ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

داستانی شگفت از صبر بر اخلاص

بعدازظهر ماه مبارک رمضان، روزه و خسته اید. داستانی از اخلاص و صبر بر اخلاص بگویم که نمونه دست بیاید در عمرت ببین از خودت اخلاص سراغ داری یا نه.
در کتاب ثمرات الاوراق - که از کتب قدیمه است - حکایتی نوشته که خلاصه اش این است: در جزیره نزدیک موصل، قطعه ای آبادی است بین ترکیه و موصل به نام جزیره. آن جا یک نفر از اعیان و اشراف عرب به نام خزیمه بوده. لقبش یادم نیست تقریبا حاتم زمان خودش، ثروتمند و کریم بود. همیشه در خانه اش باز و از اطراف، فقرا به او رو می آوردند. شعرا می آمدند صله می گرفتند. خلاصه سالها عمری به داد و دهش گذرانده بود تا وقتی روزگار برگشت. حکمت الهی بود که فقیر شود. مال و قدرت رفت به قسمی که دیگر هیچ در دستش نماند. بعد کارش رسید به جایی که کسی هم قرضش نمی داد. این دیگر خیلی سخت است. قرض هم به او نمی دادند. ناچار خانه نشین شد. شروع کرد به فروختن فرش و اثاثیه ای که داشت و از فروش آنها معیشت می کرد. خیلی هم زندگی سخت می گذرد. آدمی که همیشه در خانه اش باز بود، حالا در خانه بسته و از فروش اثاثیه خانه معیشت می کند. در همین اوقات بود که نوشته است. حاکم وقت آن جزیره به نام عکرمه، روزی در مجلس، احوال خزیمه را می پرسد که: خزیمه چطور است؟ مدتی است او را نمی بینم.
گفتند: آقای حاکم چه خبر داری از این بیچاره، آبرویش رفته، مال ندارد، گدا و خانه نشین شده. در خانه چیز فروشی می کند. دستش خالی شده است.
عکرمه خیلی دلش سوخت. رقت کرد. مسأله حساب خداست. بنده خیلی میل دارم فتوت و اخلاص و صبر بر اخلاص در این داستان روشن بشود. وقتی شب شد، از بیت المالی که زیر دستش بود، چهارهزار اشرفی برداشت، در چهار کیسه کرد و به دست غلامش داد. مرکبی، خودش سوار شد یک مرکب هم غلامش تا حدود خانه خزیمه آمد. آن جا برای این که غلام هم نفهمد، از غلام هم پنهان می کند. می خواهد یک عمل خالصی بکند که فقط خدا بداند و بس، به غلام گفت: تو برگرد و پولها را به من بده. خودش حمالی کرد. آقای حاکم با آن شأن و جلالش پولها را به دوش انداخت و حمالی کرد. در تاریکی سر و صورتش هم بسته، آمد در خانه خزیمه در زد. خزیمه بیرون آمد و گفت: کیست؟. گفت: یک نفر عرب هستم این را برای تو آورده ام. گفت: چیست؟.
گفت: چهارهزار دینار است، چیزی نیست. شنیده بودم که تو گرفتار شدی، این پول را آورده ام.
گفت: تا تو را نشناسم پول را نمی گیرم. گفت: چکار داری کیستم. پول را بگیر نمی خواهم مرا بشناسی.
خزیمه هم محکم گفت: تا نگویی که کیستی، پول را من نمی گیرم.
آن هم ناچار شد یک لقب جعلی به عنوان کلی گفت: انا جابر اثرات الکرام؛ من یک آدمی هستم که لغزشهای صاحبان کرم را جبران می کنم. کریمهایی که لغزش پیدا می کنند، مال از کفشان می رود، من به دادشان می رسم و پول می دهم. این را گفت و گریخت.
خزیمه، کیسه های اشرفی را به خانه آورد و همسرش را صدا زد که چراغ را روشن کن تا ببینم چقدر است.
زن گفت: ما که چراغ نفت نداریم. خزیمه گفت: خوب صبر می کنیم تا روز بشود.
زن پرسید: کی چنین مالی را در نصف شب آورد؟.
خزیمه گفت: هرچه کردم اسمش را بگوید، نگفت، فقط گفت: انا جابر اثرات الکرام! این را گفت و رفت، بیش از این دیگر چیزی نگفت.
حال بشنو از عکرمه؛ همان حاکم که این مال هنگفت را به این بیچاره داد، وقتی که به خانه رسید، زنش سخت ناراحت بود، یقه پاره کنان و موی کنان. عکرمه گفت: چه شده؟.
گفت: این وقت شب کجا رفتی؟ کجا بودی؟.
عکرمه گفت: کاری داشتم رفتم.
گفت: خیر! حتماً نزد زن دیگری رفتی؛ خانه این و آن و این موقع از شب به چه مناسبت؟.
عکرمه گفت: والله! پای زنی در میان نبوده کاری داشتیم رفتیم.
زن آرام نگرفت. وضع زنها هم بخصوص در چنین مواقعی معلوم است، این قدر خودش را می زند و می گوید: خودم را می کشم. خلاصه باید به من بگویی کجا رفتی.
اجمالا گفت: والله! قسم می خورم برایت که من زن نگرفته ام.
او حتی به زنش هم نمی خواست بگوید. نمی خواست زنش هم بفهمد؛ ولی زن رها نمی کرد. عکرمه گفت: پس به تو می گویم. جریان این است که شنیدم خزیمه خانه نشین شده من هم رفتم چهار هزار دینار به خانه اش بردم. از من پرسید کیستی؟ نامم را نگفتم تنها گفتم: انا جابر اثرات الکرام ، همین را گفتم و آمدم.
این هنگام بود که زن آرام گرفت و گذشت.
خزیمه پولها را به کار انداخت و با مقداری از آن، متاعهایی خرید و سفری به شام کرد و نزد خلیفه اموی رسید. خلیفه گفت: چند سال است این جا نمی آیی، چطور شده است؟.
گفت: بلی مدتی روزگار بر ما سخت گرفته بود، تهدیست شده بودم.
گفت: می خواستی سوار بشوی بیایی و به من بگویی تا جبران کنم.
گفت: حقیقتش این است پولی که کرایه بدهم نداشتم.
خلیفه پرسید: پس چطور حالا آمدی؟.
گفت: فرجی شد برای من و آن این است که شبی در تاریکی یک نفر سر و صورت بسته چهار هزار دینار به من داد و رفت، هرچه پرسیدم اسمت چیست، نگفت، فقط گفت: انا جابر اثرات الکرام.
خلیفه گفت: ای کاش! من او را می شناختم و این کرم، فتوت و اخلاص را تقدیر می کردم.
موقعی که خزیمه خداحافظی کرد، خلیفه اموی خواست گرفتاریهای او را جبران کند، گفت: می خواهم حکومت جزیره را به تو بدهم. خزیمه پذیرفت و حکومت جزیره را که عکرمه بیچاره حاکمش بود، عزل شد و خزیمه حاکم شد. خلیفه گفت: حالا که رفتی، عکرمه را معزول کن و حسابش را با بیت المال به دقت تصفیه کن، اگر دیدی خیانتی کرده، دست بسته او را به شام بفرست.
خزیمه، حکم حکومتی جزیره را گرفت و حرکت کرد و طبق مرسوم، حاکم جدید قبل از آمدنش به محل حکومت، قاصدی قبلا به اهالی خبر می داد. با آمدن قاصد، عکرمه خبر شد و با عده ای با کمال احترام به استقبال آمد و خزیمه را به محل حکومت برد و سر جایش نشاند و یک کلمه به او نگفت من چه کسی هستم.
این را هم می خواهم بگویم: بعضی هستند اگر هزار تومان به کسی دادند، تا آخر عمر یادآوری اش می کنند، خدمتی که به کسی کردند با منت گذاشتن و من چنین کردم، من با تو چنان کردم، من بزرگت کردم، من فلان کردم، خلاصه با اذیت کردن، اجر خودشان را باطل می کنند:
... لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الأذی...(55).
پس از آن که خزیمه استقرار پیدا کرد و به منصب حکومت نشست، گفت: عکرمه را بیاورید. حاکم معزول را آوردند و گفت صورت حساب پس بده در صورت حساب چند هزار دینار کسر بود که آن جمله آن چهار هزار دیناری بود که آن شب به خود این بی مروت داده بود. بالأخره کسر آورد. خزیمه گفت: عکرمه! باید جبران کنی.
گفت: والله! خدا می داند من نخورده ام و نه جایی ذخیره کرده ام.
گفت: او را به زندان بیندازید. بیچاره! عکرمه، حاکم معزول و همان کسی که چهارهزار دینار به خود این حاکم فعلی داده بود، به زندان رفت و یک کلمه نگفت من همانم که آن شب چهار هزار دینار برای تو آوردم، تو حالا این جور تلافی می کنی، چیزی نگفت؛ چون اگر برای خدا بوده، دیگر نمی شود به دیگری بگوید، دیگر منت نمی گذارد. زندان فایده نکرد؛ زیرا پولی نداشت که بدهد. خزیمه گفت: او را شکنجه کنید. زندان فایده نکرد؛ زیرا پولی نداشت که بدهد. خزیمه گفت: او را شکنجه کنید. حاکم معزول را زیر شکنجه انداختند. این جا دیگر زن عکرمه طاقت نیاورد، پیغامی برای خزیمه حاکم جدید فرستاد و گفت: آیا جبران تلافی جابر اثرات الکرام این است؟.
همین یک کلمه پیغام را برایش داد. تا خزیمه این جمله را شنید فورا فرستاد از زندان او را آوردند بلکه می نویسند خودش رفت افتاد روی دست و پایش عذرخواهی کرد، پایش را دراز کرد و گفت: زنجیر پایت را به پای من ببند، اما او نپذیرفت.
باز گفت: تو سوار بشو من پیاده.
گفت: ابدا من کاری نکرده ام.
خزیمه گفت: مگر نه این است که تو آن شب مرا نجات دادی.
گفت: برای تو که نبود.
بالأخره او را با کمال عزت و احترام نزد خلیفه اموی آورد و گفت: این همان جوانمرد است، حاکم معزول قبلی است. نوشته اند خلیفه اموی هم مال زیادی به او داد و خواست او را بر سر پستش برگرداند؛ او نپذیرفت و گفت: جزیره را نمی خواهم آن را برای همین خزیمه بگذار. محل دیگری را به او داد و با کمال عزت و احترام به آن جا رفت.
محل شاهد من، اخلاص است، زیر شکنجه می رود، زندان می رود، اما از احسانی که به طرف کرده نمی گوید. منت نمی گذارد. این قدر آدمی صابر باشد که عمل خالصش را غیر خدا کسی نداند، کاری را که برای خدا کرده است، آشکار نکند، سر طرف منت نگذارد، اذیت نکند، تلافی نخواهد، توقع تلافی داشتن از دیگری، بی صبری است صبر؛ یعنی توقع تلافی نداشته باش که مبادا توقع تو، آن خیر را خرابش کند بگذارید در حساب خدا، فقط او بداند و بس.

امام حسین و امام صادق (علیه السلام) اطعام فقرا

نوشته اند که روز یازدهم آمده بودند اطراف بدن ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) زخمها را که نگاه می کردند در کتف امام حسین (علیه السلام) بر آمدگی و آثار زخمی بود که هیچ شباهتی به زخم شمشیر و نیزه و تیر نداشت. گویند: این موضوع را خدمت آقا زین العابدین علی ابن الحسین (علیه السلام) عرضه داشتند، حضرت فرمود: از بس در شبهای تار، آرد، خرما و پول به کتفش می گرفت به طوری که هیچ کس نداند و در خانه فقرا می زد و به آنها عنایت می کرد(56).
رویه هر یک از ائمه ما چنین بوده است. معلی بن خنیس، ناظر خرج امام صادق (علیه السلام) می گوید: شب تاریک بود و نم نم باران می آمد. در تاریکی دیدم کسی حرکت می کند. دقت کردم دیدم مولایم امام صادق (علیه السلام) است. زیر طاق که حضرت رسید، آنچه همراه داشت افتاد. در تاریکی دیدم امام می گوید: اللهم رده علینا؛ خدایا! به من برگردانش. دانه دانه جمع می کند. پیش رفتم گفتم آقا! سلام علیکم و همراه حضرت جمع کردم. دیدم قرصهای نان است. گفتم آقا! این موقع شب کجا تشریف می برید؟ فرمود: برای فقیرهایی که این جا خوابیده اند (سقیفه بنی ساعده) می خواهم نان ببرم. عرض کردم آقا! اجازه بدهید من به دوش بکشم و همراهتان بیایم. فرمود: خودم اولی هستم. خود امام به دوش کشید. وقتی نزد فقرا آورد، همه خوابیده بودند. دانه دانه یک نان پهلوی هر کدام می گذاشت و می رفت(57).
انسان وقتی که کار خیری می کند باید آن را در حساب خدا بگذارد، نه در حساب دیگری. در عمرت چند عمل از خودت سراغ داری که در حساب خدا گذاشته باشی و بس. غیر از خدا هیچ کس منظور تو نبوده و غیر از پروردگار هم هیچ نظری نداشتی؟ نسبت به حبیب بن مظاهر - سلام الله علیه - و سایر شهدا هم دارد وقتی که حبیب کشته شد - در کتب مقاتل نوشته اند - کشته شدن حبیب، امام حسین را تکان داد. شدت علاقه چه می کند. حبیب در دل حسین جاکرده بود که داغ حبیب این قدر آقا را صدمه زد. حبیب از دنیا رفت، امام حسین گفت: احتسبه عندک؛ خدایا! این مرگ حبیب را در حساب تو قرار دادم. در حساب تو یعنی برای تو صبر می کنم. حبیب را در راه تو دادم و برای تو هم صبر می کنم و کاری هم به هیچ کس ندارم.

عمل خالص مقبول درگاه الهی

یک نفر را می آورند در قیامت که اعمال خیر زیاد داشته لکن این اعمال، هم برای خدا بوده، هم خلق. هم نمایش نفس بوده، هم رضای خدا. ندا می رسد: ما خوب شریکی هستیم، هر چیزی که شریکی است نمی خواهیم، از شریک مزدت را بگیر(58). اگر عمل خالص از ما سر زده که شریک نداشته باشد. نفس ما در کار نبوده باشد. هوا و هوس و نمایش نبوده است. هرچه را که حساب می کنیم آن عملی که بشود به آن اطمینان پیدا کرد که در این عمل هیچ نظری نبوده، نه ابتدائا و نه استدامة از خود سراغ نداریم. گاهی هم می شود اولش خوب است، بعد خرابش می کند. اولش غیر از خدا کسی در نظرش نبوده؛ ولی بعدش سمعه می کند و به دیگران می گوید. تظاهر می کند. کار خراب می شود. بگذریم اگر شبی سحری در جای خلوتی دلت سوخت، از گناهانت اشکت ریخت، خیلی کار می کند؛ چون واقعا می شود گفت خیلی قریب به اخلاص است.
در میزان عمل، هیچ چیز سنگین تر از قطره اشک چشمی که از خوف خدا ریخته گردد نیست. قطره اشک شور، و وزنی ندارد؛ ولی وقتی خالص شد و تنها برای خدا باشد، خیلی اثر دارد. خیلی کار از آن می آید دریاها آتش را خاموش می کند.