فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

مرد و مشگ

روزی مردی بر لب دریا ایستاده بود و به زیبایی آن می نگریست که نا گاه دید مشگی پر باد کرده بر روی آب افتاده و در تلاطم امواج دریا بالا و پایین می رود.
مرد تماشاگر فورا لباس خود را بیرون آورد و همراه خود گفت: لباس مرا بگیر تا از میان آب و گل خیک پر از عسل را نجات دهم و دلی از عزا در آورم.
این را گفت و به سرعت خود را به دریا افکند و شنا کنان به سوی خیک عسل رفت و خود را بر روی آن انداخت، غافل از آن که آن خیک عسل نیست بلکه خرسی است که در امواج خروشان دریا گرفتار آمده و در جستجوی دستاویزی است که خود را بدان بند کند و امواج دریا نجات یابد.
همین که مرد شناگر دست خود را مانند به آن رساند، خرس فرصت را غنیمت شمرد و خود را مانند زالو به وی چسباند.
ساعتی هر دو به هم چسبیده گاه به زیر آب می رفتند و گاه بر روی آب می آمدند. مرد طمعکار هر چه خواست خود را از چنگ خرس برهاند نتوانست.
در همین حال دوستش که در کنار دریا ایستاده بود فریاد زد: بابا دست از این خیک بردار و بیرون بیا!
گفت: من از او دست کشیده ام اما او مرا رها نمی کند!
کرد فریاد آن رفیقش کای و دود(63) - دست از این خیک عسل بردار زود
هین بیفکن خیک و از دریا برآ بگذر از این سود پر رنج و بلا
گفت: بگذشتم من از خیک ای رفیق - خیک از من نگذرد در این مضیق
آری، داستان گرفتاران مال و جاه و شهرت و شهوت و به یک سخن ((اهل دنیا))، این است که چنان در غرقاب اینها گرفتار آمده اند که اگر بخواهند از آنها دست بکشد آنها او را رها نمی کنند.

جوان بی نوا و خوان الهی

در روزگار گذشته جوانی بود بخت بر گشته که همه دارائیش از رفت به طوری که برای گذران زندگی مجبور شد اثاث خانه را یک یک بفروشد یا گرو بگذار تا لقمه نانی برای خود و همسر تهیه کند.
شبی همسرش از روی اعتراض به او گفت: چرا دنبال کار نمی رود؟ اگر می توانی سرمایه ای تهیه کن و به کسب و کار پرداز و گرنه در نزد کسی شاگردی کن و نانی به دست آر، دیگر این برای من قابل تحمل نیست.
فردا صبح او را از خانه بیرون کرد تا به جستجوی روزی بپردازد. جوان ساعتی سر گذر ایستاد مگر کسی به دنبال کارگری باشد، اما خبری نشد. پس با دلی پر از غم و اندوه راه مسجد پیش گرفت و به نماز و راز و نیاز پرداخت.
شب هنگام دست خالی به خانه بازگشت. همسرش پرسید: هان چه آوردای؟ جوان گفت: امروز را نزد کار فرمای کریمی کار کردم و به من وعده داد که فردا مزدم را را دو برابر دهد و من هم شرم کردم که نپذیرم و از او طلبکار کنم.
گفت: گشتم من در امروزی ای سلیم - مزد کار کارفرمای کریم
گفت: با من آن کریم دلفروز - می دهم فردا تو را مزد دو روز
شرم کردم تا طلبکاری کنم - یا سخن در حال خود جاری کنم
زن گفت: مانعی ندارد، امشب نانی از همسایگان قرض می گیریم تا خدا بزرگ است.
روز دوم نیز جوان سر گذر ایستاد و انتظار کشید، باز هیچ کس سراغ او نرفت. دوباره به مسجد رفت و مانند روز گذشته به نماز و عبادت پرداخت و شب با دست خالی به خانه برگشت و در پاسخ همسر گفت: فردا مزد سه روز را خواهم گرفت. آن شب نیز دو قرص نان از همسایگان قرض گرفتند و آن شب را بسر بردند.
روز سوم نیز همین عمل تکرار شد و وزن در خانه به انتظار نشسته بود. خداوند کریم فرشته ای را مامور کرد یک گوسفند و یک خروار آرد و یک کارد قصابی و کیسه ای زر به خانه جوان برد و مزد سه روزه را به همسر جوان تحویل داد.
گفت با زن آن سروش بی نظیر: - هین سه روزه مزد شویت را بگیر
آن کریم کارفرما داد گفت: - این سه روزه مزد شوت ای نیک جفت
گو به شویت تا بیفزاید به کار - تا فرایم مزد او من بی شمار
زن با خوشحالی آنها را گرفت، گوسفند را سر برید و بریان کرد، آردها را نان پخت و سفره رنگینی ترتیب داد، و در انتظار شوهر نشست.
از آن طرف مرد،!بی خبر از همه جا در مسجد نماز عشا را گزار و اندکی به تعقیب نماز نشست و اذکار لازم را گفت، اما رویی که به خانه باز گردد نداشت. ناچار با دلی پر از تشویش سوی خانه حرکت کرد.
پس به سوی خانه خود شد روان - زرد روی و خسته تن آزرده جان
گه به سوی آسمان کردی نگاه - باز پیمودی به سوی خانه راه
گاه در فکر جواب جفت خویش - تا چه طرحی ریز اندر گفت خویش
آمد و آمد تا در خانه رسید، با دلی اندوهبار پشت در خانه نشست. زن که از دیر آمدن شوهر خود به تشویش افتاده بود برای سر کشی به در خانه آمد، شویش را دید پشت در نشسته، گردن کج کرده و زانوی غم در بغل گرفته!پرسید چرا این جا نشسته ای؟
گفت: منتظرم تا آن کارفرمای کریم مزدم را بفرستد.
گفت: جانا اندرآ خانه زود - تا بینی بخشش آن بحر جود
اندرآ بین موج دریای کرم - می افزاید زان نشاطم دم بدم
اندرآ و هر که را خواهی بخوان - کان کریم امشب فرستاده است خوان
کیست بر گو با من آن کان کرم - هر که باشد، باشد آن مولی النعم
می دهد مزد سه روز کار تو - می نگنجد آنچه در انبار تو
جوان گفت: همسرم، او کریم مطلقی است که تمام جهانیان جهانیان روزی می رساند و گبر و ترسا و یهود و بت پرست بر سر خوان نعمت او روزی می خورند.
باری، با این عنایت الهی، آن مرد و زن مجذوب خدا شدند و تمام عمر به بندگی خدا حق پرداختند.

طاووس یمانی و خلیفه

طاووس بن کیسان ملقب به ((یمانی)) یکی از بزرگان ((تابعین)) است و ((تابعی)) به کسی گویند که زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را درک نکرده اما برخی از یاران آن حضرت را دیده است. گویند: طاووس یمانی پنجاه تن از یاران پیامبر را دیده و از بسیاری از آنان حدیث نقل کرده است. طاووس یمانی چهل بار حج گزارد و در عفت و پاکی سر آمد روزگار خود به شمار می رفت و همیشه از خلفا و سلاطین زمان گریزان بود. وی در حدود سال 106 هجری در گذشت.
سالی طاووس به حج رفته بود، از قضا خلیفه وقت نیز در همان سال در مراسم حج شرکت داشت. روزی خلیفه وقت با موکب همایونی به سوی حرم روان شد. سران حکومتی و امیران لشگر در رکاب او حرکت می کردند و چاکران درگاه از پس و پیش به خدمت مشغول بودند و خلیفه هم با کبر و ناز در میان انبوه آنان به سوی خانه خدا می خرامید.
طاووس این صحنه را مشاهده کرد و کبر و غرور خلیفه طاووس را تحت تاثیر قرار داد و نهاد او را به جوش آورد و ناگهان فریاد برداشت: ای نادان گمراه، این چه طرز راه رفتن است!مگر به سوی گرمابه می روی؟ تو مگر کیستی که این همه بار غرور به بینی افکنده ای؟ مگر از عظمت و بزرگی خدایی که به سوی خانه او رهسپار شده ای غافل مانده ای؟
بانگ بر زد کای تو نادان غوی(64) - جانب گرمابه گویا می روی
کی سزاوار تو باشد کبر و ناز - وانگهی در آستان بی نیاز؟
خلیفه ناگهان در خشم شد و گفت: گویا مرا نشناخته ای، می شناسم، از آغاز و انجامت کاملا آگاهم و اکنون تو را معرفی می کنم، باشد که از آغاز و انجام خود آگاه شوی و دست از این همه کبر و غرور بر داری.
تو نطفه پست و بی ارزشی بودی که در رحم مادر جای گرفتی و در آنجا از خونهای زاید و کثیف مادر تغذیه می کردی. اینک که قدم به این جهان گذارده ای بار بر مشتی کثافات و فضولات هستی. پس از مرگ نیز مرداری گندیده می شوی که نزدیکترین دوستان از تو می گریزند و از بوی گند تو لاشخوران نیز نفرت می کنند، و سرانجام پس از آن که طعمه کرمهای زمین شدی، با این اعمال ظالمانه ات هیزم دوزخ خواهی گشت!آیا با داشتن چنین پرونده ای باز هم کبر و غرور؟!
اولت این، آخرت مردار خوار - کز تو نفرت می کند مردار خوار
طعمه کرمان تن تازان تو - هم وقوع(65) نار دوزخ جان تو
آنت آغاز، اینت انجام است، و حال - از کثافات پلیدی یک جوال
پس تو حمال نجاساتی کنون - از چنین کس کبر سخت آید زبون
خلیفه با شنیدن این سخنان سخت شرمگین شد و پاسخی نتوانست داد.