فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

ظالم بازار

در شهر کاشان مرد ستمگر زندگی می کرد دیوانی داشت. او از قدرت حکومتی خود استفاده کرده و مردم بازار را به خدمت شخصی خود می گرفت و مردم هم از ترس جان و مال خود از او فرمان می بردند. ضمنا در اختلافات خود به او رجوع می کردند و او میانشان داوری می نمود.
او به این قدرت پوشالی خود می بالید، ولی نمی دانست که شخص ظالم به منزله زباله دان یک جامعه است که هر چه پلیدی گناه و ستم است در وجود او گرد می آید، و مرد ستمگر پست ترین فرد یک اجتماع است.
باری، روزی یکی از سادات فقیر بازار جنس کم بهایی را بدون اجازه او فروخت. مرد ظالم از این کار سخت در خشم شد و او را دشنامی چند داد و سیلی محکمی به صورت او زد.
سید فقیر گفت: من با این دل دردمند شکایت به جدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می برم و داد خودم را از او می خواهم. مرد مغرور ظالم که این سخن شنید گفت: او را نزد من آورید تا بر شکوه او بیفزاید، و از جدش بخواهد که کتفهای مرا بشکند!
گفت: او را سوی من آرید باز - شکوه اش را تا کنم دور و دراز
باز آمد زد بر او مشت و لگد - گفت: رو رو شکوه کن با جد خود
نزد جدت رو به این حال و بگوش(43)- تا در آرد کتفهایم را ز دوش
این را گفت و به خانه رفت. در همان شب دچار تب سختی شد که از درد فریاد ناله و زاریش به آسمان می رفت. او در آن شب دست در دامن عجز و لابه زد و اظهار توبه و پشیمانی می کرد. البته حال ستمگران همین است که تا گرفتار عواقب کار خود می شوند توبه می کنند ولی به محض آسایش دوباره به ستم گذشته خود ادامه می دهند.
در عمل، عمال مار ارقم(44) اند - در گرفتاری چو پور ادهم(45) اند
سایه بیماری و درد و بلا - از سر عمال یا رب کم مبا
بالاخره تب به اندازه ای بر او سخت شد که شانه هایش سیاه و متورم گردید.
اطرافیان پزشک آوردند. وی دستور داد شمشیری گداختند و با آن کتف های مردک ظالم را شکافتند. او با همه آه و ناله و فریاد طاقت نیاورد و زیر این عمل جان داد.
کتف هایش را در آورد آن نیا(46) - جان فدای آن نیای خوش ادا
هان و هان ای بی ادب هشیار باش - هشیار از گفت ناهنجار باش
گردن شیر است بی پروا مخار - کام تنین(47) است دست آنجا میار
پا منه اینجا که سر می افکنند - دم مزن بیجا که گردن می زنند

عاقبت زورگویی

در اطراف شهر کاشان مرد زورگو و ستمگری می زیست که اموال مردم را به ناحق می گرفت. روزی گریبان گیر درویشی تهی دست شد و به زور و تهدید از او تقاضای زر کرد.
مرد درویش که پول نقدی نداشت که به او بدهد تا شب زندانی شد. مرد ستمگر آخر شب او را رها کرد و به او گفت: اگر تا فردا مبلغی را که می خواهم فراهم نکنی تو را در چاه مستراح سرنگون می کنم و نجاست به خوردت می دهم.
مرد درویش گفت: آخر من مسلمانم و از امت پیغمبرم، رحمی بر من آر و فرصتی به من بده!
مرد ستمگر گفت: هر که می خواهی باش، اگر تا فردا زر را نیاوری دهانت را پر از نجاست خواهم کرد!
این بگفت و او را رها کرد تا فردا چه شود. از قضا نیمه شب برای قضای حاجت بر لب مستراح نشست، که ناگهان پایش لغزید و خود در چاه نجاسات سرنگون شد.
شب بود و همه در خواب خوش فرو رفته، کسی پیدا نشد که به فریاد او رسد! و عاقبت آنچه در حق مرد درویش در نظر داشت بر سر خودش آمد.

پلنگ باوفا و صیاد ستمگر

مردی از قمصر کاشان حکایت کند که: در این روستا مرد صیادی بود چابک و چالاک و در صیادی استاد و زبردست. روزی با رفیق خود به شکار رفتند. در راه چشمشان به آهویی افتاد که در سبزه زاری می چرید. تیر در چله کمان گذاشتند و همین که کمان را کشیدند آهو متوجه شد و به بالای کوه گریخت. در پی او روان شدند و پیوسته دنبال او می دویدند تا در کمرکش کوه رسیدند. شب فرا رسید و دیگر نتوانستند به راه خود ادامه دهند و آهو از تیر رس آنان دور شد. در کمرکش کوه در راه بسیار باریکی قرار گرفتند که تا دامنه کوه فاصله زیادی داشت و کمترین لغزشی آنان را به قعر دره می افکند. از سوی دیگر تاریکی شب همه جا را پوشانده بود و جلوی پای خود را نمی دیدند تا به راه خود ادامه دهند. بالاخره ناچار شدند شب را آنجا با بیم و وحشت به صبح رساندند.
فردا صبح همین که خورشید دمید به راه خود ادامه دادند ولی با ترس و بیم پابرچین پابرچین یکی از جلو و عقب راه را در پیش را گرفتند.
چند قدمی بیش نرفته بودند که ناگاه پلنگی غرش کنان از راه رسید. پلنگ کم کم جلو آمد تا راه بر صیادان و پلنگ هر دو بسته شد به طوری که اگر هر کدام سر مویی منحرف می شدند ته دره سقوط می کردند. صیادان و پلنگ لحظاتی به یکدیگر نگریستند و هیچ کدام حرکتی نکردند. عاقبت یکی از صیادان لب به سخن گشود گفت:
ای شه دشت و امیر کوهسار - ای تو بر شیران و میران شهریار
ما دو تن از دوستان حیدریم - شیر جق را بندهایم و چاکریم
گر تو هستی گربه شیر خدا - ما سگ اوئیم راهی ده به ما
پلنگ چون این سخنان شنیده، به چپ و راست خود نگاهی افکند، تخته سنگی به نظرش رسید، پنجه ها را بر آن بند کرد و خود را از کوه آویخت تا راه برای صیادان باز شود. صیاد اولی گذشت، نفر دوم که خواست بگذارد آتش ناجوانمردی در جان او شعله ور شد، دوست خود را صدا زد و گفت: فلانی! ببین می خواهیم این حیوان را به قعر دره افکنم! دوستش ناراحت شد و صدا زد:
گفت: جانا نا جوانمردی مکن - کآدمی را برکند از بیخ و بن
ای ستمگر تیشه بی حد می زنی - تیشه را بر ریشه خود می زند
ای که بردی تیشه تا بالای سر می زنی بر پای خود، آهسته تر
اما پند این دوست خیر خواه در آن اثر نکرد و چوب دستی را بالا برد و بر پنچه های آن حیوان با وفا کوفت. چنگال پلنگ از سنگ رها شد و حیوان زبان بسته غلت زنان بر سنگهای کوه می خورد تا به زیر افتاد و پاره پاره شد.
آن پلنگ مرد، اما دست انتقام الهی را ببین که با صیاد ناجوانمرد چه کرد!
مردمی اندر نهاد آن پلنگ - بد نهاد چون آتش اندر جوف سنگ
در نهاد آن، پلنگی و سگی - ناجوانمردی ز ظلم و بدرگی(48)
گرگهای آدمیزاد ای پسر - باشد از گرگ بیابانی بتر
آن پلنگک مرد و با خیره مرد - بین که دست انتقام حق چه کرد
صیادان!به راه خود ادامه دادند تا از کوه فرود آمدند و بر لب چشمه دست و روی خود را شستند. در این حال یک مرتبه مرد ستمگر دستها را به چشم خود برد و فریادش از درد چشم بلند شد. او در حالی که با خود چشمهایش را فشرد و از درد به این سو و آن شو می دوید سرانجام تاب نیاورد و چندین بار سر خود را به سنگی کوفت تا دو چشمش از کاسه بیرون پرید!
پنچه اش بی پنچه ای را زور کرد - دست غیرت هر دو چشمش کور کرد
ای ستمگر هان هان بیدار باش - اندکی آهسته زین هنگار(49) باش
کاه مظلومان به هنگام سحر - آسمان را بشکند پشت و کمر