فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

مرد غافل

مردی یکه و تنها در بیابانی می رفت. ناگاه از دور شیری را دید که به او حمله ور شد. با دیدن شیر مست هم به دنبالش، که ناگآه به چاهی رسید که ریسمانی در آن آویخته بود.
بهتر دید خود را در چاه افکند و با گرفتن ریسمان خود را به ته چاه رساند و از دست شیر رهایی یابد.
همین که ریسمان را گرفت و به در ته چاه سرازیر شد، چشمش به اژدهایی افتاد که در ته چاه آرمیده و دهان گشوده تا هر چه به ته چاه رسد در کام خود فرو بلعد. به بالا نگریست دید شیر مست بر لب چاه ایستاده است.
بیچاره و حیران ماند، نه راه پس داشت و نه راه پیش! در ابن میان صدای خش خشی به گوشش رسید. به بالا نگریست دید دو موش سیاه و سپید سر گرم جویدن ریسمان پاره شود و او به قعر چاه در افتد و در کام اژدها فرو رود.
در این گیر و دار بود که دسته ای زنبور عسل در کمرگاه چاه مقداری عسل ریخته و در اطراف آن گرد آمده اند.
عسل چندانی نبود و همان مقدار هم آلوده به خاک بود! ولی این مرد غافل با این خطر بزرگی که در پیش داشت تا چشمش به عسل افتاد گویی همه چیز را فراموش کرد!
شد به آن خاک و عسل آلوده شاد - اژدها و موش و شیرش شد ز یاد
آن رسن بگرفته با یک دست خویش - رست دیگر سوی شهد(20)آورد پیش
باری با یک دست خود را به طناب آویخته و با رست دیگر سرگرم خوردن عسل شد. ولی هر بار که دست می برد انگشتی عسل بر دارد نیشی چند از آن زنبوران دستش را می گزید.
این شرح حال کسی است که مرگ چون شیر کست در پی اوست و موشهای روز و شب رشته عمر او می برند. و اژدهای قبر دهان گشوده تا او را ببلعد، و او بجای آنکه چاره ای اندیشد و از حوادث بیمناک پس از مرگ راه خلاصی جوید، سر گرم مال دنیا که مانند عسل خاک آلود است شده و هرگز در اندیشه عاقبت خویش نیست.

ملا احمد نراقی و یار پر توقع

ملا احمد سراینده داستانهای حاضر یاری دیرینه داشت، آشنا و یکدل. به همین سبب مهر او بر دلش نشسته و شب و روز به غمخواری او برخاسته و تا آنجا که در توان داشت. در راه او جانفشانی می کرد و در راه آسایش او از تحمل هیچ زحمتی دریغ نداشت.
روزی شنید که آن مرد دست از وفا کشیده و رشته مهر و محبت گسیخته و به دشمنی پرداخته و به دشمنی پرداخته، تا آنجا که تشنه خون او گشته است.

روزی به وی گفت: آخر ای یار مهربان، چه شده که این گونه کمر دشمنی با من بسته ای و به خون من تشنه ای؟
یار پر توقع گفت: چندی پیش فلان کس از نزدیکان من بیمار شد و تو به عیادت او نیامدی و با این کار به ما جسارت کردی!
ملا احمد خندید و گفت: مرد حسابی! چیزی که عوض دارد گله ندارد! اگر من کوتاهی کردم و به عیارت بیمار تو نیامدم کیفرش این است که تو هم در مرگ و میری که برای ما پیدا می شود در مجالس ما شرکت نجویی، نه آنکه به قتل من کمر بندی!
نامدم در رنج خویشی از شما - می تو باید نایی اندر مرگ ما
نی کمر بر قتل ما بندی چنین - آفرین ای آفرین ای آفرین!
آفرین بر ما که از این دوستان - می نگیریم اعتبار(21) و امتحان

مجنون و رگزن

عشق مجنون به لیلی زبانزد خاص و عام است. سراسر وجود مجنون را عشق لیلی پر کرده بود. گویی که لیلی در جای جای وجود مجنون خانه داشت.
روزی مجنون با این عشق دچار تب سختی شد. در زمانهای گذشته برای معالجه تب، کمی خون می گرفتند که آن را اصطلاحا فصد یعنی رگ زدن می گفتند. مجنون سراغ رگزن رفت از او خواست تا کمی خون از او بگیرد.
طبیب کنار مجنون نشست و بازوی او را بست و نیشتر را در دست گرفت که در رگ وی فرو برد، مجنون گفت: بر کدام رگ نیشتر می زنی؟
طبیب رگی را نشان او داد.
مجنون گفت: نه، این را نزن که لیلی در آنجای دارد و دلم راضی نمی شود تیغ بر لیلی من رسد!
گفت این رگ، گفت از لیلی پر است - این رگم پر گوهر است و پر در است
تیغ بر لیلی کجا باشد روا - جان مجنون بادلیلی را فدا
طبیب گفت: پس رگ دیگری را برای نیشتر زدن پیدا می کنم تا جانت از رنج تب برهد. دیگری پیدا کرد. باز مجنون گفت: نه، آن هم جای لیلی است.
این عمل چند بار تکرار شد، در آخر مجنون گفت: در وجود من رگی درهمی به آن طبیب داد و او را روانه ساخت و با سوز تب بساخت تا مبادا لیلی را بیازارد.
دارد اندر هر رگم لیلی مقام - هر بن مویم بود او را کنام(22)
از تن من رگ چو بگشایی به تیغ - تیغ تو بر لیلی آید ای دریغ
گو تن من خسته و رنجور باد - چشم بد از روی لیلی دور باد