فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

پیامبر رحمت و کودکان

در خبر آمده است که روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و اله) در اتاق خویش نشسته بود که دو گوشواره عرش خدا یعنی امام حسن و امام حسین (علیه السلام ) وارد شدند. کلبه کوچک آن حضرت که مصداق آیت نور بود با سلام کردند و نشستند. پس از لحظاتی چند قفل دهان بگشود و آنچه در دل داشتند با جد بزرگوار خود در میان نهادند:
- ای جد بزرگوار، ایام عید فرا رسیده و لبخند شادی بر لب کودمان عرب نقش بسته، هر کدام بر شتری سوارند و شتران قطار اند قطار به باغ و بستان می روند و کودکان به گردش و تفریح می پردازند. پس چرا ما شتر نداریم؟
پیامبر فرمود: بیاید بر دوش من سوار شوید تا شما را سواری دهم! یکی را بر دوش راست و دیگری را بر دوش چپ نشاند. حسن و حسین (علیه السلام ) آرام گرفتند و گفتند:
- بابا جان! شتران این کودکان در تک و تازند ولی شتر ما از جا حرکت نمی کند! پیامبر شروع کرد آهسته راه رفتن.
عزیزان پیامبر گفتند: شتران این بچه ها در شور و هیجان اند ولی شتر ما جوش و خروشی ندارد! پیامبر شروع به دویدن کرد. حسنین بهانه دیگر گرفتند: این شترها لگام دارند و شتر ما ندارد! پیامبر گیسوان بلند و مشکین خود را که رشک مشک و عنبر بود گشود، قسمتی به دست حسن و قسمت دیگر به دست حسین داد.
باز گفتند: بابا جان، چرا بانگ این شتران بلند است و شتر ما خاموش؟ پیامبر لب گشود و ناله العفو سر داد که غلغله ای در عالم بالا افکند.
باری در آن روز حسنین (علیه السلام ) بر دوش جد بزرگوارشان قرار داشتند و کودکان عرب این منظره را تماشا کردند.
این گذشت تا روزی پیامبر صلی الله علیه و اله برای نماز به سوی مسجد می رفت. در راه کودکانی سر گرم خاکبازی بودند که ناگاه دیدگانشان به آن حضرت افتاد. خاطره آن روز حسنین (علیه السلام ) در نظرشان مجسم شد. دویدند و به دامن پیامبر آویختند و از سر و دوش آن پیامبر رحمت بالا رفتند و خواهش کردند که شتر آنان شود!
گفتگوی آنان با پیامبر کمی به طول انجامید. در این گیر و دار، اصحاب در مسجد چشم به راه پیامبر بودند و از دیر کردن آن حضرت پریشان شدند. بلال را صدا مه چرا از پیامبر خبری نیست؟
بلال در جستجوی آن حضرت دوان دوان از مسجد بیرون شد. ناگاه دید کودکانی چند پیامبر را حلقه وار چون نگین انگشتر در میان گرفته و از سر و دوش حضرت بالا می روند. بلال با دیدن این منظره به خشم آمد و...
گفت پیغمبر که خیر است ای بلال - از چه گشتی تو چنین آشفته حال؟
کودکند آدابی از ایشان مخوا - نزد دانا نیست بر کودک گناه
پیامبر به بلال فرمود: به خانه ما برو و هر چیز خوردنی ددر آنجا یافتی با خود را از این کودکان باز خرم.
بلال به خانه رفت و چند عدد گردو یافت. آنها را برداشت و با سرعت به سوی کودکان آمد و گفت: آی بچه ها! کدامتان شتر خود را می فروشید؟

کودکان با دیدن گردوها دور بلال جمع شدند و با گرفتن گردوها دست از پیامبر صلی الله علیه و اله کشیدند، و فخر کائنات به مسجد بازگشت... عارف محکوم

در یکی از شهرها مرد عارف و زاهدی زندگی می کرد دل از همه بریده و به خدا پیوسته. او ظرف دلش از عشق حق سرشار بود دیگر در دلش جایی برای زشت و زیبای جهان باقی نمانده بود. شب و روز بدون زحمت و رنج از خزاین غیب الهی بی کم و کاست می رسید.
از قضا یک شب از سر امتحان روزی او نرسید. مرد عارف آن شب روزه خود را با آب افطار کرد و سجده شکر گزارد. فردای آن روز هم در خزینه الهی به روی او باز نشد و باز هم گرسنه بسر برد.
همسر وی که زنی تند زبان بود به شوی خود رو کرد و گفت: ای مرد! تا کی می خواهی مانند زنان در خانه بنشینی و در پی کسب روزی نروی! بر خیز و تنبلی را رها کن و ره بازار پیش گیر! آدم که نمی تواند گرسنه بماند، بالاخره باید با گرده نانی شکم خود را سیر کند!
مرد عارف گفت: درست است که هر کس باید در پی کسب و کار برود ولی کار همه یکسان نیست. در این جهان رادمردانی زندگی می کنند که جانشان به عرش اعلا پیوسته و دل از یاد آب و نان تهی داشته اند. آنان را جز توکل کاری و جز سوز جان و اشک دیده، توشه ای نیست!
زن گفت: درست است، ولی تو راه را گم کرده ای! همان خدایی که دستور کسب و کار داده و این دکان و کسب را آراسته است. چرا تو یکسونگر شده و تنها به آیاتی که به سود تو نظر می کنی!
فهو حسبی(10) را شنیدستی از آن - وابتعوامن فضله(11) رب هم بخوان
خواستند از دل توکل ای همام - وز جوارح کسب با سعی تمام
از توکل هیچ کس بابا نشد - تازه ترویج را پویا نشد
مرد عارف که این جسارت زن را دید به خشم آمد و گفت: تو را چه به این حرفها و استدلال به قرآن؟ عالمان بزرگ که عمری به قرآن سر و کار دارند در فهم آن فرومانده و راه به حقیقت آن نبرده اند. مگر هر کسی می تواند از معانی قرآن سر در آورد! درست است که قرآن امر به کسب و کار کرده اند اما بندگان را امر به توکل هم فرموده اند! بنا بر این هر کس باید مطابق حال و هوای خود از قرآن دستور بگیرد.
کسب باشد ز اهل بازار و دکان - آن توکل قسمت آزادگان
عامه(12)را خواهند سعی و اجتهاد(13) - خاصه گان را حکم آمد اعتماد
زن گفت: گیرم که من از حقیقت قرآن بی خبرم، اما تو چرا با ابن ادعاهای دور و دراز از حکم قرآن غافلی؟ اگر آنچه تو می گویی درست است. پس لیس للانسان الا ما سعی(14) چه می شود؟ مگر نه این است که بنده است. پس من هم که توکل نموده ام بیکار ننشته ام!
زن گفت: اگر توکل کار مردان خداست و جد و جهد کار مردم ساده، پس چرا انبیا و اولیای خدا همه کار می کردند؟ نوح (علیه السلام ) کشتی ساخت، موسی (علیه السلام ) چوب شبانی بر گردن نهاد، داوود (علیه السلام ) به زره سازی سرگرم بود، سلیمان (علیه السلام ) هم زنبیل می بافت، رسول خدا صلی الله علیه و اله هم شبانی کرد و هم تجارت، و شیر خدا علی (علیه السلام ) به دست مبارک خود باغهای فراوانی احداث کرد و از در آمد آنها هزار بنده آزاد نمود!
جمله اینها که خاصان حقند - چار سوق دین حق را رونقند
نانشان از دستمزد خویش بود - دستشان از آبله پر ریش بود
اما تو در خانه نشسته ای و دم تز توکل می زنی؟! اگر تنبل و تن پرور نبودی از گاو نر شیر می دوشندی! ولی افسوس که کسالت و کاهلی سبب شده که آیه زهد و توکل بخوانی و مردم رنجدیده و زحمتکش را تحقیر کنی! داستان آن مرد پرخوری است که از قرآن تنا آیه کلو وشربوا(15) را در گوش کرده بود ولا تسرفوا(16)را فراموش!
مرد گفت: تو هم که تنها به قاضی رفته ای! شکی نیست که انبیا و اولیا کار می کردند، ولی کار آنها از باب آنها در آمد و به دست آوردن لقمه نانی نبود. پیامبری که از یک اشاره انگشت، قرص ماه را شکافت کی بهر قرص نانی کی شتافت! و آن رادمرد که خاک را به نظر کیمیا می کرد کجا بهر درهمی به این در و آن در می زد؟ کسب و کار انبیا و اولیا برای تعلیم خلق بود. درست مانند استادی مه درس را بلند می خواند تا شاگردان فرا بگیرند، وگرنه استاد که نیازی به بلند خواندن ندارد! یا مانند مرغی که پیش جوجه خود نوک بر زمین می زند تا دانه چینی را به جوجه اش بیاموزد.
زن گفت: ای مرد دانشمند! آنچه گفتی به گوش جان شنیدم ولی این گفته ها هرگز دردی را دوا نمی کند و بهانه ای برای بیکاری و گرسنگی کشیدن به دست تو نمی دهد. بگو بدانم تو از گروه انبیا و اولیایی از گروه عوام؟ از هر گروه که باشی ناچار باید در پی کسب و کار بروی!
اهل ارشادی برو ارشاد کن - ور نه ارشاد استرشاد(17) کن
گر تو هم پیغمبری استاد باش - کسب کن، گو از ره ارشاد باشورنه از پیغمبران ارشاد گیر - کسب آب و نان از ایشان یاد گیر
سخن که بدینجا رسید مرد عارف از پاسخ زن در ماند. از سوی دیگر گرسنگی هم فشار می آورد و برای او چاره ای جز بیرون رفتن از خانه نماند. اشکم خالی نجوید جز غذا - نی قدر داند چه باشد نی قضا
پس کمر همت بست و نیمه شب از خانه بیرون رفت. تاریکی شب همه جا را پوشانده بود، چه کسی می داند این که در دل شب از خانه در آمده کیست؟ اما افسوس که این عارف کم معرفت به جای آنکه نیمه شب برخیزد و در آن ساعتی که همه گداها را راه می دهند در خانه صاحب کرم را بکوبد، به راه افتاده و دست گدایی دراز کرد و در خانه بنده ای را کوفت!
دوست بستش در، شبی از امتحان - او گشایش جست از بیگانگان
آن که سر بخشید و تن بخشید و جان - داد روزی و فرستاد آب و نان
بایدت یک شب کشیدن ناز او - جان فدای غمزه غماز او(18)
صاحب خانه یکی دو قرص نان او داد. مرد عارف نانها را گرفت و شاد و چابک به سوی خانه روان شد.
اتفاقا مدتی بود که شبها دزدانی چند به خانه ها می زدند و اموال مردم را به سرقت می بردند، و این کار کاسه صبر شاه را لبریز ساخته بود، لذا آن شب شاه با ماموران خود در پی دزدان می گشتند.
ماموران در راه به مرد عارف بر خوردند و او را نشناخته، دستگیر نمودند. وی را کشان کشان به نزد میر شب بردند و گفتند: این همان دزدی است که در جستجوی او هستی!
میر شب فورا دستور داد دست مرد عارف را بریدند.
یکی از ماموران پس از دقت در سیمای آن مرد وی را شناخت و فریاد بر آورد: این مرد گرفتار دزد نیست، این فلان عارف مشهور است!
این خبر دهان به دهان گشت. مردم همه فهمیدند. در شهر ولوله شد. کم کم خبر به شاه رسید. شاه با پای برهنه به نزد آن مرد عارف دوید، چون او را بدان حال مشاهده کرد دستور داد تمام ماموران و میر شب را گردن بزنند.
مرد عارف که چنین دید، در حالی که خون از دستش می چکید از جای جست و گفت: بیهوده خون این بی گناهان را مریز! گناهکار منم! گناهکار این دست من است که به سوی غیر یار دراز شد و سزای کار خود رسید!
باری، آن مرد عارف با دست خود چکان، شکر گویان و زمزمه کنان به سوی خانه روان شد و یکسره خدا را سپاس می گزارد که با این حادثه او را از خواب غفلت بیدار کرد و بدو فهماند که نباید دست نیاز جز به درگاه بی نیاز دراز کرد.

عرب شتر سوار

سالی در ایام حج، کاروانی از شهر ری به زیارت خانه خدا رفت. در زمانهای گذشته به خاطر نبودن وسایل نقلیه موتوری، سفر حج ماهها طول می کشد. به همین دلیل مردم ری مدت زمانی بود که از کاروان خود خبر نداشتند و زمان ورود آنان را لحظه شماری می کردند. گاهی هم از شهر بیرون می شدند و با هر که رنگ و بوی سفر داشت دیدار می کردند از حال کاروان خود جویا می شدند.
اتفاقا روزی عربی شتر سوار به سوی شهر ری رهسپار بود. همین که نزدیک شهر رسید و چشم مردم دل آشفته آن دیار به وی افتاد سراسیمه دور او ریختند و حال کاروان را از او جویا شدند.
یکی از پدر می پرسید، دیگر از پسر، سومی از شوهر، چهارمی از مادر و برادر و همین طور...
مرد عرب حیران بود و نمی دانست پاسخ کدام را بدهد!

زیرا نه در زبان فارسی می دانست و نه از حال کاروان خبری داشت، ناگهان فریادی کشید:
گفت: ما ادری و خلاق الجمیل - ما تقولون اذهبوا خلوا السبیل(19)
تا این سخن را از مرد عرب شنیدند در میانشان همهمه افتاد که او چه کی گوید! یکی گفت: اذهبوا از ذهب است یعنی زر، ای رفیقان این مرد مژدگانی می خواهد، می گوید: به من زر دهید تا خبر آن کاروان را به شما بگویم.
دیگری گفت: اذهبوا از ذهاب است یعنی رفتن منظورش این است که بروید و دزدان سر راه را دور کنید تا کاروانتان صحیح و سالم به شهر برسد.
سومی گفت: مراد او این است که کاروان نزدیک است و به همین زودی می رسد، پس به استقبال آنها بشتابید.
چهارمی گفت: وای بر ما! این مرد ماتقولون می گوید، مات از موت است یعنی کاروان شما همه دستخوش مرگ شده اند. بر خیز و همه لباس عزا در بر کنید!
خلاصه هر کدام از سخن او چیزی فهمیدند، عده ای به بازار رفتند و هر چه در دسترس داشتند آوردند.
گروهی دیگر بر خاستند و اسلحه ها به کمر بستند و بر فیلها سوار شدند و ابزار جنگی فراهم کردند تا به قلع و قمع دزدان بپردازند.
گروه گروه خانه را آزین بستند و طبل و شیپور نواختند که اکنون کاروان از راه می رسد.
بالاخره گروه چهارم جامه عزا به تن کردند، گریبان چاک زدند و شیون و عزا پرداختند که ای دریغا کاروان از دست رفت و عزیزانمان هلاک شدند!
و در این میان مرد عرب هاج و واج مانده، سخت حیران و ماتم زده تماشا می کرد زیرا هیچ کدام ره به حقیقت نبرده و هر کدام مطابق فهم و دانش خویش از سخن او چیزی فهمیده بودند!
الغرض گردید بر پاهای و هوی - از حقیقت هیچ یک نابرده بوی
اعتماد جملگی بر فهم خویش - مانده در قید خیال و وهم خویش