ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

ایمان، نشانه صلاح و رستگاری

قرآن مجید در آیه 62 از سوره بقره، قاعده ای برای مؤمنین و نشانه صلاح و رستگاری مطلق را بیان فرموده است(275).
آی مسلمانی که می گویی من مؤمن به خدایم و بهشت مال من است! آی کسانی که یهودی هستید و ادعا می کنید اولیای خدا ماییم و حق حکومت بر همه داریم، یهود که حریص بر دنیایند(276).
پول پرست جاه طلب. آی نصاری که می گویید ما اولادهای خداییم! آنها هم مغرورند و می گویند ماییم که بهشت ملک طلق ماست(277) صابئین، اصناف غیر خداپرستان نیز همچنین.
قرآن مجید به همه خطاب می فرماید که ایمان به زبان آورید. یهودیان! نصرانیان! صابئین! راه نجات این است: هرکس ایمان قلبی به خدا آورد و دلش با خدا باشد نه زبان، اگر دل با خدا باشد راستی برای حق خاشع می شود. خودبینی و خودخواهی دیگر در کار نیست. دل به پروردگار مربوط می شود: آمن بالله و الیوم الاخر. ایمان به قیامت بیاورد نسبت به بازخواست و مسؤولیت فردایش معتقد باشد، محال است کسی مسؤولیت آخرت را باور داشته باشد و مرتکب جنایت شود.
شنیده اید حضرت سجاد (علیه السلام) سوار بر شتر بود. شتر، حضرت را معطل کرد. امام تازیانه را بلند کرد ولی دستش را پایین آورد و فرمود: لو لا خوف القصاص(278)؛ یعنی می ترسم تازیانه را به این حیوان بزنم و فردا از من بازخواست کنند که علی بن الحسین! چرا حیوان زدی؟ به چه حقی؛ زیرا همو زن ذره به حساب می آید(279).
اگر ایمان به قیامت در دلی آمد، محال است از روی بی اعتنایی از او گناه سر بزند ...الا اللمم(280)... مگر تصادفا از او گناهی سر زند. آن وقت پشت سرش سوز و گداز دارد. ناله ها و گریه ها برای گناهی که کرده است، دارد. رستگاری، مال ایمان است. خوف و ترس برای مؤمن نیست. اینها مال ایمان است نه اسلام. داستانی بگویم.

رسوایی ثعلبه به خاطر یک لغزش

در کتاب روضةالانوار، محقق سبزواری (رحمةالله) داستانی طولانی ذکر کرده که خلاصه آن چنین است:
در صدر اسلام و زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) چون همه مسلمانان نمی تواستند در جبهه جنگ حاضر شوند و وضع معیشت اهل و عیالشان مختل می شد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) عقد برادری میان هر دو نفری که مناسبتی بینشان بود، می بست تا وقتی یکی به جبهه جنگ می رود آن دیگری مواظب وضع عیال و اداره معیشتش باشد. در غزوه تبوک دو نفر به نام سعید بن عبدالرحمن و ثعلبه انصاری با هم برادر شدند.
سعید همراه رسول خدا به جبهه رفت و ثعلبه ماند تا اداره زندگی خودش و رفیقش را عهده دار شود. روزها دم در می آمد و از پشت پرده از عیال رفیقش حاجتش را می پرسید و احتیاجاتش را تأمین می کرد. روزی ناگهان چشم ثعلبه به آن زن رفیقش افتاد و نتوانست خودش را کنترل کند دست به سوی او دراز کرد. زن عفیفه تا دید ثعلبه به خیال خیانت افتاده است، به او نهیب زد: وای بر تو! برادرت رفته جانش را در راه خدا نثار کند و تو به زنش که به دست تو سپرده اند، به زن برادرت می خواهی خیانت کنی؟
ثعلبه، مؤمن است، تصادفی گناهی مرتکب می شود. این جمله ای که زن گفت مانند تیری بود که به دل ثعلبه خورد. ایمان دارد به خدا، علاقه مند است. او را حاضر می بیند. اگر گناهی کرد از روی غفلت و تصادفی بوده است. ثعلبه سر به صحرا گذاشت و در کوههای مدینه استغفارها، توبه و انابه ها دارد.
اجمالا پس از برگشت پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و یارانش از جنگ، سعید هم به خانه آمد و احوال ثعلبه را پرسید. زن گفت: همه روزه می آمد و احتیاجات ما را رفع می کرد تا یک روز قصد خیانت کرد و من او را نهیب دادم. گریان و نالان رفت و شنیده ام سر به صحرا گذاشته در کوهها سرگرم توبه و انابه است.
قصد گناه این طور بلا به سرش می آورد. سعید دنبالش رفت و دید در برابر آفتاب سوزان روی سنگهای داغ، گریان و نالان است. برایش رقت کرد و گفت برادر! چه بر سرت آمده؟ گفت: روسیاهم. گناهم بزرگ است (البته قصد گناه کرده بود و گناه کبیره مرتکب نشده بود).
سعید گفت: برخیز تا خدمت پیغمبر برویم برایت استغفار کند و خدا تو را بیامرزد. ثعلبه گفت: این طور نمی آیم چون گناهکار و رو سیاهم، پس اول دستم را ببند و سپس مانند برده گریز پا ریسمانی به گردنم بینداز و مرا کشان کشان ببر.
او را با همین وضع به شهر آورد. در اثنای راه هرکس به او می رسید، روی بر می گردانید. دخترش رو به او آورد و گفت: پدر! این چه رسوایی است که به بار آورده ای؟ گفت: رسوایی گناه است. من روسیاهم، گنهکارم. دخترش هم همراهش آمد.
در این روایت دارد که این خبر به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) رسید، حضرت او را نهیب داد و فرمود: آیا نمی دانی کسی که به جبهه جنگ در راه خدا می رود، نزد خدا محترم است، آبرو دارد، با زن او چه کردی؟ چه قصد بدی کردی؟
به خانه پیغمبر رسیدند و به عرض مبارکش رسانیدند که ثعلبه آمده و گنهکار است، می خواهد برایش استغفار فرمایید. رسول خدا از او گناهش را پرسید، جریانش را ذکر کرد؛ چهره مبارک پیغمبر درهم رفت و به او فرمود: برو و نفرمود خدا تو را آمرزید.
خلاصه، پیغمبر به ثعلبه فرمود: منتظرم خدا چه وحی می فرماید. گناه بزرگ است؛ چون مخالفت پروردگار عظیم است. ثعلبه دوباره به جایش برگشت و در برابر آفتاب سوزان، ناله ها و گریه ها داشت. می گفت: پروردگارا! اگر مرا آمرزیدی به پیغمبرت خبر ده مرا بشارت دهد و اگر نمی آمرزی، آتشی بفرست تا مرا بسوزاند. طولی نکشید که آیه قرآن در پذیرفتن توبه اش نازل شد(281).
پیامبر فرمود: یاعلی! ثعلبه کجاست؟.
عرض کرد: در کوههای مدینه است.
پیامبر فرمود: او را بشارت بده که خدا او را آمرزید.
حضرت علی (علیه السلام) هم آمد او را بشارت داد و به شهر آورد. آن شب در مسجد در نماز عشای پیغمبر شرکت کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) در نماز پس از حمد، سوره تکاثر را تلاوت فرمود. آیات ترساننده که راستی انسان را می لرزاند. بالأخره دل صیقلی شده ثعلبه، تاب شنیدن آیات عذاب را نداشت، صیحه ای زد و افتاد. پس از نماز، اطرافش جمع شدند و او را تکان دادند اما دیدند او مرده است.
خوش به سعادتش که پس از توبه و پاک شدن، به رحمت خدا رفت. دلش به قدری رقیق شده بود که تاب شنیدن آیه عذاب را ندارد.

گناه بخشی کلیسا!

راستی چقدر مسخره است گناه بخشی کشیشها برای گنهکاران مسیحی! هر کثافتکاری می خواهد می کند سپس به کلیسا رفته مبلغی پول می دهد و اقرار به گناه می کند و جناب کشیش هم او را می آمرزد! راستی که شیطان چه کرده است. آن وقت می گویند ما اهل نجاتیم! چه ادعای پوچی می کنند.