فهرست کتاب


استعاذه (پناهندگی به خدا)

آیت الله دستغیب

زن، خطرناکترین دام

از مهمترین و راستی به قول خود ابلیس، خطرناکترین دام شیطان، جنس زن است. مگر زنهایی که عمری مردانه با ابلیس مبارزه کرده باشند. مرد، دیرتر صید می شود لیکن زن زودتر شکار شده آنگاه خودش دامی برای مرد بیچاره می شود.
نشنیده اید شیطان هرچه کرد نتوانست آدم را بفریبد، آخر الامر حوا را فریفت و توسط او آدم بیچاره را فریب داد.
در روایت رسیده که شیطان به یحیی گفت: هر وقت از اغوای هرکس عاجز شوم، دست به دامن زنها می شوم(74).
آری، شیطان به برکت زنها هدف خود را پیش می برد و به مراد می رسد: و لقد صدق علیهم ابلیس ظنه.

همنشینی با زن، مقدمه گناه

و لذا در روایات اهل بیت (علیه السلام) است که: زیاد پهلوی زن نشستن، قساوت قلب می آورد. نه این که از زن باید کناره گرفت بلکه باید احتیاط کرد که دام شیطان است. می بینید با یک حرف، پیش آمدهایی می شود؛ تو را عصبانی می کند و مقدمه گناهان بسیاری می شود.
وای اگر زن نامحرم و بیگانه باشد و از حیث مکان هم اگر خلوت باشد که تله بسیار خطرناکی است.
مصافحه با اجنبیه؛ یعنی دست دادن با زن بیگانه حرام است. به این حیواناتی که تقوا ندارند نگاه نکنید. اینها در دام شیطانند. اگر بدنت با زن اجنبیه مس کرد، مصید شیطان است.

داستان برصیصای عابد

عابدی گوشه گیر - که همیشه سرگرم عبادت بود - به نام برصیصا. او را مستجاب الدعوه می دانستند. دختر سلطان وقت به مرض سختی مبتلا شد، آنچه مداوا کردند چاره نشد و علاج را منحصر به دعای برصیصای عابد دانستند. او هم که به شهر و بارگاه سلطان نمی آمد، دختر را با همان حال بیماری به صومعه عابد آوردند که دعا کند لذا دختر را گذاشتند و رفتند.
این عابد بدبخت اگر تقوای حقیقی داشت باید فریاد کند دختر اجنبیه که در صومعه من لازم نیست باشد. می شود دعا کرد در حالی که او نباشد. این جا احتیاط نکرد. مقتضای تقوا این است که با دختر بیگانه در جای خلوت نماند؛ چون رعایت نکرد، در دام افتاد.
به دختر نگریست. دوباره نگاه کرد. خیلی جلب توجهش کرد. بیچاره عابد در عمرش به چنین دامی نیفتاده بود. این جا شیطان دلال بود. عبادت چندین ساله نتوانست جلوش را بگیرد و بالأخره کار حرام را مرتکب شد.
سپس شیطان او را وسوسه کرد: دیدی خودت را رسوا کردی؟ فردا می فهمند که با دختر سلطان زنا کرده ای تو را می کشند. اگر می خواهی خلاص شوی او را بکش و زیرِ خاک کن و بگو نفهمیدم کجا رفته است.
بالأخره به قدری او را وسوسه کرد که دختر سلطان را که در خواب بود خفه کرد! بعد او را در گودالی انداخت و خاک و سنگ رویش ریخت و او را پوشانید.
بلی دشمن به یک دام اکتفا نمی کند. تا او را به همان جایی که خودش هست نبرد رهایش نمی کند. تا ذره ایمانی در دلش هست، طمع می برد.
فردا که آمدند احوال دختر را پرسیدند، عابد تجاهل کرد و گفت: من دعا کردم خوب شد، دیگر نمی دانم.
مروی است که شیطان جلو یک نفر از مراجعین ممثل شد و گفت: من می دانم دختر کجاست.
آنها را بر سر گور دختر آورد و جنازه را نشانشان داد.
مردم به صومعه عابد ریختند. او را کشان کشان نزد حاکم آوردند و آب دهان به صورتش می افکندند.
آری یک لحظه هوسرانی، یک عمر پشیمانی. یک ساعت لذت نفس، پشت سرش چه مفاسدی هست؟!
بالجمله، حاکم دستور اعدامش را صادر کرد و او را بردار کشیدند.
دارهای سابق غیر از حالا بود که زود خفه اش کند بلکه چندی آویزان بود تا هلاک شود.
بیچاره عابد بر سر دار فریادرسی نداشت. هنگامی که در نهایت فشار جانش می خواست بیرون رود، شیطان جلوش ممثل شد و گفت اگر به من سجده کنی تو را نجات می دهم.
بالأخره ایمان عابد بیچاره را هم از او گرفت تا در اسفل السافلین همنشین خودش باشد(75).