ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

مراتب خوف

پس کاری کنیم که خوفی در ما ایجاد شود(105). خوف، مراتب دارد. مرتبه اعلایش در آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. غشوه های علی بن ابی طالب (علیه السلام) را نشنیده اید. خوف چه بر سر علی (علیه السلام) می آورد؛ او را مانند چوب، خشک می کند.
من و تو لااقل سحرهای ماه رمضان حرکتی کنیم. اشکی بریزیم. ناله ای کنیم. آیا از عقبات بعد نمی ترسی؟ زین العابدین است که این طور نالان و گریان است: ابکی لظلمة قبری. ابکی لضیق لحدی...(106). چون خبر دارد چیزی را که بعدا ما می بینیم، آنها حالا می بینند(107).
آن علی (علیه السلام) است که ناله می کند(108) و از کمی توشه و درازی سفر و راه طولانی برای کمی توشه می گرید(109). اگر ان شاءالله خدا خوفی نصیب کرد، خوف ثابتی در دل شعله ور کرد، دعا مستجاب است.
خوف از حق و رجای به فضل او با هم است. اگر خوف، بی رجا شد، یأس حرام است(110). به گناه هم که می نگرم به فزع می افتم، به کرم تو که می نگرم به طمع می آیم(111).

ثمره ترس از خداوند

امام چهارم زین العابدین (علیه السلام) داستانی را نقل فرموده که این روایت در اصول کافی، ذکر شده است. حضرت می فرماید: (حاصل روایت نقل به مضمون) تاجری در زمان سلف به اتفاق عیال و اولادش با وسایل تجارتش سفر دریا کرد. ناگاه وسط دریا موجهای مهیب، کشتی را شکست و آب همه را غرق کرد. تنها زن به تخته ای چسبیده و موجهای آب او را به جزیره ای انداخت.
آن زن، تنها در این جزیره می گردید و از میوه درخت، سد جوع می کرد. وضع لباس هم که معلوم است لباس ندارد. در همان حال جوان دزدی از دور زن عریان صاحب جمالی را می بیند. نخست وحشت می کند و می گوید شاید از طایفه جن باشد. نزدیک می شود و از او می پرسد: از جن هستی یا انس؟ می گوید: انسانم. از کجا آمدی؟ می گوید: کشتی ما و بستگانم غرق شدند و من به تخته ای چسبیده خدا نجاتم داد. آن جوان، دیگر معطل نکرد؛ زن بیچاره را انداخت و آماده کار حرام شد. یکمرتبه زن لرزید؛ لرزشی که آن دزد را نیز تکان داد. دزد گفت: چه شده چه بر سرت آمده؟ این ارتعاش و سوز و گداز و آتش خوف در دزد تأثیر کرد. آتشی است که از خوف خدا برخیزد. خلاصه زن گفت: ترس از خدا. من در عمرم چنین گناهی مرتکب نشده ام. خوف چه می کند که در جوان دزد اثر مثبت گذاشت. دزد به او گفت: من سزاوارترم که بترسم، تو که تقصیری نکردی. تقصیر من است. من باید این طور بترسم و بلرزم. زن را رها کرد و رفت و ترک گناه کرد. اما گذشته هایش چطور؟ در اثنای راه خواست به سمت آبادی برود. عابدی هم می خواست به آبادی برود. با این جوان دزد همراه شد. هواگرم و آفتاب تابان است. راهب مستجاب الدعوه رو به جوان کرد و گفت: می بینی که از آفتاب ناراحتیم، پس بیا دعا کنیم شاید خدا سایه بانی برای ما بفرستد. جوان سر به زیر انداخت و گفت من گنهکارم، دعایم به جایی نمی رسد.
عابد گفت با هم دعا کنیم. پاسخ داد من آبرو ندارم. در آخر کار گفت: من دعا می کنم تو آمین بگو. این جا امیدی در دلش پیدا شد و پس از دعای عابد، با شرمساری آمین گفت. ابری پیدا شد و بر سرشان سایه افکند. همین طور که می رفتند بر سر دو راهی رسیدند که راهشان دو تا می گردید.
عابد دید ابر همراه جوان رفت. عجیب است. معلوم شد ابر برای او بوده است. دنبالش دوید و گفت: مگر نگفتی من گنهکارم؟ من عبادتی ندارم و گنهکارم. عابد گفت: این ابر معلوم است برای تو آمده و به برکت تو است. جریان خودش را ذکر کرد. دانسته شد که همان ترک گناه، شرمساری و توبه اش قیمت داشته است که او را مورد نظر و لطف خداوندی قرار داده است(112).
اگر خوفی آمد، یقین بدان پشت سرش دعایت مستجاب است. اگر ترسیدی، با همان حال شکستگی و انکسارت بگو: یاالله! آن خوف صادق و دلهره راستی پشت سرش، چه نتیجه ها که برای دعای تو است.

حکایت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) با جوان با تقوا

در کنزالعمال نقل کرده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) خارج مدینه دیدند جوانی عریان شده و خودش را روی سنگهای داغ می افکند. او را احضار و به او فرمود: چه می کردی؟.
گفت: گرمای زمین را به این گوشت و پوست بدنم می چشانم و می گفتم تو که طاقت گرمای دنیا را نداری، چگونه تاب آتش دوزخ را می آوری؟ پس خودت را مستحق آن آتش نکن.
رسول خدا رو به اصحاب نمود و فرمود: از او بخواهید تا برایتان دعا کند، او مستجاب الدعوه است.
گفت: اللهم اجمع امرهم علی الهدی و اجعل زادهم التقوی.
خدایا! اینها را به راه هدایت بینداز و به زاد و تقوا موفقشان بفرما(113).