فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

مرد لر و رندان

روزی مردی لرستان بار کشک و پشم و این قبیل چیزها برای فروش به اصفهان برد، اجناس خود را به میدان شهر آورد و همه را فروخت و زرها را گرفته و در کیسه نهاد. کیسه های زر را به میان بست و از آنجا به راه افتاد.
رندانی چند از این معامله آگاه شدند و تصمیم گرفتند پولهای او را به هر تزویری شده از چنگ او در آورند.
هنوز چند قدمی دور نشده بود که رندی پیش آمد، مرد لر را در آغوش کشید و با دهانی پر از خنده چند بوسه بر او زد و گفت: سلام، گاهی سهم الدین!دوست دیرین من!حالت چطور است؟ بابا سالهاست از ما دوری گزیده ای، چرا سری به ما نمی زنی؟!
مرد لر حیران شد و گفت: من سهم الدین نیستم، اشتباه گرفته ای
رند گفت: عجب!خود را به آن راه مزن!تو بسیار حق گردن من داری. بگو بدانم حالت چطور است؟ کار و بارت چطور است؟ ای دوست قدیمی!من در خدمت تو هستم هر امری داری بفرما!
مرد لر دوباره گفت: به خدا قسم من گاهی سهم الدین نیستم، دست از سرم بردار!
رند گفت: چرا خودت را به بیراهه می زنی؟ گویا خستگی راه تو را گیج و حیران نموده؟ تو دوست قدیمی من هستی.
رند و لر در همین گفتگو بودند که رند دوم پیش آمد و خنده کنان سلامی گرم کرد و گفت: به به، گاهی سهم الدین!چه عجب از طرفها!خیلی خوش آمدی.
مرد لر باز حیران شد و دیده به زمین دوخت و با خود گفت: من سهم الدین نیستم، اینها دیگر کیانند؟
رند گفت: مسخره بازی در نیاور، و بیهوده این در و آن در نزن، تو یار دیرین ما دلگیر شده ای که خود را ناشناس نی نماید.
در همین حال رند سوم از راه رسید و با صدای بلند سلام کرد و گفت: گاهی سهم الدین من!تا حال کجا بودی؟ چه شده یادی از دوستان قدیمی کرده ای؟ ما مدتهاست چشم به راه تو نشسته ایم.
این بار مرد لر کمی شک کرد و اظهارات او را رد نکرد و ساکت ایستاد.
در همین حال رند چهارم پیش آمد و سلامی گرم داد و گفت: به به، سهم الدین!راه گم کرده ای! مثل این که در شهر خود به خوش گذشته که یاد ما را فراموش ساخته ای؟ لر با تبسم جواب سلامش را داد. مرد رند نیز پشت سر هم از او احوال پرسی می کرد و مرد لر پاسخ می داد، و همگی اطراف او درخواست می کردند که به خانه آنان برود.
در این حال رند پنجم از راه رسید و از شادمانی کلاه بر زمین زد و گفت: مژده! مژده! گاهی سهم الدین ما از راه رسیده!ای دوست قدیمی چه بی وفا شده ای!سالهاست ترک ما گفته ای!
اینجا بود که مرد لر باورش شد که او گاهی سهم الدین است و از رنج و خستگی راه نام خود را فراموش نموده است. از رندان عذر خواهی کرد و آنان و فرزندانشان پرسید.
کم کم چهل نفر رند دور او را گرفتند و مرد لر با یک یک آنان سلام و احوال پرسی می کرد و فریاد شوق و شادی بر می داشت، گویا که تازه دوستان قدیمی خود را پیدا کرده است. خر یک از رندان دست او را می کشید که باید امشب را در خانه من بسر بری. عاقبت قرار شد او را به یک مهمان سرا ببرند و از او پذیرایی کنند.
لر ساده لوح از پیش به راه افتاد و رندان به دنبالش تا به سالن غذا خوری رسیدند.
پس روان شد گاهی سهم الدین ز پیش - در قفای او روان چل رند بیش
رفت و چل رند گرسنه پیش و پس - سهم دین را ای خدا فریاد رس
خواجه را بردند با رقص و رجز - فوج رندان تا دکان آش پز
همگی بر سر میزها نشستند و به بهانه آنکه خواجه سهم الدین مشکل پسند است بهترین غذاهای لذیذ و معطر و مطبوع از مرغ و ماهی و کباب جوجه را سفارش دادند و آنچه خواستند به همراه لر خوردند.
جمله را آورد استاد گزین - تا بر رندان و خواجه سهم دین
آستین بالا زدند آن رندکان - لپ لپی(50) افتاد اندر آن دکان
هم چون گاو نر که افتد در چرام(51) - پاک خوردند آنچه بود آنجا طعام
پس از خوردن غذا دستها را شستند و هر کدام به بهانه آن که برود خانه را زینت کند از دکان بیرون شد. هر کدام که بیرون می رفت با صدای بلند سفارش خواجه را به دیگری می کرد که از او مواظبت کنید تا من باز گردم. بالاخره همه بیرون رفتند و تنها یک نفر با مرد لر ماند. او هم به بهانه ای بیرون رفت و لر بیچاره را تنها گذاشت.
مرد لر هر چه به انتظار نشست کسی پیدا نشد. برخاست از دکان بیرون رود که صاحب مغازه جلو او را گرفت و گفت: مردک!چهل نفر را میهمان کرده ای و هر چه بود خورده اید و اینک قصد گریز داری؟!زود باش، پول غذاها را رد کن.
لر گفت: بابا، من میهمان اینان بودم، من خواجه سهم الدین هستم!
صاحب مغازه گفت: نه تو را می شناسم و نه آنان را، هر چه زودتر پول را بشمار و گر نه با این کفگیر بر سرت می کوبم که مغزت در دهانت بریزد.
مرد لر کیسه های زر زا یک یک باز می کرد و زرها را بیرون می ریخت و به صاحب مغازه می پرداخت و زیر لب می گفت: دیدی گفتم من خواجه سهم الدین نیستم و این رندان مکار مرا فریب دادند!بالاخره آنچه داشت داد و بر خر خود سوار شد و رفت.

تاجر کودن

در قزوین مردی بود تاجر پیشه که چهار پسر داشت. سه پسر کوچکتر همه کاره پدر بودند، سرمایه ها در اختیار آنان بود، پدر در شهر خود بسر می برد و این سه فرزند هر کدام در نقطه ای به کار و تجارت سر گرم.
اما پسر بزرگتر در همان شهر در خدمت پدر روزگار می گذرانید.
روزی با پدر در میان نهاد که پدر را چه شده است که سرمایه در اختیار من نهد و مرا نیز مانند دیگر برادران به تجارت گسیل نمی دارد؟ مگر من از آنان چه کم دارم؟ کدام وقت مرا به تجارت فرستاده است که من دست خالی بازگشته باشم؟
پدر که این را شنید نزد یکی از دوستان خود رفت و خواسته پسر را با او در میان نهاد و اظهار داشت: من عقل درستی در این پسر نمی بینم: می ترسم اصل سرمایه را به باد دهد
رفیقش گفت: چنین نیست، او فرزند توست و هوش و عقل نشانی در او هست و آثار دانایی و خرد در جبین او پیداست، به او سرمایه ای ده تا تجارت پردازد.
پدر پذیرفت و پسرش را نزد خود فرا خواند و سرمایه هنگفتی که سی هزار درهم بود در اختیار او نهاد و پس از سفارشهای بسیار او را برای تجارت به سوی روم روانه ساخت. پسر در وقت خدا حافظی با دوستان و آشنایان و همشهریان از آنان می پرسید که چه کالایی را طالبند تا برای آنان بیاورد.خر کس در خواستی داشت و او هم نوید آوردن آن را می داد. در این میان استاد حمامی پیش آمد و ضمن دیده بوسی و خدا حافظی به او گفت: یک جفت بوق حمام(52) برایم بیاور که من به ده درهم خریدارم.
پسر تاجر حرکت کرد تا به دیار روم رسید. در آن جا بار انداخت و به جستجو پرداخت تا کالای مناسبی را به دست آورد.
در این گشت و گذار، روزی به لب دریا رسید. از دور تلی به نظرش آمد، جلو رفت دید یک رقم جنسی روی هم انباشته اند. پرسید این چیست؟ گفتند: بوق حمام است. پرسید جفتی چند؟ انبار دار گفت: هر ده جفت به یک درهم.
پس تاجر به خانه باز گشت و تمام شب در اندیشه فرو رفت و با خود می گفت: این معامله پر سودی است، یک به صد!بسیار خوشحال شد و بر خود و بخت خود آفرین گفت. سپس از بیم آن که مبادا کسی از این معامله پر سود آگاه شود و پیشدستی کند، صبح زود به بوق فروش رفت و با سی هزار درهم سیصد هزار بوق خرید.
سپس با خود گفت: هر سیصد بوقی یک شتر می خواهد که آن را به مقصد برساند، پس هزار شتر برای حمل بوقها لازم است بالاخره هزار شتر هر یک به صد درهم کرایه کرد و بوقها را بر شتران بار نمود.
از سوی دیگر نامه ای برای پدر نوشت و او را از این تجارت پر سود آگاه کرد و از او درخواست نمود که صد هزار درهم برای کرایه شتران کنار بگذارد و محض رسیدن کاروان به شترداران بپردازد، و نیز تا دیگران را با خبر نشده اند مقداری دیگر زر بفرستد تا او صد بوق خریداری کند.
چند روزی گذشت، پدر تاجر در شهر خود نشسته بود که ناگاه صدای زنگ شتران به گوشش رسید. پیکی پیش آمد و نامه فرزندش را که در آن شرح تجارت سود آور خود را داده بود به دستش داد.
مرد تاجر از خانه بیرون آمد و با دیدن قطار اندر قطار شتران، رنگ از رخسارش پرید. شترداران نیز هر یک پیش آمدند و کرایه خود را طلب کردند.
دید قزوین را شتر اندر شتر - کوچه و بازار و میدان گشت پر
بوق در بوق و نفیر(53) اندر نفیر - کوچه ها پر های و هوی و دار و گیر
ساربانها در سراغ خواجه گرم - خواجه جویان از پی هر چرب و نرم
خواجه!ما را زود می باید ایاب(54) - زر بکش بهر کرایه با شتاب
مرد تاجر کسی را نزد رفیقش فرستاد، او آمد، خواجه گفت: دیدی چه باهوشی بود!ببین چگونه سرمایه ها را به باد فنا داد!آخر این فکر نکرد که شصت هزار بوق برای یک قرن هم زیاد است، سیصد هزار بوق برای چه؟! آن هم با این کرایه گزافی که زیانی افزون بر اصل قیمت بوقهاست!
سرانجام شترها را به بیابان برد و تمام بوقها را در بیابان ریخت و بازگشت.

بازرگان حوش شانس

در زمانهای قدیم بازرگانی بود که در هیچ معامله ای زیان نمی برد، اگر دست به خاک می برد طلا و جواهر می شد.
این بازرگان روزی به بغداد رفت و برای امتحان صد بار شتر خرما خرید تا برای فروش به بصره برد که خود مرکز خرماست، و از آنجا زیره تهیه کند و برای فروش به کرمان برد!و از آنجا سیب بخرد و به اصفهان بار کند!
از قضا در آن روز سلطان بصره به شکار رفت و در وقت شکار انگشتری او که بسیار قیمتی بود ناپدید شد. شاه و همراهان به جستجوی انگشتر پرداختند، اما هر چه گشتند آن را نیافتند. عاقبت همه خسته و وامانده شدند، شاه از اسب فرود آمد و از روی ناراحتی بر تل خاکی نشست تا کمی استراحت کند.
همین طوری که روی خاک نشسته بود و به انگشتر فکر می کرد ناگاه چشم او به کاروانی افتاد که از دور می رسید.
شاه گفت: این کاروان را نزد من آرید تا از کار آنان با خبر شوم، زیرا پادشاه باید از حال رعیتش آگاه باشد.
شاه راعی(55) و رعیت چون گله - کی گذارد گله را راعی یله
گر رعیت سوی راعی نایدی - رفتن راعی سوی او بایدی
شاه در خرگاه و بر درگاه حجاب - چون نگردد شهر ویران، ده خراب؟
کاروان نزدیک شد، شاه به پیش رفت و پرسید: رئیس کاروان کیست؟ مرد بازرگان پیش آمد و خود را معرفی نمود. شاه پرسید: از کجا می آیی و بار تو چیست؟
بازرگان گفت: چندین بار خرما از بغداد خریده و برای فروش به بصره می برم.
شاه در شگفت شد و گفت: تو بازرگانی یا مردی ابله؟! بصره خود مرکز خرماست، تو از بغداد خرما سوی بصره می بری؟!
بازرگان گفت: من به لطف خدا مرد خوش شانسی هستم، اگر دست به خاک برم جواهر می شود. آنگاه دست برد و مشتی خاک بر گرفت، همین که مشت خود را گشود انگشتری شاه در میان آن مشت خاک خود نمایی نمود.
شاه با دیدن انگشتر از خوشحالی بر جست و گفت: من همه خرمای تو را خریدارم!سپس دستور داد تمام خرمای او را به پنج برابر قیمت خریدند!