فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

پلنگ و دهقان

روزی پلنگی قوی پنجه، سیل آسا از کوهسار به زیر آمد که ناگهان چشمش به گربه ای افتاد زار و نحیف، لاغر و بیتاب که با سر و صورت زخمی لنگ لنگان پیش می آمد.
پلنگ زورمند با دیدن او به خشم آمد و گفت: این چه وضعی است که در تو می بینم! تو از خانواده ما هستی، چه کسی تو را به این حال و روز افکنده است؟ به من بگو تا دمار از روزگارش بر آرم.
هین بگو کو پنجه شیراوژنت - وان و بازی نخجیرافکنت؟
هین بگو ای گربه کو کوپال تو - کو تنومندی تو، کو یال تو؟
گربه ناتوان فغان آغاز کرد و گفت: ای امیر، در این دشت موجودی زندگی می کند که به آن آدمیزاده گویند .دارای قدرت زیادی است. گربه که هیچ، اگر پلنگ هم به چنگش افتد در برابر او از یک موش کمتر باشد! من گرفتار یکی از آنان شدم و به این روز سیاه افتادم.
پلنگ با شنیدن این سخنان، چون شیر زخم خورده به خشم آمد و گفت: بگو ببینم این آدمیزاد که می گویی کجاست تا پوست بر تنش بدرم و انتقام تو را از او بگیرم!
گربه گفت: با من بیا تا او را به تو نشان دهم.
هر دو راه افتادند، گربه از پیش و پلنگ از پس، راه بیابان پیش گرفتند تا به کشتزار رسیدند و از دور مردی نمایان شد.
گربه را چون دیده بر مرد اوفتاد - گفت اینک آدم و، خشک
ایستاد
گربه با نشان دادن آن مرد در جای خود ایستاد و جرات پیش رفتن نداشت. پلنگ کینه توز به سوی مرد دهقان رفت و با غرشی بلند گفت: تویی که این بلا را به سر این بیچاره آورده ای؟!
دهقان گفت: بله، من با از او چنین کرده ام و با تو هم خواهم کرد، تو که هیچ بلکه شیر نر که سلطان شماست در دست من زبون است! پلنگ با شنیدن این سخن رنگ چهره اش بر افروخت و گفت: این قدر لاف مزن اگر مردی با من پنجه افکن تا زور بازوی تو را ببینم!
مرد آن باشد که بی گفتار خویش - وانماید بر جهان کار خویش
آن که گفتار بی کردار داشت - راست گویم، مرد از آن کس عار داشت
مرد دهقان با شنیدن این سخنان، به فکر یافتن چاره ای افتاد. پس رو کرد به پلنگ و گفت: ای پلنگ شیر گیر، آیا تا به حال دیده ای کسی بدون سلاح جنگی به میدان رود! این انصاف نیست که تو مسلح باشی و من دست خالی!
پلنگ مغرور گفت: سلاحت کجاست؟ برو بیاور:
دهقان خنده ای کرد و گفت: هان، حالا که در خود توان جنگ با مرا نمی بینی، می خواهی با رفتن من در پی اسلحه، از میدان بگریزی و جان سالم به در بری؟!
پلنگ گفت: ای بی انصاف، من و فرار؟! هر پیمانی بخواهی با تو می بندم که فرار نکنم.
دهقان گفت: مرا به وفای تو اطمینان نیست. تنها یک راه وجود دارد و آن اینکه: تو را با طناب به درخت ببندم و برای آوردن اسلحه به خانه روم.
پلنگ بلافاصله خود را به درختی چسباند و گفت: بیا دست و پایم را ببند!
مرد دهقان که حیله اش کار ساز شده بود، شادمان بر جست و پلنگ را به درختی بست و با دسته بیل به جانش افتاد.
بر سر و پهلو و دوش و پشت و روی - کوفت چندان کز دو تن خون رفت جوی
مرد را هرگه به بالا بیل رفت - نعره آن جانور صد میل(23) رفت

مرد دهقان آنقدر با بیل بر پلنگ نواخت که رمقی در او نماند و سر و پنجه و استخوانش خرد شد.
پلنگ آهسته رو به گربه کرد و گفت: راه نجات از دست حیله گر بی انصاف چیست؟ گربه گفت: اگر در برابر این مرد از موش هم کمتر شوی هرگز دست از تو باز نخواهد داشت!...
آری این است صفت مردم دنیا دوست و بی وفا و حیله گر!
ای برادر اهل دنیا سربسر - آدمیزادند و از آدم بتر
تا توانی می گریز از دامشان - بلکه از جایی که باشد نامشان
آدمیزادند اما دیو سار - الفرار از آدمیزاد الفرار

مجنون و سگ لیلی

خاصیت عشق اینست که به هر چیزی که به نوعی با معشوق بستگی دارد عشق می ورزد و با دیدن آن خاطره معشوق برایش زنده می شود.
روزی رهگذری مجنون را دید که گرد سگی می گردد و خاک پای آن را به سر و صورت می کشد! او که از حال مجنون بی خبر بود و گرمی او را در نمی یافت به او گفت: ای مجنون، این دیگر چه شاخه ای از جنون است؟! ما شنیده ام که الجنون فنون(24) ولی این شکل آن را دیگر ندیده بودیم!
مجنون گفت: این کار را از سر دیوانگی نمی کنم. این سگ کوی لیلی است. و از آن رنگ و بوی لیلی می شنوم و از همین رو خاک پایش را به چشم می کشم. من گرچه به به صورت ظاهر به این سگ عشق می ورزم اما در حقیقت دلم با لیلی است و خاطره او را از نظر می گذرانم.
گفت: ای مجنون چه شد این جنون - این چه فن است از جنون ذوفنون
گفت مجنون: از جنونم نیست این - این سگ سر منزل لیلی است این
چونکه این سگ اندر آن کو آشناست - خاک کویش توتیای(25) چشم ماست

میر فندرسکی در بتخانه هند

حکیم ابوالقاسم میر فندرسکی حسنی موسوی یکی از بزرگان و حکیمان و عارفان روزگار شاه عباس صفوی و شاه صفی بود. او با آنکه عالمی مشهور بود اما بیشتر اوقات خود را با فقرا و اهل حال می گذرانید و از معاشرت با اهل جاه و جلال گریزان بود. لباس پشمینه به تن می کرد و بیشتر به اصطلاح باطن می پرداخت. وی در سال 1050 در تخت فولاد اصفهان در گذشت و در همان جا به خاک سپرده شد. به او کراماتی نسبت داده اند، از جمله آنکه:
وی سفری به هندوستان کرد، مدتی در آنجا ماند و از شهرهای مهم آنجا دیدن نمود. روزی به شهری در آمد خرم و آباد که خاطره بهشت فردوس را یادها زنده می کرد ولی افسوس که شهرنشینان همه مشرک و بت پرست بودند. بتخانه ای در آن شهر بود که بتهای فروانی در آنجا قرار داشت و مردم آن آشکارا در آن بتکده به عبادت می پرداختند.
مرحوم میر در آن شهر کم کم با مردم آشنا شد و با راجا و رای(26)و بر همن(27) از در دوستی وارد شد و پس از جلب نظر آنان، روزی برای تماشای بتخانه به آنجا رفت. قبه ای دید بر افراشته و پهناور و ساخته از سنگهای سخت و قیمتی که با انبوه جواهرات گرانبها آراسته بود. این ساختمان با آنکه سالها زیادی از تاریخ بنایش می گذشت اما هنوز محکم و پا بر جا باقی مانده بود. بزرگان شهر در آمد و شد می کردند، هر کدام کمر به خدمتی بسته، و گروهی دیگر سر عجز و نیاز در برابر بتها خم نموده، به راز و نماز مشغول بودند.
میر بزرگ وارد شد و با وقار هر چه تمام تر در گوشه ای نشست، گویی که پشت کفر از وزن و وقار او سنگینی می کرد. بت پرستان پروانه وار دور او آمدند و از هر دری لب به سخن گشودند، تا آنکه دامن سخن به ادیان و آیین های گوناگون کشیده شد و هر گروه دلیلی برای اثبات دین خود بر زبان آورد.
میر فندرسکی هم به سخن آمد و در فرسایش عظمت بتها سخنها گفت به حدی که سر و صدای بت پرستان بلند شد و فریاد اعتراض از گوشه و کنار بتکده بر خاست.
یکی از همنان گفت: در گذشته و حال، نزد دانشمندان و خردمندان چنین بوده و هست که هر کس باید بر گفته خود دلیل بپردازد، زیرا هر واقعیتی خود را نشان خواهد داد و هر ناحقی خودبخود رو به زوال خواهد رفت.
سپس ادامه داد: بیش از دو هزار سال است که این بتکده بنا شده، و گذشت روزگار هیچ گونه رخنه ای در آن پدید نیاورده است. در حالی که مساجد مسلمانان را می بینیم که پس از پنجاه - شصت سال رو به ویرانی می رود و آثار شکست و خرابی در آنها پدیدار می گردد. اگر دین اسلام حق بود هرگز این رخنه و سستی در مساجد آن پدید نمی شد و گردش روزگار آن را به سوی زوال و نابودی نمی کشانید!
میر فندرسکی پاسخ داد: اتفاقا این دلیل شما معکوس دارد و دلیل حقانیت اسلام ماست. زیرا نام خدایی که اگر بر کوه خوانند فرو پاشد و اگر بر زمین خوانند شکاف بر دارد، نامی که آسمان را بر زمین دوزد و مهر و ماه را در هم شکند و پشت افلاک را خم کند، شکفتی ندارد که مساجد که این نام شبانه روز در آنها برده می شود فرسوده گردند و رو به زوال نهند. بلکه شگفت. آن است که مشتی خاک و سنگ و گل بتوان در برابر عظمت نام خدا تاب بیاورد و از هم نپاشد!
کی تواند سنگ و گل آن را کشید - مسجد و محراب ما زین رو خمید
کی شود بر پشه ای پیلی سوار - کی توان کردن به موری کوه بار
این شکست مسجد و محرابها - باشد از نام جلال کبریا
آری، همین نام است که نورش بر کوه طور تابیده و کوه ریز ریز شد، و رود نیل با شنیدن آن سینه درید و آبش از هم شکافت و آتش سوزان نمرود بدین نام ابراهیم خلیل سرد و سلامت شد، با این نام بود که احمد مختار (علیه السلام)سینه آسمانها را شکافت و تا عرش برین الهی برفت، و ماه را دو نیم کرد!
اینک ای بر همن، تو بگو، این بتکده شما آیا تا به حال هیچ نام حضرت حق در آن برده شده؟ یا عابدی سجاده نمازی در آن گسترده؟ آیا در این بتکده جبینی(28) بر خاک ساییده؟ آیا ناله ای از دل کسی در اینجا بر خاسته است؟
آنچه گویند اندر این بتخانه ها - نی ورا قدری نه وزنی نی بها
لفظ بی معنا و مشک بی شراب - دود بی آتش، سوال بی جواب
هیچ باشد هیچ و هرگز هیچ هیچ - هیچ چیزی نفکند در تاب و پیچ
اگر یکی از آنچه گفتم در این بتکده رخ می داد و باز ستونهای آن بر جای می ماند آنگاه حق با شما بود و سخن شما درباره مساجد ما حق می نمود.
بر همن گفت: خوب این تو و لبهای تکبیر گوی تو و این بتکده ما! دیگر لازم نیست از شهرهای دور دست مسلمانی صاحب نفس در اینجا برای آزمایش حاضر کنیم. اینک بر خیز و لب به سخن بگشا و آوای تکبیر بردار و صدای خود را تا آخرین فلک برکش و اشک خونبار از دیده ها روان ساز تا ببینیم چه می شود؟!
سایر بت پرستان نیز این سخن را تایید کردند و همگی از امیر بزرگ چنین درخواستی نمودند.
بت پرستان جمله از جا خاستند - این سخن را شاخ و برگ آراستند
تا دل میر بزرگ آمد به جوش - غیرت اسلامش آمد در خروش
پس ز راه این پاک و اعتقاد - کرد تو بر غیرت حق اعتماد
تا رسید الهامش از یزدان پاک - لا تحف من سحرهم و الق عصاک(29)
میر بزرگ گفت: مانعی ندارد، فردا وعده من و شما! سپس به خانه رفت و سحرگاه با خدای خویش در راز و نیاز شد و گفت: خداوندا، من خودم را خوب می شناسم، و از عجز و ناتوانی خویش آگاهم. خداوندا! من هنوز گرفتار بت نفس خویشم، و اگر هنر بت شکنی داشتم نخست بت نفس خویش را می شکستم. خدایا! تو می دانی که آنچه به بر همن گفتم حرف خودم نبود، این اظهار آثار توحید و یکتا پرستی تو بود. پس تویی که باید فردا بتها را در هم شکنی و عظمت نام حق و راز توحید را بر ملا سازی.
فردا صبح که خورشید از مشرق دمید، اهل آن شهر از سیاه و سپید، مرد و زن، عالم و عامی و سلطان و وزیر، همه و همه با علم و کتل و ساز و طبل به سوی بتخانه بزرگ حرکت مردند، به بتخانه در آمدند و آنجا را با مشک و عنبر معطر نمودند و در برابر بت بزرگ به خاک افتادند.
در این حال بودند که ناگاه میر بزرگ با لبانی مترنم به ذکر حق و دیده ای اشک بار از در درآمد، وضویی بساخت و بر بام بتکده رفت و صدا به اذان گفتن بلند کرد. با بلند شدن صدای الله اکبر در و دیوار به لرزه افتاد و مردم بی اختیار صدا به تکبیر بر داشتند.
اذان تمام شد و میر بزرگ از بام فرود آمد و در بتکده رو به کعبه و پشت به بن ایستاد و دست ها به نشانه تکبیر برداشت و با صدایی رسا تکبیره الاحرام گفت و بلافاصله از محراب بیرون جست.
با این ندای تکبیر در و دیوار بتکده لرزید، سقفها ترک خورد، ستونها شکست و بنای بتکده فرو ریخت.
بت پرستان با مشاهده این منظره، انگشت تحیر به دندان گزیدند و آه و فغان برداشتند که دریغا! ما عمری در گمراهی بسر می بریم و سرمایه عمر عزیز خود را از دست دادیم! اینک به توحید حق گرویدیم و صمد(30) را به جای صنم(31) نشاندیم.
پس همه توحید گویان فوج فوج - رو به سوی میر کردند همچو موج
کای امیر پاک دین و پاک رای - ما بری از بت شدیم و بت ستای
ما گواهانیم بر توحید حق - توبه توبه، ای امیر از ماسبق(32)
سپس همگی بر بتخانه یورش بردند، بتها را شکستند و ویرانکده آن را به مسجد بزرگ تبدیل نمودند.