فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

گرفتار شدن امیر مخلوق(40)

امیری ظالم را از ریاست خلع کردند. دست او از قدرت و حکومت کوتاه شد و روزگار آنچه به او داده بود همه را باز پس گرفت.او دیگر هیچ یار و یاوری نداشت و ضعف بر او چیره شد. دشمن که از حال او با خبر شد بر او تاختن آورد و مال و منال او را به یغما برد و خورش را نیز به زندان افکند.
وی در زندان بی خبر از همه چیز بسر می برد، تا آنکه روزی یکی از ملاقاتیان به او خبر داد که همه ملک و مالت را غارت کردند.
وی گفت: با آنکه ندیده ام ولی می دانم که درست می گویی. بگو بدانم دیگر چه خبر داری؟
گفت: خانه ات را هم ویران کردند.
گفت: این خبر هم درست است.
گفت: آتشی افروختند و تمام کاخ و سرایت را آتش زدند.
گفت: این هم درست است.
گفت: همه دوستان و نزدیکان و فرزندانت را دستگیر کردند و آنها را شکنجه نمودند.
گفت: می دانم که درست می گویی.
گفت: زنانت را گرفتند و به بردگی بردند و پرده ناموس تو را دریدند.
گفت: هرگز این خبر را باور نمی کنم و این خبر دروغ محض است. زیرا من مال مرد را گرفتم، خانه مظلوم را بر سرشان ویران کردم، عده ای را آزار و شکنجه نمودم و نتیجه همه این کارها را دیدم. ولی هرگز به ناموس کسی تجاوز نکردم، و می دانم که دست انتقام روزگار این یک بلا را بر سر من نخواهد آورد، زیرا بسیاری از بلاها عکس المعل زشت کارهای خود ماست و من چنین عمل زشتی مرتکب نشده ام.
این همه کردن ولیکن یک نفس - شق نکردم پرده ناموس کس
بی خیانت نترسد از قصاص - حق نابرده نمی دارد تقاص
محتسب(41) داناست بر اسرار کار - بی گنه را کی برد بالای دار؟

گدای عاشق

عارفی از دهی می گذشت. در راهی چشم او به دختر زیبایی افتاد که از بام خانه سر بر آورده بود. دختر نگو خورشید و ماه بگو. همین که دیده مرد عارف به او افتاد در حال، دل باخته شد و عشق سراسر وجود او را فرا گرفت.
اندکی ایستاد تماشا کرد، سپس سر به پیش افکند و به خانه باز گشت، اما شیدا و دلداده به گونه که سر از پا نشناخته و هوش و حواس خود را به کلی از دست داده بود. آتش عشق او را راحت نمی گذاشت و خانه را بر او تنگ کرده بود. بی صبرانه برخاست و به سوی خانه آن دختر رفت. نگاهی انداخت اما کسی را ندید. چاره ای اندیشید که شاید بار دیگر دلربای خود را ببیند.
وی زنبیلی به دست گرفت و به بهانه گدایی به خانه او رفت. در زد و گفت: ای اهل خانه، برای خدا چیزی به من دهید! آنقدر در را کوفت و صدا زد و اصرار کرد تا سرانجام صاحب خانه در را باز نمود.
سعی و همت هست مفتاح فرج - من قرع بابا و قد لج و لج(42)
از کسالت مرد ابتر می شود - لایق روبند و معجر می شود
زاید از دون همتی ای یار فرد - ذلت و عجز و زبونی بهر مرد
در خانه باز شد، کنیزکی بیرون آمد و قرص نانی در دست داشت، گفت: این را بگیر و از این جا برو مرد عارف نان را نگرفت و باز به درخواست خود ادامه داد، اشک می ریخت و گدایی می کرد.
کنیزک بازگشت و مقداری آب و نان آورد باز مرد عارف نگرفت و چند قدمی دور شد. همین که کنیزک رفت دوباره پیش آمد و گدایی را آغاز کرد و صدا زد:
ای شما از خوان نعمت کام گیر - یاد آرید از گدایان فقیر
ای کریمان یک شبی بهر خدا - لقمه بر دارید بر یاد گدا
ای شما در خواب راحت خفتگان - یاد آرید آخر از آشفتگان
سرانجام در خانه باز شد، مقدار آش و خوراکی های دیگر آوردند، او نگرفت. قند و حلوا آوردند،او نگرفت، پول دادند نگرفت و همین طور صدا می زد: ای اهل خانه بر این گدا رحم آورید و برای خدا چیزی به او دهید! اهل خانه در شگفت شدند و از راز او سر در نیاوردند.
بیست شب به همین منوال گذشت. سرانجام اهل خانه به تنگ آمدند و بر او غریدند که تا حال گدایی سمج چون تو ندیده ایم! از بی شرمی روی هر چه گداست سفید کردی!
عارف گفت: من گدای نان و آش نیستم. این را می گفت و اشک می ریخت. صاحب خانه بیشتر در حیرت شد.سرانجام مرد عاشق سفره دل خود را گشود و گفت: ای اهل خانه!من گدای روی زیبایی هستم که با یک نظر خریدار آن شده ام. من گدایم اما گدای عاشق!
گفت: هستم من گدای روی دوست - از گدایی مطلبم دیدار اوست
من گدا هستم گدای یک نظر - یک نظر خوشتر ز صد کان شکر

دزد حیران

مردی سحرگاه به باغ در آمد، دید مردی جوال خود را پر از زردکهایی که در باغ روییده بود نموده قصد فرار دارد. خود را به او رساند و چوبدستی را بر داشت تا بر سر دزد بکوبد که مردک دزد اینجا چه می کنی؟ اینک با این چوبدست پیکرت را غرق خون می کنم تا دیگر فکر دزدی از سرت بیرون رود!
دزد گفت: ای آزاده مرد، تو را به خدا نزن که من دزد نیستم. صاحب باغ گفت: اگر دزد نیستی پس اینجا چه می کنی؟
گفت: از این راه مس گذشتم که ناگاه بادی تندی وزید و مرا از دیوار باغ به درون باغ افکند!
صاحب باغ گفت: فرضا که باد تو را به باغ افکنده، این زردکها راکی از ریشه کنده است؟
گفت: من برای آنکه با فشار باد پرتاب نشوم دستم را به این زردکها می گرفتم ولی باد آنقدر سخت بود که آنها را از ریشه در می آورد و مرا پرتاب می کرد!
صاحب باغ گفت: ای دزد دروغگو!گیرم که چنین است، بگو بدانم کی این زردکها را به این ترتیب در جوال چیده؟
دزد که دیگر پاسخی نداشت، گفت: من نیز در خمین فکرم!
صاحب باغ گفت: ولی من می دانم که اینها همه کار توست، اینک به سزای کار خود خواهی رسید. سپس تا آنجا که می خورد دزد را با چوبدستی تنبیه نمود.