فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

دزد حیران

مردی سحرگاه به باغ در آمد، دید مردی جوال خود را پر از زردکهایی که در باغ روییده بود نموده قصد فرار دارد. خود را به او رساند و چوبدستی را بر داشت تا بر سر دزد بکوبد که مردک دزد اینجا چه می کنی؟ اینک با این چوبدست پیکرت را غرق خون می کنم تا دیگر فکر دزدی از سرت بیرون رود!
دزد گفت: ای آزاده مرد، تو را به خدا نزن که من دزد نیستم. صاحب باغ گفت: اگر دزد نیستی پس اینجا چه می کنی؟
گفت: از این راه مس گذشتم که ناگاه بادی تندی وزید و مرا از دیوار باغ به درون باغ افکند!
صاحب باغ گفت: فرضا که باد تو را به باغ افکنده، این زردکها راکی از ریشه کنده است؟
گفت: من برای آنکه با فشار باد پرتاب نشوم دستم را به این زردکها می گرفتم ولی باد آنقدر سخت بود که آنها را از ریشه در می آورد و مرا پرتاب می کرد!
صاحب باغ گفت: ای دزد دروغگو!گیرم که چنین است، بگو بدانم کی این زردکها را به این ترتیب در جوال چیده؟
دزد که دیگر پاسخی نداشت، گفت: من نیز در خمین فکرم!
صاحب باغ گفت: ولی من می دانم که اینها همه کار توست، اینک به سزای کار خود خواهی رسید. سپس تا آنجا که می خورد دزد را با چوبدستی تنبیه نمود.

ظالم بازار

در شهر کاشان مرد ستمگر زندگی می کرد دیوانی داشت. او از قدرت حکومتی خود استفاده کرده و مردم بازار را به خدمت شخصی خود می گرفت و مردم هم از ترس جان و مال خود از او فرمان می بردند. ضمنا در اختلافات خود به او رجوع می کردند و او میانشان داوری می نمود.
او به این قدرت پوشالی خود می بالید، ولی نمی دانست که شخص ظالم به منزله زباله دان یک جامعه است که هر چه پلیدی گناه و ستم است در وجود او گرد می آید، و مرد ستمگر پست ترین فرد یک اجتماع است.
باری، روزی یکی از سادات فقیر بازار جنس کم بهایی را بدون اجازه او فروخت. مرد ظالم از این کار سخت در خشم شد و او را دشنامی چند داد و سیلی محکمی به صورت او زد.
سید فقیر گفت: من با این دل دردمند شکایت به جدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می برم و داد خودم را از او می خواهم. مرد مغرور ظالم که این سخن شنید گفت: او را نزد من آورید تا بر شکوه او بیفزاید، و از جدش بخواهد که کتفهای مرا بشکند!
گفت: او را سوی من آرید باز - شکوه اش را تا کنم دور و دراز
باز آمد زد بر او مشت و لگد - گفت: رو رو شکوه کن با جد خود
نزد جدت رو به این حال و بگوش(43)- تا در آرد کتفهایم را ز دوش
این را گفت و به خانه رفت. در همان شب دچار تب سختی شد که از درد فریاد ناله و زاریش به آسمان می رفت. او در آن شب دست در دامن عجز و لابه زد و اظهار توبه و پشیمانی می کرد. البته حال ستمگران همین است که تا گرفتار عواقب کار خود می شوند توبه می کنند ولی به محض آسایش دوباره به ستم گذشته خود ادامه می دهند.
در عمل، عمال مار ارقم(44) اند - در گرفتاری چو پور ادهم(45) اند
سایه بیماری و درد و بلا - از سر عمال یا رب کم مبا
بالاخره تب به اندازه ای بر او سخت شد که شانه هایش سیاه و متورم گردید.
اطرافیان پزشک آوردند. وی دستور داد شمشیری گداختند و با آن کتف های مردک ظالم را شکافتند. او با همه آه و ناله و فریاد طاقت نیاورد و زیر این عمل جان داد.
کتف هایش را در آورد آن نیا(46) - جان فدای آن نیای خوش ادا
هان و هان ای بی ادب هشیار باش - هشیار از گفت ناهنجار باش
گردن شیر است بی پروا مخار - کام تنین(47) است دست آنجا میار
پا منه اینجا که سر می افکنند - دم مزن بیجا که گردن می زنند

عاقبت زورگویی

در اطراف شهر کاشان مرد زورگو و ستمگری می زیست که اموال مردم را به ناحق می گرفت. روزی گریبان گیر درویشی تهی دست شد و به زور و تهدید از او تقاضای زر کرد.
مرد درویش که پول نقدی نداشت که به او بدهد تا شب زندانی شد. مرد ستمگر آخر شب او را رها کرد و به او گفت: اگر تا فردا مبلغی را که می خواهم فراهم نکنی تو را در چاه مستراح سرنگون می کنم و نجاست به خوردت می دهم.
مرد درویش گفت: آخر من مسلمانم و از امت پیغمبرم، رحمی بر من آر و فرصتی به من بده!
مرد ستمگر گفت: هر که می خواهی باش، اگر تا فردا زر را نیاوری دهانت را پر از نجاست خواهم کرد!
این بگفت و او را رها کرد تا فردا چه شود. از قضا نیمه شب برای قضای حاجت بر لب مستراح نشست، که ناگهان پایش لغزید و خود در چاه نجاسات سرنگون شد.
شب بود و همه در خواب خوش فرو رفته، کسی پیدا نشد که به فریاد او رسد! و عاقبت آنچه در حق مرد درویش در نظر داشت بر سر خودش آمد.