فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

مجنون و رگزن

عشق مجنون به لیلی زبانزد خاص و عام است. سراسر وجود مجنون را عشق لیلی پر کرده بود. گویی که لیلی در جای جای وجود مجنون خانه داشت.
روزی مجنون با این عشق دچار تب سختی شد. در زمانهای گذشته برای معالجه تب، کمی خون می گرفتند که آن را اصطلاحا فصد یعنی رگ زدن می گفتند. مجنون سراغ رگزن رفت از او خواست تا کمی خون از او بگیرد.
طبیب کنار مجنون نشست و بازوی او را بست و نیشتر را در دست گرفت که در رگ وی فرو برد، مجنون گفت: بر کدام رگ نیشتر می زنی؟
طبیب رگی را نشان او داد.
مجنون گفت: نه، این را نزن که لیلی در آنجای دارد و دلم راضی نمی شود تیغ بر لیلی من رسد!
گفت این رگ، گفت از لیلی پر است - این رگم پر گوهر است و پر در است
تیغ بر لیلی کجا باشد روا - جان مجنون بادلیلی را فدا
طبیب گفت: پس رگ دیگری را برای نیشتر زدن پیدا می کنم تا جانت از رنج تب برهد. دیگری پیدا کرد. باز مجنون گفت: نه، آن هم جای لیلی است.
این عمل چند بار تکرار شد، در آخر مجنون گفت: در وجود من رگی درهمی به آن طبیب داد و او را روانه ساخت و با سوز تب بساخت تا مبادا لیلی را بیازارد.
دارد اندر هر رگم لیلی مقام - هر بن مویم بود او را کنام(22)
از تن من رگ چو بگشایی به تیغ - تیغ تو بر لیلی آید ای دریغ
گو تن من خسته و رنجور باد - چشم بد از روی لیلی دور باد

پلنگ و دهقان

روزی پلنگی قوی پنجه، سیل آسا از کوهسار به زیر آمد که ناگهان چشمش به گربه ای افتاد زار و نحیف، لاغر و بیتاب که با سر و صورت زخمی لنگ لنگان پیش می آمد.
پلنگ زورمند با دیدن او به خشم آمد و گفت: این چه وضعی است که در تو می بینم! تو از خانواده ما هستی، چه کسی تو را به این حال و روز افکنده است؟ به من بگو تا دمار از روزگارش بر آرم.
هین بگو کو پنجه شیراوژنت - وان و بازی نخجیرافکنت؟
هین بگو ای گربه کو کوپال تو - کو تنومندی تو، کو یال تو؟
گربه ناتوان فغان آغاز کرد و گفت: ای امیر، در این دشت موجودی زندگی می کند که به آن آدمیزاده گویند .دارای قدرت زیادی است. گربه که هیچ، اگر پلنگ هم به چنگش افتد در برابر او از یک موش کمتر باشد! من گرفتار یکی از آنان شدم و به این روز سیاه افتادم.
پلنگ با شنیدن این سخنان، چون شیر زخم خورده به خشم آمد و گفت: بگو ببینم این آدمیزاد که می گویی کجاست تا پوست بر تنش بدرم و انتقام تو را از او بگیرم!
گربه گفت: با من بیا تا او را به تو نشان دهم.
هر دو راه افتادند، گربه از پیش و پلنگ از پس، راه بیابان پیش گرفتند تا به کشتزار رسیدند و از دور مردی نمایان شد.
گربه را چون دیده بر مرد اوفتاد - گفت اینک آدم و، خشک
ایستاد
گربه با نشان دادن آن مرد در جای خود ایستاد و جرات پیش رفتن نداشت. پلنگ کینه توز به سوی مرد دهقان رفت و با غرشی بلند گفت: تویی که این بلا را به سر این بیچاره آورده ای؟!
دهقان گفت: بله، من با از او چنین کرده ام و با تو هم خواهم کرد، تو که هیچ بلکه شیر نر که سلطان شماست در دست من زبون است! پلنگ با شنیدن این سخن رنگ چهره اش بر افروخت و گفت: این قدر لاف مزن اگر مردی با من پنجه افکن تا زور بازوی تو را ببینم!
مرد آن باشد که بی گفتار خویش - وانماید بر جهان کار خویش
آن که گفتار بی کردار داشت - راست گویم، مرد از آن کس عار داشت
مرد دهقان با شنیدن این سخنان، به فکر یافتن چاره ای افتاد. پس رو کرد به پلنگ و گفت: ای پلنگ شیر گیر، آیا تا به حال دیده ای کسی بدون سلاح جنگی به میدان رود! این انصاف نیست که تو مسلح باشی و من دست خالی!
پلنگ مغرور گفت: سلاحت کجاست؟ برو بیاور:
دهقان خنده ای کرد و گفت: هان، حالا که در خود توان جنگ با مرا نمی بینی، می خواهی با رفتن من در پی اسلحه، از میدان بگریزی و جان سالم به در بری؟!
پلنگ گفت: ای بی انصاف، من و فرار؟! هر پیمانی بخواهی با تو می بندم که فرار نکنم.
دهقان گفت: مرا به وفای تو اطمینان نیست. تنها یک راه وجود دارد و آن اینکه: تو را با طناب به درخت ببندم و برای آوردن اسلحه به خانه روم.
پلنگ بلافاصله خود را به درختی چسباند و گفت: بیا دست و پایم را ببند!
مرد دهقان که حیله اش کار ساز شده بود، شادمان بر جست و پلنگ را به درختی بست و با دسته بیل به جانش افتاد.
بر سر و پهلو و دوش و پشت و روی - کوفت چندان کز دو تن خون رفت جوی
مرد را هرگه به بالا بیل رفت - نعره آن جانور صد میل(23) رفت

مرد دهقان آنقدر با بیل بر پلنگ نواخت که رمقی در او نماند و سر و پنجه و استخوانش خرد شد.
پلنگ آهسته رو به گربه کرد و گفت: راه نجات از دست حیله گر بی انصاف چیست؟ گربه گفت: اگر در برابر این مرد از موش هم کمتر شوی هرگز دست از تو باز نخواهد داشت!...
آری این است صفت مردم دنیا دوست و بی وفا و حیله گر!
ای برادر اهل دنیا سربسر - آدمیزادند و از آدم بتر
تا توانی می گریز از دامشان - بلکه از جایی که باشد نامشان
آدمیزادند اما دیو سار - الفرار از آدمیزاد الفرار

مجنون و سگ لیلی

خاصیت عشق اینست که به هر چیزی که به نوعی با معشوق بستگی دارد عشق می ورزد و با دیدن آن خاطره معشوق برایش زنده می شود.
روزی رهگذری مجنون را دید که گرد سگی می گردد و خاک پای آن را به سر و صورت می کشد! او که از حال مجنون بی خبر بود و گرمی او را در نمی یافت به او گفت: ای مجنون، این دیگر چه شاخه ای از جنون است؟! ما شنیده ام که الجنون فنون(24) ولی این شکل آن را دیگر ندیده بودیم!
مجنون گفت: این کار را از سر دیوانگی نمی کنم. این سگ کوی لیلی است. و از آن رنگ و بوی لیلی می شنوم و از همین رو خاک پایش را به چشم می کشم. من گرچه به به صورت ظاهر به این سگ عشق می ورزم اما در حقیقت دلم با لیلی است و خاطره او را از نظر می گذرانم.
گفت: ای مجنون چه شد این جنون - این چه فن است از جنون ذوفنون
گفت مجنون: از جنونم نیست این - این سگ سر منزل لیلی است این
چونکه این سگ اندر آن کو آشناست - خاک کویش توتیای(25) چشم ماست