فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

شوریده ای که به کلیسا رفت

در شهر هرات عاشقی می زیست از اینک و بد عالم گسسته و از دام نام و ننگ رسته و به بندگی حق پیوسته. ولی ملامتی صفت بود که باطن را آراسته و چندان به ظاهر نپرداخته، از این رو گهگاه راه به خرابات می برد و در صف رندان پاک می نشست و با آنان سر و سری داشت.
روزی یکی از فقیهان نامی به شهر هرات وارد شد و مردم از طبقات مختلف به استقبال او شتافتند. مرد شوریده نیز برای زیارت وی روان شد تا مگر
گوهر از آن صدف به دست آرد و از فیض خدمتش شرافتی حاصل کند.
تا چشم شیخ به او افتاد سخت در خشم شد و گفت: ای ناپاک که عمر خود را تباه کرده ای و مایه ننگ اسلام گشنه ای! تو را با مسلمانان چه کار؟
تو نبایستی در مجلس ما شرکت کنی و با ما در آمیزی. تو باید با انصاری پیوند خوری و در کلیسای آنان آمد و شد کنی. اکنون ای گبر کافر از مسجد بیرون شو و راه کلیسا پیش گیر که دین از دست تو و امثال تو بی رونق شده و آبروی خود را از دست داده است!
مرد شوریده با شنیدن این سخنان، آرام و ساکت از مسجد بیرون شد و به خرابات رفت، یاران خود را جمع کرد و گفت: ای یاران، سخنی از دهان مرد بزرگی در آمده که بی فلسفه نیست، پس باید فرمان او را اجابت کنم و به کلیسا بروم، شاید ماموریتی در این قبضه باشد؛ پس باید از راز این کار سر در آورم.
گفت: ای یاران بزرگی را سخن - بر زبان بگذاشت اندر انجمن
واجب آمد امتثال امر او - کی بود مرد خدا بیهوده گو
گفته ارباب دین افسانه نیست - تا ببینم سر این فرموده چیست
پس به سوی کلیسا به راه افتاد و به آنجا وارد شد، و چون از مرد سر شناس بود، همین که ترسایان از ورود او آگاه شدند همگی از راهب و کشیش و مبلغ و روحانی و سایر پیروان گرد آمدند و از شادی کلیسا را آذین بستند و ناقوس ها را به صدا در آوردند و در برابر تمثال مسیح (علیه السلام ) و مادرش مریم به آیین عبادت ایستادند.
البته آن دو تمثال با صد زبان گواهی می دادند که معبود واقعی نیستند و عیسی پسر خدا نیست، ولی ترسایان بر اساس اعتقاد خود این چنین به عبادت برخاستند.
مرد شوریده چون این حال را بدید برخاست و در برابر صورت مسیح (علیه السلام ) ایستاد و گفت: هان ای عیسی، بگو بدانم آیا تو به مردم گفته ای که من و مادرم را به خدایی بپرستید؟ اگر شما خدایید پس چرا خود عبادت می کرده اید؟ خدا که نباید خدای دیگری را پرستش کند؟!
تا این سخن از دهان مرد شوریده بیرون آمد لرزه ای بر در و دیوار افتاد، صلیب شکست، زنگ ناقوس از صدا افتاد، زنارها(38) از کمر باز شد و عکس عیسی (علیه السلام ) و مریم واژگون شد و ولوله ای در کلیسا در گرفت.
ترسایان که این حادثه را مشاهده کردند بی پایه بودن دینشان در نظرشان روشن شد و نور اسلام در دلشان تابید، زنارها از کمر گسستند، صلیبها را از گردن در آوردند و خود را روی پاهای مرد شوریده افکندند و بر دست و پایش بوسه می زند و می گفتند:

ای چراغ محفل اهل یقین - وی ز تو خرم دل ارباب دین
ای درونت گنج اسرار خدا - وی برونت گمراهان را رهنما
ای زبانت دین نواز و کفر سوز - وی بیانت روح بخش و جانفروز
حق بود دینی که دیندارش تویی - راست آن راهی که سکارش(39) تویی
با شنیدن این سخنان هر که بود کبر و خود بینی او را می گرفت، اما مرد شوریده که همه این آثار را از برکت حقانیت اسلام می دید فریادش بر آمد که وای مردم! این کرامتها از من نیست، من دریغ می خورم که کاش مسلمان خوبی بودم، کاش خاری در این گلستان بودم، مردم مسلمان از دست من زارند و مرا مایه ننگ اسلام می دانند و به همین دلیل مرا از خود رانده اند، به مسجد و حرم راهم نمی دهند و مرا به پشیزی نمی خرند، و گرنه مرا با کلیسا چه کار؟! شما چون از اسلام کامل بی خبرید مرا مسلمان کامل دانسته اید، اگر اسلام درست و کامل به این جا وارد شود اثری از کلیسا نخواهد ماند.
ترسایان با شنیدن این سخنان، از او خواستند که اسلام را بر آنان عرضه کند و آنان را از کفر رهایی بخشد. آری در آن روز بیش از صد هزار مسلمان شدند و به دست آن مرد شوریده به آیین اسلام گرویدند.
مرد شورنده به یاران گفت: این اثر گفته شیخ بود و من روز اول به شما گفتم که آگاهانه و یا ناآگاهانه این حادثه را پیش آورده است.
از سوی دیگر شیخ فقیه نامدار با شنیدن این داستان از در پوزش بر آن مرد شوریده وارد شد و با دیدن آن صدها بار عذر خواهی کرد و گفت: ای مرد خدا، مرا ببخش که تو را نشناختم و به ناراستی با تو سخن گفتم.
شوریده گفت: ای شیخ، همه این سخنان نادرست در نزد ما درست آمد و تو نیز به فکر کژ و راستی مباش که چون برای خدا گفتی اثر نیک خود را بخشید.

گرفتار شدن امیر مخلوق(40)

امیری ظالم را از ریاست خلع کردند. دست او از قدرت و حکومت کوتاه شد و روزگار آنچه به او داده بود همه را باز پس گرفت.او دیگر هیچ یار و یاوری نداشت و ضعف بر او چیره شد. دشمن که از حال او با خبر شد بر او تاختن آورد و مال و منال او را به یغما برد و خورش را نیز به زندان افکند.
وی در زندان بی خبر از همه چیز بسر می برد، تا آنکه روزی یکی از ملاقاتیان به او خبر داد که همه ملک و مالت را غارت کردند.
وی گفت: با آنکه ندیده ام ولی می دانم که درست می گویی. بگو بدانم دیگر چه خبر داری؟
گفت: خانه ات را هم ویران کردند.
گفت: این خبر هم درست است.
گفت: آتشی افروختند و تمام کاخ و سرایت را آتش زدند.
گفت: این هم درست است.
گفت: همه دوستان و نزدیکان و فرزندانت را دستگیر کردند و آنها را شکنجه نمودند.
گفت: می دانم که درست می گویی.
گفت: زنانت را گرفتند و به بردگی بردند و پرده ناموس تو را دریدند.
گفت: هرگز این خبر را باور نمی کنم و این خبر دروغ محض است. زیرا من مال مرد را گرفتم، خانه مظلوم را بر سرشان ویران کردم، عده ای را آزار و شکنجه نمودم و نتیجه همه این کارها را دیدم. ولی هرگز به ناموس کسی تجاوز نکردم، و می دانم که دست انتقام روزگار این یک بلا را بر سر من نخواهد آورد، زیرا بسیاری از بلاها عکس المعل زشت کارهای خود ماست و من چنین عمل زشتی مرتکب نشده ام.
این همه کردن ولیکن یک نفس - شق نکردم پرده ناموس کس
بی خیانت نترسد از قصاص - حق نابرده نمی دارد تقاص
محتسب(41) داناست بر اسرار کار - بی گنه را کی برد بالای دار؟

گدای عاشق

عارفی از دهی می گذشت. در راهی چشم او به دختر زیبایی افتاد که از بام خانه سر بر آورده بود. دختر نگو خورشید و ماه بگو. همین که دیده مرد عارف به او افتاد در حال، دل باخته شد و عشق سراسر وجود او را فرا گرفت.
اندکی ایستاد تماشا کرد، سپس سر به پیش افکند و به خانه باز گشت، اما شیدا و دلداده به گونه که سر از پا نشناخته و هوش و حواس خود را به کلی از دست داده بود. آتش عشق او را راحت نمی گذاشت و خانه را بر او تنگ کرده بود. بی صبرانه برخاست و به سوی خانه آن دختر رفت. نگاهی انداخت اما کسی را ندید. چاره ای اندیشید که شاید بار دیگر دلربای خود را ببیند.
وی زنبیلی به دست گرفت و به بهانه گدایی به خانه او رفت. در زد و گفت: ای اهل خانه، برای خدا چیزی به من دهید! آنقدر در را کوفت و صدا زد و اصرار کرد تا سرانجام صاحب خانه در را باز نمود.
سعی و همت هست مفتاح فرج - من قرع بابا و قد لج و لج(42)
از کسالت مرد ابتر می شود - لایق روبند و معجر می شود
زاید از دون همتی ای یار فرد - ذلت و عجز و زبونی بهر مرد
در خانه باز شد، کنیزکی بیرون آمد و قرص نانی در دست داشت، گفت: این را بگیر و از این جا برو مرد عارف نان را نگرفت و باز به درخواست خود ادامه داد، اشک می ریخت و گدایی می کرد.
کنیزک بازگشت و مقداری آب و نان آورد باز مرد عارف نگرفت و چند قدمی دور شد. همین که کنیزک رفت دوباره پیش آمد و گدایی را آغاز کرد و صدا زد:
ای شما از خوان نعمت کام گیر - یاد آرید از گدایان فقیر
ای کریمان یک شبی بهر خدا - لقمه بر دارید بر یاد گدا
ای شما در خواب راحت خفتگان - یاد آرید آخر از آشفتگان
سرانجام در خانه باز شد، مقدار آش و خوراکی های دیگر آوردند، او نگرفت. قند و حلوا آوردند،او نگرفت، پول دادند نگرفت و همین طور صدا می زد: ای اهل خانه بر این گدا رحم آورید و برای خدا چیزی به او دهید! اهل خانه در شگفت شدند و از راز او سر در نیاوردند.
بیست شب به همین منوال گذشت. سرانجام اهل خانه به تنگ آمدند و بر او غریدند که تا حال گدایی سمج چون تو ندیده ایم! از بی شرمی روی هر چه گداست سفید کردی!
عارف گفت: من گدای نان و آش نیستم. این را می گفت و اشک می ریخت. صاحب خانه بیشتر در حیرت شد.سرانجام مرد عاشق سفره دل خود را گشود و گفت: ای اهل خانه!من گدای روی زیبایی هستم که با یک نظر خریدار آن شده ام. من گدایم اما گدای عاشق!
گفت: هستم من گدای روی دوست - از گدایی مطلبم دیدار اوست
من گدا هستم گدای یک نظر - یک نظر خوشتر ز صد کان شکر