ایمان

آیت الله دستغیب

رسوایی ثعلبه به خاطر یک لغزش

در کتاب روضةالانوار، محقق سبزواری (رحمةالله) داستانی طولانی ذکر کرده که خلاصه آن چنین است:
در صدر اسلام و زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) چون همه مسلمانان نمی تواستند در جبهه جنگ حاضر شوند و وضع معیشت اهل و عیالشان مختل می شد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) عقد برادری میان هر دو نفری که مناسبتی بینشان بود، می بست تا وقتی یکی به جبهه جنگ می رود آن دیگری مواظب وضع عیال و اداره معیشتش باشد. در غزوه تبوک دو نفر به نام سعید بن عبدالرحمن و ثعلبه انصاری با هم برادر شدند.
سعید همراه رسول خدا به جبهه رفت و ثعلبه ماند تا اداره زندگی خودش و رفیقش را عهده دار شود. روزها دم در می آمد و از پشت پرده از عیال رفیقش حاجتش را می پرسید و احتیاجاتش را تأمین می کرد. روزی ناگهان چشم ثعلبه به آن زن رفیقش افتاد و نتوانست خودش را کنترل کند دست به سوی او دراز کرد. زن عفیفه تا دید ثعلبه به خیال خیانت افتاده است، به او نهیب زد: وای بر تو! برادرت رفته جانش را در راه خدا نثار کند و تو به زنش که به دست تو سپرده اند، به زن برادرت می خواهی خیانت کنی؟
ثعلبه، مؤمن است، تصادفی گناهی مرتکب می شود. این جمله ای که زن گفت مانند تیری بود که به دل ثعلبه خورد. ایمان دارد به خدا، علاقه مند است. او را حاضر می بیند. اگر گناهی کرد از روی غفلت و تصادفی بوده است. ثعلبه سر به صحرا گذاشت و در کوههای مدینه استغفارها، توبه و انابه ها دارد.
اجمالا پس از برگشت پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و یارانش از جنگ، سعید هم به خانه آمد و احوال ثعلبه را پرسید. زن گفت: همه روزه می آمد و احتیاجات ما را رفع می کرد تا یک روز قصد خیانت کرد و من او را نهیب دادم. گریان و نالان رفت و شنیده ام سر به صحرا گذاشته در کوهها سرگرم توبه و انابه است.
قصد گناه این طور بلا به سرش می آورد. سعید دنبالش رفت و دید در برابر آفتاب سوزان روی سنگهای داغ، گریان و نالان است. برایش رقت کرد و گفت برادر! چه بر سرت آمده؟ گفت: روسیاهم. گناهم بزرگ است (البته قصد گناه کرده بود و گناه کبیره مرتکب نشده بود).
سعید گفت: برخیز تا خدمت پیغمبر برویم برایت استغفار کند و خدا تو را بیامرزد. ثعلبه گفت: این طور نمی آیم چون گناهکار و رو سیاهم، پس اول دستم را ببند و سپس مانند برده گریز پا ریسمانی به گردنم بینداز و مرا کشان کشان ببر.
او را با همین وضع به شهر آورد. در اثنای راه هرکس به او می رسید، روی بر می گردانید. دخترش رو به او آورد و گفت: پدر! این چه رسوایی است که به بار آورده ای؟ گفت: رسوایی گناه است. من روسیاهم، گنهکارم. دخترش هم همراهش آمد.
در این روایت دارد که این خبر به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) رسید، حضرت او را نهیب داد و فرمود: آیا نمی دانی کسی که به جبهه جنگ در راه خدا می رود، نزد خدا محترم است، آبرو دارد، با زن او چه کردی؟ چه قصد بدی کردی؟
به خانه پیغمبر رسیدند و به عرض مبارکش رسانیدند که ثعلبه آمده و گنهکار است، می خواهد برایش استغفار فرمایید. رسول خدا از او گناهش را پرسید، جریانش را ذکر کرد؛ چهره مبارک پیغمبر درهم رفت و به او فرمود: برو و نفرمود خدا تو را آمرزید.
خلاصه، پیغمبر به ثعلبه فرمود: منتظرم خدا چه وحی می فرماید. گناه بزرگ است؛ چون مخالفت پروردگار عظیم است. ثعلبه دوباره به جایش برگشت و در برابر آفتاب سوزان، ناله ها و گریه ها داشت. می گفت: پروردگارا! اگر مرا آمرزیدی به پیغمبرت خبر ده مرا بشارت دهد و اگر نمی آمرزی، آتشی بفرست تا مرا بسوزاند. طولی نکشید که آیه قرآن در پذیرفتن توبه اش نازل شد(281).
پیامبر فرمود: یاعلی! ثعلبه کجاست؟.
عرض کرد: در کوههای مدینه است.
پیامبر فرمود: او را بشارت بده که خدا او را آمرزید.
حضرت علی (علیه السلام) هم آمد او را بشارت داد و به شهر آورد. آن شب در مسجد در نماز عشای پیغمبر شرکت کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) در نماز پس از حمد، سوره تکاثر را تلاوت فرمود. آیات ترساننده که راستی انسان را می لرزاند. بالأخره دل صیقلی شده ثعلبه، تاب شنیدن آیات عذاب را نداشت، صیحه ای زد و افتاد. پس از نماز، اطرافش جمع شدند و او را تکان دادند اما دیدند او مرده است.
خوش به سعادتش که پس از توبه و پاک شدن، به رحمت خدا رفت. دلش به قدری رقیق شده بود که تاب شنیدن آیه عذاب را ندارد.

گناه بخشی کلیسا!

راستی چقدر مسخره است گناه بخشی کشیشها برای گنهکاران مسیحی! هر کثافتکاری می خواهد می کند سپس به کلیسا رفته مبلغی پول می دهد و اقرار به گناه می کند و جناب کشیش هم او را می آمرزد! راستی که شیطان چه کرده است. آن وقت می گویند ما اهل نجاتیم! چه ادعای پوچی می کنند.

وضع مردم پس از ظهور امام زمان (علیه السلام)

ایمان به خدا و آخرت علاقه مندی به خدا و قیامت می خواهد. باور داشتن بهشت و جهنم می خواهد. بعضیها گویی این مطالب برای آنها قصه است و ...عمل صالحا... عملی که برای خدا باشد نه برای شهرت و نشان دادن به خلق. شاهد ایمان، عمل است. اگر ایمان با عمل صالح همراه شد، آن وقت دنیا و آخرت درست می شود و در امن و امان می باشد. هر فردی باید خودش را اصلاح کند تا اجتماع اصلاح شود.
خدایا! برسان آن آقایی را که همه را با ایمان کند(282). همه را به تقوا کند و این هوا و هوسها، پول پرستیها را کنار گذارد. امنیت حقیقی بیاورد(283). همه می شوند الهی. دلها همه خدایی می شود. تهمت و غیبت، قول بدون علم و خیانت دیگر در کار نیست.
حضرت که ظهور کرد، عقلها رشد می کند. ایمانها زیاد می شود. انسان می فهمد که بهشت و جهنم و صراط، حق است. راستی به این مطالب مؤمن می شود به قسمی که در روایت دارد دختر زیبا، جواهر را از بغداد تا شام می برد و یک نفر به او و جواهراتش نگاه نمی کند.
ألم یأن للذین أمنوا أن تخشع قلوبهم لذکرالله و ما نزل من الحق و لا یکونوا کالذین أوتوا الکتب من قبل فطال علیهم الأمد فقست قلوبهم و کثیر منهم فسقون(284).