فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

عابد و گربه

یکی از مردان مومن، عارفی را در خواب دید و از احوال عالم پس از مرگ از او پرسید: ای مرد عابد!خداوند با تو در عالم چه کرد؟
عابد گفت: چون از این عالم رخت بر بستم و به عالم آخرت وارد شدم فرشتگان الهی نزد من آمدند و از اعمال من پرسش نمودند، که چه آورده ای؟ من از نماز و روزه و وردهای شب و روز، و مجالس وعظ و تدریس، و علم و اطاعت، یک یک یاد کردم. اما هر کدام را که نام می بردم آن را به بهانه و اشکالی رد می کردند.
موقعیت وحسشتناکی بود که زهره شیران از آن آب می شد، دیگر از حال من مپرس!
موقفی کان زهره شیران درد - دست و پایم گم کرده ای را چون بود؟
صد چو جبریل و چو میکائیل گرد - گشته آنجا هر یکی گنجشک خرد
انبیا در اضطراب و ارتعاش - اولیا در ناله های جانخراش
چون بود حال دل درمانده ای - آیت نومیدی خود خوانده ای؟
پس تهیدست و ناامید با گردن کج ایستادم و هیچ چیز دیگر برای عرضه نداشتم. چون از همه چیز ناامید شدم از سوی خدای بزرگ ندا آمد که تو یک چیز را فراموش کردی و به زبان نیاوری و یاد ما هست و آن دستاویز خوبی نجات توست.
من بسیار شاد شدم، ندا آمد: یادت هست که در شب زمستان سرد که برف سنگینی می بارید و همه در خانه های خود خزیده و در خانه را بسته بودند، تو در راه به گربه ای بر خوردی که از سرما به تنگ آمده بود و به هر سوی می گریخت و چون درها بسته بود راه به جایی نمی برد؟ آن گاه دلت به حال او سوخت و آن را به مهربانی زیر بغل گرفتی و در زیر پوستین خویش جای دادی؟
من این کار پسندیدم و همین رحم و مهربانی تو را سبب نجات تو قرار دادم.
من پسندیدم همان رحمت ز تو - آفرین بر تو و رحمت به تو
رو که بخشیدم را ای دلکراش(56) - من به آن گربه، برو آزاد باش

گفتگوی دو مرغ هم پرواز

دو پرنده با هم در هوا پرواز می کردند، سینه هوا را می شکافتند و با آزادی کامل به هر سو پر می کشیدند. ناگاه چشم یکی از آن دو به زمین افتاد و مقداری دانه گندم که روی زمین پراکنده بود. او همه اینها را می دید ولی مردی را که در پشت سنگی کمین کرده و در انتظار شکاری نشسته بود نمی دید و با خوشحالی آنها را به جفت خود نشان می داد.
جفتش گفت: من هم اینها را می بینم ولی دام زیر آن را هم ببین.
مرغک شروع کرد به بحث و مجادله بیهوده که دامی وجود ندارد، اگر دامی گسترده بود حتما به چشم ما می آمد.
جفت گفت: لزومی ندارد ما دام را ببینیم، همین که در این سرزمین خشک و بی آب و علف، بر خلاف طبیعت مقداری سبزه و گندم دیده می شود، دلیل است که صیادی در کمین نشسته و دامی برای ما گسترده است.
مرغ گفت: چرا چنین می گویی؟ شاید کاروانی از اینجا عبور کرده و شب را در همین جا اتراق نموده و این ها باقی مانده سفره و زاد و توشه آنهاست.
جفت پاسخ داد: اگر کاروانی از اینجا گذشته بود قطعا کاروان جای پایی از خود به جای می گذاشتند.
مرغ گفت: شاید باد پاییزی ورزیده و خاکها را در هم ریخته و یا سیلی آمده و اثر پاهای محو شده است.
جفت گفت: اگر بادی وزیده یا سیلی آمده بود بی شک این سبزه ها و دانه را نیز با خود می برد و هیچ گونه اثری از آنها باقی نمی نهاد.
مرغ گفت: شاید تا همین جا وزیده. سپس آرام گرفته است.
جفت گفت: قبول، اما بگو ببینم این مردک که پشت سنگ پنهان شده کیست؟
مرغ گفت: شاید مردی است از راه رسیده و خسته که در آنجا استراحت می کند.
جفت گفت: پس چرا گهگاه کلاهش را بر می دارد و سرک می کشد؟
مرغ گفت: شاید کلاهش را با دست گرفته که باد کلاه و دستارش را نبرد، و از این رو سرک می کشد تا مگر رفیق راهی پیدا و با هم به سفر خود ادامه دهند.
جفت گفت: گرفتم که چنین باشد، بگو بدانم این ریسمان و میخها چیست که بر سبزه گره خورده است؟
مرغ گفت: من نیز در همین اندیشه ام و تنها علت این را دام است و آن میخها تله.
جفت گفت: اما من می دانم و شک ندارم که که آن ریسمان دام است و آن میخها تله.
مرغ گفت: گیرم که اینها دام و تله است. اما از کجا که گرفتار آن شویم؟
صدها هزار دام می تنند تا یک صید در آن گرفتار می شود، مگر هر دامی صید می گیرد؟ ای بسا انبار انبار دانه گسترده می شود و مرغان همه را بر می چینند و هیچ یک گرفتار نمی آیند.
وانگهی گیرم که به دام گرفتار آمدم، زور و پنجه ام را که از من نگرفته اند، من دام را پاره می کنم و خود را نجات می دهم.
فرضا که نتوانستم دام را پاره سازم خدا که نمرده است! ممکن است خداوند رحمی به دل صیاد کند و دل او را به من مهربان سازد. و اگر ناله و فریاد من سودی نکرد و دل صیاد به رحم نیامد، باز هم امید است که روزی از من غافل شود و همان دم از دست وی پرواز کنم.
اگر غافل نشد، او که برای همیشه زنده نیست، بالاخره روزی خواهد مرد و من از حبس او رهایی می یابم...
او به هشدارهای دوست خود اهمیت نداد، فرود آمد و بر روی دانه ها نشست، اما هنوز چند دانه برنچیده بود که دام صیاد او را به سوی خود کشید، پاهای او را بست و تیغ بر گلویش نهاد.
مرغ طماع هر چه عجز و لابه کرد سودی نبخشید. پس با دلی پر از افسوس و آه، در زیر تیغ به زبان حال گفت:
آه آه از این دل پر حسرت - ای دریغ از آنکه آرد حسرتم
آه آه ای نفس، خونم ریختی - رشته امید من بگسیختی
پروریدم این سگ نفس پلید - چون توانا شد مرا درهم درید

عذر بدتر از گناه

مردی در حالی که از گوشهایش خون می چکید نزد قاضی آمد و با آه و ناله گفت: جناب قاضی! فلان شخص گوش مرا گاز گرفت و این چنین خون آلود ساخت. اینک نزد شما آمده ام تا انتقام مرا از او بگیری.
قاضی در خشم شد و به ماموران خود فرمان داد آن مرد جنایتکار را بیاورید تا او را قصاص کنم و با این تازیانه ادبش نمائم و دیه این جنایت را از او بگیرم.
مرد جانی را نزد قاضی آوردند، قاضی گفت: چرا گوش این مرد را با دندان زخمی نموده ای؟
جانی گفت: ای قاضی دادگر این مرد دروغ می گوید، من این گوش را گاز نگرفته ام، اگر شاهدی دارد از او بخواهید تا بیاورد.
قاضی رو به مدعی کرد و گفت: آیا شاهدی بر این ماجرا داری؟ او را بیاور.
وی گفت: غیر از من و او کس دیگری آنجا نبود و من شاهدی ندارم، و اگر شخص سومی در آنجا بوده که این گناه بر گردن او افتاده، از این جانی بخواهید که معرفی کند. و اگر نکرد معلوم می شود جانی خود اوست و باید دیه را بپردازد.
قاضی رو به جانی کرد و گفت: او شاهدی ندارد، اما اگر تو گوش او را زخم نکرده ای پس جانی را معرفی نما.
جانی گفت: درست است که غیر از من و او شخص سومی در آنجا نبود، اما من این کار را نکردم، بلکه خودش گوش را با دندان گزید.
قاضی گفت: این چه حرف مزخرفی است! دست از این سخنهای بیهوده بردار، مگر او شتر است که بتواند دهانش را به گوش خود برساند.
جانی گفت: او شتر نیست، ولی جناب قاضی ببین چه گردن درازی دارد! به همین دلیل می گویم که او خودش گوش خود را با دندان گزیده است!
خصم گفتا: بنگر ای عاجز نواز - گردنش چون گردن اشتر دراز
گر نه اشتر تا بگیرد گوش خویش - همچو اشتر لیک باشد گردنیش