فهرست کتاب


دیدار با ابرار سید بحرالعلوم دریای بی ساحل

نورالدین علی لو

چند نکته

1- یکی از کارهای اخلاقی این رادمرد بزرگ گرو گذاشتن منزل شخصی خود، و بخشیدن پول آن به فقرا بود، او خود به کشور ایران مسافرت می کرد، و در بازگشت خانه را از گرو بیرون می آورد(50).
2- موعظه به مردم رشت
نقل کرده اند شیخ جعفر کاشف الغطاء گذری بر شهر رشت داشت و چند روزی در آنجا اقامت نمود و در آن روزها اقامه نماز جماعت می کرد نمازگزاران روزی درخواست موعظه کردند، گفت: من فارسی بخوبی نمی دانم، آخر الامر فرمود: ایها الناس شما می میرید، شیخ هم می میرد، پس فکر روز آخرت باشید(51)
نماز شب در خانه کاشف الغطاء
این فقیه بزرگوار همه افراد خانواده را برای نماز شب در وقت فجر بیدار می کرد و خود نیز شبها را به مناجات و تضرع و زاری می پرداخت(52)
مناجات شیخ جعفر و خطاب به نفس(53)
او سحرگاهان با تضرع و زاری و با خشوع و خضوع به مناجات با خدا می پرداخت. و نفس خود را مورد خطاب قرار می داد و می گفت: تو جعیفر(54) بودی جعفر شدی و سپس شیخ عراق گشتی سپس رئیس مسلمین شدی، یعنی آن دوران کوچکی و اوائل دوران خود را فراموش مکن
روزگار باکسی سر سازگاری نداشته و بنای سازگاری هم ندارد مگر آنکه اهل دنیا باشد. پاسداران بزرگ اسلام هم هرگز اهل دنیا نبوده اند عاقبت کاشف الغطاء در سال (1227ه ق) در نجف اشرف زندگی را بدرود گفت و پس از عمری خدمات فرهنگی و اجتماعی به عالم ملکوت پر کشید.

سید محمد جواد عاملی شقرائی نجفی (صاحب مفتاح الکرامة)

این مرد بزرگ علم و جهاد، در روستای (شقراء) از روستاهای جبل عامل لبنان در سال (1164ه ق) پابه علم وجود نهاد. و بعد از مدتی، نجف اشرف را برای تحصیل علم اختیار کرد و راهی نجف اشرف شد و در آنجا از درس استادانی همچون علامه بحرالعلوم کسب فیض کرد.
سالی که او مفتاح الکرامه را می نوشت مصادف بود با حملات وهابیون به شهرهای مقدس کربلا و نجف از این رو در آخر آن مرقوم داشته است که این را در حالی به پایان می رسانم که وهابی های شهر نجف را به محاصره خود درآورده و علماء و مردم در حال دفاع اند. این گنجینه فضیلت در سال (1226ه ق) که باز مصادف بود با حمله وهابیون به عتبات عالیات چشم از جهان فرو بست و به جوار رحمت الهی پر کشید(55).
روحش شاد و یادش گرامی باد

داستانی شنیدنی و عبرت آموز از زندگی صاحب مفتاح الکرامه

صاحب مستدرک از عالم موثق و مورد اطمینان به نام سید محمد فرزند سید هاشم هندی نقل می کند که او گفته است: سید جواد (صاحب مفتاح الکرامه) در یکی از شبها در حال خوردن شام بود که کسی درب خانه او را کوبید سید جواد از طرز کوبیدن درب دانست که خادم سید بحرالعلوم است با سرعت و شتاب به سوی درب منزل رفت وقتی درب را باز کرد خادم سید بحرالعلوم به سید جواد گفت: سید بحرالعلوم غذا و شام را کشیده و انتظار شما را می کشد با عجله به نزد سید بحرالعلوم رفت وقتی چشم سید به او افتاد گفت: از خدا نمی ترسی از او شرم نداری؟ سید جواد با حال تعجب گفت: آقا چه شده؟ بحرالعلوم شروع به سخن کرد و فرمود: مردی از برادرانت از بقال محل برای خانواده اش قرض می کند و هر شبانه روز مقداری خرمایی زاهدی (بنجل) نسیه از او خریداری می کند. و جز خرما چیزی نمی خورد، و امروز که رفته خرما بخرد بخاطر بدهی های فراوان همان خرما را هم به او نداده و گفته بدهی تو زیاد شده است و این همسایه شما از بقال خجالت کشیده و چیزی را خریداری نکرده و خانواده او بی شام مانده اند تو در نعمت باشی و بخوری و کسی که خانه اش به خانه تو چسبیده و همسایه تو است در فقر و گرسنگی بسر ببرد و خودت هم او را می شناسی که فلانی است.
سید جواد در پاسخ سید بحرالعلوم گفت: بخدا قسم من از حال او اطلاع نداشته ام. بحر العلوم گفت: اگر می دانستی و شام می خوردی و به او توجه نمی کردی یهودی و کافر بودی، عصبانیت و خشم من برای این است که چرا از برادرانت بی خبری و از احوالشان جستجو نمی کنی؟ این سینی غذا را بگیر و خادم من با تو می آورد، نزد درب خانه آن را به تو می دهد، به او بگو می خواهم امشب با تو شام بخورم، و این کیسه پول را هم زیر تشک یا حصیر او بگذار و سینی را هم به او بسپار و برمگردان، در آن سینی شامی لذیذ از گوشت همانند خوراک اشراف و اعیان و خوشگذرانان بود. سینی را تحویل آنها داده و فرمود: تا تو برنگردی و خبر شام خوردن او را در حد سیری کامل نیاوری من شام نخواهم خورد، سید جواد همراه خادم رفت تا درب منزل آن بنده خدا رسید، سید جواد شام را از دست خادم گرفت و خادم برگشت و او در زد صاحب خانه از غذا چند لقمه خوردند آن مؤمن گفت: این شام از آن تو و دست پخت عرب نیست چون بسیار غذای عالی و خوشمزه ای است، از این نخواهم خورد تا گزارش آن را بدهی، سید جواد به خوردن اصرار کرد و او به نخوردن تا اینکه داستان برای او گفت آن مرد مؤمن گفت: بخدا قسم هیچ کس از همسایه های من از حال من خبر ندارند تا چه رسد به آنها که دورند این سید انسان عجیبی است هر دو از این داستان شگفت زده شدند(56)