فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

تاجر کودن

در قزوین مردی بود تاجر پیشه که چهار پسر داشت. سه پسر کوچکتر همه کاره پدر بودند، سرمایه ها در اختیار آنان بود، پدر در شهر خود بسر می برد و این سه فرزند هر کدام در نقطه ای به کار و تجارت سر گرم.
اما پسر بزرگتر در همان شهر در خدمت پدر روزگار می گذرانید.
روزی با پدر در میان نهاد که پدر را چه شده است که سرمایه در اختیار من نهد و مرا نیز مانند دیگر برادران به تجارت گسیل نمی دارد؟ مگر من از آنان چه کم دارم؟ کدام وقت مرا به تجارت فرستاده است که من دست خالی بازگشته باشم؟
پدر که این را شنید نزد یکی از دوستان خود رفت و خواسته پسر را با او در میان نهاد و اظهار داشت: من عقل درستی در این پسر نمی بینم: می ترسم اصل سرمایه را به باد دهد
رفیقش گفت: چنین نیست، او فرزند توست و هوش و عقل نشانی در او هست و آثار دانایی و خرد در جبین او پیداست، به او سرمایه ای ده تا تجارت پردازد.
پدر پذیرفت و پسرش را نزد خود فرا خواند و سرمایه هنگفتی که سی هزار درهم بود در اختیار او نهاد و پس از سفارشهای بسیار او را برای تجارت به سوی روم روانه ساخت. پسر در وقت خدا حافظی با دوستان و آشنایان و همشهریان از آنان می پرسید که چه کالایی را طالبند تا برای آنان بیاورد.خر کس در خواستی داشت و او هم نوید آوردن آن را می داد. در این میان استاد حمامی پیش آمد و ضمن دیده بوسی و خدا حافظی به او گفت: یک جفت بوق حمام(52) برایم بیاور که من به ده درهم خریدارم.
پسر تاجر حرکت کرد تا به دیار روم رسید. در آن جا بار انداخت و به جستجو پرداخت تا کالای مناسبی را به دست آورد.
در این گشت و گذار، روزی به لب دریا رسید. از دور تلی به نظرش آمد، جلو رفت دید یک رقم جنسی روی هم انباشته اند. پرسید این چیست؟ گفتند: بوق حمام است. پرسید جفتی چند؟ انبار دار گفت: هر ده جفت به یک درهم.
پس تاجر به خانه باز گشت و تمام شب در اندیشه فرو رفت و با خود می گفت: این معامله پر سودی است، یک به صد!بسیار خوشحال شد و بر خود و بخت خود آفرین گفت. سپس از بیم آن که مبادا کسی از این معامله پر سود آگاه شود و پیشدستی کند، صبح زود به بوق فروش رفت و با سی هزار درهم سیصد هزار بوق خرید.
سپس با خود گفت: هر سیصد بوقی یک شتر می خواهد که آن را به مقصد برساند، پس هزار شتر برای حمل بوقها لازم است بالاخره هزار شتر هر یک به صد درهم کرایه کرد و بوقها را بر شتران بار نمود.
از سوی دیگر نامه ای برای پدر نوشت و او را از این تجارت پر سود آگاه کرد و از او درخواست نمود که صد هزار درهم برای کرایه شتران کنار بگذارد و محض رسیدن کاروان به شترداران بپردازد، و نیز تا دیگران را با خبر نشده اند مقداری دیگر زر بفرستد تا او صد بوق خریداری کند.
چند روزی گذشت، پدر تاجر در شهر خود نشسته بود که ناگاه صدای زنگ شتران به گوشش رسید. پیکی پیش آمد و نامه فرزندش را که در آن شرح تجارت سود آور خود را داده بود به دستش داد.
مرد تاجر از خانه بیرون آمد و با دیدن قطار اندر قطار شتران، رنگ از رخسارش پرید. شترداران نیز هر یک پیش آمدند و کرایه خود را طلب کردند.
دید قزوین را شتر اندر شتر - کوچه و بازار و میدان گشت پر
بوق در بوق و نفیر(53) اندر نفیر - کوچه ها پر های و هوی و دار و گیر
ساربانها در سراغ خواجه گرم - خواجه جویان از پی هر چرب و نرم
خواجه!ما را زود می باید ایاب(54) - زر بکش بهر کرایه با شتاب
مرد تاجر کسی را نزد رفیقش فرستاد، او آمد، خواجه گفت: دیدی چه باهوشی بود!ببین چگونه سرمایه ها را به باد فنا داد!آخر این فکر نکرد که شصت هزار بوق برای یک قرن هم زیاد است، سیصد هزار بوق برای چه؟! آن هم با این کرایه گزافی که زیانی افزون بر اصل قیمت بوقهاست!
سرانجام شترها را به بیابان برد و تمام بوقها را در بیابان ریخت و بازگشت.

بازرگان حوش شانس

در زمانهای قدیم بازرگانی بود که در هیچ معامله ای زیان نمی برد، اگر دست به خاک می برد طلا و جواهر می شد.
این بازرگان روزی به بغداد رفت و برای امتحان صد بار شتر خرما خرید تا برای فروش به بصره برد که خود مرکز خرماست، و از آنجا زیره تهیه کند و برای فروش به کرمان برد!و از آنجا سیب بخرد و به اصفهان بار کند!
از قضا در آن روز سلطان بصره به شکار رفت و در وقت شکار انگشتری او که بسیار قیمتی بود ناپدید شد. شاه و همراهان به جستجوی انگشتر پرداختند، اما هر چه گشتند آن را نیافتند. عاقبت همه خسته و وامانده شدند، شاه از اسب فرود آمد و از روی ناراحتی بر تل خاکی نشست تا کمی استراحت کند.
همین طوری که روی خاک نشسته بود و به انگشتر فکر می کرد ناگاه چشم او به کاروانی افتاد که از دور می رسید.
شاه گفت: این کاروان را نزد من آرید تا از کار آنان با خبر شوم، زیرا پادشاه باید از حال رعیتش آگاه باشد.
شاه راعی(55) و رعیت چون گله - کی گذارد گله را راعی یله
گر رعیت سوی راعی نایدی - رفتن راعی سوی او بایدی
شاه در خرگاه و بر درگاه حجاب - چون نگردد شهر ویران، ده خراب؟
کاروان نزدیک شد، شاه به پیش رفت و پرسید: رئیس کاروان کیست؟ مرد بازرگان پیش آمد و خود را معرفی نمود. شاه پرسید: از کجا می آیی و بار تو چیست؟
بازرگان گفت: چندین بار خرما از بغداد خریده و برای فروش به بصره می برم.
شاه در شگفت شد و گفت: تو بازرگانی یا مردی ابله؟! بصره خود مرکز خرماست، تو از بغداد خرما سوی بصره می بری؟!
بازرگان گفت: من به لطف خدا مرد خوش شانسی هستم، اگر دست به خاک برم جواهر می شود. آنگاه دست برد و مشتی خاک بر گرفت، همین که مشت خود را گشود انگشتری شاه در میان آن مشت خاک خود نمایی نمود.
شاه با دیدن انگشتر از خوشحالی بر جست و گفت: من همه خرمای تو را خریدارم!سپس دستور داد تمام خرمای او را به پنج برابر قیمت خریدند!

عابد و گربه

یکی از مردان مومن، عارفی را در خواب دید و از احوال عالم پس از مرگ از او پرسید: ای مرد عابد!خداوند با تو در عالم چه کرد؟
عابد گفت: چون از این عالم رخت بر بستم و به عالم آخرت وارد شدم فرشتگان الهی نزد من آمدند و از اعمال من پرسش نمودند، که چه آورده ای؟ من از نماز و روزه و وردهای شب و روز، و مجالس وعظ و تدریس، و علم و اطاعت، یک یک یاد کردم. اما هر کدام را که نام می بردم آن را به بهانه و اشکالی رد می کردند.
موقعیت وحسشتناکی بود که زهره شیران از آن آب می شد، دیگر از حال من مپرس!
موقفی کان زهره شیران درد - دست و پایم گم کرده ای را چون بود؟
صد چو جبریل و چو میکائیل گرد - گشته آنجا هر یکی گنجشک خرد
انبیا در اضطراب و ارتعاش - اولیا در ناله های جانخراش
چون بود حال دل درمانده ای - آیت نومیدی خود خوانده ای؟
پس تهیدست و ناامید با گردن کج ایستادم و هیچ چیز دیگر برای عرضه نداشتم. چون از همه چیز ناامید شدم از سوی خدای بزرگ ندا آمد که تو یک چیز را فراموش کردی و به زبان نیاوری و یاد ما هست و آن دستاویز خوبی نجات توست.
من بسیار شاد شدم، ندا آمد: یادت هست که در شب زمستان سرد که برف سنگینی می بارید و همه در خانه های خود خزیده و در خانه را بسته بودند، تو در راه به گربه ای بر خوردی که از سرما به تنگ آمده بود و به هر سوی می گریخت و چون درها بسته بود راه به جایی نمی برد؟ آن گاه دلت به حال او سوخت و آن را به مهربانی زیر بغل گرفتی و در زیر پوستین خویش جای دادی؟
من این کار پسندیدم و همین رحم و مهربانی تو را سبب نجات تو قرار دادم.
من پسندیدم همان رحمت ز تو - آفرین بر تو و رحمت به تو
رو که بخشیدم را ای دلکراش(56) - من به آن گربه، برو آزاد باش