ایمان

نویسنده : آیت الله دستغیب

کیفر بی ادبی

به این مناسبت، داستان شگفت انگیزی از شهید ثانی در این نقل می شود. وی می فرماید: روزی چند نفر از طالبین علم؛ آنانی که می خواستند اهل فهم شوند، مبطلات اعمال و آفات نفس را بفهمند و دینشان را درست کنند، می خواستند بروند نزد محدثی و در خانه اش استماع حدیث کنند. دیر شده بود. گفتند: تند برویم که موقع بحث دیر شده است. یک نفر کم ظرفیت و جاهل بی خبر، از روی تمسخر گفت: آقایان خیلی تند نروید، بال ملائکه را ناراحت نکنید! تا این حرف را زد، سر جایش خشک شد و دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد و تا آخر عمر، دو پایش خشک گردید؛ زیرا حدیث خاتم انبیا محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را به تمسخر گرفت.

حدیث امام سجاد (علیه السلام) و گستاخی ضمرة بن ضرار

حدیث دیگر هم شنیدنی است. روزی در مجلس امام سجاد (علیه السلام) جمعی بودند. گفتند: ما آمده ایم تا شما حدیثی بفرمایید. حضرت می دانست در مجلس از منافقین هستند. از آن جمله ضمرة بن ضرار بود که ایمان و خشوع قلب نداشت. حضرت فرمود: چه کنیم اگر ساکت شویم و نگوییم، می گویند بخل کرد و علمش را آشکار نکرد، اگر هم بگوییم می ترسیم استهزا کنند؛ ولی می گویم.
حضرت حدیثی ذکر فرمود: جدم خاتم انبیا فرموده است: هرکس می میرد، روحش بالای نعش اوست (در غسالخانه بالای بدن است؛ در تابوت بالای تابوت است) رو به اهلش می کند و می گوید: ای اهل من! تو مثل من گول دنیا را نخور. دیدید پدر بدبختتان گول خورد. این همه جان کند و حالا می خواهد در سوراخ گور برود. این هوسها فایده ندارد. از حلال و حرام جمع کردم و آن جا باید من حساب پس بدهم و دیگران کیفش را بکنند. شما حرص نزنید، از حرام فرار کنید(24).
وقتی حضرت این را فرمود، ضمره جاهل، استهزا کرد و از روی سخریه گفت: اگر مرده حرف می زند خوب است از دوش آنانی که او را می برند، فرار کند!.
حضرت ساکت شد. ضمره بدبخت برخاست و رفت. چند روزی گذشت. روزی ابوحمزه ثمالی از خانه در آمد که نزد امام سجاد (علیه السلام) بیاید، در اثنای راه یکی از دوستانش به او خبر داد که ضمره مرد. خودش نقل می کند گفتم بروم ببینم چه می شود. وقتی رسیدم که جنازه اش را می خواستند به خاک بسپارند. گفتم بروم نزدیک ببینم چه می بینم. به بهانه این که من می خواهم صورتش را به خاک بگذارم داخل گورش شدم، به خدای واحد قسم! دیدم لبهایش می جنبد و می گوید: ویل لک! ویل لک؛ وای بر تو ای ضمره! دیدی به آنچه امام می گفت رسیدی.
در آن حال، من لرزیدم و نتوانستم قرار بگیرم، زود از گورش بیرون آمده خدمت امام سجاد (علیه السلام) رسیدم و گفتم آقا آن کسی که آن روز سخریه می کرد، مرد و خودم به گوشم شنیدم که می گفت: ای بدبخت! وای بر تو! دیدی آنچه امام می گفت حق و صدق بود و به آن رسیدی.

معنای ایمان و لزوم حفظ آن

مجلس، مذاکره علم است. امروز آیه محکمی از محکمات قرآن مجید که اصل اصیل و قطعی و معتدل است تقدیم شما می کنم. از آیات محکمه الهی که اصلا احتمال خلاف در دلالت آن نیست و تشابهی ندارد و آن سوره والعصر است.
از بس مطلب مهم است خداوند قسم می خورد: والعصر. بشر هر که می خواهد باشد. در هر مقامی و منصبی؛ سیاه و سفید، ترک و روم، عرب و عجم، قدیم و جدید، گذشته و آینده، جنس انسان در زیانکاری است مگر کسی که دو چیز را دارا باشد: ایمان و عمل صالح. این دوتاست که انسان را از زیانکاری بیرون می آورد. طالب سعادت و آسایش، طالب دنیا و آخرت، هر که هست باید آن را در ایمان و عمل صالح بیابد. فهرست آیات قرآن را بنگرید، از صد متجاوز است که خداوند می فرماید: ءامنوا و عملوا الصلحت أولئک هم خیر البریة(25)؛ مؤمن با عمل صالح است؛ چنانچه شر البریه کفارند که دوزخ برای آنان است؛ چنانچه بهشت برای افرادی است که خیر البریه شدند.
باید اول بفهمیم ایمان چیست؟ دوم این که ببینیم آیا ایمان در ما هست یا نه. ایمانی داریم یا با دست خالی می رویم. بر خودمان این مطالب را پیاده کنیم. سوم آن که در چه حدی از ایمان هستیم. ایمانی که به آن اطمینان است یا در معرض خطر می باشد. حدیثی برای کسانی که مغرورند و خیال می کنند ایمانی دارند، عرض می کنم:
در اصول کافی از حضرت صادق (علیه السلام) مروی است که حضرت به ابی بصیر - از خواص اصحاب و شیعیانش - می فرماید: پست ترین مراتب امان به دست شماست، بترسید از این که از دست شماست، بترسید از این که از دست شما رها شود(26).
از بین رفتن ایمان در کار است. ایمان ضعیف و کم، در خطر است. سعی کنید آن را زیاد کنید. امروز در بحث ایمان، بنده مرتبه نازله و عالیه اش را می گویم تا میزان به دست بیاید و هرکس جای خودش را در میان مراتب ایمان بیابد.
هر چیزی که مراتب بی شماری دارد، اگر بخواهند تفهیم کنند مرتبه اول و آخرش را در می یابند. آنچه نشانه بودن ایمان است که از آن کمتر نمی شود. از زبان روایت بشنویم: هرکس کار نیکش او را شاد و گناهش او را ناراحت کرد، مؤمن است(27).
معلوم می شود در دل، خبری هست، ایمان به غیبی هست. می داند ثواب و عقایی در کار است. سیلی به کسی زدی، به بچه ات یا دیگری، کلمه ای گفتی و هتک عرضی کردی، پشت سرش ناراحت می شوی که فردا چه جواب دهم یا الله! تا حلال بودی نطلبی راحت نمی شوی، این نشانه ایمان است؛ ولی اگر خدای نکرده باکی نداری، گناه کردی، قلدری هم می کنی، مگر من چه کرده ام؟ بدان که معلوم می شود در دل خبری نیست.
مطلب را روشن تر عرض کنم. در فارسی ایمان، گراییدن، گروش و گرویدن است. اگر بخواهید آن را در الفاظ دیگر پیاده کنید ایمان، دانستن تنها نیست. آدم اگر خدا را شناخت، آخرت را شناخت، صرف شناختن یا محبت تنها ایمان نیست بلکه ایمان، چسبیدن، خاشع شدن، ذلیل شدن در برابر محبوب، معبود و رب است.
بچه وقتی متولد می شود با پدر و مادر چگونه است؟ تا چند سال اول، ایمانی ندارد جز به پستان مادر؛ زیرا رفع حاجتش را تنها از پستان مادر می بیند. رب و غیر از آن هرچه باشد چیزی نمی داند. هرچه به او بگویند جز پستان، چیزهای دیگر هم هست، کار پستان را شیر گاو، شیر خشک و بعضی چیزهای دیگر هم انجام می دهد، هیچ نمی فهمد تا این که بالاتر می آید، می بیند رفع حوایج به خوراکیهای دیگر هم می شود. رفع سرما و گرما به چیزهای دیگر و به اسباب دیگر نیز می شود. این اسباب را در دست پدر می بیند. بچه هفت - هشت ساله کار کن، جز پدر کسی را نمی شناسد. ایمان به هیچ موجودی جز پدر ندارد. تملق و دعای حقیقی او نسبت به پدر است. خوراک، پوشاک و مسکن را از پدر می بیند.
به سن عقل که رسید، موقع تابش نور توحید و ایمان به غیب و رفع اشتباهات دوران کودکی است. تاکنون ایمان به غیر خدا داشت و اعتراضی هم به او نبود؛ ولی آی بچه ای که تا سن پانزده سالگی در اشتباه بودی، رب خود را مادر و سپس پدر می دیدی - استغفرالله - پدر به کی محتاج است، مادرت هم محتاج است. قبلا زرق و برق خانه و زندگی را از پدر می دیدی، حالا باید بفهمی خدا! خدا! ایمان از پدر کنده بشود و به خدای عالم بسته شود(28). سیری به من از خدا، سیراب من هم از خداست. خدا اگر خواست من سیر شوم، وسایل و اسباب آن را هم درست می فرماید. خدا نخواهد، پدر و مادر و دیگران، همه خوراکیها را هم آماده کنند هرگز سیر نمی شوم.