فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

عذر بدتر از گناه

مردی در حالی که از گوشهایش خون می چکید نزد قاضی آمد و با آه و ناله گفت: جناب قاضی! فلان شخص گوش مرا گاز گرفت و این چنین خون آلود ساخت. اینک نزد شما آمده ام تا انتقام مرا از او بگیری.
قاضی در خشم شد و به ماموران خود فرمان داد آن مرد جنایتکار را بیاورید تا او را قصاص کنم و با این تازیانه ادبش نمائم و دیه این جنایت را از او بگیرم.
مرد جانی را نزد قاضی آوردند، قاضی گفت: چرا گوش این مرد را با دندان زخمی نموده ای؟
جانی گفت: ای قاضی دادگر این مرد دروغ می گوید، من این گوش را گاز نگرفته ام، اگر شاهدی دارد از او بخواهید تا بیاورد.
قاضی رو به مدعی کرد و گفت: آیا شاهدی بر این ماجرا داری؟ او را بیاور.
وی گفت: غیر از من و او کس دیگری آنجا نبود و من شاهدی ندارم، و اگر شخص سومی در آنجا بوده که این گناه بر گردن او افتاده، از این جانی بخواهید که معرفی کند. و اگر نکرد معلوم می شود جانی خود اوست و باید دیه را بپردازد.
قاضی رو به جانی کرد و گفت: او شاهدی ندارد، اما اگر تو گوش او را زخم نکرده ای پس جانی را معرفی نما.
جانی گفت: درست است که غیر از من و او شخص سومی در آنجا نبود، اما من این کار را نکردم، بلکه خودش گوش را با دندان گزید.
قاضی گفت: این چه حرف مزخرفی است! دست از این سخنهای بیهوده بردار، مگر او شتر است که بتواند دهانش را به گوش خود برساند.
جانی گفت: او شتر نیست، ولی جناب قاضی ببین چه گردن درازی دارد! به همین دلیل می گویم که او خودش گوش خود را با دندان گزیده است!
خصم گفتا: بنگر ای عاجز نواز - گردنش چون گردن اشتر دراز
گر نه اشتر تا بگیرد گوش خویش - همچو اشتر لیک باشد گردنیش

مرد روستائی و تخم منار

مردی از روستا به شهر آمد، شهری دید زیبا و خرم، جمعیت بسیاری در آن رفت و آمد داشتند. او زمانی به گشت و گذار پرداخت و از خیابانها و میدانهای شهر دیدن کرد. در این دیدار چشمش به منار بلند نیلگونی افتاد که سخت نظر او را جلب نمود.
روستائی با دیدن منار جیران ماند و نگریست و انگشت حیرت به دندان گزید. با خود گفت: این دیگر چیست؟ سپس از چند لکه سفیدی که از فضله مرغان و پرندگان بر منار دیده بود پنداشت که منار، درختی از ماست است!باز با خود گفت: شاید چاهی است که آن را کنده اند و از زمین بیرون آورده و واژگونه نهاده اند تا خشک شود.
روستایی ساده لوح همین طور با خود اندیشه می کرد و زمزمه می نمود و در کار آن منار حیران مانده بود. رندی از آنجا می گذشت، حیرت روستائی را دید و از طرز نگاه او به قضیه پی برد.
باطن از ظاهر بلی پیدا بود - حال دل را رنگ و ور گویا بود
مرد دانا از یکی گفتار تو - پی برد بر قدر و بر مقدار تو
جنبش چشم و نگاه مردمک - مر عیار مرد را باشد محک
از او پرسید از چه در حیرتی؟
گفت: از این اعجوبه بلند بالا در شگفتم و نمی دانم چیست و کار کیست؟
رند گفت: این نردبان آسمان است و از قدیم بوده است، هر دعایی از این نردبان بالا می رود و به آسمان می رسد و روزی آفریدگان به وسیله آن به زمین می رسد، وجود این نردبان در این شهر سبب آبادی و خرمی آن شده و مانند ده شما ویران نیست.
این بیان روستائی را خوش آمد و آرزو کرد کاش روستای او هم چنین مناری داشت.
رند گفت: این که مشکلی نیست، تخم آن را به روستا ببر و بکار تا عرض یک سال در آن جا نیز چنین مناری سبز شود و روستای شما نیز بدان وسیله آباد گردد.
روستائی که این شنید از او خواهش نمود که تخم آن منار را در اختیار او نهد. مرد رند مقداری زر از او گرفت و یک مشت تخم زردک (هویج) به او داد.
روستائی شاد و خندان به ده بازگشت و روستائیان را از او تشکر نمودند.
خلاصه زمینی را رفتند و روستائی ساده لوح تخم زردک را در آنجا کاشت، روزها آبیاریش می نمود و شبها از آن مراقبت می کرد تا سرانجام آن تخمها سبز شده، برگهایش روی زمین پهن گردید. روستائی هر چه بیشتر به آن رسیدگی می کرد برگها بیشتر پهن می شد ولی مناری سر بر آورد. بالاخره روزها و ماهها گذشت و بهار فرا رسید و گیاهان سبز شد ولی مناری نرویید.
روستائی از اینکه مناری نرویید دلگیر و غم زده شد و بیل بر داشت و دور تخمی را که کاشته بود شکافت، دید که تخم به شکل منار روییده اما بر عکس به جای آن که سر از زمین در آورد به عمق زمین فرو رفته است!اینجا بود که دانست مرد رند از سادگی او استفاده کرده و سر او را کلاه گذاشته است...
آری، اعمال ما نیز چنین است، همه نتیجه وارونه می دهد، زیرا که اخلاص و صدق همراه نیست.
ای دریغا تخم وارون کاشتیم - حاصل وارونه زان بر داشتیم
ای دریغا تخممان نابود شد - اجتهاد و سعیمان مردود شد
ای دریغا مایه مان سودی نداد - شعله ها کردیم و جز دودی نداد

روحانی نمای بی تقوا

در هر صنفی خوب و بد هست، جامعه روحانیان و علمای دین نیز از این قاعده بر کنار نیستند. به همین دلیل در سخنان معصومین (علیه السلام) در مقابل آن همه ستایشی که از عالم پرهیزگار و دین پروا به عمل آمده، به سختی از عالمان بی تقوا و دنیا پرست نکوهش گردیده است. حکایت زیر نمونه ای از این صنف است.
مردی از شخصی طلب داشت و مدتها از موعد آن گذشته بود و بدهکار، وام خود را نمی پرداخت.
روزی مرد طلب کار سندی را که در اختیار داشت به دست گرفت و نزد بدهکار رفت و مطابق سند طلبکاری نمود.
بدهکار گفت: من بدهی خود را پرداخته ام و هرگز وامی به تو ندارم و اگر ادعایی داری فردا به نزد قاضی بیا.
این را گفت: و راه مسجد پیش گرفت. آمد و در صف اول نماز نشست و نماز را به جماعت گزارد. پس از نماز به نزد امام جماعت رفت و پس از سلامی گرم، از وی دعوت نمود تا آن شب را همراه فرزند و اذان گوی مسجد مهمان وی باشد.
امشبی خواهم مرا منت نهی - از قدومت خانه ام زینت دهی
بره ای در خانه دارم شیر مست - هم برنج و قند و نان و میوه هست
یک شب با مخلصان آری بسر - هم موذن در رکابت هم پسر
امام جماعت بی پروا بدون آن که از علت دعوت جویا شود به بهانه آن که پذیرش دعوت او را پذیرفت و خود را به لقمه ای گوشت و برنج فروخت.
بدهکار چند قدمی از وی دور شد، سپس بازگشت و گفت: اگر اجازه دهید رازی دارم که با شما در میان نهم.
گفت: بگو.
گفت: فردا قصد دارم بابت آن سیصد پول طلا به دادگاه بروم.
امام جماعت که از هیچ چیز خبر نداشت گفت: عجب!مگر آن فرو مایه هنوز وامش را پس نداده است؟
آن مرد گفت: خیر قربان!من بدهکارم و او طلبکار من است و پایبند و دهنه اسب مرا گرو گرفته و ضمنا سند معتبری هم از من به دست دارد.
امام جماعت گفت: زهی بی شرمی و ستم است که می خواهد دوبار طلبش را از تو وصل کند!هیچ ناراحت نباش که چاره کار تو خواهم ساخت و فردا به دادگاه به نزد قاضی خواهم آمد.
فردا روز، مدعی به نزد قاضی رفت و شکایت خود باز گفت.
بدهکار از جا برخاست و ادعا نمود که وام خود را پرداخته است.
قاضی از او گواهی خواست. در همین گیر و دار امام جماعت تسبیح به دست و با لبهای مترنم به ذکر، همراه موذن و فرزند خود وارد شد و قاضی با دیدن وی به طرب آمد که گواه خوبی دارد.
آمد و آمد در جای گواهان نشست و شروع گرد به موعظه کردن و داد سخن در صبر و رضا دادن.
بدهکار گفت: جناب قاضی!یکی از گواهان من ایشان است. قاضی پرسید: آیا شما گواهی می دهید؟ امام جماعت گفت: طلبکار را بیاورید. او آمد و با ترس و لرز در کنار وی ایستاد.
امام جماعت گفت: من نمی دانم جمعا چقدر پرداخت شده ولی حساب ریز آن را دارم. من چنین یادم هست که این آقای بدهکار، در روز جمعه جلوی در مسجد 100 دینار، صبح شنبه 71 دینار، عصر همان روز 84 دینار و روز یکشنبه 40 دینار پرداخت.
سپس ادامه داد: آخر مرگ حق است و من اگر خلاف بگویم جواب خدا را نتوانم داد. البته این مقداری است مه بنده اطلاع دارم، و اگر چیز دیگری داده من خبر ندارم.
طلبکار بی نوا که دید کلاهش پس معرکه است گفت: اما ما!باقی را هم پرداخته و حسابش را به کلی تسویه کرده است. سپس زیر لب زمزمه کرد.
چون که مردن هست دانی ای عنود - پس چه می بودی اگر مردن نبود
نرده بودی کاش دهری(57) پیش از این - تا ز مرگت زنده گشتی شرع و دین
زنده گردد دین ز مرگ چون توئی - کاش نبود در جهان یک مولوی(58)