فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

گدای عاشق

عارفی از دهی می گذشت. در راهی چشم او به دختر زیبایی افتاد که از بام خانه سر بر آورده بود. دختر نگو خورشید و ماه بگو. همین که دیده مرد عارف به او افتاد در حال، دل باخته شد و عشق سراسر وجود او را فرا گرفت.
اندکی ایستاد تماشا کرد، سپس سر به پیش افکند و به خانه باز گشت، اما شیدا و دلداده به گونه که سر از پا نشناخته و هوش و حواس خود را به کلی از دست داده بود. آتش عشق او را راحت نمی گذاشت و خانه را بر او تنگ کرده بود. بی صبرانه برخاست و به سوی خانه آن دختر رفت. نگاهی انداخت اما کسی را ندید. چاره ای اندیشید که شاید بار دیگر دلربای خود را ببیند.
وی زنبیلی به دست گرفت و به بهانه گدایی به خانه او رفت. در زد و گفت: ای اهل خانه، برای خدا چیزی به من دهید! آنقدر در را کوفت و صدا زد و اصرار کرد تا سرانجام صاحب خانه در را باز نمود.
سعی و همت هست مفتاح فرج - من قرع بابا و قد لج و لج(42)
از کسالت مرد ابتر می شود - لایق روبند و معجر می شود
زاید از دون همتی ای یار فرد - ذلت و عجز و زبونی بهر مرد
در خانه باز شد، کنیزکی بیرون آمد و قرص نانی در دست داشت، گفت: این را بگیر و از این جا برو مرد عارف نان را نگرفت و باز به درخواست خود ادامه داد، اشک می ریخت و گدایی می کرد.
کنیزک بازگشت و مقداری آب و نان آورد باز مرد عارف نگرفت و چند قدمی دور شد. همین که کنیزک رفت دوباره پیش آمد و گدایی را آغاز کرد و صدا زد:
ای شما از خوان نعمت کام گیر - یاد آرید از گدایان فقیر
ای کریمان یک شبی بهر خدا - لقمه بر دارید بر یاد گدا
ای شما در خواب راحت خفتگان - یاد آرید آخر از آشفتگان
سرانجام در خانه باز شد، مقدار آش و خوراکی های دیگر آوردند، او نگرفت. قند و حلوا آوردند،او نگرفت، پول دادند نگرفت و همین طور صدا می زد: ای اهل خانه بر این گدا رحم آورید و برای خدا چیزی به او دهید! اهل خانه در شگفت شدند و از راز او سر در نیاوردند.
بیست شب به همین منوال گذشت. سرانجام اهل خانه به تنگ آمدند و بر او غریدند که تا حال گدایی سمج چون تو ندیده ایم! از بی شرمی روی هر چه گداست سفید کردی!
عارف گفت: من گدای نان و آش نیستم. این را می گفت و اشک می ریخت. صاحب خانه بیشتر در حیرت شد.سرانجام مرد عاشق سفره دل خود را گشود و گفت: ای اهل خانه!من گدای روی زیبایی هستم که با یک نظر خریدار آن شده ام. من گدایم اما گدای عاشق!
گفت: هستم من گدای روی دوست - از گدایی مطلبم دیدار اوست
من گدا هستم گدای یک نظر - یک نظر خوشتر ز صد کان شکر

دزد حیران

مردی سحرگاه به باغ در آمد، دید مردی جوال خود را پر از زردکهایی که در باغ روییده بود نموده قصد فرار دارد. خود را به او رساند و چوبدستی را بر داشت تا بر سر دزد بکوبد که مردک دزد اینجا چه می کنی؟ اینک با این چوبدست پیکرت را غرق خون می کنم تا دیگر فکر دزدی از سرت بیرون رود!
دزد گفت: ای آزاده مرد، تو را به خدا نزن که من دزد نیستم. صاحب باغ گفت: اگر دزد نیستی پس اینجا چه می کنی؟
گفت: از این راه مس گذشتم که ناگاه بادی تندی وزید و مرا از دیوار باغ به درون باغ افکند!
صاحب باغ گفت: فرضا که باد تو را به باغ افکنده، این زردکها راکی از ریشه کنده است؟
گفت: من برای آنکه با فشار باد پرتاب نشوم دستم را به این زردکها می گرفتم ولی باد آنقدر سخت بود که آنها را از ریشه در می آورد و مرا پرتاب می کرد!
صاحب باغ گفت: ای دزد دروغگو!گیرم که چنین است، بگو بدانم کی این زردکها را به این ترتیب در جوال چیده؟
دزد که دیگر پاسخی نداشت، گفت: من نیز در خمین فکرم!
صاحب باغ گفت: ولی من می دانم که اینها همه کار توست، اینک به سزای کار خود خواهی رسید. سپس تا آنجا که می خورد دزد را با چوبدستی تنبیه نمود.

ظالم بازار

در شهر کاشان مرد ستمگر زندگی می کرد دیوانی داشت. او از قدرت حکومتی خود استفاده کرده و مردم بازار را به خدمت شخصی خود می گرفت و مردم هم از ترس جان و مال خود از او فرمان می بردند. ضمنا در اختلافات خود به او رجوع می کردند و او میانشان داوری می نمود.
او به این قدرت پوشالی خود می بالید، ولی نمی دانست که شخص ظالم به منزله زباله دان یک جامعه است که هر چه پلیدی گناه و ستم است در وجود او گرد می آید، و مرد ستمگر پست ترین فرد یک اجتماع است.
باری، روزی یکی از سادات فقیر بازار جنس کم بهایی را بدون اجازه او فروخت. مرد ظالم از این کار سخت در خشم شد و او را دشنامی چند داد و سیلی محکمی به صورت او زد.
سید فقیر گفت: من با این دل دردمند شکایت به جدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می برم و داد خودم را از او می خواهم. مرد مغرور ظالم که این سخن شنید گفت: او را نزد من آورید تا بر شکوه او بیفزاید، و از جدش بخواهد که کتفهای مرا بشکند!
گفت: او را سوی من آرید باز - شکوه اش را تا کنم دور و دراز
باز آمد زد بر او مشت و لگد - گفت: رو رو شکوه کن با جد خود
نزد جدت رو به این حال و بگوش(43)- تا در آرد کتفهایم را ز دوش
این را گفت و به خانه رفت. در همان شب دچار تب سختی شد که از درد فریاد ناله و زاریش به آسمان می رفت. او در آن شب دست در دامن عجز و لابه زد و اظهار توبه و پشیمانی می کرد. البته حال ستمگران همین است که تا گرفتار عواقب کار خود می شوند توبه می کنند ولی به محض آسایش دوباره به ستم گذشته خود ادامه می دهند.
در عمل، عمال مار ارقم(44) اند - در گرفتاری چو پور ادهم(45) اند
سایه بیماری و درد و بلا - از سر عمال یا رب کم مبا
بالاخره تب به اندازه ای بر او سخت شد که شانه هایش سیاه و متورم گردید.
اطرافیان پزشک آوردند. وی دستور داد شمشیری گداختند و با آن کتف های مردک ظالم را شکافتند. او با همه آه و ناله و فریاد طاقت نیاورد و زیر این عمل جان داد.
کتف هایش را در آورد آن نیا(46) - جان فدای آن نیای خوش ادا
هان و هان ای بی ادب هشیار باش - هشیار از گفت ناهنجار باش
گردن شیر است بی پروا مخار - کام تنین(47) است دست آنجا میار
پا منه اینجا که سر می افکنند - دم مزن بیجا که گردن می زنند