ایمان

آیت الله دستغیب

نعمتهای شوق آور

ثوابهایی که خدا در قرآن مجید بیان فرموده، این همه تشویق به نعمتهایی که در بهشت آفریده است(66). مقداری از خوراکیها و آشامیدنیهای بهشتی را بیان می فرماید که خوراکش همیشگی است ...أکلها دائم و ظلها...(67). درخت بهشتی، مثل دنیا نیست. اشتراک در لفظ و اختلاف در حقیقت است. دائما میوه دار است. دیگر آن که بوی عطرش تا هزار سال راه می آید و دائما کسی که می خواهد بخورد، اشتها دارد. سنگینی هم ندارد هرچه مؤمن بخورد. چه خوراکی است که دائما بخورد و سنگین هم نشود. دیگر آن که هر میوه ای از میوه هایش یکصدهزار مزه دارد.
آشامیدنی اش را می فرماید: مؤمن در بوستانهایی است که چهار چشمه از زیر قصرش در حرکت است(68). جوی آب صاف که دگرگون نشده، تغییر نکرده. جوی دیگر از عسل خالص با صفا. نهر دیگر از شیر؛ نه شیر در پستان گاو که کثیف است بلکه خالص. نهری از شراب لذت آور؛ نه شراب دنیوی نجس مست کننده بلکه شراب هوش دهنده(69).
چنین خوراکی و آشامیدنی برای چه کسانی است؟ برای آنان که چند ساعت در روز ماه رمضان خودشان را گرفتند از خوردنی و آشامیدنی. آن که روزه نمی گیرد؛ چون آن خبر در او اثر نگذاشته، شوق به بهشت ندارد، لذا از سیگاری، نانی، آبی نمی گذرد؛ چون ایمان نیست یا ضعیف است وگرنه اگر اگر ایمان قوی شد، شوق می آید، تمام این امور برایش آسان می گردد.

گفتگوی جالب حجاج و چوپان

در بعضی از تواریخ نوشته اند که وقتی حجاج بن یوسف ثقفی استاندار حجاز شده بود، با دستگاه حکومتی حرکت می کرد برای محل مأموریتش. در اثنای راه قبل از ظهر به محلی رسید. آن جا خیمه و خرگاه نصب کردند و دو طرف خیمه را بالا زدند تا هوا کوران شود و جریان پیدا کند. سفره که پهن کردند همین طور که نگاه می کرد در مسافت دور، چوپانی و چند گوسفند به چشم او خورد. چوپان در اثر گرمای زیاد و سوزش آفتاب سرش را زیر شکم گوسفندی کرده که لااقل آفتاب بر سرش نتابد. حجاج شقی رقتی کرد و گفت: بروید آن چوپان را بیاورید.
چوپان را آوردند. او اعتنایی به حجاج نکرد. حجاج گفت: بنشین. چوپان گفت: کار دارم باید مواظب گوسفندانم باشم.
حجاج گفت: فعلا این جا، هم سایه است، هم طعام لذیذی است، بنشین، خوراک بخور، استراحت بکن و آن وقت برو.
شبان گفت: قبلا جایی دعوت دارم.
حجاج تعجب کنان گفت: کجا؟.
چوپان گفت: جایی که از مهمانی تو بزرگتر است.
حجاج تعجب کرد و گفت: او کیست؟.
چوپان گفت: من روزه دارم و روزه دار، مهمان خداست.
چوپان بیابانی و این ایمان خیلی شگفت آور است. حجاج به او گفت: روز به این گرمی مناسب با روزه نیست.
چوپان گفت: ...قل نار جهنم أشد حرا...(70) آتش جهنم گرمتر است.
یعنی تو از آتش جهنم خبر نداری، اگر خبر داشتی روزه در این گرما را مناسب می دانستی.
حجاج گفت: امروز طعام بخور، فردا روزه، برو.
چوپان گفت: آیا تو ضامن می شوی فردا زنده باشم. از کجا؟ شاید امروز روز آخر عمرم باشد.
حجاج متغیر شد و گفت: چقدر کم عقل هستی، چنین خوراک ملوکانه ای که در عمرت ندیده و نخواهی دید، نمی خوری برای این که روزه هستی؟.
گفت: حجاج! انت جعلته طیبا؟؛ آیا تو این خوراک را پاکیزه و خوب قرار دادی؟ اگر خدا عافیت بدهد، خوراک طیب می شود هر چند نان جو باشد، اگر عافیت را خدا بگیرد، طیب نیست هر چند این سفره باشد؛ یعنی نگاه به جلوه سفره نکن. اگر دندان دردی همراهش باشد، ناگوار است. اگر از گلو پایین رود، دل درد بگیرد، یا هزار جور بیماری دیگر، بنابراین، عافیت خدایی، طعام را طیب می کند، پس اگر عافیت داد، فرقی بین نان جو و حلوا نیست فقط چند ثانیه ای از حیث ذایقه فرق می کند وگرنه از دهان که پایین رفت، در شکم، مرغ باشد یا جو فرقی نمی کند.
غرض شوق است. چوپان به شوق ثواب خدا، در آفتاب سوزان روزه می گیرد و از طعام ملوکانه حجاج نمی خورد. آیا او شهوت شکم نداشت؟ چرا اما شوق عالم اعلی اینها را نزد او کوچک کرده بود.

شوق واقعی

گفتیم که حضرت فرمود: من اشتاق الی الجنة سلا عن الشهوات(71). کسی که بهشت شناس، بهشت دوست و بهشت طلب شد، به هیچ شهوتی رو نمی آورد. فلان جوان که با نگاهی دل و دین می بازد، چون از عالم دیگر بی خبر است. اگر از حور بهشت با خبر می شد، می فهمید خدا چه مخلوق دلربا و لطیفی دارد و خواستار او می شد. آنچه در قرآن و اخبار در وصف حور رسیده است می فرماید(72): لؤلؤ دست نخورده است(73).
بعضی از حوریان هستند که دوازده هزار حور خدمتگذارشان هستند. به قدری جمال دارند که اگر حوری از حوریان بهشتی در این عالم ماده، جلوه کند، هیچ کس طاقت دیدنش را ندارد. جمال او را نمی شود این جا طلوع کند، ملکه زیبایی را در این جا می جوید چون خبر از زیبایی حور ندارد.
جمال یوسف را شنیدید که بی نظیر بوده در عالم ماده، آن مقداری که می شود ظهور کرد، به قدری دلربا بود که وقتی در مجلس زنان مصر وارد شد، کارد و ترنج به دست زنان بود. دستهای خود را می بریدند و نمی فهمیدند؛ چون مجذوب جمال یوسف شده بودند(74).
هنگامی که وضع برگشت و عزیز مصر مرد و یوسف به سلطنت مصر رسید، در برخوردی که با زلیخا داشت، یوسف به او فرمود: چرا آن کارها را کردی؟.
زلیخا گفت: به واسطه جمال تو بود.
یوسف فرمود: پس چه می کردی اگر می دیدی جمال محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را(75).
اصل جمال چیز دیگری است. خیال می کنی اینها جمال است. اینها رشحه ای است آن هم موقت و در معرض آفت. اصل جمال در عالم اعلی است که خدا تدارک کرده. اصل جمال در بهشت است. اگر کسی از حور بهشتی با خبر شد و شوق به او پیدا کرد، دیگر مجذوب می شود؛ چون غیر از این خبر ندارد. چرا بچه به عروسک علاقه می ورزد چون غیر از این نمی فهمد.
وعده های خدا و پیغمبر در او اثر نگذاشته که بفهمد همه اش این جا نیست. جمال مال بعد از مرگ است. نمونه ای از جمال حور را برایتان بگویم. مروی است نوعی از حوریه های عظیمی که جمال مطلق در او طلوع کرده، حوری است که بر گونه راستش نوشته شده: محمد رسول الله. و بر گونه چپش نوشته شده: علی ولی الله. بر پیشانی، الحسن و ذقن، الحسین و لبها بسم الله الرحمن الرحیم.
ای کسی که چشمت به دنبال این زن و آن زن است، تو کجا و حور کجا؟

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است - بر رخ او نظر از آینه پاک انداز(76)

ای چشم چران! تو کجا و حور کجا! شوخی نیست لطیف است. دلی که تیر زهر آلود شیطان به آن خورده(77)، از وصل حور محروم است. کسی که شوق به بهشت داشته باشد از شهوت حتی حلالش نیز حاضر است بگذرد.
خوشیهای دنیا را که می خواهند وصف کنند از شب عروسی مثالی بالاتر نمی شود بزنند. جوان عزب و حجله. شوق به بهشت او را از حجله عروسی به حجله گور می کشاند. بشنوید ببینید ایمان چه می کند. شوق به بهشت و ثواب خدا چه می کند.