فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

مرد مسافر و شترمرغ

تاجری کالای بسیار بر شتر بار نموده از بیابان عبور می نمود. هوای گرم و بیابان خشک و تشنگی و سنگینی بار دست به دست هم داده شتر زبان بسته را از پا در آورند و بار آن مرد بر زمین ماند.
مرد تاجر حیران و سر گشته و تک و تنها در بیابان ماند و نمی دانست چگونه این بار را به منزل برساند از دور شتر مرغی پیدا شد. مرد شتاب نزد شتر مرغ رفته، از او خواهش کرد تا بار او را به منزل برساند.
شتر مرغ گفت: ای مرد خام، تا به حال کی و کجا شنیده یا دیده ای که شتر مرغ بار بر دارد آن هم باری چنین سنگین!
مرد گفت: حالا که زور بار کشیدن نداری، پس به دیده رحمت به من بنگر و خواهش دیگر مرا بر آور. بیا به سوی وطن من پر بکش و آشنایان مرا خبر کن و بگو: بار فلانی به گل نشسته، شتر بیاورید تا او و بارش را از آن بیابان ناپیدا کرانه رهایی دهید.
شتر مرغ گفت: ای بیخرد، کی شنیده و کجا دیده ای که شتر مرغ بتواند پرواز کند!
آری شتر مرغ با این بهانه ها از زیر بار شانه خالی کرد و خود را آسوده ساخت، درست مانند مردمان بی تعهدی که به هر بهانه ای شده از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند!
ای بسا از اهل دنیا ای قرین - چون شتر مرغند اندر کار دین
گاه در جبرند و گه در اختیار - سود خود بینند در هر کار و بار

لقمان حکیم و میوه تلخ

لقمان حکیم خواجه ای داشت نیکبخت و نجیب، و لقمان در هر صبح و شام و حضر و سفر در خدمت او بود. روزی با خواجه خود نشسته بود که باغبان ظرفی پر از میوه بر سر سفره خواجه مهربان چند عدد میوه به لقمان تعارف کرد و لقمان با منت و نشاط آنها را گرفت و مشغول خوردن شد. هر یک را که میل می کرد آثار خشنودی و نشاط بیشتری در چهره خود نشان می داد به حدی که خواجه را به هوس انداخت تا چند عدد از آن میوه تناول کند.
پس دست بر دو یکی را برداشت، ولی به محض اینکه در دهان گذاشت از تلخی آن چهره وی درهم شد. آن را گذاشت و یکی دگر برداشت، اما این هم تلخ تر از اولی بود. چند تا از آنها را به همین گونه امتحان کرد، یکی را از دیگری تلخ تر دید!
در شگفت آمد و گفت: لقمان! تو چگونه این میوه ها را مانند قند و عسل خوردی و خم به ابرو نیاوردی!
لقمان گفت: من سالهاست که با یک بار میوه تلخ خوردن روی درهم کشم و خاطر شما را بیازارم.
گفت لقمان: سالهای بس دراز - من شکرها خوردم از دستت به ناز
گر یکی تلخی از آن دستان چشم - کی روا باشد که رو درهم کشم
کام من شیرین از آن کف سالهاست - لحظه ای هم تلخ اگر باشد رواست

عاشق چند دله

تاریخ عاشقان بسیاری سراغ دارد که هر کدام سر نوشتی عبرت آموز داشته اند. البته عشق عاشقان به تناسب حال و هوای آنها متفاوت است.
برخی سرگرم عشق حقیقی اند و در ژرفای دل و اندیشه خویش جز با معشوق به سر نمی برند. گروهی دیگر عاشقانی هستند که یا معشوق آنها مجازی است یا عشقشان مجازی است و در پی آب و رنگند.
عشق این گونه افراد عاقبتی خوشی ندارد و طور معمول سرنوشت ناپسندی در انتظار آنهاست. زیرا بازاری و هر جایی اند، گوشهای باز و چشمان هوسباز دارند و سرای دل را نشیمن هر بی سرو پایی می کنند. اینها نه وفا دارند نه صفا، به محض آنکه معشوقی تازه رو کند چشم از عزیز گذشته خود می پوشند.
روزی یکی از این قبیل عاشقان روی بامی با معشوق خود نشسته بود و هر دو گرم سخن و دلدادگی بودند، که ناگاه معشوق گفت: به به! ببین چه نازنینی! دست قدرت خدا چه زیبا آفریده! اگر او خوبروست پس من چه هستم؟! شروع کرد چند جمله ای از این سخنان با آب و تاب گفتن.
دل عاشق نا خالص، ندیده در هوای او شد. روی برگرداند تا نظری به خوبروی تازه وارد کند که معشوق بر پشت او کوفت و او را از بام به زیر انداخت و گفت:
اگر تو عاشق منی و دل به من داده ای دیگر منظر چه هستی، و طالب دیدار که؟!
گر تو بر من عاشقی ای بی وفا - من برابر بودمت نی از قفا
گر نه بازاری و هر جا نیستی - از قفا در جستجوی کیستی
چون هوسناکی است چشمت کور به - از جمال نارنینان دور به
یار بس نازک مزاج است و غیور - غیر او محفل خود ساز دور