فهرست کتاب


قصه های طاقدیس

حسین استاد ولی

گرگ زرگر

مردی حیوان بارکشی داشت که صبح تا شام از آن کار می کشید و آخر شب آذوقه اندکی به او می داد، و حیوان زبان بسته هم نه زبان انتقاد داشت و نه جای برای شکایت. سالها به همین منوال گذشت و حیوان بیچاره بارهای سنگینی را جابجا می کرد تا سرانجام روزی در زیر بار بر زمین خورد و پایش شکست .
خربنده(3) وقتی دانست که حیوان دیگر به کارش نمی آید آن را در بیابان برد و در آنجا رهایش کرد تا طعمه گرگان صحرا شود.
آری چنین است رسم بسیاری از مردم روزگار، که تا از آدمی بار می کشند لقمه نان بخور و نمیری به او می دهند، و همین که از کار افتاد دست از او می شویند و سراغی از او نمی گیرند.
اهل دنیا را سراسر پسر - همچو آن خربنده بی شک می شمر
بار ایشان تا کشی چون خر به روش - جمله در دورت به جوشند و خروش
گویدت گر بنده ام تا زنده ام - یعنی ای خر، من تو را خر بنده ام
ترک خرگیران کن اکنون ای پسر - تا نکردستند ایشان ترک خر
باری، گر چه این خربنده با حیوان بارکش معامله خوبی نکرد ولی به هر حال جان حیوان هم از آن همه رنج و زحمت برست و در همان جا پهلو دراز کشید.
اما هنوز، دیری نپاییده بود که ناگهان سر و کله گرگی از دور نمایان شد .گرگ که لقمه چرب و نرمی به دست آورده بود غویو شادی برکشید به طوری که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد.
خر بیچاره که خود را در دام گرگ گرفتار می دید و مرگ خود در پیش چشم احساس می کرد با خود گفت: باید چاره ای کنم که تا زنده ام این گرگ خونخوار نشوم، و پس از مرگ دیگر فرقی نمی کند که طعمه گرگان بیابان شوم یا خوراک مرغان هوا!
پس رو به گرگ کرد و با صدایی لرزان گفت: ای پیر و حش! بیا و بر این مشتی پوست و استخوان رحم کن و تا رمقی در من هست از دریدن من دست بکش و من در عوض کالایی به تو می دهم که در بازار از بهای گرانی برخورد است.
جناب گرگ! من صاحب ثروتمندی داشتم که از فرط دوستی من برایی سمهای طلایی ساخته بود. حال بیا این سمها طلایی را از پای من بر کن و در بازار بفروش و با پول آن صد خر زنده و چاق و چله برای خود بخر.

گرگ طمع کار تا این سخن شنید حرص و آز دیده عقل و داناییش را کور کرد
و اسیر طمع خود گشت.
آری آری از طمعها ای پسر - چشمها و گوشها کور است و کر
ای بسا درنده گرگ کهنه کار - از طمع، لاغر خری را شد شکار
شیر نر گردد چو ژ از طمع - من طمع ذل، و عز من قنع (4)
پس نزدیک شد و دندان تیز خود را به آن سمها بند کرد به خیال آنکه آنها را از پای خر برکند، که ناگهان خر زخم خورده پاشکسته چنان لگدی بر سر وی کوفت که کاسه سرش بشکست و دندانهایش در دهان فرو ریخت.
گرگ طمعکار که دیگر دندانی برای خوردن آن لاشه در دهان نداشته، با نا امیدی، زا و نالان، لنگ لنگان راه خود را در بیابان پیش گرفت در روباهی به او بر خورد و از شرح حال پرسید.
گرگ گفت: این بلا که می بینی همه از دست خودم بر سرم آمده است. زیرا که شغل خانوادگی من قصابی بود نه زرگری، و چون پا از گلیم خود به در کردم و به طمع مال زیاد زرگر را پیش ساختم، بدین مصیبت گرفتار آمدم!
گرگ صحرا خویش را رسوا کند - چو دکان نعلبندی وا کند
هر که پا از کار خود بیرون نهد - جامه و کالای خود در خون نهد

کودک طمعکار

دو کودک با هم سرگرم بازی بودند. بازی خستگی و گرسنگی به همراه دارد. به همین منظور مادران مقداری خوراکی به بچه ها می دهند تا پس از خستگی و کوفتگی بازی و گرسنگی، شکمی از عزا در آوردند.
مادران این دو کودک هر یک گرده نانی به دست فرزند خود دادند با این تفاوت که چون خانواده یکی از آنها دارا بودت مادر مقداری عسل روی نان کودک خود مالید.
کودکی که نان و عسل داشت آن را با لذت تمام می خورد و آن کودک دیگر که نان خالی در زیر بغل داشت و شم آه و حسرت به دست دوستش دوخته بود، آتش طمع در او شعله ور شد و میل در عسل کرد و خود را ناچار دید که به صورت ممکن اندکی عسل از دوست خود بگیرد.
او پس از چند لحظه سکوت، به دوست خود گفت: این انصاف نیست که من نان خالی خورم و تو نان و عسل! اگر عسل به من بدهی حق دوستی و رفاقت را بجا آورده ای.
آن یکی گفت: به شرط به تو عسل می دهم؛ شرطی این است که سگ من شوی!
کودک طمعکار که خود را اسیر انگشتی عسل می دید این شرط را پذیرفت. دوستش هم رشته ای به گردن او بست و او را در کوی و بر زن چون سگ به دنبال او می کشید. آن کودک بیچاره هم به دنبال او می دوید و غوق می کرد تا شاید انگشتی عسل به روی نان ساده خود کشد!
گشت سگ از بهر انگشت ی عسل - زین عسل بهتر بود صد خم خل(5)
آدمی را سگ کند بی گفتگو - ای تفو بر این طمع باد ای تفو
دیده طامع که یارب باد کور - پر نمی گردد مگر از خاک گور

پادشاه مغرب زمین

پادشاهی بود که سراسر سرزمین پهناور مغرب حکومت می کرد. کشوری آباد و خزانه های بیکران داشت. اما به جای شکرانه این نعمت، سر مست قدرت بود و در شب در فکر می خوارگی و نغمه سرایی بسر می برد. خنیاگران (6) می نواختند، رقاصان پایکوبی می کردند و شاه هم در عیش و نوش، از خدا بی خبر و از بازیچه چرخ کبود غافل!
چاپلوسی اطرافیان و بله قربان گویان بی شخصیت و چاکران مزدور نیز که تنها به فکر پر کردن جیب خودند، بر غرور و مستی از می افزود.
نوبتی به سرزمین زنگبار تاخت و دار و ندار مردم آنجا را تاراج کرد، سرداران را به زیر تیغ و باج گیران را به زیر یوغ خود در آورد.
شاه پیروزی و مغرور با دستی پر از زر و سیم به کشور خود بازگشت و عیش و طرب آغاز کرد. چند شبی مجلس جشن و سرور بر پا نمود، در این شب نشینی ها نوجوانان زیباروی ساغر به دست به دور شاه می گشتند و شاه نیز قدم زنان در باغ به گردش می پرداخت.
یکی از شب ها شاه بر آن شد که به باغی که در خارج شهر داشت برود و در مجلس عیش و عشرت را در آنجا بپا کند و دمی از غوغای شهر بیاساید. شاهدان زیباروی و شاعران و خنیاگران را گرد آورد و همگی با هم به باغ رفتند و مجلس عیش خود را از سر گرفتند. شاه در آن شب چندان باده نوشیده که به کلی عقل و هوش خود را از دست داد.
وانگه از شور شراب آن کیقباد - مست و لا یعقل در آن محفل فتاد
دیگران هم جمله کردند این سلوک (7) - آری الناس علی دین الملوک(8)
چون پاسی از شب گذشت شاه مست لا یعقل بر درختی تکیه کرده بود و اطراف می نگریست، هر طرف گل و گیاه و سرو و چمن می دید و صدای ساز و آواز می شنید. در این حال شوق گشت و گذار به او دست داد. از جا بر جست و خرامان و دامن کشان به سیر و سیاحت در باغ پرداخت و با همین حال بدون توجه از در باغ بیرون رفت. دربان هم که مست خواب و شراب بود متوجه خروج شاه نشد.
شاه مست همین طور به راه خود ادامه داد تا به دشتی بی پایان و تاریک رسید. اتفاقا گروهی از مردم غیور زنگبار که همه چیزشان به تاراج رفته بود از سرزمین خود روان شده جستجو کنان در پی یافتن شاه بی مروت بر آمده بودند تا داغ دل خویش بر گیرند و از شاه ظالم انتقام کشند، که ناگهان با شاه روبرو شدند.
شاه مست که هوش و حواس خود را از دست داده بود پنداشت که آنان از چاکران درگاهند. سفره دل خویش را گشود و گفت: عزم آن دارم که بار دیگر بر زنگیان یورش برم و پس از قلع و قمع آنان به سرزمین ایران و چین بتازم و پس از آن به خاور رفته و هفت اقلیم را در بند خویش در آورم.
با این سخنان، زنگیان از حال وی با خبر شدند و دانستند که شکارشان اینک در چنگال آنان گرفتار آمده است.
شد اسیر زنگیان آن شاه راد - ای سپهر از وجود بیداد تو داد
گردنش را پالنگ(9) انداختند - دست او بستند و محکم ساختند
خلاصه تا توانستند شاه را شکنجه کردند و سرانجام او را در چاهی افکندند. آنگاه به سوی کشور شاه حمله بردند و هر چه در پیش رو دیدند سوزاندن و سران لشگر را به قتل رساندند. تخت شاه سرنگون، قصرها را ویران، ایوان ها خراب شد، رعیت و سپاه بر باد رفت و باران قتل و غارت بر سر مردم آن دیار بارید و آن سرزمین سبز و خرم چراگاه آهوان و گوران صحرا شد و دیگر اثری از شاه ستمگر و اطرافیان چاپلوسش باقی نماند.