ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

قهرمان واقعی

روزی خاتم انبیا محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) از محلی رد می شدند. جمعی گرد آمده بودند. پرسید چه خبر است؟ گفتند: پهلوانها نمایش می دهند؛ سنگ بزرگی است آن را بلند می کنند، محل زور آزمایی است، کسی که بتواند آن را بلند کند قهرمان است.
فرمود: میل دارید قهرمان را من تعیین کنم؟.
گفتند: زهی شرف که شما قهرمان را از بین ما معین فرمایید.
فرمود: قهرمان از امت من آن کسی است که در حال خشم و غضب خودش را بگیرد(44).
این کسی است که مدال محمدی با اوست. احسنت! بر کسی که در خشم رفت و فحش نداد. سری را فاش نکرد. اوست پهلوان و قهرمان. انتقام نگرفتی، مرد هستی.
قهرمان امت کسی است که مال به دستش بیاید و بخل نکند. شیطان را زمین زدی، یک میلیون نصیب شد و دویست هزار تومان آن را خمس دادی.
سید بن طاووس می فرماید: ده یکی (عشر) که در زکات معین کرده اند، باید به فقرا بدهند، ولی من به حول و قوه و تأییدات الهی، برعکس می کنم؛ یعنی ده یک (عشر) را برای خودم بر می دارم و بقیه را به فقرا می دهم(45).

گفتار چهارم: ایمان چیست؟

والعصر ان الانسن لفی خسر الا الذین ءامنوا و عملوا الصلحت و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.
باید ایمان را پیدا و زیاد کرد. درجاتش را باید دانست. اسبابش را باید به دست آورد و حالا چه باید کرد؟ ایمان چطور پیدا می شود و زیاد می گردد؟ حفظش به چیست؟... .
کسی که بخواهد از ایمان با خبر شود، مؤمن شناس شود باید نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) برود که حکمران و فرمانروای اهل ایمان است. آن آقایی که خدا و رسول او را امیرش قرار داده، باید ایمان را از او پرسید؛ یعنی شاه ولایت؛ ماه هدایت؛ اسدالله الغالب؛ علی ابن ابی طالب (علیه السلام). ای سرور مؤمنان! مؤمن کیست و ایمان چیست؟ سببش کدام و مراتبش چیست؟
در نهج البلاغه این پرسش از امیرالمؤمنین شد، آقا در مقام جواب فرمود:
الایمان علی اربع دعائم: علی الصبر و الیقین و العدل و الجهاد(46).
ایمان چهار ستون دارد، اگر یکی نباشد، عمارت ایمان خراب می شود. اولین ستون ایمان، صبر است. آدمی که صبر ندارد، ایمان ندارد. آدمی که اهل صبر نیست ایمان هم نمی تواند بیابد....
در جلسه گذشته این معنا قدری روشن شد. عرض کردم کسی که اهل صبر نیست، رشد عقلی ندارد. حال بچگی چطور می تواند ایمان به غیب پیدا کند. چطور می تواند وابسته به غیب گردد؛ یعنی مثل بچه غیر از ماده و چیزی که چشمش به آن می خورد (یعنی محسوس)، امنی پیدا نمی کند. بچه وقتی قهر می کند، مگر چیز مشت پر کنی به او بدهند تا آرام بگیرد. بچه پنجاه ساله، چهل ساله هم امنش به چه چیز است؟ پول، زن و مقام. به این چیزها آرامش می گیرد. باید برسد به حدی که به غیب امن پیدا کند. به ماورای طبیعت. خدا و محمد و آل محمد علیهم الصلوة والسلام. به آنها می خواهد امنیت پیدا کند. تا خبر نداشته باشد، تمرین صبری نکرده باشد، رشد پیدا نمی کند تا بتواند به ماورای طبیعت علاقه مند گردد: الذین یؤمنون بالغیب(47) غیب؛ یعنی ماورای حس. غیر از این محسوسات. غیر آنچه به چشمت می خورد. آنچه در غیب عالم و در نهان از حس تو است باید به آن علاقه مند شوی و آن در وقتی است که صبر داشته باشی.
در مراتب سه گانه ای که قبلا ذکر گردید، در صبر بر گناه، اگر توانستی خودت را بگیری، کم کم رشید می شوی. رشد پیدا می کنی. صبر بر طاعت هم همین است. چرا به روزه، صبر می گویند: استعینوا بالصبر و الصلوة...(48) (صبر تفسیر شده است به روزه) روزه، صبر است؛ یعنی کف نفس است. بازداشت خود است. آرامش دل است. زبان، اعضا و جوارح و دل آرام است که چند ساعت دیگر، چیز می خورم. کف نفس می کند. خودش را نگه می دارد. یک ماه می گذرد، رشدی در عقل او پیدا می گردد. آماده ایمان به غیب می شود. امنش به غیب می گردد. به ماورای طبیعت. حب دنیا کم می شود. از آن طرف حب خدا، آخرت و اهل بیت زیاد می گردد.
خلاصه صبر که می فرماید ستون دین است، صبر نسبت به ایمان مثل سر است نسبت به بدن. بدن بی سر هیچ فایده ندارد. کسی که بگوید مؤمنم ولی صبر ندارد، این چه ایمان است؟ این جا ایمان پیدا نمی شود. اگر هم پیدا شود، کجا می ماند؟ اگر صبر نکند؛
یعنی نتواند از گناه پرهیز کند، نتواند در برابر طاعت محکم بایستد، دل، تاریک می گردد. کدورت نفس و تاریکی قلب، چگونه با نور ایمان جمع می گردد؛ مثلا خواب شیرین بین الطلوعین تابستان را نفس مایل است، نفسش می گوید بخواب؛ ولی عقلش می گوید برخیز اطاعت امر کن. اگر صبر کند، کف نفس کند، برخیزد نماز صبحش را بخواند، چندی بدین منوال باشد، رشدی به غیب پیدا کند. هر طاعتی همین است. انفاقی که کردی، صبر کردی، مال را از دست خودت رد کردی، یقین بدان به خودت احسان کردی. به خودت محبت کردی. همان طور اگر امساک کردی والله به خودت ظلم کردی.

وجوب اجتناب از ظلم به نفس

مکتوب وعظی از جناب ابوذر نقل شده، این موعظه را بشنوید و خوب به کلمات حکمتش توجه کنید. وقتی که جناب ابوذر در شام تبعید بود، یک نفر از دوستانش نامه ای به او نوشت و خواهش کرد در جواب نامه من، حکمتی، موعظه ای، اندرزی و کلمه خیری برای من بنویس، جناب ابوذر نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم فلانی! خواهش من از تو آن است به کسی که پیش تو عزیزترین افراد است، ظلم نکن و با او دشمنی نکن والسلام.
وقتی نامه دست طرف رسید، از نوشته ابوذر متحیر گردید و گفت: این تناقض است مگر می شود آدم کسی را دوست بدارد و با او دشمنی بکند؟. از خود جناب ابوذر شرح خواست.
جناب ابوذر مجددا پاسخ داد: محبوبترین اشخاص پیش تو، جان خودت هست. آدمی خودش را از همه بیشتر دوست می دارد. هیچ شکی نیست حتی اولادش، مگر از افراد نادر باشد. هرچه می خواهد برای جانش انجام می دهد.
آدمی نزد خودش از همه عزیزتر و از همه محبوبتر است. به جان خودت ظلم و دشمنی نکن؛ یعنی گناه نکن. این گناهی که می کنی، به خودت ستم می کنی. اگر سیلی به کسی زدی، به خودت زده ای. متوجه نیستی ظلم به خودت کرده ای؛ مثل همان فرمایش حضرت زینب (علیه السلام) است در مجلس یزید که به او همین را فرمود:
و ما فریت الاجلدک و ما قطعت الارأسک(49).
آی یزید! خیال می کنی سر برادر من حسین را بریدی؟ (نه، تو در واقع) سرخودت را بریدی، گوشت و رگ خودت را جدا کردی.
صورتش البته همان سر حسین است اما حقیقتش خودت هستی، وارد محشر که می شوی، قتلها داری. سر بریدنها داری. هر گناهی که از آدمی سر می زند به خودش ظلم می کند هر چند به حسب صورت، دیگری است؛ ولی حقیقتش خودش است. آی کسی که بخل می کنی و از دلت پول کنده نمی شود در راه خدا بدهی، به خودت ستم می کنی و خبر نداری:
...سیطوقون ما بخلوا به یوم القیامة...(50).
این مالی که بخل کردی، به صورت اژدهایی می شود و به گردنت طوق می شود (ظلمت نفسی.
به محبوبترین افراد، ظلم نکن یعنی نفس خودت. به عزیزترین اشخاص نزد خودت ظلم نکن و آن جان خودت هست. گناه نکن. ترک طاعت نکن. صبر بکن تا بلکه به برکت صبر، رشدی پیدا کنی. ایمانی نصیب تو گردد. همچنین صبر بر مصیبت. اگر بنا شود وقتی ضرری به مال یا بدن یا اقاربت برسد، جزع و فزع بکنی، به حال کوچکی می مانی، این ضد ایمان است.
ایمان از امن است. امنیت به خدا. جزع و فزع ضد امن است. انسان، در حال بی صبری، امن به خدا ندارد. موهایش را می کند. یقه اش را پاره می کند. خودش را بر زمین می زند. مضطرب است. از خدا بریده است. امنیت به خدا ندارد؛ چون صبر نمی کند. اگر صبر می کرد، دلش با خدای خودش امن می شد. آن وقت حلاوت ایمان را می فهمید. اینک حال کفر است. وقتی که آدمی جزع و فزع می کند، در پیشامدها، ناگواریها و سختیها، این بریدگی از خداست. این است که علی (علیه السلام) می فرماید: کسی که صبر ندارد، ایمان ندارد.
یقین بدانید همین است آقایان! خانمها! ماه مبارک رمضان است، خدا توفیق داده دور هم جمع شدیم. این حقایق امید است، نقش لوح سینه ما گردد، آماده صبر باشیم. ان شاءالله در هر پیشامدی، قوت قلب و کمال امن و آرامش بدون اضطراب نصیبان گردد. هرچه خدا خواست، مال از کف رفت، برود. خوب مگر من وقتی به دنیا آمدم برهنه نبودم، برهنه آمده ام و برهنه هم می روم چه اهمیتی دارد. مگر وقتی من به دنیا آمدم یک الف آدم بیشتر بودم؟ نه اولادی داشتم، نه بستگانی، حالا هم همان است.
غرضم این است که آدمی اضطراب اگر به خودش راه داد، این ضد ایمان است. اگر ادامه پیدا کرد، بی ایمانی هم ادامه پیدا می کند: ...أولئک لهم الأمن و هم مهتدون(51).