شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

هجرت به ایران

در پاییز سال 966 هجری قمری، ناحیه جبل عامل لبنان، رنگ زمستان یافته بود. کوههای سیه فام، درختان رنگ باخته، ابرهای پراکنده که دستخوش باد پاییزی بودند، همه نشان از واقعه ای هولناک می دادند.
در مسجد کوچک جبل عامل، جمعی از یاران به گفتگو مشغولند. شیخ عزالدین حسین عاملی در حلقه باران است. در مورد اتفاق وحشتناکی که افتاده صحبت می کنند. غم و اندوه، چهره همه یاران را گرفته است، گویی جمع یاران سعی در متقاعد نمودن شیخ دارند. سرانجام دست هم را می فشارند و با غم و اندوه فراوان از یکدیگر جدا می شوند.
شیخ عزالدین، پریشان و مغموم به طرف خانه حرکت می کند، خانه ای کوچک در دامنه کوه مشرف بر شهر. در آن جا همسر و فرزندی سیزده ساله در انتظارند. شیخ با گامهای پی در پی و استوار قدم بر می دارد. صلابت رفتارش حکایت از عزم جزمی دارد. پیچ و خم معابر را طی می کند. دستار نیمه آویخته اش با وزش باد پاییزی به هر سو کشیده می شود. چهره درهم و پریشان شیخ، همه از واقعه ای غم انگیز خبر می دهد. سیلی سرد باد پاییزی همه را به کلبه هایشان کشیده است. در معابر شهر، کمتر زن و مردی در حال عبورند. کسانی که حرکت تند شیخ را می بینند، جز تعظیمی از سر کنجکاوی کاری نمی کنند. نگاه محزون شیخ به عابران کوچه ها منتقل می شود. مردم جبل، شیخ را خوب می شناسند، مهربانی او را حس می کنند، غم شیخ را ندیده اند و با این چهره مغموم شیخ آشنایی ندارند و شیخ را با تبسم می شناسند. شیخ اینک غم به دل دارد. همه کنجکاو می شوند، سر به هم می گیرند، پرسش محزون به لب دارند: شیخ را چه اندوهی پریشان می کند؟ و شیخ عزالدین به خانه می رسد.
انا لله و انا الیه راجعون.(3)
فرزند سیزده ساله اش به سوی پدر می دود، هنوز آیه مبارکه به تمامی ادا نشده که دنباله سخن می گیرد: انه لله و انا الیه راجعون! بازگشت همه به سوی اوست، ما هم به سوی او در حرکتیم.
شیخ عزالدین سر سخن ندارد، اما شیرینی کلام فرزند به کلامش می کشاند و در حالی که به سوی فرزند و همسر می آید، آیه ششم از سوره مبارکه حج را زمزمه می کند:
ذلک بأن الله هو الحق و أنه یحی الموتی و أنه علی کل شی قدیر.
همسر شیخ عزالدین قصد کلامی دارد، تأثر شیخ را دریافته، کنجکاو روشن شدن موضوع است، اما فرزند جوانش سکوت مختصر را می شکند:و ان الساعة آتیة لاریب فیها و أن الله یبعث من فی القبور(4)
شیخ عزالدین نبوغ پیشرس فرزند را می شناسد، از مدتها قبل در او آثار ذکاوت را دیده است، اما تا به حال او را چنین محک نزده بود. شیخ عزالدین از حضور ذهن فرزند در بهت است، اما به هر حال، سخن مانده در دل را عرضه می دارد (توان تحملش نیست، سخن بس بزرگ و سنگین است): شیخ بزرگوار، زین الدین عاملی را شهید کردند.
همسر شیخ عزالدین فریاد خود را در سینه پژمرد و زیر لب و در بهت و حیرت تمام زمزمه کرد: پس سرانجام جان بر سر عقیده نهاد؟!
شیخ عزالدین آرام و اندوهگین پاسخ می دهد: آری، جان بر سر عقیده نهاد و خوش، تسلیم حق شد.
بهاء الدین جوان قصه را تا به آخر خوانده دارد، به چشمان از حدقه بیرون آمده پدر می نگرد و این حدیث عرضه می دارد:ان روح المؤمن لأشد اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها(5)
تصویر محزونی بر خانه کوچک شیخ عزالدین عاملی پرتو افکنده، سه رهرو راستین شریعت بهین محمدی، در سوگ پیشوای خود نوحه می سرایند.
نگاه مغموم هر یک، تسلی بخش دیگری می شود. در آن شب حزن انگیز پاییزی، داغ بر سینه دارند. شهادت مراد را تجربه می کنند. بیم سرنوشت مبهم یاران در دل دارند. مظلومیت دوستان و یاران را می بینند. تنهایی فرزند آدم، زنده می شود، دردهابیلیان در قبیله قابیلیان چهره می گشاید. چه تنهایند این همراهان دیرین! غم هجران یار در دل دارند و بیم زخم شمشیر حقیقت سوز دشمن در سر. بهاء الدین جوان، چگونگی شهادت شیخ بزرگوار را از پدر می پرسد: چگونه شیخ را شهید کردند؟!
پدر خطاب به تاریخ، پاسخ می دهد: عاملان حکومتی، شیخ بزرگوار را به جرم تشیع و ارادت به خاندان رسول خدا دستگیر نمودند، شکنجه دادند و سرانجام به شهادت رساندند. این ابتدای راه است. آنان قصد براندازی خیل یاران شیخ دارند. حکومت عثمانی نیز چون سلیم سوم کمر به نابودی شیعیان علی (ع) بسته است. عمال و والیان عثمانی حکم براندازی تام و تمام دارند.
بهاء الدین با پریشانی و اضطراب می گوید: مگر خلیفه مسلمانان، وصیت رسول خدا را باور ندارد کهانی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی اهل بیتی فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض(6)
همسر شیخ عزالدین می گوید: وصیت رسول خدا را همه می دانند، زیرا حدیث ثقلین متواتر بین جمیع مسلمانان است.
شیخ عزالدین حسین عاملی محاوره بهاء الدین و مادرش را قطع می کند: آری، این حدیث شریف، حجت قاطع است بر جمیع بشر علی الخصوص مسلمانان، اما جاذبه های حکومتی چنان چشم و گوش طالبان زر و زور را می بندد که نه تنها آن را به یاد نمی آورند، بلکه در نابودی عترت رسول الله نیز می کوشند.
شیخ عزالدین در اتاق کوچک خانه به آرامی قدم می زند و گویی همسر و فرزند را فراموش کرده، با خود نجوا می کند، انگار مجلس درس است یا منبر وعظ و خطابه:
آری، زر و زور و تزویر، همیشه تاریخ در جدال با حق بوده اند، همان گونه که از نخستین روز، جدال هابیلیان و قابلیان، سر لوحه نبرد حق و باطل بود. یوسف های زمانه به چاه بی مهری برادران افتاده اند و عیسی های دوران، مصلوب فتنه باران. این دو تناوب تسلسل غدر و بی وفایی در پس کوچه های کوفه تاریخ همچنان ادامه یافته تا مولا علی (ع) را به خانه حسرت نشاند و شمشیر حقش را با طلسم حکمیت تزویریان به نیام زنگار کشاند. آری، همیشه سنگ آسیاب زمانه خونریز با ظلم و جور و بیداد چرخیده و گلوی فریاد گر حریت به تیغ غضب یزیدیان جدا گشته و پایه های حکومت جابرانه غاصبان حق، بر حلقوم منادی آزادی تحکیم یافته است.
شیخ عزالدین چون شیری زخم خورده می غرید و فریاد وامانده در سینه تاریخ را به امواج فضا می سپرد تا سرانجام، روزگاری در محکمه حق به داوری گذارده شود.
شیخ عزالدین تنها از شهادت پیر و مرادش شیخ زین الدین عامی نمی گفت، او از جفای دوران در حق آزادی، خطبه می خواند. او اگر چه شهادت را فوزی عظیم می پنداشت، اما از ناسپاسی کاروانیان در شهادت قافله سالار می سوخت.
او از این همه نامردمی و تغابن و تغافل نوع بشر در اندوه بود. او جهل و خسران زمانه را می دید و لاجرم بر سر خاسران این ماجرا فریاد واحسرتا سر می داد.
بهاء الدین در تمام مدت در کنار پدر ایستاده و حرکات او را زیر نظر داشت و سخنان وی را در ضمیر آگاه خویش جای می داد.
- تکلیف چیست، پدر؟!
شیخ عزالدین با شنیدن این جمله، قدری تأمل نمود و با لحنی آرامتر اظهار داشت: هجرت!
به محض بیان این کلمه، بهاء الدین و مادرش گویی با هم گفتند: هجرت! کی؟ به کجا؟!
شیخ عزالدین در حالی که به آنان خیره شده بود به آرامی گفت: در سراسر قلمرو عثمانی، از جبل عامل تا حلب و شامات و مصر و اسیوط و اسوان و قسطنطنیه، یک نقطه امن برای پیروان راستین رسول خدا و مولا علی (ع) وجود ندارد. همه جا شمشیر خونریز این حاکمان غاصب بر فرق شیعیان امیر مؤمنان فرود می آید، چنان که در کوفه فرود آمد؛ اینک حفظ جان تکلیف است.
بهاء الدین با حالتی وزین تر از سن خود پرسید: یعنی به جرم تشیع در این دنیای بزرگ، گوشه امنی برای پیروان رسول خدا و مولا علی (ع) وجود ندارد؟!
شیخ عزالدین که پاسخ این سؤال را با مشورت یاران یافته بود گفت: وجود دارد، قلمرو پادشاهان صفوی ایران. برادران با شور بسیار به خروج فوری ما از جبل عامل رأی دادند و ما قبل از اذان صبح در تقاطع طریق الصفا به کاروان عازم مشرق خواهیم پیوست.
شب هجرت فرا رسیده، نور ضعیف ماه به سختی از لابه لای ابرهای پاره و سر گردان به حیاط کوچک خانه می رسد. بهاء الدین در گوشه ای به تاریکی نسبی گسترده بر شهر می نگرد. خیال روزگاران خوش نوجوانی در سر دارد. خاطرات سالهای نوجوانی را مرور می کند. ساکت است، اما با تمام وجود به اطراف می نگرد و از این که تا قبل از اذان صبح، جبل را برای همیشه ترک می کند در هیجان است. این تاریکی شب به روشنی روز نمی انجامد.
افکار پریشان بر ذهن جوشان او چنگ می زنند، با او نجوا می کنند و در قالب شعر ظاهر می شوند. کلام موزونند این گفته های ناگفته:
بس چه سنگین می نماید چادر قیرینه گون امشب
گوییا در دم فرو مردست قیل و قال هر روزی
یا هوای دیگری دارد دل خو کرده با موطن
رخت باید بست و بس چالاک رفت، از خاطرات خوب بودنها
این حجاب تیره کوه مقابل، کاش روشن بود
گر چه تاریک است، نقش هر گلی در چشم من پیداست
جای پای خاطراتم خوب پا برجاست
بهاء الدین در این افکار و اشعار حزن انگیز غوطه می خورد. می خواست تصویری از همه شهر، همه زوایای خانه، همه دوستان و همه اساتیدش در ذهن بگنجاند. کتابها، مدرسه، درس قرآن، حضور دوستان، کوچه های جبل، مردم خوب و مهربان، چگونه از آنها جدا شود؟!
کاروان در نیمه های شب حرکت می کند. جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها، اما جدایی بس دشوار است. شب هجرت، غم بسیار در ذهن می ریزد.
کتابها! کتابها را چگونه تنها گذارد؟ با سرعت به سراغ آنها می رود، در نور ضعیف شمع آنها را لمس می کند، معاینه می کند، گرد چهره شان را می زداید، آنها را می بوید و می بوسد و تنها می گذارد.
اینها دوستان من هستند، آرام و خاموشند، اما هزاران سخن ناگفته دارند. دیگر فرصتی نیست. میان ما جدایی خواهد افتاد. فراق بس دشوار است. اگر به دست من افتد فراق را بکشم. چگونه فاصله افتد میان ما ای دوست؟! هجرت سخت بیگاه است و هجر دوستان مشکل که روز هجر سیه باد و خانمان فراق.
وداع بهاء الدین جوان با دوستان خاموشش در نیمه های شب هجرت چه زیباست! دیگر بار به کنار دوستان می آید، آنها را لمس می کند و با اشتیاق به آنها می نگرد، با آنها حرف می زند، نجوا می کند و با حسرت و اندوه جدا می شود. بارها آنها را ترک می کند و باز می گردد. چگونه ترک نماید حضور خلوت دوست بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست. جاذبه های دوستانش بازش می کشند. جدال او با لحظه هاست! میان لحظه های گریز پا و جذبه های مجذوب به پیکار در افتاده است. زمان هجرت او لحظه لحظه می آید. فراق دوست در آن دم چگونه می شاید؟
و بهاء الدین جوان، ماتم گرفته و پریشان از مزار گونه دوستانش کمر راست می کند و به صدای آرام پدر، که او را می خواند پاسخ می دهد:
- آماده ای بهاء الدین؟
- آری، آماده ام پدر.
بهاء الدین دوباره متوجه پایان فرصت دیدار می شود. با عجله به سمت دوستانش باز می گردد، تعداد زیادی از عزیزترین آنها را در میان دستار گونه ای جای می دهد. همگی را به دوش نحیف خویش می کشد. اما توانش نیست. چه باید کرد؟ صدها فرسنگ فاصله است. این کوله بار مهربانی را چه سازد؟ کدام را واگذارد؟ کدام را تنها گذارد؟ در این کشاکش درد آلود درمانده است. به راستی کدام را؟ فصوص الحکم و فتوحات مکیه محی الدین را؟ جامع ابن بیطار را؟ الکامل ابن اثیر را؟ المدهش ابن جوزی ؟ کشاف زمخشیری؟ بهجة الحدایق علامه حلی؟ المفاحص، التحفه؟ تفسیر بیضاوی؟ کدام را وا گذارد؛ لاجرم همه را به دوش می کشد و چون عاشقی شیدا به جان پیوسته می دارد.
پاسی به اذان صبح مانده، کاروان آماده حرکت می باشد. سواد شهر جبل را ترک می کند، به مشرق عشق رهسپار است. تا چند منزل احتمال خطر می رود. مأموران حکومتی راهبانان نیم شبند. برخورد آنان با کاروانیان، خطر ساز است. کم کم سواد شهر از نظرها محو می شود. اینک دامنه های کوه طی شده و صحرا در برابر است. صحرای لخت و عاری از تصنعهای مصنوع. برای بهاء الدین جوان صحرا جذبه ای خاص دارد. تیغ سرکش خورشید هم، نکو تابیده است. حجاب قیر گون شب به کنار رفته، سیمای صحرا نمایان شده است. این اولین دیدار رویاروی بهاء الدین با صحراست. چقدر زیباست، چه بی انتهاست! دیگر آن دیواره های سنگی دژ گونه باغها پیدا نیست. دیواری در کار نیست. دیگر دایره حدود و ثغور حاکم نیست. مرزبندی، طبیعت آزاد را در بند نمی سازد. دیگر کوه هم طبیعت را محصور نمی کند.
راستی صحرا با باغ و گلستان فرق بسیار دارد که باغ و گلستان محل نالیدن هزار ساله هزار دستان و پهنه پرواز قمری و منظر خنده بی حاصل سوسن و نگاه مخمور نرگس است، اما... اما صحرا جای دیگری است، صحرا حد و حصر و محدوده ندارد. صحرا آزاد است. صحرا آزادی را می فهمد. صحرا آزادی می بخشد. گل صحرایی هم، رنگ دیگر دارد. گل صحرایی سخت کوش است. گل صحرایی، پای در بند تعلقات آب و خاک ندارد. او تنها می خندد. او تنها سلام می کند.
و بهاء الدین در ابتدای سفر در این تجربه زیبا پرواز می کند. نوسان قلبش با امواج صحرایی تلفیق شده است. او صحرا را حس می کند. هجرت را از طریق صحرا می فهمد. سفر را می پذیرد. این جا همه چیز آزاد است. همه چیز دیدنی است. کوه نیز از دور دست زیباتر است. بلندی و بزرگی کوه از این جا مشهود است. کوهها زیباتر به چشم می نشینند. آنها میخهای ستبر روزگارند. اوتاد بزرگ کوهدشتند. آیات الهی در صحرا مفهوم زنده ای می یابند. همه چیز در صحرا می خندد و حرف می زند. کم کم دیو شب در پنجه آتشین خورشید فرو می میرد و می رود تا دقایقی دیگر، خنده گلهای صحرایی نمایان شود. کاروان در پهنه آرام و آزاد صحرا منزل گزیده است. اشتران، تن از رنج بار سبک می سازند. سینه اشتران بر خاک سپرد صبحگاهی و گردن به خواهش چشمان مضطرب به هر سو می چرخد.
کاروانیان به تعجیل در آمده اند. مقدمات نماز صبح فراهم می شود. صف نمازگزاران شکل می گیرد. چهار زن و ده مرد و سه نوجوان مسلمان به امامت شیخ عزالدین نماز می گزارند. بهاء الدین جوان، مؤذن جمع مشتاقی است که نماز می گزارند، در صحرای بی کران شامات. چه خوش منظری است این گوشه صحرا! بانگ خوش مؤذن. الله اکبر، الله اکبر و آن گاه: ان الله و ملائکته یصلون... و دستان برادران به گرمی به سوی برادری دیگر دراز می شود، دعای خیر می کنند و باز صحرا.
دیگر بار حرکت شکل می گیرد. حرکت آغاز می شود. رفتن فرا روی است. رفتن با صحرا عجین شده است. صحرا بار دیگر جلوه می کند. صحرا از مکان عشرت می گذرد و به خلوتگاه کنکاش در آثار صنع الهی بدل می شود. بهاء الدین در این دریای بی کران زمزمه می کند:
اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت و اذا الجبال سیرت(7)و باز هم آیات الهی که کوه و دشت و صحرا و آسمان همه آیات الهی اند. او این بار، آمیختن آیات الهی را با جریان زندگی تجربه می کند. او هجرت می کند و در لحظه لحظه سفر با آثار صنع الهی مأنوس می شود. و اینک نشانه های قدرت پروردگار را لمس می کند و دل بدان خوش دارد.
اینک روزهای بسیاری است که کاروانیان دل به بانگ جرس داده اند، گاه بر گرده اشتری پیر و زمانی پای بر شنزارم نرم و داغ بادیه طی طریق می نماید. گامهایشان همقرار رفتار وزین اشتران است. اشتران نیز با وقار دیرینه راهسپر صحرایند. حرکت موزون اشتران با نوای ازلی عجین گشته.هارمونی رفتن اشتران، همقران نای شتربان است.
نی مونس راه اوست
نی حدی خوان خلوت شبهای صحراست
نی نوای محزون گوش نواز این حیوان نجیب است
نی اشتران را نیکو به راه می کشاند
نی این همراه مأنوس، آدم را توان رفتن می دهد
نی از جدایی شکوه دارد
نی حدیث عشق پر خون می سراید
نی ذهن پریشان راهروان را تمرکز می بخشد
نی از وصل یاران می گوید و از هجران می کاهد
نی بر پرده دل عشاق راه، زخمه موزون می زند
نی از وصل و دیدار و رسیدن سخن می گوید
نی به رفتن هنجار می بخشد
نی از خمودگی و خمار راه می کاهد که نوایش جاودانه باد!
نی با این ویژگی، با نجابت چشمان مضطرب، اشتران عجیب عجین شده تا از سنگینی راه بادیه ها بکاهد. طریق صحرا خط بی انتهای رفتن را تصویر می کند، تلفیق موزون نوای نی با توان و تحمل اشتران زیباست. رنج راه، سهل و ساده می شود. نی توان و تحمل حیوان نجیب صحرا را فزونی می دهد و کاروان آمده از جبل با چنین حال و هوایی طی طریق نموده. اینک مقصد فرا روی کاروانیان است. اینک رؤیای رؤیت دیار محبان اهل بیت به تحقق گراییده است.
این گلدسته های سر به عرش ساییده مساجدند که از فاصله های دور نمایانند. پایتخت پادشاهان صفوی این جاست، قزوین.

قزوین، پایتخت تشیع علوی

سردی هوای قزوین در روزهای پایانی پاییز سال 966 کم از سرمای زمستانی نیست.
کاروان از جبل تا کرمانشاه آمده بود و شیخ عزالدین و همسر و فرزندش با قافله ای دیگر به قزوین می آیند. اکنون گلدسته های مساجد شهر به خوبی جلوه گری می کنند. درختان در هوای پاییزی رنگارنگند. انگار جماعتی به استقبال می آیند. خبر ورود شیخ عزالدین با پیک مخصوص به پایتخت رسیده. شیخ زین الدین علی منشار سر خیل مستقبلان است. اشارت شاه طهماسب صفوی نیز در کار بوده. شیخ عزالدین و همسر و فرزندش به مدخل شهر رسیده اند. کاروان، حامل مال التجاره بازرگانی است. با مشاهده جمعیت مستقبل، همه از اشتران به زیر می آیند. بهاء الدین نیز از الاغ کوچک فرود می آید.
- پدر! گویا این جمعیت به استقبال ما می آیند.
- آری چنین است، ما ای کاش چنین نمی کردند. چه مهربانند این طالبان و مشتاقان!
جماعت استقبال کننده به نزدیک قافله می رسد. هر دو گروه از حرکت باز می مانند. روی در روی هم قرار گرفته اند.
شیخ زین الدین علی منشار آغوش می گشاید، به سوی برادر و دوست دیرینه اش می شتابد.
- سلام علیکم. به سرزمین تشیع علوی خوش آمدی.
- شیخ عزالدین: سلام علیکم و رحمة الله.
در آغوش یکدیگرند، این دو روحانی شیعه در حلقه یاران و دوستانند به روی هم بوسه مهر می زنند.
هنوز از دیدار لحظاتی بیش نگذشته که شیخ عزالدین علی منشار چهره در هم می کشد. این رسم میزبانی نیست. او را چه می شود. غم جانکاهی به چهره دارد. مغموم و محزون سؤال می کند: چگونه شیخ بزرگوار زین الدین عاملی را شهید کردند؟ شیخ عزالدین نگاهی بر جماعت مشتاق دارد و زیر لب می گوید: شهادت، نصیب یاران و دوستداران رسول خداست، او را نیز چون دیگر شهدا ناجوانمردانه شهید کردند.
جمعیت زیادی قافله را در میان دارد. لحظه به لحظه بر جمع استقبال کنندگان اضافه می گردد. سکوتی حاکم می شود. پس از لحظاتی خاموشی، شیخ عزالدین و شیخ زین الدین و بهاء الدین پیشاپیش جمعیت به راه می افتد. صحنه ورود اینان به شهر بس زیبا و دیدنی است. هر لحظه بر سیل جمعیت، اضافه می شود. از هر کوچه و معبر گروهی دوان دوان، خود را به مسیر آنان می رسانند، بر بام خانه ها و پنجره اتاقها جماعتی نظاره گرند. دو یار دیرین مکتب تشیع علوی دوشادوش به پیش می روند. ازدحام بی حد بر شکوه مراسم می افزاید. به هنگام رفتن، بهاء الدین در کنار شیخ زین الدین قرار می گیرد. شیخ منشار، دست بر شانه جوان، با او گفتگو می پردازد: رنج سفر را چگونه تحمل کردی، فرزند؟
بهاء الدین چون شاگردی که در مکتب درس به استاد پاسخ دهد:فلما جاوزا قال لفتیه ءاتنا غدآنا لقد لقینا من سفرنا هذا نصباً(8)
شیخ زین الدین منشار با تعجب و بهت توأم با رضایت و خرسندی گفت: آری، رنج سفر برای نوجوانان سنگین است.
آن گاه بهاءالدین برای اینکه لفظ تعب، مفهوم خستگی و ملال و ناراحتی تداعی نکند ادامه داد: سفر وقتی با هجرت معنا گرفت، هیچ رنج و تعبی آن را ملال آور نمی کند:و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغماً کثیراً وسعة و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع أجره علی الله و کان الله غفوراً رحیماً(9)
شیخ زین الدین منشار از ذکاوت و استعداد بهاء الدین بسیار خرسند بود. او اگر چه در مدارس علمیه بارها به شاگردان مستعدی برخورد کرده بود، اما هرگز جوانی بدین استعداد و ذکاوت و معلومات ندیده بود. شیخ عزالدین دوشادوش شیخ منشار گام بر می داشت، اما شیخ زین الدین محو دیدار بهاء الدین بود.
شیخ منشار گفت: گویی با عالمی بزرگ آشنا شدیم!
بهاء الدین محبت و مهربانی و الطاف شیخ منشار را پاسخ می دهد: علم جزء ذات خداوند است و ما هر چه تمسک می جوییم عرض است.
شیخ منشار با همین چند جمله، پی به ذکاوت و قریحه سرشار بهاء الدین برد و با لحن صمیمانه ای گفت: خبر شهادت شیخ بزرگوار، زین الدین عاملی، ما را مأیوس کرده بود، اما اینک دانشمندی جوان از ناحیت جبل عامل، هجرت نموده و در میان است.
بهاء الدین پاسخ داد: خدا را سپاس می گوییم که گر چه شهید ثانی را در میان نداریم، اما جامعه علوم اسلامی، زین الدین عاملی دیگری را در نگین دارد.
مراسم استقبال از بهاء الدین و خانواده اش به خوبی برگزار شد. برای جوان، خاطره محاوراتش با شیخ منشار به یاد ماندنی بود. همین شوق و ذوق فراوان بود که نقطه عطفی در زندگی علمی بهاء الدین شد.
اینک چند روزی از اقامت بهاء الدین در قزوین می گذرد. وی به اتفاق خانواده اش در خانه کوچک، ولی زیبای سکونت دارند. این خانه را شیخ منشار به اشارت شاه طهماسب تدارک دیده است. خانه اینان در مجاورت مدرسه علمیه بزرگ شهر قرار دارد. رفت و آمد طلاب و اساتید مدرسه برای بهاء الدین وسوسه انگیز است. میل به درس و مدرسه در او طغیان می کند. اشتیاقش فزونی می گیرد. در چند روز اول تا حدودی به موقعیت شهر آشنا می شود. کتابهایش را در جای مناسبی مرتب می کند. حالا دیگر همه چیز برای درس و مدرسه فراهم است. برای حضور در جلسه درس اساتید لحظه شماری می کند. عطش فراوانی به آموختن دارد. خیال حضور در مدرسه در سر دارد. مادر که از این شیفتگی فرزند آگاه است، با پدر برای انتخاب استادی مشورت می کند. پدر از در وارد می شود. بهاء الدین سلامی عرضه می دارد و انتظار خبری خوش دارد.
- شیخ زین الدین با ملا علی مذهب گفتگو نموده است.
- ملا علی مذهب، پدر؟!
- آری ملا علی مذهب که از ریاضیدانان بنام این دیار است. تو می توانی فردا صبح در جلسه درس او شرکت نمایی. ریاضی و هیئت. بهاء الدین با شنیدن این کلمات از جای می پرد:اذا السماء انشقت... و اذا الارض مدت(10)
صبح فردا ملا علی مذهب در یکی از حجره های مدرسه علمیه قزوین به درس نشسته بود. حدود بیست طلبه مشتاق به گرد استاد حلقه زده بودند. تقریباً کسی متوجه حضور طلبه تازه وارد نشده بود.
آن قدر مباحث درس ملا علی مذهب شیرین و جاذب و جالب بود که عموماً شاگردانش سراپا گوش می شدند. همه به دهان استاد نگاه می کردند تا حرف تازه ای بزند.
بحث در باب مسائل ریاضی و هیئت، در مدارس آن زمان چندان رواج نداشت. اگر چه اساتید بزرگی در طول تاریخ اسلام بدین علوم روی آورده و به مدارج بسیار بالایی هم نایل آمده بودند، اما در این برهه، چندان بین طلاب مرسوم نبود؛ لذا جلسات درس ملا علی مذهب برای شیفتگان ریاضی فرصت بسیار مغتنمی بود.
بهاء الدین تقریباً زودتر از طلاب دیگر حاضر شده بود. در گوشه مناسبی رو در روی استاد نشسته بود. با اشتیاق توأم با هیجان، آماده شروع درس استاد بود و چنین آغاز شد: بسم الله الرحمن الرحیم و آنگاه صلوات بر رسول خدا و... .
آن گاه پس از مکث مختصری ادامه سخن و شروع درس آن روز:
برای شناسایی عرض هر بلد کافی است، غایت ارتفاع خورشید را در نظر گرفته، اگر شمالی است میل شمس را از آن کاسته و اگر جنوبی است بر آن افزوده، حاصل عمل، تمام عرض است. آن گاه اگر نود درجه نصف النهار را از آن کم کنیم، عرض بلد مورد نظر حاصل می شود.
ملا علی مذهب پس از بیان نحوه شناخت عرض جغرافیایی شهر ساکت ماند تا میزان برداشت شاگردانش را محک زند. با این که همه شاگردان جز بهاء الدین در جلسات قبلی درس نیز شرکت داشتند، اما اغلب با نگاههای توأم با سؤال خود، از ابهامی کلی، سخن می گفتند. درس برای عموم نامفهوم بود، لذا پس از چند لحظه گفتگو و محاوره جمعی بار دیگر استاد به درس ادامه داد:
نحوه شناخت عرض بلد، طریقه دیگر هم دارد: اگر غایت انحطاط کوکبی را که همواره ظاهر است، از غایت ارتفاعش کم کنید، باقیمانده، عرض بلد است.
توضیح اضافی استاد نه تنها مشکلی را حل نکرد، بلکه بر ابهام و سؤال بیشتری شکل داد. همه شاگردان در تلاش رفع ابهام بودند، اما از گفتگو و محاوره جمعی آنها مشکلی حل نشد، لذا ملا علی مذهب خطاب به آنان گفت: در میان شما کسی هست که درس را آموخته باشد؟
شاگردان همه ساکت شدند. نگاههای مبهم و سنگینی بر جلسه درس حاکم شد. کم کم سکوت شاگردان معنای پاسخ منفی می گرفت که ناگاه بهاء الدین از ستونی شانه راست کرد و به آرامی و احترام گفت: آری استاد.
شاگردان که عموماً در این لحظه از حضور این همشاگردی جدید آگاه می شدند، با تعجب به او خیره شدند و او با لحن مایل به عربی، جملات فارسی را چنین ادا نمود: اگر غایت ارتفاع و انحطاط را بر هم بیفزاییم و مجموع را به دو نیم سازیم، یک نیمه از آن، عرض بلد است.
این جمله، مختصر و جامع و مانع بود. همه نظرها به بهاء الدین معطوف شد. جوان تازه وارد مورد تحسین همشاگردان و استاد قرار گرفت.
ملا علی مذهب روز قبل شمه ای از ذکاوت بهاء الدین را شنیده بود. شیخ زین الدین منشار در معرفی این جوان قدری صحبت کرده بود، اما هرگز تصور نمی کرد جوان تازه وارد تا این اندازه با استعداد و با معلومات باشد، لذا با خرسندی و رضایت کامل خطاب به او گفت: همین طور است فرزند! با نیمی از جمع غایت ارتفاع و انحطاط، عرض بلد حاصل می شود. این تعریف، جامع و مانع و مطلوب است.
طلاب حاضر در جلسه درس ملا علی مذهب، همگی در بهت و حیرت فرو رفتند. آنها اکثراً از بهاء الدین بزرگتر بودند. همگی سالها در محضر استاد حاضر می شدند و طبعاً سالیان زیادی در مدارس علمیه بودند، ولی هیچ کدام تا به حال، شاگردی به این ذکاوت و تیز هوشی ندیده بودند. برای استاد هم همین طور بود. برای شاگردی که تازه به درس آمده، این همه حضور ذهن بی نظیر است. درس هیئت و ریاضیات، درس متعارف حوزه نیست و بروز نبوغ در چنین درسی تعجب آور است؛ به هر حال، همه از استعداد بهاء الدین در شگفت بودند.
ملا علی مذهب برای شناخت بیشتر شاگردش به فکر طرح سؤال دیگری افتاد. او تا اندازه ای به تصادفی بودن پاسخ اول شک کرده بود، لذا با لحن صمیمانه و آرامی خطاب به او گفت: فرزندم! آیا می توانی جذر اعداد اصم را برای ما شرح دهی؟
بهاء الدین با تأملی مختصر پاسخ داد: آری، استاد: برای تحصیل تقریبی جذر اعداد اصم، باید نزدیکترین اعداد به مجذور را در نظر گرفت و از آن کم کرد و حاصل را نگاه داشت. سپس جذر نزدیکترین عدد را دو برابر کرد و یکی بر آن افزود و مابقی را به حاصل نسبت داد و حاصل نسبت را بر جذر آن افزود تا جذر تقریبی آن عدد اصم به دست آید.
تعجب و تحسین طلاب و استاد به حد کمال رسید. همه با نگاههای بهت زده و مهربان خود، او را مورد تکریم و احترام قرار می دادند. آمادگی و معلومات و استعداد بهاء الدین به راستی شگفت انگیز بود، لذا استاد در حالی که سر خود را به علامت تصدیق تکان می داد گفت: کاملاً صحیح است. اعداد اصم، جذر صحیح ندارند و روش محاسبه جذر تقریبی آن اعداد، چنین است که بهاء الدین بیان نمود.
جلسه درس آن روز تمام شد، اما تا دقایقی چند، همهمه طلاب درباره همشاگردی تازه وارد ادامه داشت. همه اطراف او را گرفته بودند. همه سعی می کردند با او گفتگو کنند. کم کم همه به راه افتاده بودند. از محوطه حجره خارج شدند. در صحن مدرسه، ملا علی مذهب به سؤال های طلبه ای پاسخ می داد.
شاگردان به کنار استاد رسیده، به علامت احترام ایستادند. آنها سعی می کردند، استادشان پیشاپیش حرکت کند. راه باریکه ای وجود داشت، لذا همه در یک صف قادر به حرکت نبودند. ملا علی مذهب با اشاره سر، بهاء الدین را به نزدیک خواند و در حالی که شانه بر شانه حرکت می نمودند پرسید: عدد چیست بهاء الدین؟ برای این همدرست تعریف کن!
و بهاء الدین در حالی که خیل دوستان همدرس را در پشت سر و یکی از آنها را در کنار داشت چنین پاسخ داد: عدد، معدل دو عدد ما قبل و ما بعد است، الا یک که در تعریف نمی گنجد.
جوان طلبه پاسخ خود را دریافت نمود و یک شانه خود را عقب کشید. اینک بهاء الدین و ملا علی مذهب دیگر بار در کنار هم قرار داشتند. صحن مدرسه را درختان تنومندی پوشش می داد. برگهای الوان پاییزی تابلوی بدیعی خلق کرده بودند. ملا علی مذهب در این کشش مطلوب دانش ریاضی غرق شده بود. پاسخهای بجا و درست بهاء الدین او را به وجد آورده بود. سالها بود چنین حالی پیدا نکرده بود و اینک در وجود و شور و شوق بازی اعداد قرار داشت. مباحثه ای در گرفت. انگار داغتر از مباحث کلاس درس است. استاد و شاگرد جوانش با صلابت و استوار قدم بر می داشتند. هر بیننده ای تحت تأثیر این وقار و گرمی کلام قرار می گرفت. طلاب همه آرام در کناری به آنان می نگریستند.
ملا علی مذهب و بهاء الدین چون دو پیر عارف سخن می گفتند، گویی سالیان دراز در کنار هم بوده اند و گویی با علمای چند فرقه به جدل نشسته اند. استاد به چهره بهاء الدین نگریست و در حالی که دستان خود را به علامت تأکید حرکت می داد خطاب به او گفت: و عدد، شاخص سنجش کمیتهاست از یک تا بی نهایت.
و بهاء الدین پاسخ داد که گویی ادامه سخن استاد بود: گر چه برای بی نهایت اندازه معینی متصور نیست.
ملا علی مذهب سخن بهاء الدین را برید و گفت: برای زمان، ازل تا ابد طولانی ترین زمان است و ذهن را به کمیتی بزرگ رهنمون می شود گر چه نامعین می نماید.
بهاء الدین این بار با تعصبی غیر متعارف و با چرخشی سریع، خود را به جلو روی ایستاد کشانید و با سخنی که به جد و جدل شباهت نزدیک داشت گفت: اما ازل تا ابد هر چه باشد، صبح ازل تا شام ابد دو روز افزون است؛ با این حساب، اگر ابتدای نخستین با انتهای پسین نیز به جمع آورده دو روز و اندی بیشتر است.
ملا علی مذهب در هیجان خاصی غوطه می خورد، گویی سالیانی است که انتظار چنین مجادله ای را دارد.
- آری، آری، چنین است.
بهاء الدین شعر خواجه شیراز را زمزمه می سازد: از دم صبح ازل تا آخر شام ابد.
و ملا علی مذهب آرامتر و متفکرانه لحن صحبت را تغییر می دهد و گویی با خود نجوا می کند: دوستی و مهر با یک عهد و یک میثاق بود.
حالا دیگر شاگرد و استاد برای طلاب حاضر در کسوت واحدی جلوه می کنند، چه جدل شاعرانه ای اتفاق افتد! چه جذبه و شوق و ذوقی بر انگیخت! چه زبان مشترکی داشتند این دو حریف! چه کلام گرمی داشتند این دو عزیز!
بهاء الدین جوان با این که تنها چند هفته از ورودش به ایران می گذرد، اما زبان فارسی را نسبتاً خوب می داند و تقریباً همه مطالب را به راحتی بیان می کند، اگر چه لحن عربی ملیحی در کلام دارد. بهاء الدین در جبل نزد اساتید فارسی زبان و مهاجران ایرانی زبان فارسی را آموخته است، شعر حافظ و سعدی را می شناسد و لذا در مدرسه مشکلی ندارد.
ملا علی مذهب و بهاء الدین جلو درب مدرسه از همدیگر خداحافظی می نمایند و از هم جدا می شوند، اما همچنان هر دو درهاله ای از افکار خوش قبلی غوطه می خورند. بهاء الدین از این که چنین فرصت مطلوبی به دست آمده خوشحال است و استاد نیز از برخورد با چنین شاگرد با استعدادی خرسند می باشد.
بنا به توصیه و سفارش شیخ منشار، بهاء الدین در محضر اساتید بزرگی حاضر می شود. تفسیر قرآن را از سالها پیش نزد پدر آغاز نموده و هم اینک نیز عموماً در خانه این درس را ادامه می دهد، اما ریاضیات جان او را به خود مشغول داشته است.
اینک در حجره درس ملا افضل قاضی مدرس است. ملا افضل نیز از علمای بزرگ و در ریاضیات و هیئت، صاحب نظرات ممتازی است.
ملا افضل درس هندسه را از آغاز می پرسد: نقطه، مبنای درس هندسه است. آن را می شناسی فرزند؟
- آری استاد، اگر اجازت فرمایید، تعریف نمایم.
و با اشارت استاد به سخن ادامه می دهد: هر چه قابل اشاره حسی است، اگر به هیچ نوع، قسمت پذیر نبود، آن را نقطه خوانند و اگر در یک جهت، قسمت پذیر بود، آن را خط خوانند و اگر در جهات عرض و طولی قسمت پذیر بود، آن را سطح و اگر در سه جهت، قسمت پذیر بود جسم خوانند.
ملا افضل و شاگردانش با همین مختصر پی به درجه علمی بهاء الدین بردند و لذا بدون ادامه بحث به دنباله مطالب جلسه قبل پرداختند؛ بدین ترتیب بهاء الدین نیز در شمار شاگردان چندین ساله ملا افضل قرار گرفت و این برخورد مبارک سرآغاز طلوعی دیگر شد.
شیخ بهائی به زودی مباحث ریاضی و هندسه و هیئت را نزد اساتیدش به پایان می برد و بعضاً نظرات جدیدی نیز ارائه می نماید. آن روز در ادامه درس یومیه در میان طلاب مشتاق چنین می گوید: و فصول سال هشت باشد، دو تابستان و ابتدای آن، وقت رسیدن آفتاب به دو نقطه اعتدال باشد و دو زمستان که ابتدای آن، وقت رسیدن آفتاب به دو نقطه انقلاب باشد و دو بهار و ابتدای آن، وقت رسیدن آفتاب به وسط دلو و اسد و دو خریف و ابتدای آن، وقت رسیدن آفتاب باشد به وسط ثور و عقرب و بعضی علما گفته اند که اعدل بقاع بر روی زمین، خط استواست.
شیخ بهائی که از ورود شاگردان به بحث ریاضیات و هیئت خرسند می شود، با لحن رضایت آمیزی خطاب به شاگرد مشتاقش چنین می گوید: گویا از جهت تشابه احوال، فصول گفته اند، زیرا مواضعی که بر خط استواست، مانند سودان مغرب و اسافل بربر و جنوب مصر و بلاد حبشه و غیره همیشه گرم به غایت است و اهل آن بلاد، سیاهان و جعد مویان و از اعتدال مزاج دور افتاده اند.

تالار شاهی

روزهای آخر پاییز سال 966 به زودی سپری شد و زمستان سرد آن سال نیز سرآمد و اینک بهار سال 967 قزوین را می گذرانیم. شیخ عزالدین حسین عاملی در میان علمای پایتخت صفوی قرب و منزلت فراوان یافته، در مدارس علمیه قزوین به درس نشسته و شاگردان فراوانی در حلقه درس اویند. روز به روز بر جمع طلاب و شاگردان شیخ عزالدین اضافه می شود. سیل مشتاقان محضر فیض او از گوشه و کنار به قزوین روان است. علما و روحانیان نیز در هر فرصتی با او به مباحثه و محاوره و حتی مجادله علمی می پردازند.
شیخ عزالدین نظرهای تازه ای ابراز می نمود، لذا برای طلاب جوان بسیار جالب و جذاب بود. آوازه شیخ عزالدین بالا گرفت و به دربار شاه طهماسب صفوی رسید و شاه خواستار ملاقات با وی گردید.
ملاقات شاه طهماسب با شیخ عزالدین، بنا به توصیه و تمایل شیخ منشار نیز صورت می گرفت. در چندین جلسه، ملاقات شاه صفوی با شیخ عزالدین بهاء الدین جوان نیز حضور داشت.
آن روز تالار شاهی زیب و جلال و شکوه خاصی داشت. عده زیادی از بزرگان و روحانیون و درباریان به تهنیت بعثت رسول گرامی اسلام (ص) به تالار آمده بودند. در میان روحانیون چهره شیخ عزالدین و بهاء الدین جوان بیشتر جلب نظر می نمود. این مجلس با شکوه اگر چه برای تبریک و تهنیت عید سعید مبعث بود، اما در عمل به جلسه محک زدن این دو روحانی تازه وارد تبدیل شد.
شاه طهماسب در مسند شاهی نشسته و شیخ زین الدین منشار در کنار او قرار دارد و سایر روحانیون و علمای بزرگ شهر هر یک در جایی نشسته اند: مولانا عبدالله مدرس یزدی، ملا علی مذهب، ملا افضل قاضی مدرس، ملا محمد باقر یزدی، حکیم عمادالدین محمود و گروهی دیگر از اساتید حوزه؛ این جمع بی نظیر را کمتر در محافل دیگر می توان مشاهده کرد.
بهاء الدین جوان نیز در کسوت روحانیون بود و اگر چه به سال کمتر ولی به ذوق و استعداد و وقار معنوی کم از دیگران نداشت. بهاء الدین با وقار خاص در مجلس حاضر بود. او تنها جوان روحانی بود که فرصت و توفیق جلوس در محضر بزرگان می یافت. او آمده بود تا قریحه سرشار و ذوق و استعداد بی نظیرش را به آزمایش نهد. او در امتحانی زودرس، مهر مهر دوستانی بزرگ را بر اوراق هستی اش می زد. او به نبوغ خارق العاده و استثنایی اش پر و بال پرواز می بخشید.
شیخ منشار در سمت راست شاه طهماسب و دیگر روحانیون هر یک در جایی فراخور خویش نشسته اند. پس از اندک زمانی گفتگو حضار رنگ و بوی مباحثات حوزه ای یافت. کم کم مخاطب جمع علما تنها بهاء الدین جوان بود. جوان تازه وارد در حلقه اساتید بزرگ به آزمایش نشسته بود، هر لحظه به سویی می نگریست تا سؤال و پرسش را به ذهن سپارد. اگر در ابتدا منظور شاه طهماسب و شیخ منشار معرفی عزالدین بود، اما در عمل گفتگو با بهاء الدین آن را تحت الشعاع قرار داد.
برای بزرگان و روحانیون این همه آمادگی باور کردنی نبود. جوانی در برابر خبرگان علمی کشوری بنشیند و با صلابت و استواری، مسائل را پاسخ دهد و تحسین همگان را برانگیزد!
هنوز سؤال و جواب چندان زیادی مطرح نشده بود که شاه طهماسب در باب معنای عشق به طرح سؤالی پرداخت. شاه صفوی چندین تعریف و نظریه را شنیده بود و لذا خطاب به بهاء الدین گفت: مفهوم عشق از دید جوانی چون بهاء الدین چیست؟ به شنیدن آن رغبت کرده ایم.
لحن کلام شاه طهماسب چنان بود که قصد مباحثه علمی ندارد و تنها برای تغییر حال و هوای مجلس این سؤال را مطرح نموده و انتظار پاسخ جامعی نیز ندارد.
بهاء الدین بدون این که گفتگو با شاه صفوی او را مرعوب نماید، با وقار و آمادگی کامل چنین پاسخ داد: بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، شیخ الریئس در رساله عشقیه چنین می فرماید: عشق در همه موجودات و مجردات و فلکیات و عنصریات و معدنیات و حیوانات وجود دارد تا به حدی که می توان معتقد بود که در اعداد هم حقیقت عشق موجود است و در اعداد متحابه نمونه ای از عشق مشاهده می شود.
همهمه ای در تالار پیچید. شاه طهماسب و دیگر علمای حاضر در جلسه، به تحسین واداشته شدند. او کیست که در سنین غیر متعارف از عشق، روایاتی این چنین دارد؟ و بهاء الدین ادامه می دهد: و عشق در صداقت تذر و کوهساران، به کمال محسوس است و عشق، نهایت اخلاص و محبت الهی است و ندیدن جز او. عشق همه او شدن است. عشق، همه او دیدن است. عشق، جوهره حیات آدمی است.
در این جا اگر چه برای همه اساتید حاضر در جلسه، زمینه های طرح سؤالات فراوانی مهیا بود، ولی عموماً به لحاظ حضور شاه طهماسب و نیز شیرینی کلام بهاء الدین نخواستند آن را به مجادله و محاوره حوزه ای کشانند، لذا سؤال دیگر مطرح نشد و سکوت سنگین بر تالار حاکم شد. نگاههای اساتید همه به چهره جوان تازه وارد دوخته بود. شاه طهماسب پس از لحظاتی با سخن تازه و محبت آمیزی سکوت را شکست و گفت: آفرین بر تو ای جوان! اما از این همه تعاریف زیبا، کدام بر تو مکشوف گردیده؟
بهاء الدین باز هم چون استادی که در مسند درس مدرسه قرار دارد، قدری تأمل نمود و با چهره ای گشاده و لحنی جذاب اظهار داشت: شیخ اکبر، محی الدین عربی در رساله ای فرماید: اول چیزی که بر تو کشف شود عالم حس است، چنان که دیوارها و تاریکیها ترا حجاب نشود و کشف، یا حسی است یا خیالی و فرق میان آن دو در این است که چون صورت شخص یا فعلی از افعال خلق را ببینی و چشم بر هم نهی، اگر همچنان ببینی که اول دیدی آن کشف خیالی است و اگر غایب شود، کشف حسی است و چون به ذکر مشغول شوی، منتقل شوی از کشف حسی به کشف خیالی، پس فرود آید بر تو معانی عقلی در صورت حسی.
دیگر برای شاه طهماسب و دیگر حاضران در جلسه تردیدی باقی نماند، همه دانستند بهاء الدین جوان از نبوغ و استعداد سرشاری برخوردار است. آنها اذعان نمودند به زودی بهاء الدین در شمار بزرگترین علمای اسلامی قرار می گیرد. بهاء الدین آرام بود و وزین، زیرک و با استعداد. طنین تکلمش دلنشین و جذاب بود. کلام موثق و مستدل و معلومات عمیق داشت. سخنانش حکایت از مطالعات فراوانی می کرد. رسایل و فتوحات ابن العربی را خوانده و آثار منظوم فارسی را نیز بسیار دیده بود. علاقه و عشق وافرش به غزلیات حافظ محسوس می نمود. این همه وسعت دانش و بینش از جوانی چهارده ساله بس عجیب بود.
شاه طهماسب صفوی با نگاههای تحسین آمیز به او می نگرد و خطاب به شیخ منشار می گوید: میهمان جوان ما را نیکو بدارید و اسباب معیشت و تعلیم، سزاوار او فراهم سازید.
به این ترتیب، مجلس آزمون شیخ عزالدین و فرزند جوانش پایان می یابد و بهاء الدین به صورت رسمی به همه بزرگان و علما و روحانیون پایتخت معرفی می شود و زمینه های رشد و ترقی وی به نحو مطلوب فراهم می گردد و در سایه این شرایط ویژه و نبوغ ذاتی، این جوان تازه رسیده در اندک زمانی یکی از بزرگترین علمای اسلامی، پای بر میدان عمل می گذارد.