ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

وجوب اطاعت از علی (علیه السلام)

دیگر آن که ما شیعیان، خلفا را واجب الاطاعه نمی دانیم. آنان با یک مسلمان عادی، هیچ فرقی نمی کنند. امر و نهی آنان عقلا و شرعا اطاعتشان واجب نیست؛ اما عقلا چون هیچ مزیتی بر دیگران ندارند و حق حکومتی بر دیگران ندارند. بلی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) هر حکمی کرد، بر همه اطاعتش واجب است، چون به امر خدا و رسول است و اولی الامر منکم. پیغمبر فرمود که امر و نهی او، امر و نهی من است، آیا درباره دیگران، چنین چیزی رسیده است؟
ما در مقام اعمال و وظایف شرعیه مان می گوییم: واجب است از اهل بیت بپرسیم کیفیت عبادت را. آنان باید بیان فرمایند. علی و یازده فرزندانش. رجوع به غیر ایشان عقل می گوید غلط است. به چه جهت من از ابوحنیفه اطاعت کنم؟ یک نفر عادی است، اما اهل بیت غیر از افراد عادی هستند. جعفر بن محمد (علیه السلام) کسی است که خدا اطاعتش را واجب فرموده است.

علی (علیه السلام) هدایتگر خلفا

اما راجع به فتوحات در زمان آنان همان طور که اشاره شد، به هیچ وجه مربوط به آنها نبوده است. عمر کوچکتر از این است که بتواند قریه صد نفری را فتح کند. یک ذره شجاعت در او نبوده. در هیچ نبردی، جز فرار از او سراغ نداریم. ابن ابی الحدید می گوید: از عمر سراغ ندارم جز فرار از جبهه جنگ را. در کوه احد پنهان شدنش پشت سنگها و در... و لیس بنکر فی حنین فراره(257).
اما راجع به سیاستمداری، اگر علی (علیه السلام) به فریادش نمی رسید معلوم می شد چقدر سیاستمدار است. در هر مشکلی که پیش می آمد، دنبال علی (علیه السلام) می رفتند. در جنگ با ایران وقتی دیدند کار مشکل شده است، نزد عمر به مدینه فرستادند که چه کنند؟ خودت بیا بلکه پیشرفتی گردد. گفت دنبال علی (علیه السلام) بروید. آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: رفتن خودت صلاح نیست، همین جا بنشین و از اطراف لشکر جمع کن الی غیر ذلک. نه این که خیال کنی سیاستمدار بوده، اگر نگویی غیر از حقه و کلک چیزی سرش نمی شد. فتوحات هم وعده حتمی الهی بود. در غزوه خندق شنیده اید پیغمبر مکرم سه مرتبه کلنگی زد و هر دفعه برقی جستن کرد. مرتبه اول، تمام قصرهای یمن و مرتبه دوم، شام و مرتبه سوم ایران را دید، فرمود: در تمام این ممالک، اسلام پیشرفت می کند. این وعده خداست. هرکس در رأس کار باشد، فرقی نمی کند. لشکریانی که به فتح این ممالک موفق شده بودند، با این اعتقاد که پیغمبر فرموده کسی که در جبهه جنگ با مشرکین کشته شد، مسلما در بهشت است؛ ولی اگر در غیر جبهه مرد، بهشتی بودنش مشکوک است، لذا از همان اول مسلمانان عاشق کشته شدند در راه خدا بودند. آنان که ایمان به آخرت داشتند از خدا می خواستند که کشته شوند؛ چون می دانستند پیغمبر راست می فرماید، لذا با این ایمان به جبهه می رفتند و تمام همتشان بلند کردن شعار اسلام: لا اله الا الله بود. کسی که چنین است، یقینا پیش می برد.

حکایتی شگفت در نبرد نهاوند

در جنگ نهاوند که بر مسلمانان خیلی سخت گذشت، رئیس کل قشون ایرانی در نهاوند، قلعه محکمی درست کرده بود و قشونش را در آن آماده کرده بود. نزدیک یک ماه مسلمانان همین طور معطل بودند و راهی هم به قلعه نداشتند تا نزدیک می شوند از کمینگاههای قلعه آنها را هدف قرار می دهند. در همان اوان که مسلمانان این طور حیران بودند، دختر رئیس کل قشون از پشت بام قلعه چشمش به رئیس لشکر عرب افتاد، جمال این مرد عرب او را دلباخته کرد. یک نفر را پنهانی نزد او فرستاد و شیفتگی خودش را به او اظهار کرد و گفت: اگر حاضر باشی با من ازدواج کنی، این قلعه را بدون خونریزی برایتان فتح می کنم. معلوم است که سر لشکر عرب از خدا می خواست لذا پیغام داد البته حاضر هستم. پس از معاهده ای که شد، شب ساعت معین در آن ساعت که مأمورین معمولا خواب هستند و بیدارها هم زمینه غافل کردنشان هست، بازکردن درهای قلعه را فراهم نمود. قشون آماده در ساعت معین، درب قلعه باز شد بدون این که خونی ریخته شود، قلعه را گرفتند.
دختر آمد نزد رئیس کل قوا... جوان است، دختر هم شیفته اوست. خودش را عقب کشید و گفت: ای دختر! به تو قول دادم؛ اما من باید ببینم آیا بابت غنایم، تو سهم من می شوی یا نه؟.
این ایمان است که فتح می کند. بدون اذن، حق ندارد هیچ مسلمانی تصرفی در مالی و غنیمتی بکند. دختر بیچاره به آرزوی وصل زحمت کشید، بالأخره گفت: تو که نمی خواستی، چرا از اول مرا اغوا کردی؟. پاسخ داد به قولم حاضرم اما من از خدا می ترسم. بیا همراه خودم تو را به مدینه می برم، آنچه خلیفه گفت همان طور عمل می کنم. بدون این که به او دست دراز کند، شبانه روز از نهاوند تا مدینه با این دختر بود تا وقتی به مدینه رسید. جریان را عرضه داشت. عمر هم گفت: به شرطی که اسلام بپذیرد، او را عقد کن. اسلام را به او عرضه داشت او هم پذیرفت و گفت: آرزو دارم پیغمبر را ببینم، حالا که او نیست قبرش را به من نشان بده.
او را به قبر پیغمبر راهنمایی کرد. آن روز همان جا ماند. شب که شد دنبالش آمد که بیا برویم. گفت: من از محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) نمی توانم دل بکنم (اول عشق مجازی بود حالا عشق حقیقی شده. فردا هم دنبالش آمد گفت: می خواهیم عقد و ازدواج کنیم.
گفت: دیگر من محمدی شدم. آن وقت که خواستار تو شده بودم از محمد بی خبر بودم اما حالا دیگر گذشت.
همان جا می ماند. یک هفته یا بیشتر از عمرش نمانده بود که بر سر قبر پیغمبر هم می میرد.
پس اگر یک مورخ سنی و یا بی اطلاعی بگوید اسلام ایران مرهون عمر است! بدانید دروغ است. وعده خدا و لطف او بود و به حسب ظاهر، ایمان لشکریان بود.
نکته ای که مهم بود، حاضرین به غایبین برسانید ائمه به ما سفارش کردند کسی حق ندارد آشکارا به عمر بد بگوید بلکه تقیه را باید رعایت کرد؛ البته پیغمبر و قبله و کتاب ما یکی است، در نمازشان شرکت می کنیم.