ایمان

آیت الله دستغیب

گفتگوی جالب حجاج و چوپان

در بعضی از تواریخ نوشته اند که وقتی حجاج بن یوسف ثقفی استاندار حجاز شده بود، با دستگاه حکومتی حرکت می کرد برای محل مأموریتش. در اثنای راه قبل از ظهر به محلی رسید. آن جا خیمه و خرگاه نصب کردند و دو طرف خیمه را بالا زدند تا هوا کوران شود و جریان پیدا کند. سفره که پهن کردند همین طور که نگاه می کرد در مسافت دور، چوپانی و چند گوسفند به چشم او خورد. چوپان در اثر گرمای زیاد و سوزش آفتاب سرش را زیر شکم گوسفندی کرده که لااقل آفتاب بر سرش نتابد. حجاج شقی رقتی کرد و گفت: بروید آن چوپان را بیاورید.
چوپان را آوردند. او اعتنایی به حجاج نکرد. حجاج گفت: بنشین. چوپان گفت: کار دارم باید مواظب گوسفندانم باشم.
حجاج گفت: فعلا این جا، هم سایه است، هم طعام لذیذی است، بنشین، خوراک بخور، استراحت بکن و آن وقت برو.
شبان گفت: قبلا جایی دعوت دارم.
حجاج تعجب کنان گفت: کجا؟.
چوپان گفت: جایی که از مهمانی تو بزرگتر است.
حجاج تعجب کرد و گفت: او کیست؟.
چوپان گفت: من روزه دارم و روزه دار، مهمان خداست.
چوپان بیابانی و این ایمان خیلی شگفت آور است. حجاج به او گفت: روز به این گرمی مناسب با روزه نیست.
چوپان گفت: ...قل نار جهنم أشد حرا...(70) آتش جهنم گرمتر است.
یعنی تو از آتش جهنم خبر نداری، اگر خبر داشتی روزه در این گرما را مناسب می دانستی.
حجاج گفت: امروز طعام بخور، فردا روزه، برو.
چوپان گفت: آیا تو ضامن می شوی فردا زنده باشم. از کجا؟ شاید امروز روز آخر عمرم باشد.
حجاج متغیر شد و گفت: چقدر کم عقل هستی، چنین خوراک ملوکانه ای که در عمرت ندیده و نخواهی دید، نمی خوری برای این که روزه هستی؟.
گفت: حجاج! انت جعلته طیبا؟؛ آیا تو این خوراک را پاکیزه و خوب قرار دادی؟ اگر خدا عافیت بدهد، خوراک طیب می شود هر چند نان جو باشد، اگر عافیت را خدا بگیرد، طیب نیست هر چند این سفره باشد؛ یعنی نگاه به جلوه سفره نکن. اگر دندان دردی همراهش باشد، ناگوار است. اگر از گلو پایین رود، دل درد بگیرد، یا هزار جور بیماری دیگر، بنابراین، عافیت خدایی، طعام را طیب می کند، پس اگر عافیت داد، فرقی بین نان جو و حلوا نیست فقط چند ثانیه ای از حیث ذایقه فرق می کند وگرنه از دهان که پایین رفت، در شکم، مرغ باشد یا جو فرقی نمی کند.
غرض شوق است. چوپان به شوق ثواب خدا، در آفتاب سوزان روزه می گیرد و از طعام ملوکانه حجاج نمی خورد. آیا او شهوت شکم نداشت؟ چرا اما شوق عالم اعلی اینها را نزد او کوچک کرده بود.

شوق واقعی

گفتیم که حضرت فرمود: من اشتاق الی الجنة سلا عن الشهوات(71). کسی که بهشت شناس، بهشت دوست و بهشت طلب شد، به هیچ شهوتی رو نمی آورد. فلان جوان که با نگاهی دل و دین می بازد، چون از عالم دیگر بی خبر است. اگر از حور بهشت با خبر می شد، می فهمید خدا چه مخلوق دلربا و لطیفی دارد و خواستار او می شد. آنچه در قرآن و اخبار در وصف حور رسیده است می فرماید(72): لؤلؤ دست نخورده است(73).
بعضی از حوریان هستند که دوازده هزار حور خدمتگذارشان هستند. به قدری جمال دارند که اگر حوری از حوریان بهشتی در این عالم ماده، جلوه کند، هیچ کس طاقت دیدنش را ندارد. جمال او را نمی شود این جا طلوع کند، ملکه زیبایی را در این جا می جوید چون خبر از زیبایی حور ندارد.
جمال یوسف را شنیدید که بی نظیر بوده در عالم ماده، آن مقداری که می شود ظهور کرد، به قدری دلربا بود که وقتی در مجلس زنان مصر وارد شد، کارد و ترنج به دست زنان بود. دستهای خود را می بریدند و نمی فهمیدند؛ چون مجذوب جمال یوسف شده بودند(74).
هنگامی که وضع برگشت و عزیز مصر مرد و یوسف به سلطنت مصر رسید، در برخوردی که با زلیخا داشت، یوسف به او فرمود: چرا آن کارها را کردی؟.
زلیخا گفت: به واسطه جمال تو بود.
یوسف فرمود: پس چه می کردی اگر می دیدی جمال محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را(75).
اصل جمال چیز دیگری است. خیال می کنی اینها جمال است. اینها رشحه ای است آن هم موقت و در معرض آفت. اصل جمال در عالم اعلی است که خدا تدارک کرده. اصل جمال در بهشت است. اگر کسی از حور بهشتی با خبر شد و شوق به او پیدا کرد، دیگر مجذوب می شود؛ چون غیر از این خبر ندارد. چرا بچه به عروسک علاقه می ورزد چون غیر از این نمی فهمد.
وعده های خدا و پیغمبر در او اثر نگذاشته که بفهمد همه اش این جا نیست. جمال مال بعد از مرگ است. نمونه ای از جمال حور را برایتان بگویم. مروی است نوعی از حوریه های عظیمی که جمال مطلق در او طلوع کرده، حوری است که بر گونه راستش نوشته شده: محمد رسول الله. و بر گونه چپش نوشته شده: علی ولی الله. بر پیشانی، الحسن و ذقن، الحسین و لبها بسم الله الرحمن الرحیم.
ای کسی که چشمت به دنبال این زن و آن زن است، تو کجا و حور کجا؟

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است - بر رخ او نظر از آینه پاک انداز(76)

ای چشم چران! تو کجا و حور کجا! شوخی نیست لطیف است. دلی که تیر زهر آلود شیطان به آن خورده(77)، از وصل حور محروم است. کسی که شوق به بهشت داشته باشد از شهوت حتی حلالش نیز حاضر است بگذرد.
خوشیهای دنیا را که می خواهند وصف کنند از شب عروسی مثالی بالاتر نمی شود بزنند. جوان عزب و حجله. شوق به بهشت او را از حجله عروسی به حجله گور می کشاند. بشنوید ببینید ایمان چه می کند. شوق به بهشت و ثواب خدا چه می کند.

شوق اعجاب انگیز حنظله

حنظلة بن ابی عامر راهب، جوانی است تازه مسلمان؛ ولی ایمان دارد. شوق دارد. دختر عثمان یکی از بزرگان مدینه را عقد کرده است. شب عروسی اش مصادف شد با جنگ احد. داستانش را که شنیده اید. خود پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) با عده ای از اصحاب به جبهه جنگ در چند کیلومتری مدینه رفته بودند. بامدادان از حجله تکان خورد. لباس جنگ پوشید. عروس دامنش را گرفت که کجا می روی؟ گفت: مگر نمی دانی، پیغمبر در جبهه جنگ است. یاور می خواهد. می خواهم جانم را فدای محمد کنم.
گفت: پس صبر کن دو نفر گواه باشند که دیشب تو با من جمع شدی و اگر اولادی پیدا شد، بدانند از تو است. فورا دو نفر را پیدا کرد و گواه گرفت. حنظله به سمت جبهه جنگ رفت. بعدا از زن علت خواهشش را پرسیدند. گفت: دیشب همین که خوابم برد دیدم حنظله به آسمان رفت. فهمیدم که شوهرم می رود و کشته می شود. خواستم اگر اولادی پیدا شد، بدانند از اوست.
عجیب این جاست که این جوان به غسل جنابت هم نرسید. نمی دانم این چه کشش الهی بود که التفات به غسل جنابت هم نبود. شمشیرش را برداشت و راه احد را در پیش گرفت. آن جا که رسید، نخست سلامی به رسول خدا کرد و عرض کرد: اجازه می دهید نبرد کنم. پیغمبر اذنش داد. تصادفا خود ابوسفیان هم در جبهه جنگ آمده بود. به او حمله کرد و ضربتی به ابوسفیان زد که به مرکبش خورد و ابوسفیان افتاد. قریش دور حنظله جمع شدند و بالأخره او را شهید کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: می بینم ملائکه دورش را گرفته او را غسل می دهند؛ چون به غسل جنابت نرسیده بود لذا ملقب شد به غسیل الملائکه؛ کسی که ملائکه او را غسل دادند(78).
اگر شوق نباشد، چه کسی میتواند از خوشیهای نفس صرف نظر کند؟ چه کسی از پول، دل می کند؟ چگونه بر شهوات و لذاید نفس، صبر می کند؟ اشتاق الی قربک فی المشتاقین(79). با شوق، هر مشکلی آسان می شود.
بعضی پیرمردها را می بیننید که نود ساله است، یک مشت استخوانی است اما روز گرما را روزه می گیرد؛ چون شوق دارد؛ چنانچه اهل دنیا با چه شوقی دنبال دنیا می دوند و با هر زحمتی می سازند و عده ای هم از این طرف، شوق به آخرت دارند.