ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

اول: صبر در برابر گناه

از اول جوانی صبر کن. آی دختر! حسن فروشی نکن. جوانها! چشمتان را از اول جوانی کنترل کنید. اگر چشم به این و آن انداختی، به همان حال کوچکی می مانی بلکه پست تر می شوی. چهل سالت هم که می شود، همان پست اول هستی. تو کجا و دنبال محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) کجا.
تو باید رشید شوی. اگر کاه شدی، نسیمی تو را تکان می دهد، در حالی که مؤمن مانند کوه محکم است. تند باد حوادث او را تکان نمی دهد. نمی دانم به یوسف مثال بزنم که او پیغمبر بود یا به یک نفر انسان عادی مثال بزنم.

الف - صبر حیرت آور ابن سیرین

ابن سیرین، جوانی بس زیباست که به شغل زرگری سرگرم بود. روزی زنی از اعیان شهر با کنیزش به دکان ابن سیرین مراجعه می کنند. می گوید مقداری جواهر دارم به منزل من بیا و آن را ببین و بخر. او را همراه خود به خانه می برد وقتی که به خانه می رسند، زن به کنیز می گوید درب را قفل کن و آن وقت به ابن سیرین می گوید من تو را فریب دادم. من عاشق تو هستم. اینها بهانه بود برای به دست آوردن تو. این جا ابن سیرین صبر کرد. فورا در فکر رفت تا راه فرار را پیدا کند. چه کند تا از این حادثه نجات بیابد.
خدا هم کمکش کرد. به حسب ظاهر موافقت کرد و پس از لحظاتی گفت من احتیاج به قضای حاجت دارم. در مستراح دستها را به نجاست فرو کرد و سر و صورت خودش را آلوده کرد و با این حال به طرف زن رفت. زن منظره اش را که دید او را از خود راند و از خانه اش بیرون کرد. ابن سیرین هم به حمام رفت و خودش را شست.
ابن سیرین، ساعتی صبر کرد و خودش را سزاوار آتش نکرد، خدا هم در دنیا علم تعبیر خواب به او عنایت فرمود و در برزخ و قیامت، تلافیهایش را خدا خودش بهتر می داند.

ب - سست ایمانی جاحظ

در مقابل ابن سیرین که عوام بود، جاحظ، درس خوانده ولی زشت، آبله رو، سیاه، با بینی بزرگ، لبهای کلفت و... روزی در کوچه می گذشت، دید زن زیبایی به او اشاره کرد. دنبال زن افتاد. خیال کرد او راغب شده است. زن هر از چند قدمی برمی گشت، عشوه و نازی می آمد. بالأخره او را تا درب دکان زرگری آورد. به زرگر جمله ای گفت و سپس به جاحظ گفت شما این جا باشید تا بیایم. جاحظ مدتی منتظر ماند دید او نیامد. به زرگر گفت: این زن کجا رفت و چرا دیر کرد؟ زرگر گفت: تو را برای چیز دیگری می خواست. ساعتی قبل نزد من آمد طلسمی می خواست که شکل شیطان را برایش بکشم. گفتم من شیطان را ندیده ام تا بخواهم شکلش را بکشم. گفت: چاره ای می اندیشم، لذا شما را آورد و گفت: به همین شکل بکش. اینک کارم تمام است، شما اگر می خواهید، بروید.
آن رشادت ابن سیرین با آن آمادگی، جوانی و جمال که با خود گفت: ساعتی به نجاست آلوده بهتر از آن است که دامن عفتم آلوده گردد، صبر می کند.
جوان عزیز! درب سینما رد می شوی، عکسهای منافی عفت می بینی، اگر پایت سست شد و رفتی، باخته ای. رشد نمی کنی. ساعتی خودت را بگیر. سینما خیال آرامت را تهییج می کند. زن حلالت را نزدت قبیح می کند. از سینما بیرون می آیی، عقب حرام می افتی. چرا از اول صبر نمی کنی. تفریح سالم و حلالی پیدا کن. هر منظره مهیج شهوتی که دنبال کردی، تو را کوچک می کند.
زنهایی که یک کلمه یا حرفی را نمی توانند به خودشان بگیرند، کی بزرگ می شوند. وقتی کوچک بودی، چیزی می دیدی می گفتی، حالا هم که هفتاد ساله شدی که همین هستی، تو همان کوچک سابق هستی.
اگر صبر بر گناه نکنی، بزرگ نمی شوی. ایمان و ولایت در دلت پیدا نمی شود. نه بزرگ می شوی، نه بزرگ شناس می شوی.