزرگتر بودند. همگی سالها در محضر استاد حاضر می شدند و طبعاً سالیان زیادی در مدارس علمیه بودند، ولی هیچ کدام تا به حال، شاگردی به این ذکاوت و تیز هوشی ندیده بودند. برای استاد هم همین طور بود. برای شاگردی که تازه به درس آمده، این همه حضور ذهن بی نظیر است. درس هیئت و ریاضیات، درس متعارف حوزه نیست و بروز نبوغ در چنین درسی تعجب آور است؛ به هر حال، همه از استعداد بهاء الدین در شگفت بودند.
ملا علی مذهب برای شناخت بیشتر شاگردش به فکر طرح سؤال دیگری افتاد. او تا اندازه ای به تصادفی بودن پاسخ اول شک کرده بود، لذا با لحن صمیمانه و آرامی خطاب به او گفت: فرزندم! آیا می توانی جذر اعداد اصم را برای ما شرح دهی؟
بهاء الدین با تأملی مختصر پاسخ داد: آری، استاد: برای تحصیل تقریبی جذر اعداد اصم، باید نزدیکترین اعداد به مجذور را در نظر گرفت و از آن کم کرد و حاصل را نگاه داشت. سپس جذر نزدیکترین عدد را دو برابر کرد و یکی بر آن افزود و مابقی را به حاصل نسبت داد و حاصل نسبت را بر جذر آن افزود تا جذر تقریبی آن عدد اصم به دست آید.
تعجب و تحسین طلاب و استاد به حد کمال رسید. همه با نگاههای بهت زده و مهربان خود، او را مورد تکریم و احترام قرار می دادند. آمادگی و معلومات و استعداد بهاء الدین به راستی شگفت انگیز بود، لذا استاد در حالی که سر خود را به علامت تصدیق تکان می داد گفت: کاملاً صحیح است. اعداد اصم، جذر صحیح ندارند و روش محاسبه جذر تقریبی آن اعداد، چنین است که بهاء الدین بیان نمود.
جلسه درس آن روز تمام شد، اما تا دقایقی چند، همهمه طلاب درباره همشاگردی تازه وارد ادامه داشت. همه اطراف او را گرفته بودند. همه سعی می کردند با او گفتگو کنند. کم کم همه به راه افتاده بودند. از محوطه حجره خارج شدند. در صحن مدرسه، ملا علی مذهب به سؤال های طلبه ای پاسخ می داد.
شاگردان به کنار استاد رسیده، به علامت احترام ایستادند. آنها سعی می کردند، استادشان پیشاپیش حرکت کند. راه باریکه ای وجود داشت، لذا همه در یک صف قادر به حرکت نبودند. ملا علی مذهب با اشاره سر، بهاء الدین را به نزدیک خواند و در حالی که شانه بر شانه حرکت می نمودند پرسید: عدد چیست بهاء الدین؟ برای این همدرست تعریف کن!
و بهاء الدین در حالی که خیل دوستان همدرس را در پشت سر و یکی از آنها را در کنار داشت چنین پاسخ داد: عدد، معدل دو عدد ما قبل و ما بعد است، الا یک که در تعریف نمی گنجد.
جوان طلبه پاسخ خود را دریافت نمود و یک شانه خود را عقب کشید. اینک بهاء الدین و ملا علی مذهب دیگر بار در کنار هم قرار داشتند. صحن مدرسه را درختان تنومندی پوشش می داد. برگهای الوان پاییزی تابلوی بدیعی خلق کرده بودند. ملا علی مذهب در این کشش مطلوب دانش ریاضی غرق شده بود. پاسخهای بجا و درست بهاء الدین او را به وجد آورده بود. سالها بود چنین حالی پیدا نکرده بود و اینک در وجود و شور و شوق بازی اعداد قرار داشت. مباحثه ای در گرفت. انگار داغتر از مباحث کلاس درس است. استاد و شاگرد جوانش با صلابت و استوار قدم بر می داشتند. هر بیننده ای تحت تأثیر این وقار و گرمی کلام قرار می گرفت. طلاب همه آرام در کناری به آنان می نگریستند.
ملا علی مذهب و بهاء الدین چون دو پیر عارف سخن می گفتند، گویی سالیان دراز در کنار هم بوده اند و گویی با علمای چند فرقه به جدل نشسته اند. استاد به چهره بهاء الدین نگریست و در حالی که دستان خود را به علامت تأکید حرکت می داد خطاب به او گفت: و عدد، شاخص سنجش کمیتهاست از یک تا بی نهایت.
و بهاء الدین پاسخ داد که گویی ادامه سخن استاد بود: گر چه برای بی نهایت اندازه معینی متصور نیست.
ملا علی مذهب سخن بهاء الدین را برید و گفت: برای زمان، ازل تا ابد طولانی ترین زمان است و ذهن را به کمیتی بزرگ رهنمون می شود گر چه نامعین می نماید.
بهاء الدین این بار با تعصبی غیر متعارف و با چرخشی سریع، خود را به جلو روی ایستاد کشانید و با سخنی که به جد و جدل شباهت نزدیک داشت گفت: اما ازل تا ابد هر چه باشد، صبح ازل تا شام ابد دو روز افزون است؛ با این حساب، اگر ابتدای نخستین با انتهای پسین نیز به جمع آورده دو روز و اندی بیشتر است.
ملا علی مذهب در هیجان خاصی غوطه می خورد، گویی سالیانی است که انتظار چنین مجادله ای را دارد.
- آری، آری، چنین است.
بهاء الدین شعر خواجه شیراز را زمزمه می سازد: از دم صبح ازل تا آخر شام ابد.
و ملا علی مذهب آرامتر و متفکرانه لحن صحبت را تغییر می دهد و گویی با خود نجوا می کند: دوستی و مهر با یک عهد و یک میثاق بود.
حالا دیگر شاگرد و استاد برای طلاب حاضر در کسوت واحدی جلوه می کنند، چه جدل شاعرانه ای اتفاق افتد! چه جذبه و شوق و ذوقی بر انگیخت! چه زبان مشترکی داشتند این دو حریف! چه کلام گرمی داشتند این دو عزیز!
بهاء الدین جوان با این که تنها چند هفته از ورودش به ایران می گذرد، اما زبان فارسی را نسبتاً خوب می داند و تقریباً همه مطالب را به راحتی بیان می کند، اگر چه لحن عربی ملیحی در کلام دارد. بهاء الدین در جبل نزد اساتید فارسی زبان و مهاجران ایرانی زبان فارسی را آموخته است، شعر حافظ و سعدی را می شناسد و لذا در مدرسه مشکلی ندارد.
ملا علی مذهب و بهاء الدین جلو درب مدرسه از همدیگر خداحافظی می نمایند و از هم جدا می شوند، اما همچنان هر دو درهاله ای از افکار خوش قبلی غوطه می خورند. بهاء الدین از این که چنین فرصت مطلوبی به دست آمده خوشحال است و استاد نیز از برخورد با چنین شاگرد با استعدادی خرسند می باشد.
بنا به توصیه و سفارش شیخ منشار، بهاء الدین در محضر اساتید بزرگی حاضر می شود. تفسیر قرآن را از سالها پیش نزد پدر آغاز نموده و هم اینک نیز عموماً در خانه این درس را ادامه می دهد، اما ریاضیات جان او را به خود مشغول داشته است.
اینک در حجره درس ملا افضل قاضی مدرس است. ملا افضل نیز از علمای بزرگ و در ریاضیات و هیئت، صاحب نظرات ممتازی است.
ملا افضل درس هندسه را از آغاز می پرسد: نقطه، مبنای درس هندسه است. آن را می شناسی فرزند؟
- آری استاد، اگر اجازت فرمایید، تعریف نمایم.
و با اشارت استاد به سخن ادامه می دهد: هر چه قابل اشاره حسی است، اگر به هیچ نوع، قسمت پذیر نبود، آن را نقطه خوانند و اگر در یک جهت، قسمت پذیر بود، آن را خط خوانند و اگر در جهات عرض و طولی قسمت پذیر بود، آن را سطح و اگر در سه جهت، قسمت پذیر بود جسم خوانند.
ملا افضل و شاگردانش با همین مختصر پی به درجه علمی بهاء الدین بردند و لذا بدون ادامه بحث به دنباله مطالب جلسه قبل پرداختند؛ بدین ترتیب بهاء الدین نیز در شمار شاگردان چندین ساله ملا افضل قرار گرفت و این برخورد مبارک سرآغاز طلوعی دیگر شد.
شیخ بهائی به زودی مباحث ریاضی و هندسه و هیئت را نزد اساتیدش به پایان می برد و بعضاً نظرات جدیدی نیز ارائه می نماید. آن روز در ادامه درس یومیه در میان طلاب مشتاق چنین می گوید: و فصول سال هشت باشد، دو تابستان و ابتدای آن، وقت رسیدن آفتاب به دو نقطه اعتدال باشد و دو زمستان که ابتدای آن، وقت رسیدن آفتاب به دو نقطه انقلاب باشد و دو بهار و ابتدای آن، وقت رسیدن آفتاب به وسط دلو و اسد و دو خریف و ابتدای آن، وقت رسیدن آفتاب باشد به وسط ثور و عقرب و بعضی علما گفته اند که اعدل بقاع بر روی زمین، خط استواست.
شیخ بهائی که از ورود شاگردان به بحث ریاضیات و هیئت خرسند می شود، با لحن رضایت آمیزی خطاب به شاگرد مشتاقش چنین می گوید: گویا از جهت تشابه احوال، فصول گفته اند، زیرا مواضعی که بر خط استواست، مانند سودان مغرب و اسافل بربر و جنوب مصر و بلاد حبشه و غیره همیشه گرم به غایت است و اهل آن بلاد، سیاهان و جعد مویان و از اعتدال مزاج دور افتاده اند.

تالار شاهی

روزهای آخر پاییز سال 966 به زودی سپری شد و زمستان سرد آن سال نیز سرآمد و اینک بهار سال 967 قزوین را می گذرانیم. شیخ عزالدین حسین عاملی در میان علمای پایتخت صفوی قرب و منزلت فراوان یافته، در مدارس علمیه قزوین به درس نشسته و شاگردان فراوانی در حلقه درس اویند. روز به روز بر جمع طلاب و شاگردان شیخ عزالدین اضافه می شود. سیل مشتاقان محضر فیض او از گوشه و کنار به قزوین روان است. علما و روحانیان نیز در هر فرصتی با او به مباحثه و محاوره و حتی مجادله علمی می پردازند.
شیخ عزالدین نظرهای تازه ای ابراز می نمود، لذا برای طلاب جوان بسیار جالب و جذاب بود. آوازه شیخ عزالدین بالا گرفت و به دربار شاه طهماسب صفوی رسید و شاه خواستار ملاقات با وی گردید.
ملاقات شاه طهماسب با شیخ عزالدین، بنا به توصیه و تمایل شیخ منشار نیز صورت می گرفت. در چندین جلسه، ملاقات شاه صفوی با شیخ عزالدین بهاء الدین جوان نیز حضور داشت.
آن روز تالار شاهی زیب و جلال و شکوه خاصی داشت. عده زیادی از بزرگان و روحانیون و درباریان به تهنیت بعثت رسول گرامی اسلام (ص) به تالار آمده بودند. در میان روحانیون چهره شیخ عزالدین و بهاء الدین جوان بیشتر جلب نظر می نمود. این مجلس با شکوه اگر چه برای تبریک و تهنیت عید سعید مبعث بود، اما در عمل به جلسه محک زدن این دو روحانی تازه وارد تبدیل شد.
شاه طهماسب در مسند شاهی نشسته و شیخ زین الدین منشار در کنار او قرار دارد و سایر روحانیون و علمای بزرگ شهر هر یک در جایی نشسته اند: مولانا عبدالله مدرس یزدی، ملا علی مذهب، ملا افضل قاضی مدرس، ملا محمد باقر یزدی، حکیم عمادالدین محمود و گروهی دیگر از اساتید حوزه؛ این جمع بی نظیر را کمتر در محافل دیگر می توان مشاهده کرد.
بهاء الدین جوان نیز در کسوت روحانیون بود و اگر چه به سال کمتر ولی به ذوق و استعداد و وقار معنوی کم از دیگران نداشت. بهاء الدین با وقار خاص در مجلس حاضر بود. او تنها جوان روحانی بود که فرصت و توفیق جلوس در محضر بزرگان می یافت. او آمده بود تا قریحه سرشار و ذوق و استعداد بی نظیرش را به آزمایش نهد. او در امتحانی زودرس، مهر مهر دوستانی بزرگ را بر اوراق هستی اش می زد. او به نبوغ خارق العاده و استثنایی اش پر و بال پرواز می بخشید.
شیخ منشار در سمت راست شاه طهماسب و دیگر روحانیون هر یک در جایی فراخور خویش نشسته اند. پس از اندک زمانی گفتگو حضار رنگ و بوی مباحثات حوزه ای یافت. کم کم مخاطب جمع علما تنها بهاء الدین جوان بود. جوان تازه وارد در حلقه اساتید بزرگ به آزمایش نشسته بود، هر لحظه به سویی می نگریست تا سؤال و پرسش را به ذهن سپارد. اگر در ابتدا منظور شاه طهماسب و شیخ منشار معرفی عزالدین بود، اما در عمل گفتگو با بهاء الدین آن را تحت الشعاع قرار داد.
برای بزرگان و روحانیون این همه آمادگی باور کردنی نبود. جوانی در برابر خبرگان علمی کشوری بنشیند و با صلابت و استواری، مسائل را پاسخ دهد و تحسین همگان را برانگیزد!
هنوز سؤال و جواب چندان زیادی مطرح نشده بود که شاه طهماسب در باب معنای عشق به طرح سؤالی پرداخت. شاه صفوی چندین تعریف و نظریه را شنیده بود و لذا خطاب به بهاء الدین گفت: مفهوم عشق از دید جوانی چون بهاء الدین چیست؟ به شنیدن آن رغبت کرده ایم.
لحن کلام شاه طهماسب چنان بود که قصد مباحثه علمی ندارد و تنها برای تغییر حال و هوای مجلس این سؤال را مطرح نموده و انتظار پاسخ جامعی نیز ندارد.
بهاء الدین بدون این که گفتگو با شاه صفوی او را مرعوب نماید، با وقار و آمادگی کامل چنین پاسخ داد: بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، شیخ الریئس در رساله عشقیه چنین می فرماید: عشق در همه موجودات و مجردات و فلکیات و عنصریات و معدنیات و حیوانات وجود دارد تا به حدی که می توان معتقد بود که در اعداد هم حقیقت عشق موجود است و در اعداد متحابه نمونه ای از عشق مشاهده می شود.
همهمه ای در تالار پیچید. شاه طهماسب و دیگر علمای حاضر در جلسه، به تحسین واداشته شدند. او کیست که در سنین غیر متعارف از عشق، روایاتی این چنین دارد؟ و بهاء الدین ادامه می دهد: و عشق در صداقت تذر و کوهساران، به کمال محسوس است و عشق، نهایت اخلاص و محبت الهی است و ندیدن جز او. عشق همه او شدن است. عشق، همه او دیدن است. عشق، جوهره حیات آدمی است.
در این جا اگر چه برای همه اساتید حاضر در جلسه، زمینه های طرح سؤالات فراوانی مهیا بود، ولی عموماً به لحاظ حضور شاه طهماسب و نیز شیرینی کلام بهاء الدین نخواستند آن را به مجادله و محاوره حوزه ای کشانند، لذا سؤال دیگر مطرح نشد و سکوت سنگین بر تالار حاکم شد. نگاههای اساتید همه به چهره جوان تازه وارد دوخته بود. شاه طهماسب پس از لحظاتی با سخن تازه و محبت آمیزی سکوت را شکست و گفت: آفرین بر تو ای جوان! اما از این همه تعاریف زیبا، کدام بر تو مکشوف گردیده؟
بهاء الدین باز هم چون استادی که در مسند درس مدرسه قرار دارد، قدری تأمل نمود و با چهره ای گشاده و لحنی جذاب اظهار داشت: شیخ اکبر، محی الدین عربی در رساله ای فرماید: اول چیزی که بر تو کشف شود عالم حس است، چنان که دیوارها و تاریکیها ترا حجاب نشود و کشف، یا حسی است یا خیالی و فرق میان آن دو در این است که چون صورت شخص یا فعلی از افعال خلق را ببینی و چشم بر هم نهی، اگر همچنان ببینی که اول دیدی آن کشف خیالی است و اگر غایب شود، کشف حسی است و چون به ذکر مشغول شوی، منتقل شوی از کشف حسی به کشف خیالی، پس فرود آید بر تو معانی عقلی در صورت حسی.
دیگر برای شاه طهماسب و دیگر حاضران در جلسه تردیدی باقی نماند، همه دانستند بهاء الدین جوان از نبوغ و استعداد سرشاری برخوردار است. آنها اذعان نمودند به زودی بهاء الدین در شمار بزرگترین علمای اسلامی قرار می گیرد. بهاء الدین آرام بود و وزین، زیرک و با استعداد. طنین تکلمش دلنشین و جذاب بود. کلام موثق و مستدل و معلومات عمیق داشت. سخنانش حکایت از مطالعات فراوانی می کرد. رسایل و فتوحات ابن العربی را خوانده و آثار منظوم فارسی را نیز بسیار دیده بود. علاقه و عشق وافرش به غزلیات حافظ محسوس می نمود. این همه وسعت دانش و بینش از جوانی چهارده ساله بس عجیب بود.
شاه طهماسب صفوی با نگاههای تحسین آمیز به او می نگرد و خطاب به شیخ منشار می گوید: میهمان جوان ما را نیکو بدارید و اسباب معیشت و تعلیم، سزاوار او فراهم سازید.
به این ترتیب، مجلس آزمون شیخ عزالدین و فرزند جوانش پایان می یابد و بهاء الدین به صورت رسمی به همه بزرگان و علما و روحانیون پایتخت معرفی می شود و زمینه های رشد و ترقی وی به نحو مطلوب فراهم می گردد و در سایه این شرایط ویژه و نبوغ ذاتی، این جوان تازه رسیده در اندک زمانی یکی از بزرگترین علمای اسلامی، پای بر میدان عمل می گذارد.

دیدار یار

توصیه و سفارش شاه طهماسب درباره بهاء الدین مفید افتاد. شیخ زین الدین منشار و سایر علمای پایتخت در تحقق آن کوشیدند، اما شیخ منشار بیش از همه درباره تعلیم و پرورش بهاء الدین کوشید.
بعد از ظهر دل انگیزی بود. شیخ زین الدین و بهاء الدین در کوچه پر پیچ و خم ضلع شرقی بازار قزوین راه می رفتند. خانه شیخ منشار آن نزدیکی بود. همه مسیر پر از جاذبه های دیدنی بود، اما جوان واله و شیدا چندان توجهی به آنها نداشت. سینه جوشان و روح بلند پرواز وی در جستجوی دریای بی کران دانش بود. غروب نخستین بهار سرزمین اهل عرفان ملتهبش ساخته و از وصل گل خبر می داد.
جلو مدرسه علمیه، شیخ عزالدین نیز به آنها ملحق شد. هر سه به سوی خانه شیخ منشار به راه افتادند. دو دوست دیرینه در کنار هم قراری یافته اند. از هر دری وصف حالات دربار صفوی، تعزیتی از مظالم عثمانی و سخنی از مدارس علمیه پایتخت صفوی.
در گوشه ای از اتاق، بهاء الدین جوان گوش به گفتگوی پدر و شیخ منشار دارد. دختر خردسال میزبان در آمد و رفت است. وجه بزرگان دارد، اگر چه هفت ساله است. او تنها دختر شیخ منشار است. احکام زیادی را می داند و در طفولیت به درس و شیخ منشار به آداب تمام در تعلیم او می کوشد.
بهاء الدین نیز فارسی را همچون او می داند و اینک دو جوان مسلمان به دو زبان رسا تکلم می کنند.
شیخ زین الدین برای اینکه بهاء الدین را نیز به بحث و گفتگوی خودشان بکشاند با لحن صمیمی و مهربانی می گوید: حقیقت عشق آن بود که به شاه عرضه داشتی، بهاء الدین؟
بهاء الدین در حالی که قدری خود را به پدر و شیخ منشار نزدیک می نمود گفت: تعاریف مذکور خاص دربار شاهان بود، اما در محضر یاران، شمه ای دیگر سزاست، زیرا محبت، آن است که انسان، آن کمال مؤثر را در خود ادراک نماید و هر اندازه ادراک تمامتر و کاملتر و مدرک دارای کمال مؤثرتری باشد، محبت او تمامتر و کاملتر است.
شیخ زین الدین خطاب به دختر خردسالش که در کناری نشسته بود گفت: محبت چیست؟
گفت: محبت غلیان دل است در مقام اشتیاق به لقای محبوب. محبت، محو محب است به صفاته و اثبات محبوب است به ذاته که تمام صفات خود را در طلب محبوب نفی کند.
اینک نوبت شیخ عزالدین بود که از بیان رسا و مستدل دختر خردسال دوستش در بهت و حیرت قرار گیرد و به او بگوید: آفرین فرزند! آری چنین است، زیرا محب جدای از محبوب نیست. غایت عشق و محبت، دل به خواسته محبوب سپردن است.
و شیخ زین الدین در تأیید مطلب می گوید: وحدت محب و محبوب با محبت حاصل می شود آن سان که مولانا فرماید:
داند آن عقلی که او دل روشنیست - در میان لیلی و من فرق نیست
من کیم، لیلی و لیلی کیست من - ما یکی روحیم اندر دو بدن
ترسم ای فصاد اگر فصدم کنی - نیشتر را بر رگ لیلی زنی
شیخ عزالدین و شیخ منشار دو دوست دیرین در کنار هم نشسته اند، نبوغ و استعداد و معلومات بیش از حد دو فرزند دلشادشان می دارد! بهاء الدین دریافت، دختر خردسال شیخ منشار حداکثر دروس ممکن را نزد پدر آموخته و علاوه بر آن از طریق گوش دادن به محاورات پدر، مطالبی افزون بر آن نیز در ذهن دارد، اما به هر حال، این همه نبوغ و قریحه سرشار، عجیب جلوه می نمود.
اینک در خانواده دو دوست مهاجر جبل عامل، دو جوان نابغه خودنمایی می کنند. بهاء الدین از آن پس در بیشتر جلسات درس شیخ منشار شرکت می کرد. علاوه بر آن در فرصتهای مناسب به اتفاق استاد به خانه می آمد و دروس اضافی و تازه ای می گرفت. در جلسات درس خانه، دختر خردسال شیخ نیز اغلب شرکت می نمود و به صورت آزاد از گفته های پدر بهره می گرفت.
فرصت بسیار مغتنم آشنایی بهاء الدین با شیخ منشار سبب تحولات اساسی در زندگی علمی او شد. شیخ منشار علاوه بر روابط شاگرد و استادی محبت پدرانه نیز به او داشت. فراهم کردن امکان شرکت در جلسات درس بزرگان، تدریس خصوصی علوم دینیه به بهاء الدین و از همه مهمتر در اختیار گذاردن کتابخانه بسیار عظیم خود، همه و همه موجبات ترقی و تعالی فرهنگی بهاء الدین را فراهم ساخت.
بهاء الدین اگر چه با تعداد معدودی کتاب از جبل عامل به ایران آمده بود، اما هزاران کتاب بی نظیر موجود در کتابخانه شیخ منشار برای بهاء الدین فرصت بی نظیری فراهم می ساخت.
این مراوده فرهنگی و شور و شوقی که بهاء الدین از خود نشان می داد، دختر جوان و اهل دانش شیخ منشار را نیز بیشتر به آموختن واداشت. کم کم آوازه نبوغ و استعداد بهاء الدین در همه شهر و حتی سراسر کشور انتشار یافت. دیگر در تمام مدارس و محافل علمی از شیخ عزالدین عاملی و فرزند نابغه اش صحبت می شد.
حمایت شیخ طهماسب و لطف بی دریغ شیخ منشار و گوهر ذاتی بهاء الدین و ارشادات جامع پدرش شیخ عزالدین و سایر شرایط مطلوب باعث شد تا جوان با استعداد در اندک زمانی مدارج علمی را طی کند و در محضر بزرگانی چون ملاعبدالله مدرس یزدی، ملا علی مذهب، ملا افضل قاضی و حکیم عماد الدین محمود کسب فیض نماید و علاوه بر آن، تفسیر قرآن و فقه را نزد پدر و شیخ منشار فرا گیرد و به سرعت راههای ترقی را بپیماید. آشنایی با شیخ منشار نه تنها در بهاء الدین تأثیر مثبت داشت، بلکه در شکل گیری شخصیت و پرورش و تعلیم دختر شیخ نیز مؤثر واقع شد و سرانجام این دختر جوان، همه مدارج علمی و فقهی زمان را طی کرد و فقیهی مجتهد در جامعه اسلامی آن زمان گردید.
سالهای نخستین به خوبی سپری می گردید و هر روز بر شهوات و آوازه بلند بهاء الدین افزوده می شد. او اینک کتاب نخستین خود را به رشته تحریر در آورده و مورد توجه عموم واقع شده است.
در مدارس علمیه، بهاء الدین به شیخ بهائی اشتهار دارد و علاوه بر شرکت در جلسات درس بزرگان، ساعاتی از روز را به تعلیم طلاب جوان اختصاص داده است. اگر چه در مدارس علمیه، این روش از دیر زمان متداول بوده و طلاب به موازات آموختن به آموزش دیگران می پرداختند، اما در مورد جلسات درس شیخ بهائی وضعیت به نحو دیگری است. اغلب در ساعات تدریس او طلاب زیادی به جلسه درس او می شتابند و حتی در پاره ای از موارد، جلسه درس دیگر اساتید تعطیل می شود تا طلاب جوان از محضر شیخ بهائی کسب فیض کنند. شیوه تدریس، سطح معلومات، تنوع مطالب، جذابیت کلام، دروس غیر متعارف حوزه ای، طرح مطالب اجتماعی و حتی سیاسی، شرکت دادن طلاب در بحث روز و صدها جزئیات دیگر باعث استثنایی بودن جلسات درس شیخ بهائی می گردد و از این رو به زودی جلسات درس شیخ، وضعیت عادی حوزه علمیه را به هم می زند و چه بسا مورد رشک و حسد جماعتی نیز واقع می شود. سالیانی پی در پی سپری می شود. شیخ بهائی دیگر بیشتر دروس متداول حوزه ای را نزد بزرگترین علمای وقت آموخته است. در مدارس علمیه بیشتر به کار تدریس اشتغال دارد. جلسات درس او پر جذبه ترین جلسات می باشد. در خانه تنها با مادرش زندگی می کند. پدر در کسوت شیخ الاسلامی هرات، به آن جا سفر کرده و شیخ بهائی وظیفه پرستاری از مادر را نیز بر عهده دارد.
حدود هفده سال از هجرت به ایران می گذرد. او اینک به مردی کامل تبدیل شده، از زندگانی اش سی بهار می گذرد. در کوچه و بازار و مدرسه به عنوان استادی بزرگ اشتهار دارد.
شیخ بهائی در سی سالگی نه تنها همه علوم متداول را آموخته، بلکه پاره ای از علوم اختصاصی و انحصاری را نیز می داند. چند کتاب ارزنده به رشته تحریر در آورده. دیدار شیخ برای طلاب و مردم عادی کوچه و بازار مغتنم است.
شیخ بهائی به چهره ای روحانی و مورد توجه و علاقه مردم معروف است.
شیخ بهائی در مدرسه، تفسیر قرآن مجید می گوید. طلبه ای می پرسد: جناب شیخ! توفیق الهی چیست؟
و شیخ بهائی جوان و دانا در پاسخ شاگرد چنین می گوید: نخستین تنبهی که بنده برای بندگی خدا به دست می آورد و از خواب غفلت بیدار می شود و خود را در سلک نیکبختان قرار می دهد، حضور در مقام کبریایی و جذبه الهی و تحریک ربانی و توفیق سبحانی است که خدا او را به حضور خود بار می دهد و مجذوب عنایات الهیه او می شود و توفیق این سعادت، نصیب او می شود کهأفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه(11) آن که از نعمت شرح صدر برخوردار شود و تسلیم واقعی دربار فیض مدار حضرت فیاض علی الاطلاق باشد، از آن نوری که از مقام نورانیت بی نهایت ظهور کرده منور خواهد شد.
لحظاتی قبل شیخ زین الدین منشار به دیدار شیخ بهائی آمده. در مدخل ورودی مدرسه به ستونی تکیه داده، گوش جان به بیان شیوه ای شیخ بهائی سپرده، از لطف کلام و شیوایی سخن او سرمست شده، دریغش می آید در میان سخن شیخ وارد شود، لذا اینک که کلام بهاء الدین به انجام رسیده وارد می شود. طلاب حاضر در جلسه درس به اتفاق شیخ بهائی به پا می خیزند. شیخ منشار نزد روحانیان و طلاب احترام خاصی دارد. التفات بی حد شیخ زین الدین به شیخ بهائی، او را به درس و مجلس وعظ کشانده. چه شیرین است این چنین دیدارهای عارفانه! در گوشه ای چون طلبه ای جوان قراری می گیرد و اگر چه وجودش را قراری نیست با رضایت و خرسندی تمام خطاب به شیخ بهائی می گوید: (که گویی چون دیگر طلاب سؤال می کند): جناب آقای شیخ! آیا برای چنان حالتی نشانی وجود دارد؟
شیخ بهائی بدون تأمل و چنان که ادامه بحث با شاگردانش در جریان است می گوید: آری، جناب استاد! برکناری از دار غرور و علاقه مندی و عشق به خانه جاوید و توفیق الهی هر گاه به صورتی جلوه می نماید، کما این که امروز توفیق الهی در قالب سعادت زیارت شیخ بزرگوار جلوه نموده است.
شیخ زین الدین منشار که برای اولین بار، نحوه تدریس شیخ بهائی را از نزدیک مشاهده می کرد، با خرسندی و رضایت کامل زیر لب می گوید: آری چنین است، توفیق زیارت و دیدار دوست، همه شما و جلوه ای از توفیق دیدار جمال معبود مطلق است.
سپس جلسه درس با بانگ تکبیر طلاب و در میان گرفتن دو روحانی بزرگ به پایان رسید و شیخ منشار و شیخ بهائی راهی خانه شدند. در مسیر خانه دو روحانی بزرگ، شانه به شانه به پیش می رفتند. مردم در طول مسیر آنها عموماً به سلام و صلوات و تعظیم و احترام می پرداختند. شیخ زین الدین با بیانی که گویی دنباله بحث مدرسه می باشد، خطاب به شیخ بهائی می گوید: آری دیدار دوست، توفیق الهی است، اما اگر حاصل شود دریافت نامه ای نیز دلپذیر می شود.
شیخ بهائی دریافت، خبر مسرت باری در میان است، لذا زیر لب به حالت انتظار چنین زمزمه کرد:
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست - با ما مگو بجز سخن دلنشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود - یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست
و شیخ منشار حامل خبری خوش و ارمغانی ارزنده می باشد و آمده است تا خود پیغام دوست به دوست رساند که:
هر چه گفتیم جز حکایت دوست - در همه عمر از آن پشیمانم
امروز سپیده دم کاروان هرات رسید. کاروان سالار، نامه شیخ بزرگوار والد مکرم برای من آورد. مرقعی نیز به فرزند نگاشته که این است حال دوست.
شیخ بهائی مژده حالات پدر از شیخ منشار دریافت می کند که خود بر او سمت پدری دارد و به جان، عزیزش می شمارد.
اینک سالهاست که شیخ عزالدین، شیخ الاسلام هرات است و شیخ بهائی و مادرش در قزوین روزگار می گذرانند. علت ماندن اینان در قزوین وجود مراکز علمی غنی و اساتید بی مانندی است که در قزوین حضور دارند و حالا دیگر خود شیخ بهائی نیز همقدر اینان است و جذبه مدارس و تدریس، شیخ را در پایتخت ماندگار کرده و هجران پدر را در سرزمینی که خالی از اقوام و خویشان است قابل تحمل ساخته است. یاد پدر عزیز است، شیخ عزالدین تنها پدر نیست که استاد شبان و روزان آشنایی با علوم است. اوست که شیخ بهائی را به جذبه عشق آشنا کرد.
کلاسهای درس شیخ بهائی همچنان شلوغ و پر جذبه است. شیخ هم تفسیر قرآن مجید می گوید، هم از معادلات ریاضی صحبت می کند، هم در دم از منظومه شمسی ستاره می شمارد و فلسفه و عرفان را نیز خمیر مایه بحث و محاوره خویش می سازد؛ به خاطر این ویژگیهای منحصر به فرد اوست که جنجال کلاس درسش عالمگیر شده و بارها به صورت تلویحی، سنت شکنی و عمل مغایر عرف او در کاخ شاهی نیز مطرح شده است.