فهرست کتاب


دیدار با ابرار سید بحرالعلوم دریای بی ساحل

نورالدین علی لو

کرامات بحرالعلوم

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند - آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

جا دارد کسی که با امام عصر (علیه السلام) ملاقات کرده نگاهش کیمیا باشد و از او کراماتی سر بزند، و جا دارد اهل تسنن درباره او بگویند:
لو کان حقا ما یقول الشیعه الامامیه فی مهدویه ولد امام العسگری (علیه السلام) لکان هذا السید المهدی، هو ذلک الامام القمقام
اگر آنچه که شیعه امامیه در مورد مهدویت فرزند امام عسگری (علیه السلام) می گویند حق است که این سید همان مهدوی باشد(78).
در این فصل چند نمونه از کرامات او را از نظر خوانندگان عزیز می گذرانیم تا عظمت و بزرگی بحرالعلوم بیشتر برای دوستداران اهل بیت (علیه السلام) روشن گردد.

قصه سرداب

این داستان را سید مرتضی طباطبائی که از نزدیکان سید بحرالعلوم و همیشه همراه او بوده نقل کرده است:
در سفر زیارت سامراء همراه او بودم وی را حجره ای بود که تنها در آنجا می خوابید و من نیز حجره ای داشتم متصل به آن حجره، و در همه احوال مراقب و مواظب سید بودم شبها مردم نزد او جمع می شدند تا اینکه پاسی از شب می گذشت روزی بطور معمول نشست و مردم دور او حلقه زدند از قیافه مبارک او دیدم مثل اینکه امروز دوست ندارد اجتماع مردم را (مثل پرنده ای که خود را به این طرف و آن طرف قفس می زند تا خود را آزاد کند) و دوست دارد دور او خلوت بشود و با هر کس که سخن می گوید در سخنان او نشانه ای از عجله بود مردم متفرق و پراکنده شدند و جز من کسی باقی نماند مرا نیز امر فرمود که بیرون بروم به حجره خود رفتم و در احوال این سید بزرگوار با خودم فکر می کردم در این شب خواب را از چشمان خود کنار زده زمانی صبر نمودم آنگاه مخفی بیرون آمدم که از حال سید جویا شوم دیدم در حجره سید بسته است از شکاف در نگاه کردم و دیدم چراغ او روشن است و کسی در حجره نیست داخل حجره شدم و از وضع منزل دانستم که امشب را نخوابیده و بجایی رفته است خود را پنهان داشتم و سپس با پای برهنه در طلب سید برآمده داخل صحن شریف شدم دیدم درهای حرم عسگریین (امام هادی و امام عسگری) علیهما السلام بسته است در طرف خارج حرم جستجو کردم اثری از او نیافتم، داخل سرداب شدم، دیدم درها، باز است از پله های آن آهسته پایین رفتم بطوری که هیچ حسی و حرکتی از من ظاهر نشود، همهمه ای شنیدم از سرداب، دیدم مثل اینکه گویا با کسی سخن می گوید، ولی من کلمات او را تشخیص نمی دادم تا اینکه سه یا چهار پله مانده بود من در نهایت آهستگی می رفتم ناگاه سید بحرالعلوم از همان مکان بلند شد و گفت: سید مرتضی چه می کنی؟ چرا از خانه بیرون آمدی، پس در جای خود میخکوب شدم به فکر فرو رفتم و ساکت مثل چوب خشک شدم، جوابی با معذرت دادم و در میان عذر خواهی از پله ها پایین رفتم تا آنجا که صحنه را مشاهده می نمودم سید را دیدم که تنها رو به قبله ایستاده و اثری از کسی دیگر نیست دانستم که او با کسی سخن می گفت و شاید با آنکه هنوز غائب از دیده های ماست، سلام الله علیه(79).

سکوت در نماز

آخوند زین العابدین سلماسی می گوید: شبی بحرالعلوم در وقت مغرب در پشت مرقد مطهر عسکریین علیهماالسلام به نماز ایستاد و ما جمعی از اصحاب و یاران در پشت سر او به نماز ایستادیم نماز را تا به تشهد آخر رسانید و (السلام علینا) را هم گفت و هنوز السلام علیکم را نگفته بود که ساکت شد و هیچ تکلمی نکرد ما گمان کردیم که آن جناب را سهو یا فراموشی عارض شده است پس از گذشت مدتی در آن وقت گفت: السلام علیکم..... ما همه تعجب کردیم و از عظمت او کسی جرأت نداشت راز سکوت او را در نماز بپرسد، آخوند (زین العابدین سلماسی) گفت: من با رفیق دیگری که داشتم گفتیم: که امشب در وقت غذا ما شام نمی خوریم (از خصوصیات بحرالعلوم این بود که اگر کسی سر سفره او می نشست و غذا نمی خورد ناراحت می شد و اصرار می کرد غذا بخورد) و چون او راضی نمی شود که کسی در مجلس حاضر باشد و غذا نخورد لابد بیان می کند، وقتی شام آوردند ما نخوردیم، فرمود: بخورید ما عرض کردیم تا سر سکوت در نماز را بیان نفرمایی ما نمی خوریم سرانجام پس از اصرار فرمود: بخورید بیان می کنم، بعد از غذا فرمود: که چون من سلام اول را گفتم دیدم امام عصر ارواحنا له الفدا به زیارت جد و پدرش به اندرون حرم آمد، پس زبانم لکنت گرفت و از هیبت امام قدرت تکلم نیافتم در میان نماز بودم و قدرت برخاستن نداشتم و نمی توانستم نماز را قطع کنم در مقام احترام امام آن قدر زبان من لکنت گرفت تا امام از زیارت جد و پدرش فارغ شد و مراجعت فرمود، آن وقت به حال خویش آمدم و زبانم جریان پیدا کرد و سلام دوم (نماز) را دادم(80)