ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

نمونه ای از ایمان

گویند: یکی از علما در حمام، حنا به محاسنش بسته بود. خبر آوردند که پسرت مرده است. در همان حال گفت در حساب خدا قرارش دادم.
گفتند: بیایید برای تشیع.
گفت: هنوز حنایم رنگ نگرفته است، کمی صبر کنید.
چه چیز او را گرفته؟ وعده وجبت له الجنة برای هر داغدیده ای بهشت وعده داده شده است. شوق به ثواب برایش امن می آورد. دیگر اضطراب ندارد. می داند وعده خدایش راست است(90). آن که بی صبری می کند، چون به عالم اعلا به ثواب و لقای خدا شوق ندارد، تمام شوق او دنیاست؛ لذا می بیند امیدها به پسرش داشت که مثلا عصا کشش شود و... حالا مرده، این کفر است؛ چون رازق تو خداست نه پسرت، نه شوهرت. یار و مددکار تو خدای تو است، نه اولا تو. چه والدینی که اولادشان، وبالشان شد. قرآن زیاد بخوانید، با اهل شوق بنشینید و با عالم مشتاق سر و کار داشته باشید تا در شما هم شوقی پیدا شود.

شوق عمروبن جموح به جهاد در راه خدا

عمرو بن جموح از اصحاب حضرت خاتم الأنبیاء محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) است. چهار پسر رشید دارد. خود این پیرمرد، سالها شل شده بود و قدرت حرکت نداشت. جنگ احد بر پا شد. می دانید که جنگ، اول به نفع مسلمین تمام شد. عقبه یعنی گردنه ای که ممکن بود از آن جا دشمنان شبیخون بزنند، پنجاه نفر از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) برای محافظت، مأمور عقبه و دیگران سرگرم جنگ شدند. وقتی که در جبهه، مشرکین فرار کردند، آن پنجاه نفر به طمع جمع آوری غنیمت، گردنه را رها کردند. وای از حب مال! نتوانستند صبر کنند تاگردنه خالی شد. از همان راه یعنی پشت جبهه، دشمنان مسلمین تاختند و شکست سختی به آنها وارد کردند و عده ای کشته و عده ای زخمی و دیگران فراری شدند. چند نفر هم اطراف پیغمبر را داشتند که در رأس آنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود. هر چند بعد، خدا یاری کرد؛ ولی مسلمانها امتحان سختی دادند و برخی هم مشتشان باز شد.
عمرو بن جموح چهار پسرش آماده حرکت شدند. پیرمرد شل گفت: امروز روزی است که من هم باید با این پای شل بیایم. گفتند: ...و لا علی الأعرج حرج...(91) کسی که شل است، بر او زحمت جنگ واجب نیست. و پسرانت کافی هستند.
گفت: نه. اجمالا این که این پیرمرد با آن حالش خودش را به پیغمبر رسانید و از پسرهایش شکایت کرد و گفت: یا رسول الله! می خواهم به کمک تو بیایم و جانم را فدا کنم؛ اما پسرانم نمی گذارند.
رسول خدا فرمود: چهار پسرت که به جبهه می روند کفایت است.
او گریه کرد و گفت: آرزو دارم با این پای ناتوان، به بهشت برسم.
شوق بهشت است. شوخی نیست. مهمانخانه است. رب العالمین عظیم است جمال بی نهایت ظهور تامش در بهشت است. رسول خدا به پسرها فرمود: چکارش دارید؟ بگذارید به مقصد و آرزویش برسد.
پیرمرد با آن پای شل، شمشیر گرفت و یکی از پسرها هم کمکش کرد. پدر و پسر خودشان را به لشکر زدند، کشتند تا کشته گردیدند. ببینید شوق چه می کند. وقتی همسر مجلله اش با خبر شد که شوهرش کشته شده، شتری کرایه کرد. شوهرش عمرو بن جموح، پسرش و برادرش را نیز برداشت و سه کشته را پیچید روی شتر. حرکت داد تا به مدینه بیاورد. دلش خوش است که شوهرش به آرزویش رسیده. فریادی نکرد؛ زیرا پسرش در راه خدا کشته شد. برادرش رسید به جوارالله، لقاء الله، به همانی که می خواست.

ایمان استوار همسر عمرو بن جموح

اگر خود مادر شوق بهشت داشت، خدا را شکر می کرد که فرزندش زودتر رسید به آنچه وعده خدا بود. اگر شوق آمد، وضع عوض می شود. از عجایب در بعضی از کتب تواریخ است که فاطمه زهرا (علیه السلام) و بعضی نوشته اند عایشه، از مدینه بیرون آمده بود و در پی صدایی که گفته می شد محمد کشته شده است، می خواست احوال بپرسد. زن رشیده ای دید با منظره عجیب که سه کشته روی شتر دارد. فاطمه یا عایشه از او پرسید: از پیغمبر چه خبر؟.
این زن گفت: بشارت باد من و تو و همه را که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) کشته نشده، جان همه فدای محمد (صلی الله علیه و آله وسلم).
در حالی که جنازه شوهر و پسر و برادرانش را به همراه می برد، دلش خوش است که محمد سالم است. این محبت چه می کند؟ شوق چه می کند؟ چطور همه سختیها را بر او آسان می کند. از حدود احد که رد شد، نزدیک شهر، دید شتر حرکت نمی کند و شتر خوابید. هرچه کرد، شتر حرکت نکرد. به زحمت شتر را برگرداند. رو به احد که می شد، شتر زرنگ و چابک می شد، تا می خواست او را برگرداند به قبرستان بقیع ببرند، دیگر حرکت نمی کرد. زن حیران شد همان جا شتر را عقال کرد و خودش را به پیغمبر رساند و جریان را به عرض مبارکش رسانید. رسول خدا - که محیط بر جمیع امور است - دانست جریان چیست. فرمود: موقعی که شوهرت از خانه بیرون آمد چه گفت؟.
آن زن فکری کرد و گفت: شوهرم سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! دیگر روی خانه ام را نبینم و از معرکه جنگ بر نگردم.
حضرت فرمود: همین است. در انصار هستند کسانی که مستجاب الدعوه هستند و شوهرت از آنهاست. شتر، او را به بقیع نمی برد، او را رها کن.
زن برگشت و پای شتر را باز کرد و آمد تا معرکه جنگ؛ همین جایی که قبور شهدای احد است؛ اکنون قبور شریف این سه شهید، جزء قبور شهدای احد است.
شوق چه می کند و چگونه هر مشکلی را آسان می کند. از داغ اولاد سخت تر نداریم؛ اما شوق لقاءالله آن را آسان می کند. در همین جبهه جنگ، نصیبه یا ام عماره، این مجلله وقتی پسرش را در جبهه جنگ فرستاد، گفت: خودم هم می آیم به مقداری که از من بیاید. مشک آبی و مقداری پارچه برای پیچیدن زخم به همراه آورد تا به مجروحین آب دهد و زخمهای زخمیها را ببندد لکن یکی از مشکرین هدفش را رسول خدا قرار داده بود. این زن دید کار لازم تر پیش آمده است، حفظ جان رسول خدا مهمتر است. شمشیرش را به دست گرفته چند زخم محکم به آن ملعون زد لکن او دو زره پوشیده بود و زخمهای این زن به او کارگر نشد. آن ملعون زخمی به کتف این زن محترمه زد و برگشت.