فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

کودک طمعکار

دو کودک با هم سرگرم بازی بودند. بازی خستگی و گرسنگی به همراه دارد. به همین منظور مادران مقداری خوراکی به بچه ها می دهند تا پس از خستگی و کوفتگی بازی و گرسنگی، شکمی از عزا در آوردند.
مادران این دو کودک هر یک گرده نانی به دست فرزند خود دادند با این تفاوت که چون خانواده یکی از آنها دارا بودت مادر مقداری عسل روی نان کودک خود مالید.
کودکی که نان و عسل داشت آن را با لذت تمام می خورد و آن کودک دیگر که نان خالی در زیر بغل داشت و شم آه و حسرت به دست دوستش دوخته بود، آتش طمع در او شعله ور شد و میل در عسل کرد و خود را ناچار دید که به صورت ممکن اندکی عسل از دوست خود بگیرد.
او پس از چند لحظه سکوت، به دوست خود گفت: این انصاف نیست که من نان خالی خورم و تو نان و عسل! اگر عسل به من بدهی حق دوستی و رفاقت را بجا آورده ای.
آن یکی گفت: به شرط به تو عسل می دهم؛ شرطی این است که سگ من شوی!
کودک طمعکار که خود را اسیر انگشتی عسل می دید این شرط را پذیرفت. دوستش هم رشته ای به گردن او بست و او را در کوی و بر زن چون سگ به دنبال او می کشید. آن کودک بیچاره هم به دنبال او می دوید و غوق می کرد تا شاید انگشتی عسل به روی نان ساده خود کشد!
گشت سگ از بهر انگشت ی عسل - زین عسل بهتر بود صد خم خل(5)
آدمی را سگ کند بی گفتگو - ای تفو بر این طمع باد ای تفو
دیده طامع که یارب باد کور - پر نمی گردد مگر از خاک گور

پادشاه مغرب زمین

پادشاهی بود که سراسر سرزمین پهناور مغرب حکومت می کرد. کشوری آباد و خزانه های بیکران داشت. اما به جای شکرانه این نعمت، سر مست قدرت بود و در شب در فکر می خوارگی و نغمه سرایی بسر می برد. خنیاگران (6) می نواختند، رقاصان پایکوبی می کردند و شاه هم در عیش و نوش، از خدا بی خبر و از بازیچه چرخ کبود غافل!
چاپلوسی اطرافیان و بله قربان گویان بی شخصیت و چاکران مزدور نیز که تنها به فکر پر کردن جیب خودند، بر غرور و مستی از می افزود.
نوبتی به سرزمین زنگبار تاخت و دار و ندار مردم آنجا را تاراج کرد، سرداران را به زیر تیغ و باج گیران را به زیر یوغ خود در آورد.
شاه پیروزی و مغرور با دستی پر از زر و سیم به کشور خود بازگشت و عیش و طرب آغاز کرد. چند شبی مجلس جشن و سرور بر پا نمود، در این شب نشینی ها نوجوانان زیباروی ساغر به دست به دور شاه می گشتند و شاه نیز قدم زنان در باغ به گردش می پرداخت.
یکی از شب ها شاه بر آن شد که به باغی که در خارج شهر داشت برود و در مجلس عیش و عشرت را در آنجا بپا کند و دمی از غوغای شهر بیاساید. شاهدان زیباروی و شاعران و خنیاگران را گرد آورد و همگی با هم به باغ رفتند و مجلس عیش خود را از سر گرفتند. شاه در آن شب چندان باده نوشیده که به کلی عقل و هوش خود را از دست داد.
وانگه از شور شراب آن کیقباد - مست و لا یعقل در آن محفل فتاد
دیگران هم جمله کردند این سلوک (7) - آری الناس علی دین الملوک(8)
چون پاسی از شب گذشت شاه مست لا یعقل بر درختی تکیه کرده بود و اطراف می نگریست، هر طرف گل و گیاه و سرو و چمن می دید و صدای ساز و آواز می شنید. در این حال شوق گشت و گذار به او دست داد. از جا بر جست و خرامان و دامن کشان به سیر و سیاحت در باغ پرداخت و با همین حال بدون توجه از در باغ بیرون رفت. دربان هم که مست خواب و شراب بود متوجه خروج شاه نشد.
شاه مست همین طور به راه خود ادامه داد تا به دشتی بی پایان و تاریک رسید. اتفاقا گروهی از مردم غیور زنگبار که همه چیزشان به تاراج رفته بود از سرزمین خود روان شده جستجو کنان در پی یافتن شاه بی مروت بر آمده بودند تا داغ دل خویش بر گیرند و از شاه ظالم انتقام کشند، که ناگهان با شاه روبرو شدند.
شاه مست که هوش و حواس خود را از دست داده بود پنداشت که آنان از چاکران درگاهند. سفره دل خویش را گشود و گفت: عزم آن دارم که بار دیگر بر زنگیان یورش برم و پس از قلع و قمع آنان به سرزمین ایران و چین بتازم و پس از آن به خاور رفته و هفت اقلیم را در بند خویش در آورم.
با این سخنان، زنگیان از حال وی با خبر شدند و دانستند که شکارشان اینک در چنگال آنان گرفتار آمده است.
شد اسیر زنگیان آن شاه راد - ای سپهر از وجود بیداد تو داد
گردنش را پالنگ(9) انداختند - دست او بستند و محکم ساختند
خلاصه تا توانستند شاه را شکنجه کردند و سرانجام او را در چاهی افکندند. آنگاه به سوی کشور شاه حمله بردند و هر چه در پیش رو دیدند سوزاندن و سران لشگر را به قتل رساندند. تخت شاه سرنگون، قصرها را ویران، ایوان ها خراب شد، رعیت و سپاه بر باد رفت و باران قتل و غارت بر سر مردم آن دیار بارید و آن سرزمین سبز و خرم چراگاه آهوان و گوران صحرا شد و دیگر اثری از شاه ستمگر و اطرافیان چاپلوسش باقی نماند.

پیامبر رحمت و کودکان

در خبر آمده است که روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و اله) در اتاق خویش نشسته بود که دو گوشواره عرش خدا یعنی امام حسن و امام حسین (علیه السلام ) وارد شدند. کلبه کوچک آن حضرت که مصداق آیت نور بود با سلام کردند و نشستند. پس از لحظاتی چند قفل دهان بگشود و آنچه در دل داشتند با جد بزرگوار خود در میان نهادند:
- ای جد بزرگوار، ایام عید فرا رسیده و لبخند شادی بر لب کودمان عرب نقش بسته، هر کدام بر شتری سوارند و شتران قطار اند قطار به باغ و بستان می روند و کودکان به گردش و تفریح می پردازند. پس چرا ما شتر نداریم؟
پیامبر فرمود: بیاید بر دوش من سوار شوید تا شما را سواری دهم! یکی را بر دوش راست و دیگری را بر دوش چپ نشاند. حسن و حسین (علیه السلام ) آرام گرفتند و گفتند:
- بابا جان! شتران این کودکان در تک و تازند ولی شتر ما از جا حرکت نمی کند! پیامبر شروع کرد آهسته راه رفتن.
عزیزان پیامبر گفتند: شتران این بچه ها در شور و هیجان اند ولی شتر ما جوش و خروشی ندارد! پیامبر شروع به دویدن کرد. حسنین بهانه دیگر گرفتند: این شترها لگام دارند و شتر ما ندارد! پیامبر گیسوان بلند و مشکین خود را که رشک مشک و عنبر بود گشود، قسمتی به دست حسن و قسمت دیگر به دست حسین داد.
باز گفتند: بابا جان، چرا بانگ این شتران بلند است و شتر ما خاموش؟ پیامبر لب گشود و ناله العفو سر داد که غلغله ای در عالم بالا افکند.
باری در آن روز حسنین (علیه السلام ) بر دوش جد بزرگوارشان قرار داشتند و کودکان عرب این منظره را تماشا کردند.
این گذشت تا روزی پیامبر صلی الله علیه و اله برای نماز به سوی مسجد می رفت. در راه کودکانی سر گرم خاکبازی بودند که ناگاه دیدگانشان به آن حضرت افتاد. خاطره آن روز حسنین (علیه السلام ) در نظرشان مجسم شد. دویدند و به دامن پیامبر آویختند و از سر و دوش آن پیامبر رحمت بالا رفتند و خواهش کردند که شتر آنان شود!
گفتگوی آنان با پیامبر کمی به طول انجامید. در این گیر و دار، اصحاب در مسجد چشم به راه پیامبر بودند و از دیر کردن آن حضرت پریشان شدند. بلال را صدا مه چرا از پیامبر خبری نیست؟
بلال در جستجوی آن حضرت دوان دوان از مسجد بیرون شد. ناگاه دید کودکانی چند پیامبر را حلقه وار چون نگین انگشتر در میان گرفته و از سر و دوش حضرت بالا می روند. بلال با دیدن این منظره به خشم آمد و...
گفت پیغمبر که خیر است ای بلال - از چه گشتی تو چنین آشفته حال؟
کودکند آدابی از ایشان مخوا - نزد دانا نیست بر کودک گناه
پیامبر به بلال فرمود: به خانه ما برو و هر چیز خوردنی ددر آنجا یافتی با خود را از این کودکان باز خرم.
بلال به خانه رفت و چند عدد گردو یافت. آنها را برداشت و با سرعت به سوی کودکان آمد و گفت: آی بچه ها! کدامتان شتر خود را می فروشید؟