ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

گفتار یازدهم: ارتباط زهد و صبر

و لا تمدن عینیک الی ما متعنا به أزواجا منهم زهرة الحیاة الدنیا لنفتنهم فیه...(149).
کلام در شرح کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. حضرت فرمود: پایه های ایمان، صبر، یقین، عدل و جهاد است و صبر چهار شعبه دارد: الشوق و الاشفاق و الزهد و الترقب(150)، امید و بیم که مفصل ذکرشد.
سومین شعبه از شعبات صبر، زهد است؛ یعنی مسلمان باید در دنیا زاهد بشود. اگر زهد ورزید، صابر می شود و در برابر مصیبتها و ناراحتیها اضطراب پیدا نمی کند و رکنی از ارکان ایمانش را نگهداشته، دیگر اعتراض به قضا و قدر الهی - که خلاف ایمان است - ندارد.
خلاصه زاهد یعنی بی میل به دنیا: و من زهد فی الدنیا هانت علیه المصیبات(151).
معنای زهد را نیز گفتیم. زهد اسلامی آن است که: لکیلا تاسوا علی ما فاتکم...(152).
مسلمان باید همتش بلند باشد. زندگی دنیا نزدش کوچک باشد. زندگی عرش نشینی را طالب باشد.

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر - ندانمت که در این دامگه چه افتاده است

معنای زهد در این آیه شریف آمده است. مبادا چشم بیندازی به جلوه های دنیا. این زرق و برقها دلت را نبرد. قرآن این طور به شما دستور می دهد نه این که چشم به راه خارج باشند تا لباس تازه و پاچه دلربا بیاید. از یکدیگر می پرسند از کدام کشور و از کدام مغازه مد تازه سراغ دارید. دلشان تمام عقب زرق و برق می رود. در ساختمانهایشان چقدر چشم و همچشمی هست. منتظرند ببینند مد روز چطور است تا جلوه بیشتر بدهند و یا وسایل زندگی و غیره.
اینها همه اش خلاف زهد است. اگر زهد است. اگر زاهد نشدی، نمی توانی در دنیا صبر کنی، مصبیتهای دنیا شخص را از پا در می آورد. اعتراض به قضای الهی که سر تا پا کفر است نه اسلام.
پس از همان اول: و لا تمدن عینیک الی ما متعنا به أزواجا منهم زهرة الحیاة الدنیا... زهرة در لغت عرب به معنای شکوفه است. چقدر شکوفه تازه است. زود پژمرده می شود. طولی نمی کشد که همین پارچه نو و ساختمان جدید، همین زرق و برقها همه اش از بین می رود تا جایی که جوانی و زندگی ات رها می شود. چیزهای دیگر هم معلوم است، پس چشم مینداز به زرق و برق دنیا. این چند روز، ایمان، قرآن، اسلام، عقل و علم مال کسی است که زندگی بعد از مرگ را بیشتر علاقه مند و به آن دلخوشتر باشد(153) و کارش به جایی برسد که یاد مرگ و عقبات را که می کند، خوش می شود. هر پیش آمد ناگواری پیش آید، به یاد مرگ آن را آسان می کند. مرگ می شود مورد انس، آرامش و دلخوشی. رغبت مؤمن به مرگ است و منتظر است مرگش بیاید و او را به عالم اعلی برساند و به زندگی سرتاسر سعادت و بی فنا و زوال برسد. اگر موت، مأنس و مألف گردد، نشانه تمام عقل و ایمان است.

سخنان سردار عرب با رستم فرحزاد

داستانی از تربیت اسلامی بگویم: در جنگ اعراب و ایران، پس از شکست ایرانیان در نخستین جنگ، سردار ایرانی به نام رستم فرحزاد قشون مهمی تدارک می کند و با وسایل مجهز به قادسبیه می آید برای جلوگیری از حمله اعراب. در شب خودش تنها سرکشی می کند که ببیند وضع لشکر اسلام چگونه است. می بیند اینها عددشان کم است لکن رعب از آنها در خودش می بیند. در همان شب فرستاد دنبال سردار عرب به نام زهرة بن عبدالله. وقتی آمد سردار ایرانی به او گفت: شما اعراب همیشه جیره خور ما ایرانیان بودید. ما طرفدارتان بودیم. هر وقت دشمن به شما حمله می کرد، ما دفاع می کردیم، چرا چنین می کنید؟ چکار به ایران دارید؟ من حاضرم مبلغ هنگفتی که زندگی تان را اداره کند، از خزانه ایران به شما بدهم و به سرزمین خود برگردید.
سردار عرب جواب داد و گفت: بلی آنچه گفتی درست، اما زمان سابق جاهلیت بود. خبر نداری که خدا چند سال قبل نوری برای ما فرستاد به نام محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) به او وحی فرستاد و دستوراتی داد و او ما را عوض کرد. مسلمان، دیگر پولکی نیست. آن وقتی که برای مال دنیا جنگ می کرد و برای مال دنیا آرام می شد، مسلمان نبود؛ ولی حالا دیگر نظری به دنیا ندارد.
این همان زهد است که در ضمن تربیت اسلامی است. رستم در شگفت شد و گفت: عجیب! مال نمی خواهید، پس جنگ برای چیست؟.
گفتند: ما آمده ایم که بیرق لا اله الا الله، محمد رسول الله را بلند کنیم. مردم موحد شوند، شرک از بین برود، بت پرستی و آتش پرستی از بین برود و بشرپرستی دیگر نباشد و عبادت تنها برای خدا باشد و بس و نگذاریم بشر برای غیر خدا خاضع شود(154).
دیگر آن که آمده ایم امتیاز طبقاتی را از بین ببریم، طبقه اعیان و اشراف یعنی چه؟ تمام بشر از حیث پدر و مادر یکی هستند و امتیاز غلط است مگر به تقوا(155) او فلان مقام را دارد، فلان المملکه و الدوله کدام است، تقوا، تقوا.
رستم به دنبال سعدوقاص فرستاد که نماینده رسمی بفرست تا با او گفتگو کنیم بلکه کارمان به صلح انجامد. مرتبه دوم یک نفر به نام ربعی بن اکرمه نماینده رسمی مسلمین معین شد تا با ایرانیان گفتگو کند. پیش از این که او بیاید، رستم به اطرافیانش گفت: ما باید جلالمان را به آنان نشان بدهیم تا مرعوب حکومت ما بشوند، لذا تخت زرین، نصب و فرش زربافت، فرش کردند. کرسیهایی از زر نصب کردند به خیال این که مسلمانان را رعب بگیرد و عقب بروند. او نمی داند که اسلام، مسلمان را چنان بزرگ کرده و می کند که اگر تابعش شوند، بزرگترین مقام دنیا نزد مسلمان چیزی نیست. باید خدا را بزرگ دانست و بس. الله اکبر! غیر خدا همه کوچک و حقیرند. ای تو بزرگ! و همه عالم حقیر. گفتند: بفرما.
ربعی، سواره آمد. وقتی که حدود را مشاهده کرد، دید عجیب! مسافتی را فرشهای گران قیمت فرش کرده اند. برای این که بفهماند اعتنایی به این تشریفات ندارد، با همان مرکب، سواره روی فرش تا لب تخت آمد و آن جا پیاده شد و لجام اسبش را هم که باید به جایی بکوبند، چشم انداخت، متکای زر بافتی دید، سر نیزه اش را داخل آن کرد و بند اسبش را به آن داخل کرد. گفتند: چکار می کنی؟. گفت: مگر چیست؟ با سنگ چه فرق می کند. نیزه اش را عصا کرد.
خلاصه، پس از آن که وارد شد، تخت خالی نبود، روی زمین باید بنشیند. فرشهای زرین را کنار زد و روی خاک نشست.
رستم گفت: ای عرب! چه می کنی؟ این فرش، قالی زرباف است چرا عقب می زنی؟.
گفت: برای ما مسلمانان خاک بهتر از فرش زرباف است. پیغمبر ما محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) فرموده من تا آخر عمرم خاک نشینی را ترک نمی کنم (روی خاک نشستن کیف روحی دارد، علوی برای روح آدمی پیدا می گردد.
ضمنا می خواست بفهماند تو می خواهی جلال و خرج مسلمانان دهی؛ مسلمانی که تمام دنیا نزد او وقعی ندارد، زندگی عالم اعلا را طالب است؛ مسلمانی که حیات ابدی را می خواهد، این حیات فانی هرچه هم زرق و برق داشته باشد، برایش ارزش ندارد. هرچه می خواهی تختت را زیور کن، آخرش تخته تابوت است. تختی که متصل به تخته تابوت شود، از همان اول به آن نباید دل بست، لذا رستم به عکس شد و اطرافیانش حیران شدند و از دستورات اسلام و راهنماییهای پیغمبر تعجب کردند.
رستم گفت: شما به سمت ما برای چه آمده اید. و همان حرفهایی که با زهرة بن عبدالله رد و بدل کرده بود، تکرار شد. رستم گفت: حالا تصمیمتان چیست؟.
گفت: ما مسلمانان شما را به یکی از سه چیز دعوت می کنیم: یا مسلمان شوید و امتیاز طبقاتی و پرستش دیگری را کنار بگذارید، در این صورت، ما هم بر می گردیم (مگر مسلمان برای مال جنگ می کند؟). اگر شما موحد شوید و آتش پرستی را کنار بگذارید، مثل خود ما هستید. اگر اسلام را نمی پذیرید، باید جزیه بدهید که یک نوع خضوع برای حق اسلام است. و اگر جزیه هم نمی دهید پس آماده جنگ باشید.
رستم گفت: ممکن است به ما مهلت بدهید تا از مرکز دستور بگیریم.
ربعی گفت: مسلمان این طور دارد که تا سه روز مهلت دهد پس حسابهایت را بکن و یکی از سه چیز را اختیار کن.
رستم گفت: خیلی عجیب است مثل این که تو اختیارات تام داری، مگر تو مافوق نداری؟.
ربعی گفت: مسلمان حکمش همین است؛ اگر یک سرباز امان دهد، همه لشکر همان را امضا می کنند، رئیس و مرئوس و این حسابها نیست. سپس افزود و گفت: بسیار خوب! تا سه روز شما را مهلت است.
رستم مایل به صلح بود، ولی اطرایانش نگذاشتند و بالأخره جنگ کردند و شکست خوردند و جنگ قادسیه به نفع مسلمین تمام شد.
غرضم از این داستان، معرفی یک مسلمان بود. آن وفت مسلمان چه بوده و حالا به چه کسی مسلمان می گویند. آن وقت به کسی مسلمان می گفتند که آخرت نزد او مهم بوده نه دنیا و زرق و برق آن. خدا لعنت کند کسانی را که منحرف کردند اسلام را. معاویه و دودمانش وارونه کردند مردم را. آنان رو به حکومت، ریاست، جاه، جلال، مال و منال آوردند. آن اساسی که پیغمبر اسلام شالوده محکم آن را ریخته بود و زمامش را به دست ماه هدایت علی بن ابی طالب (علیه السلام) داده بود، بهم زدند. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: مؤمنین! علی امیر شما باشد. امیر را رها کردند و دنبال معاویه رفتند و او هم بردشان آن جایی که خودش هست. تا قیام قیامت آثار شومش باقی است. انسان اگر زاهد شد، مشکلات زندگی او را از پای در نمی آورد. زندگی دنیا چیست تا مسلمان از آن مرعوب گردد، مسلمان و خوف از فقر؟ هر آن کس که دندان دهد، نان دهد تا برسد به مرگ و میر. مسلمان از مردن نمی ترسد و هیچ دلهره ای ندارند، نه از مرگ خودش و نه بستگانش؛ چون:
و من زهد فی الدنیا هانت علیه المصیبات(156).

عدم منافات زهد با کسب و کار

ضمنا زاهد بودن منافات با کسب و کار ندارد. می گوییم دنیا در دلت جا نکند. نگفتیم لباس نپوش، از اجتماع کناره بگیر. حتی روایتی دارد وقتی ایراد کردند به امام صادق (علیه السلام) که جبه ای پوشیدید که خلاف راه و روش اجدادتان است. علی (علیه السلام) لباسی که بر می کرد وصله های متعدد به آن زده بود چنان که فرمود: استحییت من راقعها(157) از وصله زننده این لباس شرم می کنم. آن وقت شما چنین می پوشید، جده تان فاطمه، چادر سرش را سلمان می گوید دوازده جایش وصله لیف خرما بود.
جواب امام را هم بشنو. حضرت فرمود: راه و روش جدم در آن زمان که زمان قحط و غلا بود، سختی و نبودن جنس و پارچه و خوراک بود و پیغمبر و امام باید مانند ضعیف ترین و فقیرترین امت زندگی کنند و آن وقت زندگی سخت بوده، ولی حالا (زمان حضرت صادق (علیه السلام) زمان سعه است، اگر بخواهم مانند جدم علی (علیه السلام) این طور لباسم را وصله کنم، مردم مرا استهزا می کنند، لذا ناچارم لباس نو بپوشم.
حضرت فرمود: جلو بیا و لباس زیرین خود را نشان او داد. دید پارچه زبری است که مناسب بدن لطیف امام (علیه السلام) نیست. حضرت فرمود: آنچه زیر است برای تواضع نسبت به خدا و لباس رویین را برای تو و امثال تو پوشیدم.
بنابراین، به حسب زمان، اوضاع فرق می کند. زهد یک امر قلبی است. با همه وسایل زندگی باید زاهد باشی؛ یعنی دل به آن نبندی. هوشت به عالم اعلی باشد. دل از حوض کوثر نکن. من در میان جمع و دلم جای دیگر است. در باغی که نشستی، دل از جوار علی (علیه السلام) نکن. خیال نکن با پارک و ماشین آخرین سیستم به تمام مراد رسیدی بلکه باید مرادت باغ بهشت باشد.