فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

پادشاه مغرب زمین

پادشاهی بود که سراسر سرزمین پهناور مغرب حکومت می کرد. کشوری آباد و خزانه های بیکران داشت. اما به جای شکرانه این نعمت، سر مست قدرت بود و در شب در فکر می خوارگی و نغمه سرایی بسر می برد. خنیاگران (6) می نواختند، رقاصان پایکوبی می کردند و شاه هم در عیش و نوش، از خدا بی خبر و از بازیچه چرخ کبود غافل!
چاپلوسی اطرافیان و بله قربان گویان بی شخصیت و چاکران مزدور نیز که تنها به فکر پر کردن جیب خودند، بر غرور و مستی از می افزود.
نوبتی به سرزمین زنگبار تاخت و دار و ندار مردم آنجا را تاراج کرد، سرداران را به زیر تیغ و باج گیران را به زیر یوغ خود در آورد.
شاه پیروزی و مغرور با دستی پر از زر و سیم به کشور خود بازگشت و عیش و طرب آغاز کرد. چند شبی مجلس جشن و سرور بر پا نمود، در این شب نشینی ها نوجوانان زیباروی ساغر به دست به دور شاه می گشتند و شاه نیز قدم زنان در باغ به گردش می پرداخت.
یکی از شب ها شاه بر آن شد که به باغی که در خارج شهر داشت برود و در مجلس عیش و عشرت را در آنجا بپا کند و دمی از غوغای شهر بیاساید. شاهدان زیباروی و شاعران و خنیاگران را گرد آورد و همگی با هم به باغ رفتند و مجلس عیش خود را از سر گرفتند. شاه در آن شب چندان باده نوشیده که به کلی عقل و هوش خود را از دست داد.
وانگه از شور شراب آن کیقباد - مست و لا یعقل در آن محفل فتاد
دیگران هم جمله کردند این سلوک (7) - آری الناس علی دین الملوک(8)
چون پاسی از شب گذشت شاه مست لا یعقل بر درختی تکیه کرده بود و اطراف می نگریست، هر طرف گل و گیاه و سرو و چمن می دید و صدای ساز و آواز می شنید. در این حال شوق گشت و گذار به او دست داد. از جا بر جست و خرامان و دامن کشان به سیر و سیاحت در باغ پرداخت و با همین حال بدون توجه از در باغ بیرون رفت. دربان هم که مست خواب و شراب بود متوجه خروج شاه نشد.
شاه مست همین طور به راه خود ادامه داد تا به دشتی بی پایان و تاریک رسید. اتفاقا گروهی از مردم غیور زنگبار که همه چیزشان به تاراج رفته بود از سرزمین خود روان شده جستجو کنان در پی یافتن شاه بی مروت بر آمده بودند تا داغ دل خویش بر گیرند و از شاه ظالم انتقام کشند، که ناگهان با شاه روبرو شدند.
شاه مست که هوش و حواس خود را از دست داده بود پنداشت که آنان از چاکران درگاهند. سفره دل خویش را گشود و گفت: عزم آن دارم که بار دیگر بر زنگیان یورش برم و پس از قلع و قمع آنان به سرزمین ایران و چین بتازم و پس از آن به خاور رفته و هفت اقلیم را در بند خویش در آورم.
با این سخنان، زنگیان از حال وی با خبر شدند و دانستند که شکارشان اینک در چنگال آنان گرفتار آمده است.
شد اسیر زنگیان آن شاه راد - ای سپهر از وجود بیداد تو داد
گردنش را پالنگ(9) انداختند - دست او بستند و محکم ساختند
خلاصه تا توانستند شاه را شکنجه کردند و سرانجام او را در چاهی افکندند. آنگاه به سوی کشور شاه حمله بردند و هر چه در پیش رو دیدند سوزاندن و سران لشگر را به قتل رساندند. تخت شاه سرنگون، قصرها را ویران، ایوان ها خراب شد، رعیت و سپاه بر باد رفت و باران قتل و غارت بر سر مردم آن دیار بارید و آن سرزمین سبز و خرم چراگاه آهوان و گوران صحرا شد و دیگر اثری از شاه ستمگر و اطرافیان چاپلوسش باقی نماند.

پیامبر رحمت و کودکان

در خبر آمده است که روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و اله) در اتاق خویش نشسته بود که دو گوشواره عرش خدا یعنی امام حسن و امام حسین (علیه السلام ) وارد شدند. کلبه کوچک آن حضرت که مصداق آیت نور بود با سلام کردند و نشستند. پس از لحظاتی چند قفل دهان بگشود و آنچه در دل داشتند با جد بزرگوار خود در میان نهادند:
- ای جد بزرگوار، ایام عید فرا رسیده و لبخند شادی بر لب کودمان عرب نقش بسته، هر کدام بر شتری سوارند و شتران قطار اند قطار به باغ و بستان می روند و کودکان به گردش و تفریح می پردازند. پس چرا ما شتر نداریم؟
پیامبر فرمود: بیاید بر دوش من سوار شوید تا شما را سواری دهم! یکی را بر دوش راست و دیگری را بر دوش چپ نشاند. حسن و حسین (علیه السلام ) آرام گرفتند و گفتند:
- بابا جان! شتران این کودکان در تک و تازند ولی شتر ما از جا حرکت نمی کند! پیامبر شروع کرد آهسته راه رفتن.
عزیزان پیامبر گفتند: شتران این بچه ها در شور و هیجان اند ولی شتر ما جوش و خروشی ندارد! پیامبر شروع به دویدن کرد. حسنین بهانه دیگر گرفتند: این شترها لگام دارند و شتر ما ندارد! پیامبر گیسوان بلند و مشکین خود را که رشک مشک و عنبر بود گشود، قسمتی به دست حسن و قسمت دیگر به دست حسین داد.
باز گفتند: بابا جان، چرا بانگ این شتران بلند است و شتر ما خاموش؟ پیامبر لب گشود و ناله العفو سر داد که غلغله ای در عالم بالا افکند.
باری در آن روز حسنین (علیه السلام ) بر دوش جد بزرگوارشان قرار داشتند و کودکان عرب این منظره را تماشا کردند.
این گذشت تا روزی پیامبر صلی الله علیه و اله برای نماز به سوی مسجد می رفت. در راه کودکانی سر گرم خاکبازی بودند که ناگاه دیدگانشان به آن حضرت افتاد. خاطره آن روز حسنین (علیه السلام ) در نظرشان مجسم شد. دویدند و به دامن پیامبر آویختند و از سر و دوش آن پیامبر رحمت بالا رفتند و خواهش کردند که شتر آنان شود!
گفتگوی آنان با پیامبر کمی به طول انجامید. در این گیر و دار، اصحاب در مسجد چشم به راه پیامبر بودند و از دیر کردن آن حضرت پریشان شدند. بلال را صدا مه چرا از پیامبر خبری نیست؟
بلال در جستجوی آن حضرت دوان دوان از مسجد بیرون شد. ناگاه دید کودکانی چند پیامبر را حلقه وار چون نگین انگشتر در میان گرفته و از سر و دوش حضرت بالا می روند. بلال با دیدن این منظره به خشم آمد و...
گفت پیغمبر که خیر است ای بلال - از چه گشتی تو چنین آشفته حال؟
کودکند آدابی از ایشان مخوا - نزد دانا نیست بر کودک گناه
پیامبر به بلال فرمود: به خانه ما برو و هر چیز خوردنی ددر آنجا یافتی با خود را از این کودکان باز خرم.
بلال به خانه رفت و چند عدد گردو یافت. آنها را برداشت و با سرعت به سوی کودکان آمد و گفت: آی بچه ها! کدامتان شتر خود را می فروشید؟

کودکان با دیدن گردوها دور بلال جمع شدند و با گرفتن گردوها دست از پیامبر صلی الله علیه و اله کشیدند، و فخر کائنات به مسجد بازگشت... عارف محکوم

در یکی از شهرها مرد عارف و زاهدی زندگی می کرد دل از همه بریده و به خدا پیوسته. او ظرف دلش از عشق حق سرشار بود دیگر در دلش جایی برای زشت و زیبای جهان باقی نمانده بود. شب و روز بدون زحمت و رنج از خزاین غیب الهی بی کم و کاست می رسید.
از قضا یک شب از سر امتحان روزی او نرسید. مرد عارف آن شب روزه خود را با آب افطار کرد و سجده شکر گزارد. فردای آن روز هم در خزینه الهی به روی او باز نشد و باز هم گرسنه بسر برد.
همسر وی که زنی تند زبان بود به شوی خود رو کرد و گفت: ای مرد! تا کی می خواهی مانند زنان در خانه بنشینی و در پی کسب روزی نروی! بر خیز و تنبلی را رها کن و ره بازار پیش گیر! آدم که نمی تواند گرسنه بماند، بالاخره باید با گرده نانی شکم خود را سیر کند!
مرد عارف گفت: درست است که هر کس باید در پی کسب و کار برود ولی کار همه یکسان نیست. در این جهان رادمردانی زندگی می کنند که جانشان به عرش اعلا پیوسته و دل از یاد آب و نان تهی داشته اند. آنان را جز توکل کاری و جز سوز جان و اشک دیده، توشه ای نیست!
زن گفت: درست است، ولی تو راه را گم کرده ای! همان خدایی که دستور کسب و کار داده و این دکان و کسب را آراسته است. چرا تو یکسونگر شده و تنها به آیاتی که به سود تو نظر می کنی!
فهو حسبی(10) را شنیدستی از آن - وابتعوامن فضله(11) رب هم بخوان
خواستند از دل توکل ای همام - وز جوارح کسب با سعی تمام
از توکل هیچ کس بابا نشد - تازه ترویج را پویا نشد
مرد عارف که این جسارت زن را دید به خشم آمد و گفت: تو را چه به این حرفها و استدلال به قرآن؟ عالمان بزرگ که عمری به قرآن سر و کار دارند در فهم آن فرومانده و راه به حقیقت آن نبرده اند. مگر هر کسی می تواند از معانی قرآن سر در آورد! درست است که قرآن امر به کسب و کار کرده اند اما بندگان را امر به توکل هم فرموده اند! بنا بر این هر کس باید مطابق حال و هوای خود از قرآن دستور بگیرد.
کسب باشد ز اهل بازار و دکان - آن توکل قسمت آزادگان
عامه(12)را خواهند سعی و اجتهاد(13) - خاصه گان را حکم آمد اعتماد
زن گفت: گیرم که من از حقیقت قرآن بی خبرم، اما تو چرا با ابن ادعاهای دور و دراز از حکم قرآن غافلی؟ اگر آنچه تو می گویی درست است. پس لیس للانسان الا ما سعی(14) چه می شود؟ مگر نه این است که بنده است. پس من هم که توکل نموده ام بیکار ننشته ام!
زن گفت: اگر توکل کار مردان خداست و جد و جهد کار مردم ساده، پس چرا انبیا و اولیای خدا همه کار می کردند؟ نوح (علیه السلام ) کشتی ساخت، موسی (علیه السلام ) چوب شبانی بر گردن نهاد، داوود (علیه السلام ) به زره سازی سرگرم بود، سلیمان (علیه السلام ) هم زنبیل می بافت، رسول خدا صلی الله علیه و اله هم شبانی کرد و هم تجارت، و شیر خدا علی (علیه السلام ) به دست مبارک خود باغهای فراوانی احداث کرد و از در آمد آنها هزار بنده آزاد نمود!
جمله اینها که خاصان حقند - چار سوق دین حق را رونقند
نانشان از دستمزد خویش بود - دستشان از آبله پر ریش بود
اما تو در خانه نشسته ای و دم تز توکل می زنی؟! اگر تنبل و تن پرور نبودی از گاو نر شیر می دوشندی! ولی افسوس که کسالت و کاهلی سبب شده که آیه زهد و توکل بخوانی و مردم رنجدیده و زحمتکش را تحقیر کنی! داستان آن مرد پرخوری است که از قرآن تنا آیه کلو وشربوا(15) را در گوش کرده بود ولا تسرفوا(16)را فراموش!
مرد گفت: تو هم که تنها به قاضی رفته ای! شکی نیست که انبیا و اولیا کار می کردند، ولی کار آنها از باب آنها در آمد و به دست آوردن لقمه نانی نبود. پیامبری که از یک اشاره انگشت، قرص ماه را شکافت کی بهر قرص نانی کی شتافت! و آن رادمرد که خاک را به نظر کیمیا می کرد کجا بهر درهمی به این در و آن در می زد؟ کسب و کار انبیا و اولیا برای تعلیم خلق بود. درست مانند استادی مه درس را بلند می خواند تا شاگردان فرا بگیرند، وگرنه استاد که نیازی به بلند خواندن ندارد! یا مانند مرغی که پیش جوجه خود نوک بر زمین می زند تا دانه چینی را به جوجه اش بیاموزد.
زن گفت: ای مرد دانشمند! آنچه گفتی به گوش جان شنیدم ولی این گفته ها هرگز دردی را دوا نمی کند و بهانه ای برای بیکاری و گرسنگی کشیدن به دست تو نمی دهد. بگو بدانم تو از گروه انبیا و اولیایی از گروه عوام؟ از هر گروه که باشی ناچار باید در پی کسب و کار بروی!
اهل ارشادی برو ارشاد کن - ور نه ارشاد استرشاد(17) کن
گر تو هم پیغمبری استاد باش - کسب کن، گو از ره ارشاد باشورنه از پیغمبران ارشاد گیر - کسب آب و نان از ایشان یاد گیر
سخن که بدینجا رسید مرد عارف از پاسخ زن در ماند. از سوی دیگر گرسنگی هم فشار می آورد و برای او چاره ای جز بیرون رفتن از خانه نماند. اشکم خالی نجوید جز غذا - نی قدر داند چه باشد نی قضا
پس کمر همت بست و نیمه شب از خانه بیرون رفت. تاریکی شب همه جا را پوشانده بود، چه کسی می داند این که در دل شب از خانه در آمده کیست؟ اما افسوس که این عارف کم معرفت به جای آنکه نیمه شب برخیزد و در آن ساعتی که همه گداها را راه می دهند در خانه صاحب کرم را بکوبد، به راه افتاده و دست گدایی دراز کرد و در خانه بنده ای را کوفت!
دوست بستش در، شبی از امتحان - او گشایش جست از بیگانگان
آن که سر بخشید و تن بخشید و جان - داد روزی و فرستاد آب و نان
بایدت یک شب کشیدن ناز او - جان فدای غمزه غماز او(18)
صاحب خانه یکی دو قرص نان او داد. مرد عارف نانها را گرفت و شاد و چابک به سوی خانه روان شد.
اتفاقا مدتی بود که شبها دزدانی چند به خانه ها می زدند و اموال مردم را به سرقت می بردند، و این کار کاسه صبر شاه را لبریز ساخته بود، لذا آن شب شاه با ماموران خود در پی دزدان می گشتند.
ماموران در راه به مرد عارف بر خوردند و او را نشناخته، دستگیر نمودند. وی را کشان کشان به نزد میر شب بردند و گفتند: این همان دزدی است که در جستجوی او هستی!
میر شب فورا دستور داد دست مرد عارف را بریدند.
یکی از ماموران پس از دقت در سیمای آن مرد وی را شناخت و فریاد بر آورد: این مرد گرفتار دزد نیست، این فلان عارف مشهور است!
این خبر دهان به دهان گشت. مردم همه فهمیدند. در شهر ولوله شد. کم کم خبر به شاه رسید. شاه با پای برهنه به نزد آن مرد عارف دوید، چون او را بدان حال مشاهده کرد دستور داد تمام ماموران و میر شب را گردن بزنند.
مرد عارف که چنین دید، در حالی که خون از دستش می چکید از جای جست و گفت: بیهوده خون این بی گناهان را مریز! گناهکار منم! گناهکار این دست من است که به سوی غیر یار دراز شد و سزای کار خود رسید!
باری، آن مرد عارف با دست خود چکان، شکر گویان و زمزمه کنان به سوی خانه روان شد و یکسره خدا را سپاس می گزارد که با این حادثه او را از خواب غفلت بیدار کرد و بدو فهماند که نباید دست نیاز جز به درگاه بی نیاز دراز کرد.