فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

جوان بی نوا و خوان الهی

در روزگار گذشته جوانی بود بخت بر گشته که همه دارائیش از رفت به طوری که برای گذران زندگی مجبور شد اثاث خانه را یک یک بفروشد یا گرو بگذار تا لقمه نانی برای خود و همسر تهیه کند.
شبی همسرش از روی اعتراض به او گفت: چرا دنبال کار نمی رود؟ اگر می توانی سرمایه ای تهیه کن و به کسب و کار پرداز و گرنه در نزد کسی شاگردی کن و نانی به دست آر، دیگر این برای من قابل تحمل نیست.
فردا صبح او را از خانه بیرون کرد تا به جستجوی روزی بپردازد. جوان ساعتی سر گذر ایستاد مگر کسی به دنبال کارگری باشد، اما خبری نشد. پس با دلی پر از غم و اندوه راه مسجد پیش گرفت و به نماز و راز و نیاز پرداخت.
شب هنگام دست خالی به خانه بازگشت. همسرش پرسید: هان چه آوردای؟ جوان گفت: امروز را نزد کار فرمای کریمی کار کردم و به من وعده داد که فردا مزدم را را دو برابر دهد و من هم شرم کردم که نپذیرم و از او طلبکار کنم.
گفت: گشتم من در امروزی ای سلیم - مزد کار کارفرمای کریم
گفت: با من آن کریم دلفروز - می دهم فردا تو را مزد دو روز
شرم کردم تا طلبکاری کنم - یا سخن در حال خود جاری کنم
زن گفت: مانعی ندارد، امشب نانی از همسایگان قرض می گیریم تا خدا بزرگ است.
روز دوم نیز جوان سر گذر ایستاد و انتظار کشید، باز هیچ کس سراغ او نرفت. دوباره به مسجد رفت و مانند روز گذشته به نماز و عبادت پرداخت و شب با دست خالی به خانه برگشت و در پاسخ همسر گفت: فردا مزد سه روز را خواهم گرفت. آن شب نیز دو قرص نان از همسایگان قرض گرفتند و آن شب را بسر بردند.
روز سوم نیز همین عمل تکرار شد و وزن در خانه به انتظار نشسته بود. خداوند کریم فرشته ای را مامور کرد یک گوسفند و یک خروار آرد و یک کارد قصابی و کیسه ای زر به خانه جوان برد و مزد سه روزه را به همسر جوان تحویل داد.
گفت با زن آن سروش بی نظیر: - هین سه روزه مزد شویت را بگیر
آن کریم کارفرما داد گفت: - این سه روزه مزد شوت ای نیک جفت
گو به شویت تا بیفزاید به کار - تا فرایم مزد او من بی شمار
زن با خوشحالی آنها را گرفت، گوسفند را سر برید و بریان کرد، آردها را نان پخت و سفره رنگینی ترتیب داد، و در انتظار شوهر نشست.
از آن طرف مرد،!بی خبر از همه جا در مسجد نماز عشا را گزار و اندکی به تعقیب نماز نشست و اذکار لازم را گفت، اما رویی که به خانه باز گردد نداشت. ناچار با دلی پر از تشویش سوی خانه حرکت کرد.
پس به سوی خانه خود شد روان - زرد روی و خسته تن آزرده جان
گه به سوی آسمان کردی نگاه - باز پیمودی به سوی خانه راه
گاه در فکر جواب جفت خویش - تا چه طرحی ریز اندر گفت خویش
آمد و آمد تا در خانه رسید، با دلی اندوهبار پشت در خانه نشست. زن که از دیر آمدن شوهر خود به تشویش افتاده بود برای سر کشی به در خانه آمد، شویش را دید پشت در نشسته، گردن کج کرده و زانوی غم در بغل گرفته!پرسید چرا این جا نشسته ای؟
گفت: منتظرم تا آن کارفرمای کریم مزدم را بفرستد.
گفت: جانا اندرآ خانه زود - تا بینی بخشش آن بحر جود
اندرآ بین موج دریای کرم - می افزاید زان نشاطم دم بدم
اندرآ و هر که را خواهی بخوان - کان کریم امشب فرستاده است خوان
کیست بر گو با من آن کان کرم - هر که باشد، باشد آن مولی النعم
می دهد مزد سه روز کار تو - می نگنجد آنچه در انبار تو
جوان گفت: همسرم، او کریم مطلقی است که تمام جهانیان جهانیان روزی می رساند و گبر و ترسا و یهود و بت پرست بر سر خوان نعمت او روزی می خورند.
باری، با این عنایت الهی، آن مرد و زن مجذوب خدا شدند و تمام عمر به بندگی خدا حق پرداختند.

طاووس یمانی و خلیفه

طاووس بن کیسان ملقب به ((یمانی)) یکی از بزرگان ((تابعین)) است و ((تابعی)) به کسی گویند که زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را درک نکرده اما برخی از یاران آن حضرت را دیده است. گویند: طاووس یمانی پنجاه تن از یاران پیامبر را دیده و از بسیاری از آنان حدیث نقل کرده است. طاووس یمانی چهل بار حج گزارد و در عفت و پاکی سر آمد روزگار خود به شمار می رفت و همیشه از خلفا و سلاطین زمان گریزان بود. وی در حدود سال 106 هجری در گذشت.
سالی طاووس به حج رفته بود، از قضا خلیفه وقت نیز در همان سال در مراسم حج شرکت داشت. روزی خلیفه وقت با موکب همایونی به سوی حرم روان شد. سران حکومتی و امیران لشگر در رکاب او حرکت می کردند و چاکران درگاه از پس و پیش به خدمت مشغول بودند و خلیفه هم با کبر و ناز در میان انبوه آنان به سوی خانه خدا می خرامید.
طاووس این صحنه را مشاهده کرد و کبر و غرور خلیفه طاووس را تحت تاثیر قرار داد و نهاد او را به جوش آورد و ناگهان فریاد برداشت: ای نادان گمراه، این چه طرز راه رفتن است!مگر به سوی گرمابه می روی؟ تو مگر کیستی که این همه بار غرور به بینی افکنده ای؟ مگر از عظمت و بزرگی خدایی که به سوی خانه او رهسپار شده ای غافل مانده ای؟
بانگ بر زد کای تو نادان غوی(64) - جانب گرمابه گویا می روی
کی سزاوار تو باشد کبر و ناز - وانگهی در آستان بی نیاز؟
خلیفه ناگهان در خشم شد و گفت: گویا مرا نشناخته ای، می شناسم، از آغاز و انجامت کاملا آگاهم و اکنون تو را معرفی می کنم، باشد که از آغاز و انجام خود آگاه شوی و دست از این همه کبر و غرور بر داری.
تو نطفه پست و بی ارزشی بودی که در رحم مادر جای گرفتی و در آنجا از خونهای زاید و کثیف مادر تغذیه می کردی. اینک که قدم به این جهان گذارده ای بار بر مشتی کثافات و فضولات هستی. پس از مرگ نیز مرداری گندیده می شوی که نزدیکترین دوستان از تو می گریزند و از بوی گند تو لاشخوران نیز نفرت می کنند، و سرانجام پس از آن که طعمه کرمهای زمین شدی، با این اعمال ظالمانه ات هیزم دوزخ خواهی گشت!آیا با داشتن چنین پرونده ای باز هم کبر و غرور؟!
اولت این، آخرت مردار خوار - کز تو نفرت می کند مردار خوار
طعمه کرمان تن تازان تو - هم وقوع(65) نار دوزخ جان تو
آنت آغاز، اینت انجام است، و حال - از کثافات پلیدی یک جوال
پس تو حمال نجاساتی کنون - از چنین کس کبر سخت آید زبون
خلیفه با شنیدن این سخنان سخت شرمگین شد و پاسخی نتوانست داد.

سمنون محب

عافیت و سلامتی یکی از چیزهایی است که امامان معصوم (علیه السلام) در دعاهای خویش پیوسته از خداوند طلب می کرده اند و آن را شیعیان خود نیز تعلیم می داده اند. حتی گاهی شده که برخی از شیعیان عرضه داشته اند که ما از خداوند بلا می جوییم تا بر آن صبر کنیم و به پاداش برسیم امامان (علیه السلام) می فرموده اند: ما چنین نیستیم، بلکه ما همان را می خواهیم که خداوند برای ما بخواهد، و هرگز بلا و گرفتاری را از خدا طلب نمی کنیم ولی اگر بلایی بر ما وارد شد بر آن شکیبایی می وزیم.
اما کسانی که از مکتب اهل بیت (علیه السلام) منحرف لوده و با تعالیم آنان آشنا نبوده اند، گهگاه رگ مقدسی آنان گل می کرده و از خدا بلا و آزمایش می طلبیده اند و عاقبت هم پشیمانی شده و به عجز و ناتوانی خود اعتراف می کرده اند.
داستان زیر بیانگر همین موضوع است:
سمنون بن حمزه معروف به سمنون محب یکی از عارفان مشهور بوده است. او را محبت و دوستی خداوند یگانه روزگار دانسته اند. گاهی حالات عاشقانه به او دست می داد و از حال عادی خارج می شد.
روزی مست از شراب عشق شد و از حال طبیعی بیرون رفت و قدر عافیت را ندانست، در همان شور و حال به پیشگاه خدا عرضه داشت: خداوندا! من به هیچ کس جز تو چشم ندارم و در این دعا پا بر جایم، اگر باور نداری هر گونه دردی که خواهی بر جان من فرو ریز تا صبر و شکیبای مرا بیازمایی!
گفت: یا رب عاشقم بر درد تو - سینه ای دارم بلا پرورد تو
جان من را درد بی اندازه ده - درد بی اندازه هر دم تازه ده
بی شک این ادعایی بزرگ بود. ادعایی که بزرگترین عاشق خدا یعنی امیر مومنان (علیه السلام) از آن می گریخت و در دعای کمیل بارها و بارها به عجز و زبونی خود در برابر بلا و آزمایش الهی اعتراف می نمود، و آن همه عشق و سوز و محبت او به خداوند هرگز به اجازه نمی داد که چنین خواهشی کند.
باری، سمنون را دل دردی سخت در گرفت که امان او را برید، لحظه لحظه درد افزوده می شد و او مانند مار گزیده به خود می پیچید و لب می گزید. سرانجام طاقت از دستش رفت، گریبان چاک زد و فریاد ناله و زاری برداشت و از خدا مسالت می نمود که او را از این درد بی امان عافیت بخشد. او بر در مکتب خانه ها می گشت و از کودکان التماس دعا می کرد و می گفت: ای کودکان در حق این عموی دروغگوی خود دعا کنید تا او از این درد برهاند و سلامتی را به او باز گرداند!