فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

بازرگان حوش شانس

در زمانهای قدیم بازرگانی بود که در هیچ معامله ای زیان نمی برد، اگر دست به خاک می برد طلا و جواهر می شد.
این بازرگان روزی به بغداد رفت و برای امتحان صد بار شتر خرما خرید تا برای فروش به بصره برد که خود مرکز خرماست، و از آنجا زیره تهیه کند و برای فروش به کرمان برد!و از آنجا سیب بخرد و به اصفهان بار کند!
از قضا در آن روز سلطان بصره به شکار رفت و در وقت شکار انگشتری او که بسیار قیمتی بود ناپدید شد. شاه و همراهان به جستجوی انگشتر پرداختند، اما هر چه گشتند آن را نیافتند. عاقبت همه خسته و وامانده شدند، شاه از اسب فرود آمد و از روی ناراحتی بر تل خاکی نشست تا کمی استراحت کند.
همین طوری که روی خاک نشسته بود و به انگشتر فکر می کرد ناگاه چشم او به کاروانی افتاد که از دور می رسید.
شاه گفت: این کاروان را نزد من آرید تا از کار آنان با خبر شوم، زیرا پادشاه باید از حال رعیتش آگاه باشد.
شاه راعی(55) و رعیت چون گله - کی گذارد گله را راعی یله
گر رعیت سوی راعی نایدی - رفتن راعی سوی او بایدی
شاه در خرگاه و بر درگاه حجاب - چون نگردد شهر ویران، ده خراب؟
کاروان نزدیک شد، شاه به پیش رفت و پرسید: رئیس کاروان کیست؟ مرد بازرگان پیش آمد و خود را معرفی نمود. شاه پرسید: از کجا می آیی و بار تو چیست؟
بازرگان گفت: چندین بار خرما از بغداد خریده و برای فروش به بصره می برم.
شاه در شگفت شد و گفت: تو بازرگانی یا مردی ابله؟! بصره خود مرکز خرماست، تو از بغداد خرما سوی بصره می بری؟!
بازرگان گفت: من به لطف خدا مرد خوش شانسی هستم، اگر دست به خاک برم جواهر می شود. آنگاه دست برد و مشتی خاک بر گرفت، همین که مشت خود را گشود انگشتری شاه در میان آن مشت خاک خود نمایی نمود.
شاه با دیدن انگشتر از خوشحالی بر جست و گفت: من همه خرمای تو را خریدارم!سپس دستور داد تمام خرمای او را به پنج برابر قیمت خریدند!

عابد و گربه

یکی از مردان مومن، عارفی را در خواب دید و از احوال عالم پس از مرگ از او پرسید: ای مرد عابد!خداوند با تو در عالم چه کرد؟
عابد گفت: چون از این عالم رخت بر بستم و به عالم آخرت وارد شدم فرشتگان الهی نزد من آمدند و از اعمال من پرسش نمودند، که چه آورده ای؟ من از نماز و روزه و وردهای شب و روز، و مجالس وعظ و تدریس، و علم و اطاعت، یک یک یاد کردم. اما هر کدام را که نام می بردم آن را به بهانه و اشکالی رد می کردند.
موقعیت وحسشتناکی بود که زهره شیران از آن آب می شد، دیگر از حال من مپرس!
موقفی کان زهره شیران درد - دست و پایم گم کرده ای را چون بود؟
صد چو جبریل و چو میکائیل گرد - گشته آنجا هر یکی گنجشک خرد
انبیا در اضطراب و ارتعاش - اولیا در ناله های جانخراش
چون بود حال دل درمانده ای - آیت نومیدی خود خوانده ای؟
پس تهیدست و ناامید با گردن کج ایستادم و هیچ چیز دیگر برای عرضه نداشتم. چون از همه چیز ناامید شدم از سوی خدای بزرگ ندا آمد که تو یک چیز را فراموش کردی و به زبان نیاوری و یاد ما هست و آن دستاویز خوبی نجات توست.
من بسیار شاد شدم، ندا آمد: یادت هست که در شب زمستان سرد که برف سنگینی می بارید و همه در خانه های خود خزیده و در خانه را بسته بودند، تو در راه به گربه ای بر خوردی که از سرما به تنگ آمده بود و به هر سوی می گریخت و چون درها بسته بود راه به جایی نمی برد؟ آن گاه دلت به حال او سوخت و آن را به مهربانی زیر بغل گرفتی و در زیر پوستین خویش جای دادی؟
من این کار پسندیدم و همین رحم و مهربانی تو را سبب نجات تو قرار دادم.
من پسندیدم همان رحمت ز تو - آفرین بر تو و رحمت به تو
رو که بخشیدم را ای دلکراش(56) - من به آن گربه، برو آزاد باش

گفتگوی دو مرغ هم پرواز

دو پرنده با هم در هوا پرواز می کردند، سینه هوا را می شکافتند و با آزادی کامل به هر سو پر می کشیدند. ناگاه چشم یکی از آن دو به زمین افتاد و مقداری دانه گندم که روی زمین پراکنده بود. او همه اینها را می دید ولی مردی را که در پشت سنگی کمین کرده و در انتظار شکاری نشسته بود نمی دید و با خوشحالی آنها را به جفت خود نشان می داد.
جفتش گفت: من هم اینها را می بینم ولی دام زیر آن را هم ببین.
مرغک شروع کرد به بحث و مجادله بیهوده که دامی وجود ندارد، اگر دامی گسترده بود حتما به چشم ما می آمد.
جفت گفت: لزومی ندارد ما دام را ببینیم، همین که در این سرزمین خشک و بی آب و علف، بر خلاف طبیعت مقداری سبزه و گندم دیده می شود، دلیل است که صیادی در کمین نشسته و دامی برای ما گسترده است.
مرغ گفت: چرا چنین می گویی؟ شاید کاروانی از اینجا عبور کرده و شب را در همین جا اتراق نموده و این ها باقی مانده سفره و زاد و توشه آنهاست.
جفت پاسخ داد: اگر کاروانی از اینجا گذشته بود قطعا کاروان جای پایی از خود به جای می گذاشتند.
مرغ گفت: شاید باد پاییزی ورزیده و خاکها را در هم ریخته و یا سیلی آمده و اثر پاهای محو شده است.
جفت گفت: اگر بادی وزیده یا سیلی آمده بود بی شک این سبزه ها و دانه را نیز با خود می برد و هیچ گونه اثری از آنها باقی نمی نهاد.
مرغ گفت: شاید تا همین جا وزیده. سپس آرام گرفته است.
جفت گفت: قبول، اما بگو ببینم این مردک که پشت سنگ پنهان شده کیست؟
مرغ گفت: شاید مردی است از راه رسیده و خسته که در آنجا استراحت می کند.
جفت گفت: پس چرا گهگاه کلاهش را بر می دارد و سرک می کشد؟
مرغ گفت: شاید کلاهش را با دست گرفته که باد کلاه و دستارش را نبرد، و از این رو سرک می کشد تا مگر رفیق راهی پیدا و با هم به سفر خود ادامه دهند.
جفت گفت: گرفتم که چنین باشد، بگو بدانم این ریسمان و میخها چیست که بر سبزه گره خورده است؟
مرغ گفت: من نیز در همین اندیشه ام و تنها علت این را دام است و آن میخها تله.
جفت گفت: اما من می دانم و شک ندارم که که آن ریسمان دام است و آن میخها تله.
مرغ گفت: گیرم که اینها دام و تله است. اما از کجا که گرفتار آن شویم؟
صدها هزار دام می تنند تا یک صید در آن گرفتار می شود، مگر هر دامی صید می گیرد؟ ای بسا انبار انبار دانه گسترده می شود و مرغان همه را بر می چینند و هیچ یک گرفتار نمی آیند.
وانگهی گیرم که به دام گرفتار آمدم، زور و پنجه ام را که از من نگرفته اند، من دام را پاره می کنم و خود را نجات می دهم.
فرضا که نتوانستم دام را پاره سازم خدا که نمرده است! ممکن است خداوند رحمی به دل صیاد کند و دل او را به من مهربان سازد. و اگر ناله و فریاد من سودی نکرد و دل صیاد به رحم نیامد، باز هم امید است که روزی از من غافل شود و همان دم از دست وی پرواز کنم.
اگر غافل نشد، او که برای همیشه زنده نیست، بالاخره روزی خواهد مرد و من از حبس او رهایی می یابم...
او به هشدارهای دوست خود اهمیت نداد، فرود آمد و بر روی دانه ها نشست، اما هنوز چند دانه برنچیده بود که دام صیاد او را به سوی خود کشید، پاهای او را بست و تیغ بر گلویش نهاد.
مرغ طماع هر چه عجز و لابه کرد سودی نبخشید. پس با دلی پر از افسوس و آه، در زیر تیغ به زبان حال گفت:
آه آه از این دل پر حسرت - ای دریغ از آنکه آرد حسرتم
آه آه ای نفس، خونم ریختی - رشته امید من بگسیختی
پروریدم این سگ نفس پلید - چون توانا شد مرا درهم درید