فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

پلنگ باوفا و صیاد ستمگر

مردی از قمصر کاشان حکایت کند که: در این روستا مرد صیادی بود چابک و چالاک و در صیادی استاد و زبردست. روزی با رفیق خود به شکار رفتند. در راه چشمشان به آهویی افتاد که در سبزه زاری می چرید. تیر در چله کمان گذاشتند و همین که کمان را کشیدند آهو متوجه شد و به بالای کوه گریخت. در پی او روان شدند و پیوسته دنبال او می دویدند تا در کمرکش کوه رسیدند. شب فرا رسید و دیگر نتوانستند به راه خود ادامه دهند و آهو از تیر رس آنان دور شد. در کمرکش کوه در راه بسیار باریکی قرار گرفتند که تا دامنه کوه فاصله زیادی داشت و کمترین لغزشی آنان را به قعر دره می افکند. از سوی دیگر تاریکی شب همه جا را پوشانده بود و جلوی پای خود را نمی دیدند تا به راه خود ادامه دهند. بالاخره ناچار شدند شب را آنجا با بیم و وحشت به صبح رساندند.
فردا صبح همین که خورشید دمید به راه خود ادامه دادند ولی با ترس و بیم پابرچین پابرچین یکی از جلو و عقب راه را در پیش را گرفتند.
چند قدمی بیش نرفته بودند که ناگاه پلنگی غرش کنان از راه رسید. پلنگ کم کم جلو آمد تا راه بر صیادان و پلنگ هر دو بسته شد به طوری که اگر هر کدام سر مویی منحرف می شدند ته دره سقوط می کردند. صیادان و پلنگ لحظاتی به یکدیگر نگریستند و هیچ کدام حرکتی نکردند. عاقبت یکی از صیادان لب به سخن گشود گفت:
ای شه دشت و امیر کوهسار - ای تو بر شیران و میران شهریار
ما دو تن از دوستان حیدریم - شیر جق را بندهایم و چاکریم
گر تو هستی گربه شیر خدا - ما سگ اوئیم راهی ده به ما
پلنگ چون این سخنان شنیده، به چپ و راست خود نگاهی افکند، تخته سنگی به نظرش رسید، پنجه ها را بر آن بند کرد و خود را از کوه آویخت تا راه برای صیادان باز شود. صیاد اولی گذشت، نفر دوم که خواست بگذارد آتش ناجوانمردی در جان او شعله ور شد، دوست خود را صدا زد و گفت: فلانی! ببین می خواهیم این حیوان را به قعر دره افکنم! دوستش ناراحت شد و صدا زد:
گفت: جانا نا جوانمردی مکن - کآدمی را برکند از بیخ و بن
ای ستمگر تیشه بی حد می زنی - تیشه را بر ریشه خود می زند
ای که بردی تیشه تا بالای سر می زنی بر پای خود، آهسته تر
اما پند این دوست خیر خواه در آن اثر نکرد و چوب دستی را بالا برد و بر پنچه های آن حیوان با وفا کوفت. چنگال پلنگ از سنگ رها شد و حیوان زبان بسته غلت زنان بر سنگهای کوه می خورد تا به زیر افتاد و پاره پاره شد.
آن پلنگ مرد، اما دست انتقام الهی را ببین که با صیاد ناجوانمرد چه کرد!
مردمی اندر نهاد آن پلنگ - بد نهاد چون آتش اندر جوف سنگ
در نهاد آن، پلنگی و سگی - ناجوانمردی ز ظلم و بدرگی(48)
گرگهای آدمیزاد ای پسر - باشد از گرگ بیابانی بتر
آن پلنگک مرد و با خیره مرد - بین که دست انتقام حق چه کرد
صیادان!به راه خود ادامه دادند تا از کوه فرود آمدند و بر لب چشمه دست و روی خود را شستند. در این حال یک مرتبه مرد ستمگر دستها را به چشم خود برد و فریادش از درد چشم بلند شد. او در حالی که با خود چشمهایش را فشرد و از درد به این سو و آن شو می دوید سرانجام تاب نیاورد و چندین بار سر خود را به سنگی کوفت تا دو چشمش از کاسه بیرون پرید!
پنچه اش بی پنچه ای را زور کرد - دست غیرت هر دو چشمش کور کرد
ای ستمگر هان هان بیدار باش - اندکی آهسته زین هنگار(49) باش
کاه مظلومان به هنگام سحر - آسمان را بشکند پشت و کمر

موسی (علیه السلام ) و پیر گبر

روزی موسی (علیه السلام) به قصد کوه طور برای مناجات با خدا به راه افتاد. در راه به پیرمردی برخورد که کافر بود و بی شرم و مغرور. از موسی (علیه السلام) پرسید به کجا می روی؟
موسی (علیه السلام) گفت: به کوه طور برای مناجات می روم، می روم تا با خدا راز و نیاز کنم و از گناهان شما بندگان نافرمان از خدا عذر بخواهم.
پیر کافر گفت: آیا می توانی پیام مرا به خدایت برسانی؟
موسی (علیه السلام) گفت: پیامت چیست.
گفت: از قول من به خدا بگو: من از خدایی تو ننگ دارم، هرگز با روزی خود بر من منت منه، من نه روزی تو را می خواهم و نه منت تو را، نه تو خدای منی و نه من بنده تو!
دل موسی (علیه السلام) از این سخنان به جوش آمد ولی چیزی نگفت. چون به کوه رفت و با خدا به مناجات پرداخت، شرم کرد که سخن آن پیر گبر را به خداوند برساند. همین که خواست باز گردد خداوند فرمود: موسی چرا پیام بنده ام را نمی رسانی؟!
موسی (علیه السلام) گفت: خداوند من شرم کردم که جسارت او را در پیشگاه تو باز گو کنم.
خداوند فرمود: ای موسی!نزد آن بنده برو و از جانب ما سلامی گرم به او برسان و بگو: خدا می گوید: اگر تو از ما بیزاری ما خواهان توایم، و اگر روزی می دهیم تو از ما مگریز که ما آغوش باز پذیرای توایم!
موسی (علیه السلام) از طور بازگشت، پیر گبر از او پرسید: هان موسی!چه خبر؟ آیا پاسخ مرا آوردی؟
موسی (علیه السلام) آنچه میان او و خداوند گذشته بود بیان داشت.

گفت موسی آنچه حق فرمود بود - زنگ کفر از خاطر کافر زدود
جان او آئینه پر زنگ بود - آن جوابش صیقل پر رنگ بود
پیر گبر از شرم سر به زیر انداخت و در حالی که با آستین روی خود را می پوشاند و اشک از دیده روان می ساخت گفت: ای موسی، جانم را آتش زدی، من از گفته خود رو سیاه و پشیمانم و اینک ایمان را بر من عرضه کن تا خدا پرست شوم.
موسی (علیه السلام) شهادت به یکتایی پرودگار را به او تلقین نمود، وی کلمه شهادت بر زبان جاری کرد و همان دم جان به جان آفرین سپرد و پس از عمری کافری، با یک لطف حق مسلمان بمرد.

مرد لر و رندان

روزی مردی لرستان بار کشک و پشم و این قبیل چیزها برای فروش به اصفهان برد، اجناس خود را به میدان شهر آورد و همه را فروخت و زرها را گرفته و در کیسه نهاد. کیسه های زر را به میان بست و از آنجا به راه افتاد.
رندانی چند از این معامله آگاه شدند و تصمیم گرفتند پولهای او را به هر تزویری شده از چنگ او در آورند.
هنوز چند قدمی دور نشده بود که رندی پیش آمد، مرد لر را در آغوش کشید و با دهانی پر از خنده چند بوسه بر او زد و گفت: سلام، گاهی سهم الدین!دوست دیرین من!حالت چطور است؟ بابا سالهاست از ما دوری گزیده ای، چرا سری به ما نمی زنی؟!
مرد لر حیران شد و گفت: من سهم الدین نیستم، اشتباه گرفته ای
رند گفت: عجب!خود را به آن راه مزن!تو بسیار حق گردن من داری. بگو بدانم حالت چطور است؟ کار و بارت چطور است؟ ای دوست قدیمی!من در خدمت تو هستم هر امری داری بفرما!
مرد لر دوباره گفت: به خدا قسم من گاهی سهم الدین نیستم، دست از سرم بردار!
رند گفت: چرا خودت را به بیراهه می زنی؟ گویا خستگی راه تو را گیج و حیران نموده؟ تو دوست قدیمی من هستی.
رند و لر در همین گفتگو بودند که رند دوم پیش آمد و خنده کنان سلامی گرم کرد و گفت: به به، گاهی سهم الدین!چه عجب از طرفها!خیلی خوش آمدی.
مرد لر باز حیران شد و دیده به زمین دوخت و با خود گفت: من سهم الدین نیستم، اینها دیگر کیانند؟
رند گفت: مسخره بازی در نیاور، و بیهوده این در و آن در نزن، تو یار دیرین ما دلگیر شده ای که خود را ناشناس نی نماید.
در همین حال رند سوم از راه رسید و با صدای بلند سلام کرد و گفت: گاهی سهم الدین من!تا حال کجا بودی؟ چه شده یادی از دوستان قدیمی کرده ای؟ ما مدتهاست چشم به راه تو نشسته ایم.
این بار مرد لر کمی شک کرد و اظهارات او را رد نکرد و ساکت ایستاد.
در همین حال رند چهارم پیش آمد و سلامی گرم داد و گفت: به به، سهم الدین!راه گم کرده ای! مثل این که در شهر خود به خوش گذشته که یاد ما را فراموش ساخته ای؟ لر با تبسم جواب سلامش را داد. مرد رند نیز پشت سر هم از او احوال پرسی می کرد و مرد لر پاسخ می داد، و همگی اطراف او درخواست می کردند که به خانه آنان برود.
در این حال رند پنجم از راه رسید و از شادمانی کلاه بر زمین زد و گفت: مژده! مژده! گاهی سهم الدین ما از راه رسیده!ای دوست قدیمی چه بی وفا شده ای!سالهاست ترک ما گفته ای!
اینجا بود که مرد لر باورش شد که او گاهی سهم الدین است و از رنج و خستگی راه نام خود را فراموش نموده است. از رندان عذر خواهی کرد و آنان و فرزندانشان پرسید.
کم کم چهل نفر رند دور او را گرفتند و مرد لر با یک یک آنان سلام و احوال پرسی می کرد و فریاد شوق و شادی بر می داشت، گویا که تازه دوستان قدیمی خود را پیدا کرده است. خر یک از رندان دست او را می کشید که باید امشب را در خانه من بسر بری. عاقبت قرار شد او را به یک مهمان سرا ببرند و از او پذیرایی کنند.
لر ساده لوح از پیش به راه افتاد و رندان به دنبالش تا به سالن غذا خوری رسیدند.
پس روان شد گاهی سهم الدین ز پیش - در قفای او روان چل رند بیش
رفت و چل رند گرسنه پیش و پس - سهم دین را ای خدا فریاد رس
خواجه را بردند با رقص و رجز - فوج رندان تا دکان آش پز
همگی بر سر میزها نشستند و به بهانه آنکه خواجه سهم الدین مشکل پسند است بهترین غذاهای لذیذ و معطر و مطبوع از مرغ و ماهی و کباب جوجه را سفارش دادند و آنچه خواستند به همراه لر خوردند.
جمله را آورد استاد گزین - تا بر رندان و خواجه سهم دین
آستین بالا زدند آن رندکان - لپ لپی(50) افتاد اندر آن دکان
هم چون گاو نر که افتد در چرام(51) - پاک خوردند آنچه بود آنجا طعام
پس از خوردن غذا دستها را شستند و هر کدام به بهانه آن که برود خانه را زینت کند از دکان بیرون شد. هر کدام که بیرون می رفت با صدای بلند سفارش خواجه را به دیگری می کرد که از او مواظبت کنید تا من باز گردم. بالاخره همه بیرون رفتند و تنها یک نفر با مرد لر ماند. او هم به بهانه ای بیرون رفت و لر بیچاره را تنها گذاشت.
مرد لر هر چه به انتظار نشست کسی پیدا نشد. برخاست از دکان بیرون رود که صاحب مغازه جلو او را گرفت و گفت: مردک!چهل نفر را میهمان کرده ای و هر چه بود خورده اید و اینک قصد گریز داری؟!زود باش، پول غذاها را رد کن.
لر گفت: بابا، من میهمان اینان بودم، من خواجه سهم الدین هستم!
صاحب مغازه گفت: نه تو را می شناسم و نه آنان را، هر چه زودتر پول را بشمار و گر نه با این کفگیر بر سرت می کوبم که مغزت در دهانت بریزد.
مرد لر کیسه های زر زا یک یک باز می کرد و زرها را بیرون می ریخت و به صاحب مغازه می پرداخت و زیر لب می گفت: دیدی گفتم من خواجه سهم الدین نیستم و این رندان مکار مرا فریب دادند!بالاخره آنچه داشت داد و بر خر خود سوار شد و رفت.