فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

عاقبت زورگویی

در اطراف شهر کاشان مرد زورگو و ستمگری می زیست که اموال مردم را به ناحق می گرفت. روزی گریبان گیر درویشی تهی دست شد و به زور و تهدید از او تقاضای زر کرد.
مرد درویش که پول نقدی نداشت که به او بدهد تا شب زندانی شد. مرد ستمگر آخر شب او را رها کرد و به او گفت: اگر تا فردا مبلغی را که می خواهم فراهم نکنی تو را در چاه مستراح سرنگون می کنم و نجاست به خوردت می دهم.
مرد درویش گفت: آخر من مسلمانم و از امت پیغمبرم، رحمی بر من آر و فرصتی به من بده!
مرد ستمگر گفت: هر که می خواهی باش، اگر تا فردا زر را نیاوری دهانت را پر از نجاست خواهم کرد!
این بگفت و او را رها کرد تا فردا چه شود. از قضا نیمه شب برای قضای حاجت بر لب مستراح نشست، که ناگهان پایش لغزید و خود در چاه نجاسات سرنگون شد.
شب بود و همه در خواب خوش فرو رفته، کسی پیدا نشد که به فریاد او رسد! و عاقبت آنچه در حق مرد درویش در نظر داشت بر سر خودش آمد.

پلنگ باوفا و صیاد ستمگر

مردی از قمصر کاشان حکایت کند که: در این روستا مرد صیادی بود چابک و چالاک و در صیادی استاد و زبردست. روزی با رفیق خود به شکار رفتند. در راه چشمشان به آهویی افتاد که در سبزه زاری می چرید. تیر در چله کمان گذاشتند و همین که کمان را کشیدند آهو متوجه شد و به بالای کوه گریخت. در پی او روان شدند و پیوسته دنبال او می دویدند تا در کمرکش کوه رسیدند. شب فرا رسید و دیگر نتوانستند به راه خود ادامه دهند و آهو از تیر رس آنان دور شد. در کمرکش کوه در راه بسیار باریکی قرار گرفتند که تا دامنه کوه فاصله زیادی داشت و کمترین لغزشی آنان را به قعر دره می افکند. از سوی دیگر تاریکی شب همه جا را پوشانده بود و جلوی پای خود را نمی دیدند تا به راه خود ادامه دهند. بالاخره ناچار شدند شب را آنجا با بیم و وحشت به صبح رساندند.
فردا صبح همین که خورشید دمید به راه خود ادامه دادند ولی با ترس و بیم پابرچین پابرچین یکی از جلو و عقب راه را در پیش را گرفتند.
چند قدمی بیش نرفته بودند که ناگاه پلنگی غرش کنان از راه رسید. پلنگ کم کم جلو آمد تا راه بر صیادان و پلنگ هر دو بسته شد به طوری که اگر هر کدام سر مویی منحرف می شدند ته دره سقوط می کردند. صیادان و پلنگ لحظاتی به یکدیگر نگریستند و هیچ کدام حرکتی نکردند. عاقبت یکی از صیادان لب به سخن گشود گفت:
ای شه دشت و امیر کوهسار - ای تو بر شیران و میران شهریار
ما دو تن از دوستان حیدریم - شیر جق را بندهایم و چاکریم
گر تو هستی گربه شیر خدا - ما سگ اوئیم راهی ده به ما
پلنگ چون این سخنان شنیده، به چپ و راست خود نگاهی افکند، تخته سنگی به نظرش رسید، پنجه ها را بر آن بند کرد و خود را از کوه آویخت تا راه برای صیادان باز شود. صیاد اولی گذشت، نفر دوم که خواست بگذارد آتش ناجوانمردی در جان او شعله ور شد، دوست خود را صدا زد و گفت: فلانی! ببین می خواهیم این حیوان را به قعر دره افکنم! دوستش ناراحت شد و صدا زد:
گفت: جانا نا جوانمردی مکن - کآدمی را برکند از بیخ و بن
ای ستمگر تیشه بی حد می زنی - تیشه را بر ریشه خود می زند
ای که بردی تیشه تا بالای سر می زنی بر پای خود، آهسته تر
اما پند این دوست خیر خواه در آن اثر نکرد و چوب دستی را بالا برد و بر پنچه های آن حیوان با وفا کوفت. چنگال پلنگ از سنگ رها شد و حیوان زبان بسته غلت زنان بر سنگهای کوه می خورد تا به زیر افتاد و پاره پاره شد.
آن پلنگ مرد، اما دست انتقام الهی را ببین که با صیاد ناجوانمرد چه کرد!
مردمی اندر نهاد آن پلنگ - بد نهاد چون آتش اندر جوف سنگ
در نهاد آن، پلنگی و سگی - ناجوانمردی ز ظلم و بدرگی(48)
گرگهای آدمیزاد ای پسر - باشد از گرگ بیابانی بتر
آن پلنگک مرد و با خیره مرد - بین که دست انتقام حق چه کرد
صیادان!به راه خود ادامه دادند تا از کوه فرود آمدند و بر لب چشمه دست و روی خود را شستند. در این حال یک مرتبه مرد ستمگر دستها را به چشم خود برد و فریادش از درد چشم بلند شد. او در حالی که با خود چشمهایش را فشرد و از درد به این سو و آن شو می دوید سرانجام تاب نیاورد و چندین بار سر خود را به سنگی کوفت تا دو چشمش از کاسه بیرون پرید!
پنچه اش بی پنچه ای را زور کرد - دست غیرت هر دو چشمش کور کرد
ای ستمگر هان هان بیدار باش - اندکی آهسته زین هنگار(49) باش
کاه مظلومان به هنگام سحر - آسمان را بشکند پشت و کمر

موسی (علیه السلام ) و پیر گبر

روزی موسی (علیه السلام) به قصد کوه طور برای مناجات با خدا به راه افتاد. در راه به پیرمردی برخورد که کافر بود و بی شرم و مغرور. از موسی (علیه السلام) پرسید به کجا می روی؟
موسی (علیه السلام) گفت: به کوه طور برای مناجات می روم، می روم تا با خدا راز و نیاز کنم و از گناهان شما بندگان نافرمان از خدا عذر بخواهم.
پیر کافر گفت: آیا می توانی پیام مرا به خدایت برسانی؟
موسی (علیه السلام) گفت: پیامت چیست.
گفت: از قول من به خدا بگو: من از خدایی تو ننگ دارم، هرگز با روزی خود بر من منت منه، من نه روزی تو را می خواهم و نه منت تو را، نه تو خدای منی و نه من بنده تو!
دل موسی (علیه السلام) از این سخنان به جوش آمد ولی چیزی نگفت. چون به کوه رفت و با خدا به مناجات پرداخت، شرم کرد که سخن آن پیر گبر را به خداوند برساند. همین که خواست باز گردد خداوند فرمود: موسی چرا پیام بنده ام را نمی رسانی؟!
موسی (علیه السلام) گفت: خداوند من شرم کردم که جسارت او را در پیشگاه تو باز گو کنم.
خداوند فرمود: ای موسی!نزد آن بنده برو و از جانب ما سلامی گرم به او برسان و بگو: خدا می گوید: اگر تو از ما بیزاری ما خواهان توایم، و اگر روزی می دهیم تو از ما مگریز که ما آغوش باز پذیرای توایم!
موسی (علیه السلام) از طور بازگشت، پیر گبر از او پرسید: هان موسی!چه خبر؟ آیا پاسخ مرا آوردی؟
موسی (علیه السلام) آنچه میان او و خداوند گذشته بود بیان داشت.

گفت موسی آنچه حق فرمود بود - زنگ کفر از خاطر کافر زدود
جان او آئینه پر زنگ بود - آن جوابش صیقل پر رنگ بود
پیر گبر از شرم سر به زیر انداخت و در حالی که با آستین روی خود را می پوشاند و اشک از دیده روان می ساخت گفت: ای موسی، جانم را آتش زدی، من از گفته خود رو سیاه و پشیمانم و اینک ایمان را بر من عرضه کن تا خدا پرست شوم.
موسی (علیه السلام) شهادت به یکتایی پرودگار را به او تلقین نمود، وی کلمه شهادت بر زبان جاری کرد و همان دم جان به جان آفرین سپرد و پس از عمری کافری، با یک لطف حق مسلمان بمرد.