فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

گفتگوی دو مرغ هم پرواز

دو پرنده با هم در هوا پرواز می کردند، سینه هوا را می شکافتند و با آزادی کامل به هر سو پر می کشیدند. ناگاه چشم یکی از آن دو به زمین افتاد و مقداری دانه گندم که روی زمین پراکنده بود. او همه اینها را می دید ولی مردی را که در پشت سنگی کمین کرده و در انتظار شکاری نشسته بود نمی دید و با خوشحالی آنها را به جفت خود نشان می داد.
جفتش گفت: من هم اینها را می بینم ولی دام زیر آن را هم ببین.
مرغک شروع کرد به بحث و مجادله بیهوده که دامی وجود ندارد، اگر دامی گسترده بود حتما به چشم ما می آمد.
جفت گفت: لزومی ندارد ما دام را ببینیم، همین که در این سرزمین خشک و بی آب و علف، بر خلاف طبیعت مقداری سبزه و گندم دیده می شود، دلیل است که صیادی در کمین نشسته و دامی برای ما گسترده است.
مرغ گفت: چرا چنین می گویی؟ شاید کاروانی از اینجا عبور کرده و شب را در همین جا اتراق نموده و این ها باقی مانده سفره و زاد و توشه آنهاست.
جفت پاسخ داد: اگر کاروانی از اینجا گذشته بود قطعا کاروان جای پایی از خود به جای می گذاشتند.
مرغ گفت: شاید باد پاییزی ورزیده و خاکها را در هم ریخته و یا سیلی آمده و اثر پاهای محو شده است.
جفت گفت: اگر بادی وزیده یا سیلی آمده بود بی شک این سبزه ها و دانه را نیز با خود می برد و هیچ گونه اثری از آنها باقی نمی نهاد.
مرغ گفت: شاید تا همین جا وزیده. سپس آرام گرفته است.
جفت گفت: قبول، اما بگو ببینم این مردک که پشت سنگ پنهان شده کیست؟
مرغ گفت: شاید مردی است از راه رسیده و خسته که در آنجا استراحت می کند.
جفت گفت: پس چرا گهگاه کلاهش را بر می دارد و سرک می کشد؟
مرغ گفت: شاید کلاهش را با دست گرفته که باد کلاه و دستارش را نبرد، و از این رو سرک می کشد تا مگر رفیق راهی پیدا و با هم به سفر خود ادامه دهند.
جفت گفت: گرفتم که چنین باشد، بگو بدانم این ریسمان و میخها چیست که بر سبزه گره خورده است؟
مرغ گفت: من نیز در همین اندیشه ام و تنها علت این را دام است و آن میخها تله.
جفت گفت: اما من می دانم و شک ندارم که که آن ریسمان دام است و آن میخها تله.
مرغ گفت: گیرم که اینها دام و تله است. اما از کجا که گرفتار آن شویم؟
صدها هزار دام می تنند تا یک صید در آن گرفتار می شود، مگر هر دامی صید می گیرد؟ ای بسا انبار انبار دانه گسترده می شود و مرغان همه را بر می چینند و هیچ یک گرفتار نمی آیند.
وانگهی گیرم که به دام گرفتار آمدم، زور و پنجه ام را که از من نگرفته اند، من دام را پاره می کنم و خود را نجات می دهم.
فرضا که نتوانستم دام را پاره سازم خدا که نمرده است! ممکن است خداوند رحمی به دل صیاد کند و دل او را به من مهربان سازد. و اگر ناله و فریاد من سودی نکرد و دل صیاد به رحم نیامد، باز هم امید است که روزی از من غافل شود و همان دم از دست وی پرواز کنم.
اگر غافل نشد، او که برای همیشه زنده نیست، بالاخره روزی خواهد مرد و من از حبس او رهایی می یابم...
او به هشدارهای دوست خود اهمیت نداد، فرود آمد و بر روی دانه ها نشست، اما هنوز چند دانه برنچیده بود که دام صیاد او را به سوی خود کشید، پاهای او را بست و تیغ بر گلویش نهاد.
مرغ طماع هر چه عجز و لابه کرد سودی نبخشید. پس با دلی پر از افسوس و آه، در زیر تیغ به زبان حال گفت:
آه آه از این دل پر حسرت - ای دریغ از آنکه آرد حسرتم
آه آه ای نفس، خونم ریختی - رشته امید من بگسیختی
پروریدم این سگ نفس پلید - چون توانا شد مرا درهم درید

عذر بدتر از گناه

مردی در حالی که از گوشهایش خون می چکید نزد قاضی آمد و با آه و ناله گفت: جناب قاضی! فلان شخص گوش مرا گاز گرفت و این چنین خون آلود ساخت. اینک نزد شما آمده ام تا انتقام مرا از او بگیری.
قاضی در خشم شد و به ماموران خود فرمان داد آن مرد جنایتکار را بیاورید تا او را قصاص کنم و با این تازیانه ادبش نمائم و دیه این جنایت را از او بگیرم.
مرد جانی را نزد قاضی آوردند، قاضی گفت: چرا گوش این مرد را با دندان زخمی نموده ای؟
جانی گفت: ای قاضی دادگر این مرد دروغ می گوید، من این گوش را گاز نگرفته ام، اگر شاهدی دارد از او بخواهید تا بیاورد.
قاضی رو به مدعی کرد و گفت: آیا شاهدی بر این ماجرا داری؟ او را بیاور.
وی گفت: غیر از من و او کس دیگری آنجا نبود و من شاهدی ندارم، و اگر شخص سومی در آنجا بوده که این گناه بر گردن او افتاده، از این جانی بخواهید که معرفی کند. و اگر نکرد معلوم می شود جانی خود اوست و باید دیه را بپردازد.
قاضی رو به جانی کرد و گفت: او شاهدی ندارد، اما اگر تو گوش او را زخم نکرده ای پس جانی را معرفی نما.
جانی گفت: درست است که غیر از من و او شخص سومی در آنجا نبود، اما من این کار را نکردم، بلکه خودش گوش را با دندان گزید.
قاضی گفت: این چه حرف مزخرفی است! دست از این سخنهای بیهوده بردار، مگر او شتر است که بتواند دهانش را به گوش خود برساند.
جانی گفت: او شتر نیست، ولی جناب قاضی ببین چه گردن درازی دارد! به همین دلیل می گویم که او خودش گوش خود را با دندان گزیده است!
خصم گفتا: بنگر ای عاجز نواز - گردنش چون گردن اشتر دراز
گر نه اشتر تا بگیرد گوش خویش - همچو اشتر لیک باشد گردنیش

مرد روستائی و تخم منار

مردی از روستا به شهر آمد، شهری دید زیبا و خرم، جمعیت بسیاری در آن رفت و آمد داشتند. او زمانی به گشت و گذار پرداخت و از خیابانها و میدانهای شهر دیدن کرد. در این دیدار چشمش به منار بلند نیلگونی افتاد که سخت نظر او را جلب نمود.
روستائی با دیدن منار جیران ماند و نگریست و انگشت حیرت به دندان گزید. با خود گفت: این دیگر چیست؟ سپس از چند لکه سفیدی که از فضله مرغان و پرندگان بر منار دیده بود پنداشت که منار، درختی از ماست است!باز با خود گفت: شاید چاهی است که آن را کنده اند و از زمین بیرون آورده و واژگونه نهاده اند تا خشک شود.
روستایی ساده لوح همین طور با خود اندیشه می کرد و زمزمه می نمود و در کار آن منار حیران مانده بود. رندی از آنجا می گذشت، حیرت روستائی را دید و از طرز نگاه او به قضیه پی برد.
باطن از ظاهر بلی پیدا بود - حال دل را رنگ و ور گویا بود
مرد دانا از یکی گفتار تو - پی برد بر قدر و بر مقدار تو
جنبش چشم و نگاه مردمک - مر عیار مرد را باشد محک
از او پرسید از چه در حیرتی؟
گفت: از این اعجوبه بلند بالا در شگفتم و نمی دانم چیست و کار کیست؟
رند گفت: این نردبان آسمان است و از قدیم بوده است، هر دعایی از این نردبان بالا می رود و به آسمان می رسد و روزی آفریدگان به وسیله آن به زمین می رسد، وجود این نردبان در این شهر سبب آبادی و خرمی آن شده و مانند ده شما ویران نیست.
این بیان روستائی را خوش آمد و آرزو کرد کاش روستای او هم چنین مناری داشت.
رند گفت: این که مشکلی نیست، تخم آن را به روستا ببر و بکار تا عرض یک سال در آن جا نیز چنین مناری سبز شود و روستای شما نیز بدان وسیله آباد گردد.
روستائی که این شنید از او خواهش نمود که تخم آن منار را در اختیار او نهد. مرد رند مقداری زر از او گرفت و یک مشت تخم زردک (هویج) به او داد.
روستائی شاد و خندان به ده بازگشت و روستائیان را از او تشکر نمودند.
خلاصه زمینی را رفتند و روستائی ساده لوح تخم زردک را در آنجا کاشت، روزها آبیاریش می نمود و شبها از آن مراقبت می کرد تا سرانجام آن تخمها سبز شده، برگهایش روی زمین پهن گردید. روستائی هر چه بیشتر به آن رسیدگی می کرد برگها بیشتر پهن می شد ولی مناری سر بر آورد. بالاخره روزها و ماهها گذشت و بهار فرا رسید و گیاهان سبز شد ولی مناری نرویید.
روستائی از اینکه مناری نرویید دلگیر و غم زده شد و بیل بر داشت و دور تخمی را که کاشته بود شکافت، دید که تخم به شکل منار روییده اما بر عکس به جای آن که سر از زمین در آورد به عمق زمین فرو رفته است!اینجا بود که دانست مرد رند از سادگی او استفاده کرده و سر او را کلاه گذاشته است...
آری، اعمال ما نیز چنین است، همه نتیجه وارونه می دهد، زیرا که اخلاص و صدق همراه نیست.
ای دریغا تخم وارون کاشتیم - حاصل وارونه زان بر داشتیم
ای دریغا تخممان نابود شد - اجتهاد و سعیمان مردود شد
ای دریغا مایه مان سودی نداد - شعله ها کردیم و جز دودی نداد