فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

امیر آفتاب دار

امیری در شهری حکم می راند و همه مردم شهر را فرمانبر خود ساخته بود. ولی عاقبت در اثر پاره ای مظالم و برخی بی لیاقتی ها از حکومت معزول شد. او که خود را مانده و از همه جا رانده می دید، سر خورده و ناامید به حصیر مسجد چسبید و گربه شد عابدا مسلمانا! در واقع عزل او سبب شد تا اندکی به خود آید و به کردار گذشته خویش بیندیشد.
دست زد در دامن ورد و دعا - روز و شب در توبه از ظلم و جفا
در عمل عامل یزید ثانی است - عزل گردد زاهد گیلانی(33) است
مرشدی گیرادم و چابک اثر - من ندیدستم ز عزل استادتر
ولی هر ورد و دعا خواند تا شاید منصب گذشته را به دست آورد سودی نکرد. از سوی دیگر افسوس از دست دادن شغل و شوق باز یافتن آن، خواب را از دیده و تاب و توان را از دل او ربوده بود. چاره ای ندید جز آنکه کاری برای خود دست و پا کند و تا حد امکان به نوع فرمان براند.
از قضا در آن شهر مبرزی(34) بود که مردم به هنگام ضرورت در آنجا قضای حاجت می کردند. حاکم مغزول موقعیت را مناسب دانست، رفت سی - چهل تا آفتابه گلی تهیه کرد و در آنجا نهاد. هر کس برای تطهیر می رفت و دست به آفتابه ای می برد تا آن را با خود ببرد او می گفت: این را بگذار و آن را بردار، و اگر آن را بر می داشت حکم می کرد که این را بردار! و اگر کسی از راهی می رفت او را صدا می زد و می گفت: از این طرف برو! و اگر کسی آفتابه دلخواه او را بر می داشت می گفت: مواظب باش آن را نشکنی! و...
آری این حاکم مغزول حس ریاست طلبی خود را این گونه رضاء می نمود.

توبه بشر حافی

بشر حافی یکی ز اولیاء خدا بود که پا برهنه می گشت و از همین رو به او حافی می گفتند. وی در بغداد می زیست و در سال 227 به سن 75 سالگی در گذشت و در همان جا به خاک سپرده شد. و از صالحان بزرگ و از رجال موثق حدیث بود.
بشر پیش از آنکه روی به حق آورد مردی لاابالی بود و روزگار به عیش و نوش می گذراند، مجالس شراب بپا می کرد و نوازندگان در آن مجالس به خنیاگری(35) می پرداختند.
روزی قبله هفتم امام کاظم (علیه السلام ) از راهی می گذشت، اتفاقا عبور آن حضرت بر در خانه بشر افتاد. بانگ چنگ و نای، و هیاهوی رقص و آواز از خانه بلند بود. امام (علیه السلام ) از یکی از غلامان پرسید: اینجا خانه کیست؟ آیا صاحب این خانه آزاد است یابنده؟
غلام که شاید امام را نمی شناخت پاسخ داد: چشم باز کن ببین چه می گویی! خواجه ما خواجه خواجگان است، شما چگونه می پرسی که او آزاد است یا بنده؟
امام فرمود: راست گفتی، او بنده نیست، زیرا راه و رسم بندگی جز این است و هیچ بنده ای چنین افسار گسیخته عمل نمی کند!
گفت آن شه: راست گفتی بنده نیست - کی چنین ها راه و رسم بندگی است؟
آری آزاد است از خواجه بری - خواجه زان بیزار و دلگیر و عری(36)
البته منظورم این نیست که او بنده کسی نیست و آزاد محض است، نه، بنده ای است از ارباب گریخته و ریسمان بندگی از گردن گسیخته. او می پندارد که آزاد است ولی چنین نیست. او خود را از قید بندگی خدا آزاد نموده اما در دام بندگی صدها غیر خدا گرفتار آمده است. او بنده هوای نفس است! او بنده شیطان است!
غلام که این سخنان را شنید فورا نزد بشر رفت و ماجرا را گزارش داد. بشر گرچه در ظاهر به فسق و فجور می پرداخت اما هنوز سیاهی گناه همه فضای دل او را نپوشانده بود و جایی برای تابش نور حق در آن خالی بود. و از سوی دیگر سخن از دل مرد حق یعنی امام معصوم (علیه السلام ) بیرون آمده بود و چون تیری به هدف نشست.
آن دم استاد در وی در گرفت - افسر آزادی از سر بر گرفت
شعله ای در پنبه زارش افتاد - خرمنش را دانه دانه برد باد
بشر با شنیدن این سخنان، نعره ای از دل بر کشید، تاج و کلاه از سر افکند، گریبان چاک زد و هر چه زر و زیور به خود آویخته بود همه را بریخت و آواز داد: هان ای تهیدستان! بیایید به خانه بشر که اینجا خوان یغما است، هر چه می خواهید ببرید! من از همه دارایی خود گذشتم و از این به بعد تمام بندگانم در راه خدا آزادند.
این بگفت و لرز لرزان همچو بید - پا برهنه جانب حضرت دوید
سر برهنه پا برهنه جان نژند(37) - خویش را در پای آن سرور فکند
کای چراغ دین و مصباح هدا - ای سفینه دین حق را ناخدا
توبه کردند ای سلطان دین - توبه کردم ای امام مؤمنین
امام هفتم (علیه السلام ) که این صحنه را مشاهده کرد او را مژده قبولی توبه داد، و او با توبه واقعی خویش یکی از اولیاء خدا شد که نفس گرم خود از بسیاری از بندگان خدا دستگیری نمود.
او از آن گاه با پای برهنه به دنبال امام دوید دیگر به منظور ادب پابرهنه بر روی زمین خدا می گشت و می پنداشت:
زمینی که باید پیشانی بر آن سایید شایسته آن نیست که با کفش بر آن راه رفت!

شوریده ای که به کلیسا رفت

در شهر هرات عاشقی می زیست از اینک و بد عالم گسسته و از دام نام و ننگ رسته و به بندگی حق پیوسته. ولی ملامتی صفت بود که باطن را آراسته و چندان به ظاهر نپرداخته، از این رو گهگاه راه به خرابات می برد و در صف رندان پاک می نشست و با آنان سر و سری داشت.
روزی یکی از فقیهان نامی به شهر هرات وارد شد و مردم از طبقات مختلف به استقبال او شتافتند. مرد شوریده نیز برای زیارت وی روان شد تا مگر
گوهر از آن صدف به دست آرد و از فیض خدمتش شرافتی حاصل کند.
تا چشم شیخ به او افتاد سخت در خشم شد و گفت: ای ناپاک که عمر خود را تباه کرده ای و مایه ننگ اسلام گشنه ای! تو را با مسلمانان چه کار؟
تو نبایستی در مجلس ما شرکت کنی و با ما در آمیزی. تو باید با انصاری پیوند خوری و در کلیسای آنان آمد و شد کنی. اکنون ای گبر کافر از مسجد بیرون شو و راه کلیسا پیش گیر که دین از دست تو و امثال تو بی رونق شده و آبروی خود را از دست داده است!
مرد شوریده با شنیدن این سخنان، آرام و ساکت از مسجد بیرون شد و به خرابات رفت، یاران خود را جمع کرد و گفت: ای یاران، سخنی از دهان مرد بزرگی در آمده که بی فلسفه نیست، پس باید فرمان او را اجابت کنم و به کلیسا بروم، شاید ماموریتی در این قبضه باشد؛ پس باید از راز این کار سر در آورم.
گفت: ای یاران بزرگی را سخن - بر زبان بگذاشت اندر انجمن
واجب آمد امتثال امر او - کی بود مرد خدا بیهوده گو
گفته ارباب دین افسانه نیست - تا ببینم سر این فرموده چیست
پس به سوی کلیسا به راه افتاد و به آنجا وارد شد، و چون از مرد سر شناس بود، همین که ترسایان از ورود او آگاه شدند همگی از راهب و کشیش و مبلغ و روحانی و سایر پیروان گرد آمدند و از شادی کلیسا را آذین بستند و ناقوس ها را به صدا در آوردند و در برابر تمثال مسیح (علیه السلام ) و مادرش مریم به آیین عبادت ایستادند.
البته آن دو تمثال با صد زبان گواهی می دادند که معبود واقعی نیستند و عیسی پسر خدا نیست، ولی ترسایان بر اساس اعتقاد خود این چنین به عبادت برخاستند.
مرد شوریده چون این حال را بدید برخاست و در برابر صورت مسیح (علیه السلام ) ایستاد و گفت: هان ای عیسی، بگو بدانم آیا تو به مردم گفته ای که من و مادرم را به خدایی بپرستید؟ اگر شما خدایید پس چرا خود عبادت می کرده اید؟ خدا که نباید خدای دیگری را پرستش کند؟!
تا این سخن از دهان مرد شوریده بیرون آمد لرزه ای بر در و دیوار افتاد، صلیب شکست، زنگ ناقوس از صدا افتاد، زنارها(38) از کمر باز شد و عکس عیسی (علیه السلام ) و مریم واژگون شد و ولوله ای در کلیسا در گرفت.
ترسایان که این حادثه را مشاهده کردند بی پایه بودن دینشان در نظرشان روشن شد و نور اسلام در دلشان تابید، زنارها از کمر گسستند، صلیبها را از گردن در آوردند و خود را روی پاهای مرد شوریده افکندند و بر دست و پایش بوسه می زند و می گفتند:

ای چراغ محفل اهل یقین - وی ز تو خرم دل ارباب دین
ای درونت گنج اسرار خدا - وی برونت گمراهان را رهنما
ای زبانت دین نواز و کفر سوز - وی بیانت روح بخش و جانفروز
حق بود دینی که دیندارش تویی - راست آن راهی که سکارش(39) تویی
با شنیدن این سخنان هر که بود کبر و خود بینی او را می گرفت، اما مرد شوریده که همه این آثار را از برکت حقانیت اسلام می دید فریادش بر آمد که وای مردم! این کرامتها از من نیست، من دریغ می خورم که کاش مسلمان خوبی بودم، کاش خاری در این گلستان بودم، مردم مسلمان از دست من زارند و مرا مایه ننگ اسلام می دانند و به همین دلیل مرا از خود رانده اند، به مسجد و حرم راهم نمی دهند و مرا به پشیزی نمی خرند، و گرنه مرا با کلیسا چه کار؟! شما چون از اسلام کامل بی خبرید مرا مسلمان کامل دانسته اید، اگر اسلام درست و کامل به این جا وارد شود اثری از کلیسا نخواهد ماند.
ترسایان با شنیدن این سخنان، از او خواستند که اسلام را بر آنان عرضه کند و آنان را از کفر رهایی بخشد. آری در آن روز بیش از صد هزار مسلمان شدند و به دست آن مرد شوریده به آیین اسلام گرویدند.
مرد شورنده به یاران گفت: این اثر گفته شیخ بود و من روز اول به شما گفتم که آگاهانه و یا ناآگاهانه این حادثه را پیش آورده است.
از سوی دیگر شیخ فقیه نامدار با شنیدن این داستان از در پوزش بر آن مرد شوریده وارد شد و با دیدن آن صدها بار عذر خواهی کرد و گفت: ای مرد خدا، مرا ببخش که تو را نشناختم و به ناراستی با تو سخن گفتم.
شوریده گفت: ای شیخ، همه این سخنان نادرست در نزد ما درست آمد و تو نیز به فکر کژ و راستی مباش که چون برای خدا گفتی اثر نیک خود را بخشید.