فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

عرب شتر سوار

سالی در ایام حج، کاروانی از شهر ری به زیارت خانه خدا رفت. در زمانهای گذشته به خاطر نبودن وسایل نقلیه موتوری، سفر حج ماهها طول می کشد. به همین دلیل مردم ری مدت زمانی بود که از کاروان خود خبر نداشتند و زمان ورود آنان را لحظه شماری می کردند. گاهی هم از شهر بیرون می شدند و با هر که رنگ و بوی سفر داشت دیدار می کردند از حال کاروان خود جویا می شدند.
اتفاقا روزی عربی شتر سوار به سوی شهر ری رهسپار بود. همین که نزدیک شهر رسید و چشم مردم دل آشفته آن دیار به وی افتاد سراسیمه دور او ریختند و حال کاروان را از او جویا شدند.
یکی از پدر می پرسید، دیگر از پسر، سومی از شوهر، چهارمی از مادر و برادر و همین طور...
مرد عرب حیران بود و نمی دانست پاسخ کدام را بدهد!

زیرا نه در زبان فارسی می دانست و نه از حال کاروان خبری داشت، ناگهان فریادی کشید:
گفت: ما ادری و خلاق الجمیل - ما تقولون اذهبوا خلوا السبیل(19)
تا این سخن را از مرد عرب شنیدند در میانشان همهمه افتاد که او چه کی گوید! یکی گفت: اذهبوا از ذهب است یعنی زر، ای رفیقان این مرد مژدگانی می خواهد، می گوید: به من زر دهید تا خبر آن کاروان را به شما بگویم.
دیگری گفت: اذهبوا از ذهاب است یعنی رفتن منظورش این است که بروید و دزدان سر راه را دور کنید تا کاروانتان صحیح و سالم به شهر برسد.
سومی گفت: مراد او این است که کاروان نزدیک است و به همین زودی می رسد، پس به استقبال آنها بشتابید.
چهارمی گفت: وای بر ما! این مرد ماتقولون می گوید، مات از موت است یعنی کاروان شما همه دستخوش مرگ شده اند. بر خیز و همه لباس عزا در بر کنید!
خلاصه هر کدام از سخن او چیزی فهمیدند، عده ای به بازار رفتند و هر چه در دسترس داشتند آوردند.
گروهی دیگر بر خاستند و اسلحه ها به کمر بستند و بر فیلها سوار شدند و ابزار جنگی فراهم کردند تا به قلع و قمع دزدان بپردازند.
گروه گروه خانه را آزین بستند و طبل و شیپور نواختند که اکنون کاروان از راه می رسد.
بالاخره گروه چهارم جامه عزا به تن کردند، گریبان چاک زدند و شیون و عزا پرداختند که ای دریغا کاروان از دست رفت و عزیزانمان هلاک شدند!
و در این میان مرد عرب هاج و واج مانده، سخت حیران و ماتم زده تماشا می کرد زیرا هیچ کدام ره به حقیقت نبرده و هر کدام مطابق فهم و دانش خویش از سخن او چیزی فهمیده بودند!
الغرض گردید بر پاهای و هوی - از حقیقت هیچ یک نابرده بوی
اعتماد جملگی بر فهم خویش - مانده در قید خیال و وهم خویش

مرد مسافر و شترمرغ

تاجری کالای بسیار بر شتر بار نموده از بیابان عبور می نمود. هوای گرم و بیابان خشک و تشنگی و سنگینی بار دست به دست هم داده شتر زبان بسته را از پا در آورند و بار آن مرد بر زمین ماند.
مرد تاجر حیران و سر گشته و تک و تنها در بیابان ماند و نمی دانست چگونه این بار را به منزل برساند از دور شتر مرغی پیدا شد. مرد شتاب نزد شتر مرغ رفته، از او خواهش کرد تا بار او را به منزل برساند.
شتر مرغ گفت: ای مرد خام، تا به حال کی و کجا شنیده یا دیده ای که شتر مرغ بار بر دارد آن هم باری چنین سنگین!
مرد گفت: حالا که زور بار کشیدن نداری، پس به دیده رحمت به من بنگر و خواهش دیگر مرا بر آور. بیا به سوی وطن من پر بکش و آشنایان مرا خبر کن و بگو: بار فلانی به گل نشسته، شتر بیاورید تا او و بارش را از آن بیابان ناپیدا کرانه رهایی دهید.
شتر مرغ گفت: ای بیخرد، کی شنیده و کجا دیده ای که شتر مرغ بتواند پرواز کند!
آری شتر مرغ با این بهانه ها از زیر بار شانه خالی کرد و خود را آسوده ساخت، درست مانند مردمان بی تعهدی که به هر بهانه ای شده از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند!
ای بسا از اهل دنیا ای قرین - چون شتر مرغند اندر کار دین
گاه در جبرند و گه در اختیار - سود خود بینند در هر کار و بار

لقمان حکیم و میوه تلخ

لقمان حکیم خواجه ای داشت نیکبخت و نجیب، و لقمان در هر صبح و شام و حضر و سفر در خدمت او بود. روزی با خواجه خود نشسته بود که باغبان ظرفی پر از میوه بر سر سفره خواجه مهربان چند عدد میوه به لقمان تعارف کرد و لقمان با منت و نشاط آنها را گرفت و مشغول خوردن شد. هر یک را که میل می کرد آثار خشنودی و نشاط بیشتری در چهره خود نشان می داد به حدی که خواجه را به هوس انداخت تا چند عدد از آن میوه تناول کند.
پس دست بر دو یکی را برداشت، ولی به محض اینکه در دهان گذاشت از تلخی آن چهره وی درهم شد. آن را گذاشت و یکی دگر برداشت، اما این هم تلخ تر از اولی بود. چند تا از آنها را به همین گونه امتحان کرد، یکی را از دیگری تلخ تر دید!
در شگفت آمد و گفت: لقمان! تو چگونه این میوه ها را مانند قند و عسل خوردی و خم به ابرو نیاوردی!
لقمان گفت: من سالهاست که با یک بار میوه تلخ خوردن روی درهم کشم و خاطر شما را بیازارم.
گفت لقمان: سالهای بس دراز - من شکرها خوردم از دستت به ناز
گر یکی تلخی از آن دستان چشم - کی روا باشد که رو درهم کشم
کام من شیرین از آن کف سالهاست - لحظه ای هم تلخ اگر باشد رواست