شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

مقدمه

در صبحگاهان روز 26 ذیحجه سال 953 هجری قمری، خانه کوچک شیخ عزالدین عاملی در جبل عامل لبنان در جنب و جوشی قرار داشت. بهاء الدین محمد، کودک تولد یافته خانواده، موجبات سرور و شادی را فراهم ساخته بود.
بعلبک همان سرزمینی است که مردمانش، الیاس پیامبر را تکذیب کردند و سه سال دچار قحطی شدند تا سرانجام با دعای خیر او باران بارید و مشکل مردمان اصلاح گردید.
خانواده شیخ بهاء الدین محمد بن عزالدین، حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمد بن علی بن حسن بن محمد بن صالح حارثی همدانی عاملی جبعی (یا جباعی) لویزانی، ابتدا در قریه ای به نام جباع در ناحیه شام و سوریه سکونت داشته اند؛ اینان از خاندان حارث بن عبدالله اعور همدانی (متوفی به سال 65 هجری قمری) بودند.
اگر چه ناحیه جبل عامل و بعلبک، سرزمین مناسبی برای شیعیان آن زمان به شمار می رفت، اما به هر حال در دوران سلطه مطلقه حکومت عثمانی، آن هم در نزدیکی مرکز اقتدار آن چنانی فرمانروایان شاخ زرین، بدیهی است اقلیتی چون شیعیان آن زمان را یارای زندگی مسالمت آمیز نبوده و لذا اظهار آزادانه عقاید و افکار و حتی فرایض مذهبی نیز به راحتی صورت نمی گرفته است.
سالهای پایانی هزاره اول هجری قمری، مقارن با اوج سلطه و اقتدار حکومت ظاهر فریب و مستبد عثمانی بود که از قسطنطنیه تا شعاعهایی پس فراتر و دورتر از بعلبک و جبل عامل را در بر می گرفت. خلافت عثمانی با ویژگیهای منحصر به فرد خویش بر سرتاسر قلمرو وسیع عثمانی سایه افکنده بود. این محدوده از شاخ آفریقا تا جنوب روسیه فعلی و کلیه سرزمینهایی که امروز به نام شامات و حجاز و مصر و... می شناسیم را در بر می گرفت. فرمانروایان عثمانی عموماً با تکیه بر حربه دیانت خشک درباری و تبلیغ داعیه حکومت راستین اسلامی و میراثی علم خاص رسول خدا صلی الله علیه و آله بر قلمرو وسیعی از ممالک اسلامی حکومت می کردند و با گماردن والیانی خونخوار و به راه انداختن جنگهای عالم سوز و هزاران خدعه و نیرنگ خاص خود، پایه های استبداد مطلقه خویش را استوار می داشتند، اما در عمل جز پرداختن به حرمسراهای آن چنانی عیش و نوش بی حد و حصر، کار چندانی صورت نمی دادند و عموماً کار ملک و ملت را به دست والیانی صد البته خونریزتر از این میان، اقلیت کوچک شیعه آل علی (ع) به طریق اولی در عسرت و محدودیت بیشتر بودند.
اوضاع و احوال بعلبک و جبل عامل آن زمان به سختی در زیر فشارهای حکومت عثمانی، پریشان و بی سر و سامان بود و هر روز به طریقی و بهانه ای بر مشکلات شیعیان افزوده می شد و دایره تنگ و مسدود اطراف آنان را تنگتر می نمودند تا جایی که ظلم و جور عمال حکومت عثمانی به قتل شهید ثانی (2)
انجامید و پس از آن، شیخ عزالدین حسین، پدر شیخ بهائی نیز بنا بر توصیه یاران، مجبور به جلای وطن گردید و لذا شیخ بهائی در سن سیزده سالگی و در سال 966 (ه ق) به اتفاق پدر 48 ساله خود و نیز مادرش به ایران هجرت نمود.
ایران در آن زمان در سایه اقتدار حکومت سیاسی - مذهبی صفویه از یک ثبات نسبی قابل قبول برخوردار بود. پادشاهان این سلسله از بزرگترین حامیان شیعه به شمار می رفتند. اقتدار حکومتی اینان نیز به تعبیری ناشی از ایدئولوژی و خط مشی حمایت و ترویج تشیع علوی تا جایی که در سر سلسله دودمان صفوی، از نظر افکار عمومی، تا به سر حد شبه اولیای الهی پیش رفته و پادشاهان و اعقاب او نیز خود را از ارادتمندان خاندان رسول خدا و علی مرتضی می شمردند و در اوج اشتهار و قدرت مادی، خود را کلب آستان علی می شمردند و پای پیاده به پای بوسی امام هشتمین می رفتند و حداقل در صورت ظاهر، پرچم داری تشیع علوی را به عهده داشتند و لاجرم دوستان و محبان خاندان پیامبر آخرین (ص) را محترم می شمردند و در اشاعه و ترویج فقه و علوم اسلامی سعی و کوشش بسیار می کردند و علما و دانشمندان شیعی را از گوشه و کنار جهان به ایران می خواندند و الحق احترام و احتشام نیز می کردند؛ از این رو ایران آن روزگار، در مقایسه با قلمرو عثمانی، مأمن و پایگاه بسیار مناسبی برای شیعیان اکناف عالم بود.
خاندان و خانواده شیخ بهائی نیز با ورود به ایران، نه تنها از آزار و اذیت و تهدیدات فراوان مصون ماندند، بلکه در قلمرو شاهان صفوی از منزلت و اعتبار و احترام خاصی نیز برخوردار شدند و حتی به مناصب و محاکم و مقامات دیوانی و مذهبی نیز رسیدند، که شیخ الاسلامی هرات و اصفهان از نمونه های بارز آن به شمار می رود و در دنیای اسلام آن زمان، بی نظیر بود.
بدین لحاظ، ایران در زمان صفویه جاذبه فراوانی برای شیعیان گوشه و کنار گیتی کسب کرده بود و هر روز نیز بر آن افزوده می شد.
مهربانی مردم و حمایت حکومتی از مهاجران شیعی به ایران چنان بود که آنان کمتر تأثرات روحی و احساسی ناشی از جلای وطن مألوف را حس می کردند و حتی در پاره ای موارد، ایران را وطن اصلی خود می پنداشتند.
به هر حال، شیخ بهاءالدین محمد عاملی در نوجوانی (سیزده سالگی) به اتفاق پدرش شیخ عزالدین حسین عاملی و مادرش به ایران وارد شدند. پدر شیخ بهائی خود از مشایخ بزرگ جبل عامل و در فقه و تفسیر و حدیث دانشمندی سر آمد بود. شیخ عزالدین از شاگردان بنام شهید ثانی (زین الدین علی بن احمد عاملی جبلی) بود. شیخ عزالدین در ایران مورد احترام و احتشام بی نظیر قرار گرفت و در احیای مجدد نماز جمعه، که مدتها مهجور مانده بود، سعی و اهتمام فراوان نمود و به شیخ الاسلامی هرات و خراسان نایل گردید.
شیخ بهائی در بدو ورود به ایران بسیار جوان بود، اوضاع و احوال فرهنگی و اجتماعی پایتخت صفوی و قرابت پدرش به دربار شاه طهماسب و التفات و توجه بی اندازه شیخ زین الدین منشار، موجبات شکوفایی استعداد نهفته او را فراهم ساخت. به زودی نبوغ فراوان بهاء الدین جوان آشکار شد و صیت سخن و آوازه قریحه سرشار وی زبانزد خاص و عام گردید. شهرت بی اندازه وی دامنه ممالک اسلامی را نیز فرا گرفت و وی مورد توجه بزرگان علم و دین واقع شد. ذکر خصوصیات و صفات و نبوغ بهاء الدین جوان در محافل و مجالس علمی و ادبی انتشار یافت و به زودی شهره آفاق گردید.
در باب شرح احوال و آثار شیخ بهائی مطالب بسیار نگاشته شده که هیچ کدام حق مطلب را ادا نکرده و بجاست محققان و دانش پژوهان دیگری کمر همت ببندند و در معرفی شخصیت بی نظیر و ابعاد متعدد آن بکوشند.
شیخ بهائی از جمله معدود دانشمندانی بود که در اکثر علوم متداول زمان خویش دستی داشت. وی تفسیر و حدیث را نزد پدرش آموخت و حکمت و کلام را به خدمت شیخ عبدالله مدرس یزدی در آمد و ریاضی را نزد ملا علی مذهب و نیز ملا افضل قاضی فرا گرفت و علم طب را نزد حکیم عمادالدین محمود آموخت.
از خصوصیات اخلاقی شیخ بهائی علاقه فراوانش به فراگیری همه علوم و هنر زمانه بود، لذا در بیشتر رشته های علوم تألیفات فراوان دارد که از جمله می توان تألیفاتی در اخبار و احادیث، تفاسیر و اصول ادعیه و فقه و حکمت و ریاضیات از وی برشمرد. بر این مجموعه، آثار حجیم و گرانبها، دیوان اشعار فارسی و عربی او را نیز باید افزود. این همه اثر، بیانگر ذوق و شور و شوق و جذبه های معنوی و روحانی وی می باشد.
در باب اشعار و ویژگیهای آن در جای جداگانه ای بحث خواهد شد؛ همچنین در باب آثار دیگر شیخ، شرح و توضیح کافی داده خواهد شد.
اگر چه شیخ بهائی را بیشتر با آثاری، چون دیوان اشعار، کشکول و احیاناً آثاری چون اربعین و غیره می شناسند، ولی اهل تحقیق می دانند که از ایشان آثار بسیار متنوع و فراوان و ارزشمندی به جای مانده و خوشبختانه بیش از 88 اثر ممتاز وی در دسترس اهل علم و معرفت قرار دارد و از آن میان، تعداد زیادی در ایران و خارج از ایران به زیور طبع آراسته شده که بعضاً جزء کتب درسی نیز می باشد؛ به احتمال قریب به یقین، تعداد آثار شیخ، افزون از این بوده، ولی به تدریج در طول زمان، بی نام و نشان مانده و احتمالاً در قفسه کتاب کتاب پرستانی یا صندوقچه زراندود طالبان دیناری به رهن درهم و دینار مانده و چه بسا گرد و غبار اعصار بر آن قشر ضخیمی از ملال فراموشی کشانده که لاجرم به نیستی آن قبیل آثار انجامید؛ با این حال اگر چه اکثر آثار شیخ بارها به چاپ رسیده، ولی تجزیه و تحلیل و شرح و تفسیر بسیاری از آنها همچنان باقی است و همتی جانانه می طلبد تا دقایق و ظرایف بی شمار علمی و ادبی و فقهی آثار او بازگو شود.
نکته قابل ذکر این که در بین بزرگان علم و ادب و عرفان ایران شخصیتهای شاخص و بی نظیری وجود دارند که در زمینه خاصی شهرت جهانی دارند، این بزرگان گر چه به رشته ای از علوم ممتاز گردیده، اما عموماً در ریاضیات و به خصوص شعر عرفانی با هم وجه مشترک دارند و شیخ بهاء الدین عاملی از این قبیل دانشمندان است؛ به تعبیر دیگر، شعر عرفانی در ایران شیرازه ای می باشد که هر حال و هوایی را به هم نزدیک می کند و وجه مشترک همه علوم می باشد.
آن سیاح خسته از طی طریق و آن ریاضیدان باز آمده از جنگ اعداد و آن شیمیدان و پزشک آزمایشگر و آن سیاستمدار پیر دستگاه حکومتی و آن فقیه در بند مباحثات مدرسه ای و آن شیخ خراباتی، همه و همه با شعر عرفانی، خمار از سر به در می کند و به جان طراوت می بخشد و با این وجه مشترک احساسی، بیزاری نهانی خویش را از وجهه شهرت زای مشهور به میانه اغیار بازگو می کند و این زبان مشترک در کلام سترگ حکیم ریاضیدان نیشابور (خیام) جاودانه تاریخ می شود که:
قومی متفکرند اندر ره دین - قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی - کای بی خبران راه نه آنست و نه این
و یا از زبان شیرین و شیوای شیخ الرئیس ابو علی سینا که در ابراز تمسخر خویش به جمع عارف نمایان کوته بین چنین می فرماید:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود - محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر یکی چون من و آنهم کافر - پس در همه دهر یک مسلمان نبود
یا آن فقیه عالیقدر کاشی که دور از چشم عامی زمزمه می فرماید:
عاشق اربر رخ معشوق نگاهی بکند - نه چنانست گمانم که گناهی بکند
ما به عاشق نه همین رخصت دیدار دهیم - بوسه را نیز دهیم اذن که گاهی بکند
و حتی از زمانه شیخ بهائی نمونه آوریم که میر ابوالقاسم فندرسکی وقتی از درس و بحث و مدرسه می گریزد می فرماید:
شرب مدام شد چون میسر، مدام به - می چون حرام گشته، به ماه حرام به
یک بوسه از رخت ده و یک بوسه از لبت - تا هر دو را چشیده بگویم کدام به
آری، از این نمونه های زیبا در ادبیات عرفانی ما بسیارند و جمع آنها به اثبات این مدعا می انجامد که بزرگان علم و دین این سرزمین، ابتدا عارفانی بودند، جملگی سر به چوگان گردان یار سپرده و آن گاه پای در رکاب رفتن و رسیدن به اهداف دیگر داشته اند، این است که سرانجام کار نیز به هر مقصدی رسیده اند؛ در یاد و ذکر معبود ازلی، همگام و همنوا می شوند و با هم سرود عشق سر می دهند که از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است.
اینان در این سودا، باکی از طعنه اغیار و هراسی از سرزنش بی خردان نداشته اند و سرود مجلس عشق را به زیبایی تمام سر داده اند و رسوا و سودایی جمال بی همتای یار گشته، اسرار درونی به زمزمه شعری بازگو کرده اند که وجه مشترک سخن دل، شعر است، شعر عارفانه.
به هر حال شیخ بهائی انسانی عارف و ریاضیدانی توانا و فقیهی عالیقدر بوده که در طول زندگانی پرثمرش، آثار گرانبهایی در زمینه های مختلف به جای گذارده است.
شیخ بهائی در مدرسه درس و محراب عبادت و محکمه قضا و دیوان اداری و محضر ملوک زمان و جمع مردم عامی و معاشرت بزرگان دین و حتی تماشای معرکه معرکه گیران و کلبه حقیر هر فقیر، هر جا با مردم بوده است و این مردمی بودن و مردمی اندیشیدن چنان تأثیری در او گذارده که در مدرسه، فقه می گوید و حکمت می آموزد و فی الحال طومار تقسیم آب می نویسد و طرح شاخص اوقات شرعی عرضه می دارد و گلخن حمام استثنایی اش را به نور معرفت روشن می سازد. زمانی در مدرسه خواجه، مدرس است و گاهی راهی سرزمینهای دور و نزدیک می شود.
از بعلبک و جبل عامل تا خراسان و عراق عرب و شام و مصر و بیت المقدس و حلب و کعبه همه جا را زیر پا می نهد و در هر نقطه ای نکته ای می آموزد، چنان که صاحب خلاصة الاثر گوید: در مصر با استاد محمد بن ابی الحسن بکری ملاقات نمود و در روضات الجنات از قول سید عزالدین حسین کرکی آمده است که: شیخ بهائی از فاضلترین مردم روزگار بود و به تصوف میل بسیار داشت.
شیخ بهائی در طول عمر با برکت خویش بارها به سیر و سیاحت و جهانگردی پرداخت و به بیشتر شهرها و ممالک اسلامی مسافرت نمود و در محضر اغلب علمای وقت حاضر شد و از خرمن پر فیض دانش و بینش آنان توشه ها گرفت.
روح بلند و نظر رفیع شیخ چنان بود که وی را در طلب علم به هر سرزمین می کشانید و در مجلس هر استادی حاضر می نمود و از تعلق خاطر به طیف خاصی روی می گردانید و همه ممالک و مرامها و فرق را به دیده تحقیق می نگریست و با تلفیق همه آرا و نظریات بزرگان، زرناب وجود خویش را به نور معرفت می گداخت و صیقل می داد تا بدان جا که سره را از ناسره و خوب را از بد به نیکویی در دو کفه نهاد و سخن به دل و انصاف گفت و عمل به طریق صالحان نمود و خدمت خلق خدا به شیوه مرضی ذات حق تعالی نمود که خود در زمره اولیاء الله بود.

توضیحات:

1- استاد سعید نفیسی در رساله ای تحت عنوان شرح احوال و اشعار فارسی شیخ بهائی تألیفات وی را به شرح زیر ذکر نموده است:
1. اثنا عشریات خمس، شامل پنج رساله در طهارت، صلات، زکات، صوم و حج (مؤلف تاریخ عالم آرا نیز از آن ذکری نموده است)؛
2- اربعین حدیثا، معروف به اربعین که شامل چهار حدیث است؛
3- اسرار البلاغه؛
4- مجموعه اشعار فارسی و عربی؛
5- بحر الحساب؛
6- پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش که اکثراً ذکری از آن به میان نیامده، ولی در آغاز کتاب نام شیخ بهائی آمده است؛
7- تحفه حاتمیه در اسطرلاب یا رساله اسطرلاب؛
8- تشریح الافلاک که چندین شرح بر آن نگاشته شده است؛
9- تنبیه الغافلین؛
10- توضیح المقاصد؛
11- تهذیب البیان، معروف به تهذیب که در علم نحو است؛
12- جامی عباسی در فقه که از معروفترین کتابهای فارسی در فقه است؛
13- جبر و مقابله؛
14- جواب ثلاث مسائل؛
15- جواب مسائل المدنیات؛
16- جواب مسائل شیخ صالح الجزایری، شامل بیست و دو مسأله؛
17- جوهر الفرد که تنها در کشکول از آن ذکری به میان آمده است؛
18- حاشیه ارشاد الاذهان؛
19- حاشیه تفسیر بیضاوی؛
20- حاشیه خلاصة الحساب؛
21- حاشیه خلاصة الرجال؛
22- حاشیه شرح العضدی علی مختصر الاصول؛
23- حاشیه شرح مختصر الاصول که در تاریخ عالم آرا، نامی از آن به میان آمده و ظاهراً همان کتاب مذکور است؛
24- حاشیه مختلف الشیعه؛
25- حاشیه مطول؛
26- حاشیه من لایحضره الفقیه؛
27- حبل المتین فی احکام، احکام الدین در حدیث و فقه در ابواب طهارت و صلات؛
28- حدائق الصالحین که به نام حقائق الصالحین نیز مشهور است؛
29- الحدیقة الهلالیه در شرح دعای رؤیت هلال از صحیفه سجادیه؛
30- حل الحروف القرآن؛
31- حواشی اثنا عشریه شیخ حسن صاحب معالم یا شرح اثنا عشریه؛
32- حواشی تشریح الافلاک؛
33- حواشی بر کتاب زبدة الاصول خود؛
34- حواشی شرح التذکره؛
35- حواشی شرح تهذیب الاصول عمیدی؛
36- حواشی قواعد شهیدیه؛
37- حواشی بر تفسیر کشاف؛
38- خلاصة فی الحساب که از کتب معروف و درسی رایج بوده است؛
39- رساله اثنا عشریه که در فهارس مختلف از آن ذکری نشده است؛
40- رساله اعمال اسطرلاب؛
41- رساله تضاریس الارض؛
42- رساله حساب به فارسی؛
43- رساله حل لعبارة معضلة فی قواعد الاحکام؛
44- رسالة فی احکام السجود و التلاوه؛
45- رسالة فی استحباب السورة و وجوبها؛
46- رسالة فی تحقیق جهة القبله؛
47- رسالة فی الفقه الصلاة؛
48- رسالة فی المواریث؛
49- رسالة فی انوار سائر الکواکب مستفادة من الشمس؛
50- رسالة فی حل اشکالی عطارد و القمر؛
51- رسالة فی دعاء الصلاة علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم؛
52- رسالة فی ذبائح اهل الکتاب؛
53- رسالة فی طبقات الرجال؛
54- رسالة فی القصر و التخییر فی السفر یا رسالة فی قصر الصلاة؛
55- رسالة فی مباحث الکر یا رسالة معیار کر؛
56- رسالة فی معرفة القبله؛
57- رسالة فی نسبة اعظم الجبال الی قطر الأرض؛
58- زبدة فی اصول الفقه که چندین شرح دارد؛
59- سوانح سفر الحجاز، مثنوی فارسی معروف به نان و حلوا که بسیار معروف است؛
60- شرح اثنا عشریه؛
61- شرح اربعین حدیثاً؛
62- شرح الشرح چغمینی؛
63- شرح تفسیر قاضی بیضاوی؛
64- شرح حق المبین؛
65- شرح دعای صباح؛
66- شرح رسالة فی الصوم؛
67- شرح شرح الرومی؛
68- شرح الفرائض النصیریه از خواجه نصیر الدین طوسی؛
69- شرح (کتاب) من لا یحضره الفقیه؛
70- منظومه فارسی شیر و شکر؛
71- صحیفه در اسطرلاب؛
72- صراط المستقیم؛
73- منظومه فارسی طوطی نامه؛
74- عروة الوثقی در تفسیر سوره فاتحه؛
75- عین الحیاة در تفسیر؛
76- فواید الصمدیه فی علم العربیه در نحو که از تألیفات معروف شیخ است؛
77- کشکول که از مشهورترین آثار شیخ بهائی است (کشکول کبیر)؛
78- لغز الزبده؛
79- لغزهای عربی به نثر؛
80- مختصر اصول؛
81- المخلاة که مجموعه ای شبیه کشکول است؛
82- مشرق الشمسین و اکسیر السعادتین در طهارت؛
83- مفتاح الفلاح فی عمل الیوم و اللیل در ادعیه؛
84- مقاله فی واجبات الصلاة الیومیه؛
85- ملخص الهیه که ظاهراً شرحی بر این کتاب است؛
86- درایة الحدیث یا رساله درایه در علم درایة الحدیث؛
87- وسیلة الفوز والامان که قصیده معروفی است به زبان تازی که در کشکول آمده.

هجرت به ایران

در پاییز سال 966 هجری قمری، ناحیه جبل عامل لبنان، رنگ زمستان یافته بود. کوههای سیه فام، درختان رنگ باخته، ابرهای پراکنده که دستخوش باد پاییزی بودند، همه نشان از واقعه ای هولناک می دادند.
در مسجد کوچک جبل عامل، جمعی از یاران به گفتگو مشغولند. شیخ عزالدین حسین عاملی در حلقه باران است. در مورد اتفاق وحشتناکی که افتاده صحبت می کنند. غم و اندوه، چهره همه یاران را گرفته است، گویی جمع یاران سعی در متقاعد نمودن شیخ دارند. سرانجام دست هم را می فشارند و با غم و اندوه فراوان از یکدیگر جدا می شوند.
شیخ عزالدین، پریشان و مغموم به طرف خانه حرکت می کند، خانه ای کوچک در دامنه کوه مشرف بر شهر. در آن جا همسر و فرزندی سیزده ساله در انتظارند. شیخ با گامهای پی در پی و استوار قدم بر می دارد. صلابت رفتارش حکایت از عزم جزمی دارد. پیچ و خم معابر را طی می کند. دستار نیمه آویخته اش با وزش باد پاییزی به هر سو کشیده می شود. چهره درهم و پریشان شیخ، همه از واقعه ای غم انگیز خبر می دهد. سیلی سرد باد پاییزی همه را به کلبه هایشان کشیده است. در معابر شهر، کمتر زن و مردی در حال عبورند. کسانی که حرکت تند شیخ را می بینند، جز تعظیمی از سر کنجکاوی کاری نمی کنند. نگاه محزون شیخ به عابران کوچه ها منتقل می شود. مردم جبل، شیخ را خوب می شناسند، مهربانی او را حس می کنند، غم شیخ را ندیده اند و با این چهره مغموم شیخ آشنایی ندارند و شیخ را با تبسم می شناسند. شیخ اینک غم به دل دارد. همه کنجکاو می شوند، سر به هم می گیرند، پرسش محزون به لب دارند: شیخ را چه اندوهی پریشان می کند؟ و شیخ عزالدین به خانه می رسد.
انا لله و انا الیه راجعون.(3)
فرزند سیزده ساله اش به سوی پدر می دود، هنوز آیه مبارکه به تمامی ادا نشده که دنباله سخن می گیرد: انه لله و انا الیه راجعون! بازگشت همه به سوی اوست، ما هم به سوی او در حرکتیم.
شیخ عزالدین سر سخن ندارد، اما شیرینی کلام فرزند به کلامش می کشاند و در حالی که به سوی فرزند و همسر می آید، آیه ششم از سوره مبارکه حج را زمزمه می کند:
ذلک بأن الله هو الحق و أنه یحی الموتی و أنه علی کل شی قدیر.
همسر شیخ عزالدین قصد کلامی دارد، تأثر شیخ را دریافته، کنجکاو روشن شدن موضوع است، اما فرزند جوانش سکوت مختصر را می شکند:و ان الساعة آتیة لاریب فیها و أن الله یبعث من فی القبور(4)
شیخ عزالدین نبوغ پیشرس فرزند را می شناسد، از مدتها قبل در او آثار ذکاوت را دیده است، اما تا به حال او را چنین محک نزده بود. شیخ عزالدین از حضور ذهن فرزند در بهت است، اما به هر حال، سخن مانده در دل را عرضه می دارد (توان تحملش نیست، سخن بس بزرگ و سنگین است): شیخ بزرگوار، زین الدین عاملی را شهید کردند.
همسر شیخ عزالدین فریاد خود را در سینه پژمرد و زیر لب و در بهت و حیرت تمام زمزمه کرد: پس سرانجام جان بر سر عقیده نهاد؟!
شیخ عزالدین آرام و اندوهگین پاسخ می دهد: آری، جان بر سر عقیده نهاد و خوش، تسلیم حق شد.
بهاء الدین جوان قصه را تا به آخر خوانده دارد، به چشمان از حدقه بیرون آمده پدر می نگرد و این حدیث عرضه می دارد:ان روح المؤمن لأشد اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها(5)
تصویر محزونی بر خانه کوچک شیخ عزالدین عاملی پرتو افکنده، سه رهرو راستین شریعت بهین محمدی، در سوگ پیشوای خود نوحه می سرایند.
نگاه مغموم هر یک، تسلی بخش دیگری می شود. در آن شب حزن انگیز پاییزی، داغ بر سینه دارند. شهادت مراد را تجربه می کنند. بیم سرنوشت مبهم یاران در دل دارند. مظلومیت دوستان و یاران را می بینند. تنهایی فرزند آدم، زنده می شود، دردهابیلیان در قبیله قابیلیان چهره می گشاید. چه تنهایند این همراهان دیرین! غم هجران یار در دل دارند و بیم زخم شمشیر حقیقت سوز دشمن در سر. بهاء الدین جوان، چگونگی شهادت شیخ بزرگوار را از پدر می پرسد: چگونه شیخ را شهید کردند؟!
پدر خطاب به تاریخ، پاسخ می دهد: عاملان حکومتی، شیخ بزرگوار را به جرم تشیع و ارادت به خاندان رسول خدا دستگیر نمودند، شکنجه دادند و سرانجام به شهادت رساندند. این ابتدای راه است. آنان قصد براندازی خیل یاران شیخ دارند. حکومت عثمانی نیز چون سلیم سوم کمر به نابودی شیعیان علی (ع) بسته است. عمال و والیان عثمانی حکم براندازی تام و تمام دارند.
بهاء الدین با پریشانی و اضطراب می گوید: مگر خلیفه مسلمانان، وصیت رسول خدا را باور ندارد کهانی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی اهل بیتی فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض(6)
همسر شیخ عزالدین می گوید: وصیت رسول خدا را همه می دانند، زیرا حدیث ثقلین متواتر بین جمیع مسلمانان است.
شیخ عزالدین حسین عاملی محاوره بهاء الدین و مادرش را قطع می کند: آری، این حدیث شریف، حجت قاطع است بر جمیع بشر علی الخصوص مسلمانان، اما جاذبه های حکومتی چنان چشم و گوش طالبان زر و زور را می بندد که نه تنها آن را به یاد نمی آورند، بلکه در نابودی عترت رسول الله نیز می کوشند.
شیخ عزالدین در اتاق کوچک خانه به آرامی قدم می زند و گویی همسر و فرزند را فراموش کرده، با خود نجوا می کند، انگار مجلس درس است یا منبر وعظ و خطابه:
آری، زر و زور و تزویر، همیشه تاریخ در جدال با حق بوده اند، همان گونه که از نخستین روز، جدال هابیلیان و قابلیان، سر لوحه نبرد حق و باطل بود. یوسف های زمانه به چاه بی مهری برادران افتاده اند و عیسی های دوران، مصلوب فتنه باران. این دو تناوب تسلسل غدر و بی وفایی در پس کوچه های کوفه تاریخ همچنان ادامه یافته تا مولا علی (ع) را به خانه حسرت نشاند و شمشیر حقش را با طلسم حکمیت تزویریان به نیام زنگار کشاند. آری، همیشه سنگ آسیاب زمانه خونریز با ظلم و جور و بیداد چرخیده و گلوی فریاد گر حریت به تیغ غضب یزیدیان جدا گشته و پایه های حکومت جابرانه غاصبان حق، بر حلقوم منادی آزادی تحکیم یافته است.
شیخ عزالدین چون شیری زخم خورده می غرید و فریاد وامانده در سینه تاریخ را به امواج فضا می سپرد تا سرانجام، روزگاری در محکمه حق به داوری گذارده شود.
شیخ عزالدین تنها از شهادت پیر و مرادش شیخ زین الدین عامی نمی گفت، او از جفای دوران در حق آزادی، خطبه می خواند. او اگر چه شهادت را فوزی عظیم می پنداشت، اما از ناسپاسی کاروانیان در شهادت قافله سالار می سوخت.
او از این همه نامردمی و تغابن و تغافل نوع بشر در اندوه بود. او جهل و خسران زمانه را می دید و لاجرم بر سر خاسران این ماجرا فریاد واحسرتا سر می داد.
بهاء الدین در تمام مدت در کنار پدر ایستاده و حرکات او را زیر نظر داشت و سخنان وی را در ضمیر آگاه خویش جای می داد.
- تکلیف چیست، پدر؟!
شیخ عزالدین با شنیدن این جمله، قدری تأمل نمود و با لحنی آرامتر اظهار داشت: هجرت!
به محض بیان این کلمه، بهاء الدین و مادرش گویی با هم گفتند: هجرت! کی؟ به کجا؟!
شیخ عزالدین در حالی که به آنان خیره شده بود به آرامی گفت: در سراسر قلمرو عثمانی، از جبل عامل تا حلب و شامات و مصر و اسیوط و اسوان و قسطنطنیه، یک نقطه امن برای پیروان راستین رسول خدا و مولا علی (ع) وجود ندارد. همه جا شمشیر خونریز این حاکمان غاصب بر فرق شیعیان امیر مؤمنان فرود می آید، چنان که در کوفه فرود آمد؛ اینک حفظ جان تکلیف است.
بهاء الدین با حالتی وزین تر از سن خود پرسید: یعنی به جرم تشیع در این دنیای بزرگ، گوشه امنی برای پیروان رسول خدا و مولا علی (ع) وجود ندارد؟!
شیخ عزالدین که پاسخ این سؤال را با مشورت یاران یافته بود گفت: وجود دارد، قلمرو پادشاهان صفوی ایران. برادران با شور بسیار به خروج فوری ما از جبل عامل رأی دادند و ما قبل از اذان صبح در تقاطع طریق الصفا به کاروان عازم مشرق خواهیم پیوست.
شب هجرت فرا رسیده، نور ضعیف ماه به سختی از لابه لای ابرهای پاره و سر گردان به حیاط کوچک خانه می رسد. بهاء الدین در گوشه ای به تاریکی نسبی گسترده بر شهر می نگرد. خیال روزگاران خوش نوجوانی در سر دارد. خاطرات سالهای نوجوانی را مرور می کند. ساکت است، اما با تمام وجود به اطراف می نگرد و از این که تا قبل از اذان صبح، جبل را برای همیشه ترک می کند در هیجان است. این تاریکی شب به روشنی روز نمی انجامد.
افکار پریشان بر ذهن جوشان او چنگ می زنند، با او نجوا می کنند و در قالب شعر ظاهر می شوند. کلام موزونند این گفته های ناگفته:
بس چه سنگین می نماید چادر قیرینه گون امشب
گوییا در دم فرو مردست قیل و قال هر روزی
یا هوای دیگری دارد دل خو کرده با موطن
رخت باید بست و بس چالاک رفت، از خاطرات خوب بودنها
این حجاب تیره کوه مقابل، کاش روشن بود
گر چه تاریک است، نقش هر گلی در چشم من پیداست
جای پای خاطراتم خوب پا برجاست
بهاء الدین در این افکار و اشعار حزن انگیز غوطه می خورد. می خواست تصویری از همه شهر، همه زوایای خانه، همه دوستان و همه اساتیدش در ذهن بگنجاند. کتابها، مدرسه، درس قرآن، حضور دوستان، کوچه های جبل، مردم خوب و مهربان، چگونه از آنها جدا شود؟!
کاروان در نیمه های شب حرکت می کند. جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها، اما جدایی بس دشوار است. شب هجرت، غم بسیار در ذهن می ریزد.
کتابها! کتابها را چگونه تنها گذارد؟ با سرعت به سراغ آنها می رود، در نور ضعیف شمع آنها را لمس می کند، معاینه می کند، گرد چهره شان را می زداید، آنها را می بوید و می بوسد و تنها می گذارد.
اینها دوستان من هستند، آرام و خاموشند، اما هزاران سخن ناگفته دارند. دیگر فرصتی نیست. میان ما جدایی خواهد افتاد. فراق بس دشوار است. اگر به دست من افتد فراق را بکشم. چگونه فاصله افتد میان ما ای دوست؟! هجرت سخت بیگاه است و هجر دوستان مشکل که روز هجر سیه باد و خانمان فراق.
وداع بهاء الدین جوان با دوستان خاموشش در نیمه های شب هجرت چه زیباست! دیگر بار به کنار دوستان می آید، آنها را لمس می کند و با اشتیاق به آنها می نگرد، با آنها حرف می زند، نجوا می کند و با حسرت و اندوه جدا می شود. بارها آنها را ترک می کند و باز می گردد. چگونه ترک نماید حضور خلوت دوست بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست. جاذبه های دوستانش بازش می کشند. جدال او با لحظه هاست! میان لحظه های گریز پا و جذبه های مجذوب به پیکار در افتاده است. زمان هجرت او لحظه لحظه می آید. فراق دوست در آن دم چگونه می شاید؟
و بهاء الدین جوان، ماتم گرفته و پریشان از مزار گونه دوستانش کمر راست می کند و به صدای آرام پدر، که او را می خواند پاسخ می دهد:
- آماده ای بهاء الدین؟
- آری، آماده ام پدر.
بهاء الدین دوباره متوجه پایان فرصت دیدار می شود. با عجله به سمت دوستانش باز می گردد، تعداد زیادی از عزیزترین آنها را در میان دستار گونه ای جای می دهد. همگی را به دوش نحیف خویش می کشد. اما توانش نیست. چه باید کرد؟ صدها فرسنگ فاصله است. این کوله بار مهربانی را چه سازد؟ کدام را واگذارد؟ کدام را تنها گذارد؟ در این کشاکش درد آلود درمانده است. به راستی کدام را؟ فصوص الحکم و فتوحات مکیه محی الدین را؟ جامع ابن بیطار را؟ الکامل ابن اثیر را؟ المدهش ابن جوزی ؟ کشاف زمخشیری؟ بهجة الحدایق علامه حلی؟ المفاحص، التحفه؟ تفسیر بیضاوی؟ کدام را وا گذارد؛ لاجرم همه را به دوش می کشد و چون عاشقی شیدا به جان پیوسته می دارد.
پاسی به اذان صبح مانده، کاروان آماده حرکت می باشد. سواد شهر جبل را ترک می کند، به مشرق عشق رهسپار است. تا چند منزل احتمال خطر می رود. مأموران حکومتی راهبانان نیم شبند. برخورد آنان با کاروانیان، خطر ساز است. کم کم سواد شهر از نظرها محو می شود. اینک دامنه های کوه طی شده و صحرا در برابر است. صحرای لخت و عاری از تصنعهای مصنوع. برای بهاء الدین جوان صحرا جذبه ای خاص دارد. تیغ سرکش خورشید هم، نکو تابیده است. حجاب قیر گون شب به کنار رفته، سیمای صحرا نمایان شده است. این اولین دیدار رویاروی بهاء الدین با صحراست. چقدر زیباست، چه بی انتهاست! دیگر آن دیواره های سنگی دژ گونه باغها پیدا نیست. دیواری در کار نیست. دیگر دایره حدود و ثغور حاکم نیست. مرزبندی، طبیعت آزاد را در بند نمی سازد. دیگر کوه هم طبیعت را محصور نمی کند.
راستی صحرا با باغ و گلستان فرق بسیار دارد که باغ و گلستان محل نالیدن هزار ساله هزار دستان و پهنه پرواز قمری و منظر خنده بی حاصل سوسن و نگاه مخمور نرگس است، اما... اما صحرا جای دیگری است، صحرا حد و حصر و محدوده ندارد. صحرا آزاد است. صحرا آزادی را می فهمد. صحرا آزادی می بخشد. گل صحرایی هم، رنگ دیگر دارد. گل صحرایی سخت کوش است. گل صحرایی، پای در بند تعلقات آب و خاک ندارد. او تنها می خندد. او تنها سلام می کند.
و بهاء الدین در ابتدای سفر در این تجربه زیبا پرواز می کند. نوسان قلبش با امواج صحرایی تلفیق شده است. او صحرا را حس می کند. هجرت را از طریق صحرا می فهمد. سفر را می پذیرد. این جا همه چیز آزاد است. همه چیز دیدنی است. کوه نیز از دور دست زیباتر است. بلندی و بزرگی کوه از این جا مشهود است. کوهها زیباتر به چشم می نشینند. آنها میخهای ستبر روزگارند. اوتاد بزرگ کوهدشتند. آیات الهی در صحرا مفهوم زنده ای می یابند. همه چیز در صحرا می خندد و حرف می زند. کم کم دیو شب در پنجه آتشین خورشید فرو می میرد و می رود تا دقایقی دیگر، خنده گلهای صحرایی نمایان شود. کاروان در پهنه آرام و آزاد صحرا منزل گزیده است. اشتران، تن از رنج بار سبک می سازند. سینه اشتران بر خاک سپرد صبحگاهی و گردن به خواهش چشمان مضطرب به هر سو می چرخد.
کاروانیان به تعجیل در آمده اند. مقدمات نماز صبح فراهم می شود. صف نمازگزاران شکل می گیرد. چهار زن و ده مرد و سه نوجوان مسلمان به امامت شیخ عزالدین نماز می گزارند. بهاء الدین جوان، مؤذن جمع مشتاقی است که نماز می گزارند، در صحرای بی کران شامات. چه خوش منظری است این گوشه صحرا! بانگ خوش مؤذن. الله اکبر، الله اکبر و آن گاه: ان الله و ملائکته یصلون... و دستان برادران به گرمی به سوی برادری دیگر دراز می شود، دعای خیر می کنند و باز صحرا.
دیگر بار حرکت شکل می گیرد. حرکت آغاز می شود. رفتن فرا روی است. رفتن با صحرا عجین شده است. صحرا بار دیگر جلوه می کند. صحرا از مکان عشرت می گذرد و به خلوتگاه کنکاش در آثار صنع الهی بدل می شود. بهاء الدین در این دریای بی کران زمزمه می کند:
اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت و اذا الجبال سیرت(7)و باز هم آیات الهی که کوه و دشت و صحرا و آسمان همه آیات الهی اند. او این بار، آمیختن آیات الهی را با جریان زندگی تجربه می کند. او هجرت می کند و در لحظه لحظه سفر با آثار صنع الهی مأنوس می شود. و اینک نشانه های قدرت پروردگار را لمس می کند و دل بدان خوش دارد.
اینک روزهای بسیاری است که کاروانیان دل به بانگ جرس داده اند، گاه بر گرده اشتری پیر و زمانی پای بر شنزارم نرم و داغ بادیه طی طریق می نماید. گامهایشان همقرار رفتار وزین اشتران است. اشتران نیز با وقار دیرینه راهسپر صحرایند. حرکت موزون اشتران با نوای ازلی عجین گشته.هارمونی رفتن اشتران، همقران نای شتربان است.
نی مونس راه اوست
نی حدی خوان خلوت شبهای صحراست
نی نوای محزون گوش نواز این حیوان نجیب است
نی اشتران را نیکو به راه می کشاند
نی این همراه مأنوس، آدم را توان رفتن می دهد
نی از جدایی شکوه دارد
نی حدیث عشق پر خون می سراید
نی ذهن پریشان راهروان را تمرکز می بخشد
نی از وصل یاران می گوید و از هجران می کاهد
نی بر پرده دل عشاق راه، زخمه موزون می زند
نی از وصل و دیدار و رسیدن سخن می گوید
نی به رفتن هنجار می بخشد
نی از خمودگی و خمار راه می کاهد که نوایش جاودانه باد!
نی با این ویژگی، با نجابت چشمان مضطرب، اشتران عجیب عجین شده تا از سنگینی راه بادیه ها بکاهد. طریق صحرا خط بی انتهای رفتن را تصویر می کند، تلفیق موزون نوای نی با توان و تحمل اشتران زیباست. رنج راه، سهل و ساده می شود. نی توان و تحمل حیوان نجیب صحرا را فزونی می دهد و کاروان آمده از جبل با چنین حال و هوایی طی طریق نموده. اینک مقصد فرا روی کاروانیان است. اینک رؤیای رؤیت دیار محبان اهل بیت به تحقق گراییده است.
این گلدسته های سر به عرش ساییده مساجدند که از فاصله های دور نمایانند. پایتخت پادشاهان صفوی این جاست، قزوین.