فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

طاووس یمانی و خلیفه

طاووس بن کیسان ملقب به ((یمانی)) یکی از بزرگان ((تابعین)) است و ((تابعی)) به کسی گویند که زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را درک نکرده اما برخی از یاران آن حضرت را دیده است. گویند: طاووس یمانی پنجاه تن از یاران پیامبر را دیده و از بسیاری از آنان حدیث نقل کرده است. طاووس یمانی چهل بار حج گزارد و در عفت و پاکی سر آمد روزگار خود به شمار می رفت و همیشه از خلفا و سلاطین زمان گریزان بود. وی در حدود سال 106 هجری در گذشت.
سالی طاووس به حج رفته بود، از قضا خلیفه وقت نیز در همان سال در مراسم حج شرکت داشت. روزی خلیفه وقت با موکب همایونی به سوی حرم روان شد. سران حکومتی و امیران لشگر در رکاب او حرکت می کردند و چاکران درگاه از پس و پیش به خدمت مشغول بودند و خلیفه هم با کبر و ناز در میان انبوه آنان به سوی خانه خدا می خرامید.
طاووس این صحنه را مشاهده کرد و کبر و غرور خلیفه طاووس را تحت تاثیر قرار داد و نهاد او را به جوش آورد و ناگهان فریاد برداشت: ای نادان گمراه، این چه طرز راه رفتن است!مگر به سوی گرمابه می روی؟ تو مگر کیستی که این همه بار غرور به بینی افکنده ای؟ مگر از عظمت و بزرگی خدایی که به سوی خانه او رهسپار شده ای غافل مانده ای؟
بانگ بر زد کای تو نادان غوی(64) - جانب گرمابه گویا می روی
کی سزاوار تو باشد کبر و ناز - وانگهی در آستان بی نیاز؟
خلیفه ناگهان در خشم شد و گفت: گویا مرا نشناخته ای، می شناسم، از آغاز و انجامت کاملا آگاهم و اکنون تو را معرفی می کنم، باشد که از آغاز و انجام خود آگاه شوی و دست از این همه کبر و غرور بر داری.
تو نطفه پست و بی ارزشی بودی که در رحم مادر جای گرفتی و در آنجا از خونهای زاید و کثیف مادر تغذیه می کردی. اینک که قدم به این جهان گذارده ای بار بر مشتی کثافات و فضولات هستی. پس از مرگ نیز مرداری گندیده می شوی که نزدیکترین دوستان از تو می گریزند و از بوی گند تو لاشخوران نیز نفرت می کنند، و سرانجام پس از آن که طعمه کرمهای زمین شدی، با این اعمال ظالمانه ات هیزم دوزخ خواهی گشت!آیا با داشتن چنین پرونده ای باز هم کبر و غرور؟!
اولت این، آخرت مردار خوار - کز تو نفرت می کند مردار خوار
طعمه کرمان تن تازان تو - هم وقوع(65) نار دوزخ جان تو
آنت آغاز، اینت انجام است، و حال - از کثافات پلیدی یک جوال
پس تو حمال نجاساتی کنون - از چنین کس کبر سخت آید زبون
خلیفه با شنیدن این سخنان سخت شرمگین شد و پاسخی نتوانست داد.

سمنون محب

عافیت و سلامتی یکی از چیزهایی است که امامان معصوم (علیه السلام) در دعاهای خویش پیوسته از خداوند طلب می کرده اند و آن را شیعیان خود نیز تعلیم می داده اند. حتی گاهی شده که برخی از شیعیان عرضه داشته اند که ما از خداوند بلا می جوییم تا بر آن صبر کنیم و به پاداش برسیم امامان (علیه السلام) می فرموده اند: ما چنین نیستیم، بلکه ما همان را می خواهیم که خداوند برای ما بخواهد، و هرگز بلا و گرفتاری را از خدا طلب نمی کنیم ولی اگر بلایی بر ما وارد شد بر آن شکیبایی می وزیم.
اما کسانی که از مکتب اهل بیت (علیه السلام) منحرف لوده و با تعالیم آنان آشنا نبوده اند، گهگاه رگ مقدسی آنان گل می کرده و از خدا بلا و آزمایش می طلبیده اند و عاقبت هم پشیمانی شده و به عجز و ناتوانی خود اعتراف می کرده اند.
داستان زیر بیانگر همین موضوع است:
سمنون بن حمزه معروف به سمنون محب یکی از عارفان مشهور بوده است. او را محبت و دوستی خداوند یگانه روزگار دانسته اند. گاهی حالات عاشقانه به او دست می داد و از حال عادی خارج می شد.
روزی مست از شراب عشق شد و از حال طبیعی بیرون رفت و قدر عافیت را ندانست، در همان شور و حال به پیشگاه خدا عرضه داشت: خداوندا! من به هیچ کس جز تو چشم ندارم و در این دعا پا بر جایم، اگر باور نداری هر گونه دردی که خواهی بر جان من فرو ریز تا صبر و شکیبای مرا بیازمایی!
گفت: یا رب عاشقم بر درد تو - سینه ای دارم بلا پرورد تو
جان من را درد بی اندازه ده - درد بی اندازه هر دم تازه ده
بی شک این ادعایی بزرگ بود. ادعایی که بزرگترین عاشق خدا یعنی امیر مومنان (علیه السلام) از آن می گریخت و در دعای کمیل بارها و بارها به عجز و زبونی خود در برابر بلا و آزمایش الهی اعتراف می نمود، و آن همه عشق و سوز و محبت او به خداوند هرگز به اجازه نمی داد که چنین خواهشی کند.
باری، سمنون را دل دردی سخت در گرفت که امان او را برید، لحظه لحظه درد افزوده می شد و او مانند مار گزیده به خود می پیچید و لب می گزید. سرانجام طاقت از دستش رفت، گریبان چاک زد و فریاد ناله و زاری برداشت و از خدا مسالت می نمود که او را از این درد بی امان عافیت بخشد. او بر در مکتب خانه ها می گشت و از کودکان التماس دعا می کرد و می گفت: ای کودکان در حق این عموی دروغگوی خود دعا کنید تا او از این درد برهاند و سلامتی را به او باز گرداند!

جلاد و اسیر فراری

برخی از مردم گمان می کنند که از دیگران رنگین تر است و همه باید فدای آنان شوند، و بر خلاف اخلاق انسانی راحت خود و رنج یاران می طلبند، و برای آن که خود به نان و نوایی برسد و رضایت مسئولان خود را بهتر جلب کنند از کیسه دیگران خرج می کنند و از جان آنها مایه می گذارند. داستان زیر نمونه ای از آن است:
روزی سلطان قدرتمندی اسیری را به دست جلاد سپرد تا به شمشیر خون او را بریزد و سرش را برای وی بفرستد.
ترک جلاد از جا جست و دست اسیر را گرفت و کشان کشان او را به سوی مسلخ برد. جلاد جلو می رفت و اسیر را به دنبال خود می کشید، ولی مرد اسیر به هر طرف نگاه می کرد تا بلکه راه گریز بیابد. در این میان چشمش به چاهی افتاد و فورا خود را در چاه افکند. اتفاقا آن چاه دارای کوره ها خزید و از چنگ جلاد رهایی یافت.
جلاد آمد، بر سر چاه نشست و از غم این که اسیر را از دست او گریخته و قادر نیست پاسخ سلطان را بدهد دست بر دست می سود و لب می گزید. زیرا نه می توانست درون چاه رود و نه اگر می رفت او را می یافت، چرا که نمی دانست او در کدام یک از آن کوره ها پنهان گشته است.
از روی نومیدی سر به دورم چاه برد و گفت: ای برادر انصافت کجا رفته؟ آیا درست است که تو به خاطر یک سر بی ارزش آبروی مرا نزد سلطان ببری؟! ای مرد بزرگ، بیا و برای یک شکنجه ما را نزد سلطان شرمگین مساز! تو چطور می پسندی که برای جرعه ای خون خود سلطان مرا باز خواست کند و گفتار درشت و خشن به من گوید! محض رضای خدا بیرون بیا، تا من خون تو را بریزم و تا ابد ممنون تو باشم!
سر فرو کرد اندر آن چاه و بگفت - ای برادر باش با انصاف، جفت
این چه انصاف است کز بهر سری - آبرویم نزد سلطان می بری؟
بهر یک اشکنجه ای مرد گزین - پیش شه مپسند ما را شرمگین
از برای جرعه ای خون عفن - چون پسندی بر من آن گفت خشن؟
هی بیا بیرون بریزم خون تو - باشم آنگه تا ابد ممنون تو!

...................) Anotates (.................
1) اصول کافی 1/48
2) از حسن تصادف، این مقدمه در روز 23 ربیع الثانی 1416 نگاشته شد که درست 171 سال از در گذشت آن بزرگوار می گذرد .
3) چاروادار، خرکچی
4) هر که طمع ورزید ذلیل شد، و هر که قناعت پیشه کرد عزیز گشت.
5) خم: کوزه بزرگ. خل: سرکه
6) نوازندگان
7) این روش را پی گرفتند.
8) مردم بر پادشاهانند
9) ریسمان
10) خداوند مرا کافی است.
11) به جستجوی فضل خدا بر آیید.
12) عموم مردم.
13) کوشش
14) سوره نجم آیه 39.
15) سوره اعراف، آیه 31 .

16) سوره اعراف آیه 39.
17) راه جویی.
18) چشمکهای دلربای او.
19) به خدا آفریننده زیبارویان سوگند که نمی دانم چه می گویید، بروید کنار و راه را باز کنید!
20) عسل
21) پند و عبرت.
22) آشیانه.
23) مسافتی به اندازه یک سوم فرسخ.
24) دیوانگی انواع مختلف دارد.
25) توتیا: سرمه که آن را به چشم کشند.
26) راجا و رای لقب یا جاکم و فرمانروا در هندستان.
27) بر همن: پیشوای مذهب برهمایی در هند.
28) جبین: پشیمانی
29) از سحر آنان مترس و عصایت را بیفکن - اشاره است به آیه 68 و 69 از سوره طه 117 از سوره اعراف، خطاب به حضرت موسی (علیه السلام).
30) خدای بی نیاز.
31) بت.
32) از گناهان گذشته توبه کردیم.
33) از زهاد و عرفای مشهور.
34) مستراح.
35) نوازندگی.
36) برهنه، کنایه از بیزاری و دوری.
37) افسرده، پژمرده.
38) کمر بند قرمزی که ترسایا به کمر می بستند.
39) ظاهرا به معنای راهنما.
40) کسی که از ریاست خلع و بر کنار شده باشد.
41) مامور مبارزه با منکرات، در این جا منظور خداوند است.
42) هر که در را بکوبد و پا فشاری کند عاقبت به درون خانه خواهد رفت.
43) به او بگو.
44) مار کشنده
45) ابراهیم ادهم، یکی از زهاد و عارفان مشهور.
46) جد، منظور رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است
47) مار، افعی.
48) بد ذاتی.
49) تند و تیزی، شتاب.
50) صدایی که از خوردن آش به گوش می رسد.
51) چراگاه، علفزار.
52) در زمان گذشته، در سحرگاهان برای آگاه کردن مردم از باز بودن حمام در بوق می دمیدند.
53) بوق، شیپور.
54) بازگشت.
55) چوپان.
56) دل آشفته، پریشان.
57) روزگاری.
58) کنایه از روحانی بی پروا و دنیا پرست.
59) خواندن قرآن کریم که سی جزو است.
60) کشک ساییده شده با آب که نان در آن ترید کنند.
61) صیاد دل، خدای بزرگ.
62) اسب خاص پادشاه
63) دوست مهربان.
64) گمراه.
65) وقود: هیزم.