فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

لقمان حکیم و میوه تلخ

لقمان حکیم خواجه ای داشت نیکبخت و نجیب، و لقمان در هر صبح و شام و حضر و سفر در خدمت او بود. روزی با خواجه خود نشسته بود که باغبان ظرفی پر از میوه بر سر سفره خواجه مهربان چند عدد میوه به لقمان تعارف کرد و لقمان با منت و نشاط آنها را گرفت و مشغول خوردن شد. هر یک را که میل می کرد آثار خشنودی و نشاط بیشتری در چهره خود نشان می داد به حدی که خواجه را به هوس انداخت تا چند عدد از آن میوه تناول کند.
پس دست بر دو یکی را برداشت، ولی به محض اینکه در دهان گذاشت از تلخی آن چهره وی درهم شد. آن را گذاشت و یکی دگر برداشت، اما این هم تلخ تر از اولی بود. چند تا از آنها را به همین گونه امتحان کرد، یکی را از دیگری تلخ تر دید!
در شگفت آمد و گفت: لقمان! تو چگونه این میوه ها را مانند قند و عسل خوردی و خم به ابرو نیاوردی!
لقمان گفت: من سالهاست که با یک بار میوه تلخ خوردن روی درهم کشم و خاطر شما را بیازارم.
گفت لقمان: سالهای بس دراز - من شکرها خوردم از دستت به ناز
گر یکی تلخی از آن دستان چشم - کی روا باشد که رو درهم کشم
کام من شیرین از آن کف سالهاست - لحظه ای هم تلخ اگر باشد رواست

عاشق چند دله

تاریخ عاشقان بسیاری سراغ دارد که هر کدام سر نوشتی عبرت آموز داشته اند. البته عشق عاشقان به تناسب حال و هوای آنها متفاوت است.
برخی سرگرم عشق حقیقی اند و در ژرفای دل و اندیشه خویش جز با معشوق به سر نمی برند. گروهی دیگر عاشقانی هستند که یا معشوق آنها مجازی است یا عشقشان مجازی است و در پی آب و رنگند.
عشق این گونه افراد عاقبتی خوشی ندارد و طور معمول سرنوشت ناپسندی در انتظار آنهاست. زیرا بازاری و هر جایی اند، گوشهای باز و چشمان هوسباز دارند و سرای دل را نشیمن هر بی سرو پایی می کنند. اینها نه وفا دارند نه صفا، به محض آنکه معشوقی تازه رو کند چشم از عزیز گذشته خود می پوشند.
روزی یکی از این قبیل عاشقان روی بامی با معشوق خود نشسته بود و هر دو گرم سخن و دلدادگی بودند، که ناگاه معشوق گفت: به به! ببین چه نازنینی! دست قدرت خدا چه زیبا آفریده! اگر او خوبروست پس من چه هستم؟! شروع کرد چند جمله ای از این سخنان با آب و تاب گفتن.
دل عاشق نا خالص، ندیده در هوای او شد. روی برگرداند تا نظری به خوبروی تازه وارد کند که معشوق بر پشت او کوفت و او را از بام به زیر انداخت و گفت:
اگر تو عاشق منی و دل به من داده ای دیگر منظر چه هستی، و طالب دیدار که؟!
گر تو بر من عاشقی ای بی وفا - من برابر بودمت نی از قفا
گر نه بازاری و هر جا نیستی - از قفا در جستجوی کیستی
چون هوسناکی است چشمت کور به - از جمال نارنینان دور به
یار بس نازک مزاج است و غیور - غیر او محفل خود ساز دور

مرد غافل

مردی یکه و تنها در بیابانی می رفت. ناگاه از دور شیری را دید که به او حمله ور شد. با دیدن شیر مست هم به دنبالش، که ناگآه به چاهی رسید که ریسمانی در آن آویخته بود.
بهتر دید خود را در چاه افکند و با گرفتن ریسمان خود را به ته چاه رساند و از دست شیر رهایی یابد.
همین که ریسمان را گرفت و به در ته چاه سرازیر شد، چشمش به اژدهایی افتاد که در ته چاه آرمیده و دهان گشوده تا هر چه به ته چاه رسد در کام خود فرو بلعد. به بالا نگریست دید شیر مست بر لب چاه ایستاده است.
بیچاره و حیران ماند، نه راه پس داشت و نه راه پیش! در ابن میان صدای خش خشی به گوشش رسید. به بالا نگریست دید دو موش سیاه و سپید سر گرم جویدن ریسمان پاره شود و او به قعر چاه در افتد و در کام اژدها فرو رود.
در این گیر و دار بود که دسته ای زنبور عسل در کمرگاه چاه مقداری عسل ریخته و در اطراف آن گرد آمده اند.
عسل چندانی نبود و همان مقدار هم آلوده به خاک بود! ولی این مرد غافل با این خطر بزرگی که در پیش داشت تا چشمش به عسل افتاد گویی همه چیز را فراموش کرد!
شد به آن خاک و عسل آلوده شاد - اژدها و موش و شیرش شد ز یاد
آن رسن بگرفته با یک دست خویش - رست دیگر سوی شهد(20)آورد پیش
باری با یک دست خود را به طناب آویخته و با رست دیگر سرگرم خوردن عسل شد. ولی هر بار که دست می برد انگشتی عسل بر دارد نیشی چند از آن زنبوران دستش را می گزید.
این شرح حال کسی است که مرگ چون شیر کست در پی اوست و موشهای روز و شب رشته عمر او می برند. و اژدهای قبر دهان گشوده تا او را ببلعد، و او بجای آنکه چاره ای اندیشد و از حوادث بیمناک پس از مرگ راه خلاصی جوید، سر گرم مال دنیا که مانند عسل خاک آلود است شده و هرگز در اندیشه عاقبت خویش نیست.