قصه های طاقدیس

نویسنده : حسین استاد ولی

پیشگفتار

قال علی (علیه السلام )
روحوا انفسکم ببدیع الحکمة فانها تکل کما تکل الابدان(1)
جانهای خویش را به حکمت های تازه صفا بخشیده، که جانها نیز مانند بدنها خسته می شود.
روح هم گرسنگی دارد و هم خستگی، و مانند بدن نیازمند غذا و استراحت است. غذای روح دانش و برسی نکات علمی است، و تفریح و استراحت آن گفت و شنود سخنان دلکش و حکمت آمیز. گاهی شنیدن یک نکته علمی یا اخلاقی برای روح چنان لذت بخش است و آن را به اهتراز می آورند که حاضر نیست آن لذت را با چیز معامله کند.
حکمتهای نغز و روح پروری که بزرگان دین و حکمت، و آموزگاران اخلاق و انسانیت در قالب داستان ریخته اند و در لابلای کتب خود گنجانیده اند، علاوه بر جنبه آموزشی آنها، بهترین وسیله تفریح و بازاریابی نشاط برای روح است.
کتابی که پیش رو دارید بازنویسی داستانهای عرفانی، اخلاقی و حکیمانه ای است که به عنوان شاهد مثال در ضمن بیانات عارفانه مثنوی طاقدیس اثر عالم بزرگ اخلاقی و فقیه نامدار و فیلسوف و حکیم گرانمایه شیعه مرحوم ملااحمد نراقی رحمة الله آمده است.
ناظم طاقدیس
حاج ملااحمد نراقی فرزند فیلسوف و فقیه و عالم بزرگ اخلاقی مرحوم ملامهدی مراغه ای است که هر دو از چهره های درخشان فضل و دانش و علم و اجتهاد و مرجعیت شیعه در قرن دوازدهم و سیزدهم هجری شناخته شده اند.
وی در سال 1185 یا 1186 در نراق کاشان دیده به جهان گشود. مقدمات علوم را در محضر پر فیض پدر گرانقدرش فرا گرفت و چند سال در خدمت آن بزرگوار تحصیل نمود سپس به عراق رفت و در خدمت اساتید بزرگی چون علامه سید مهدی بحرالعلوم، علامه شیخ جعفر کاشف الغطاء و استاد کل آقا محمد باقر وحید بهبهانی به تحصیل علوم دینی پرداخت و به مقام اجتهاد نائل آمد. سپس به نراق بازگشت و پس از درگذشت پدر بزرگوارش در سال 1209 به مقام مرجعیت رسید.
وی از مردان صالح و پرهیزگار روزگار خود بود، به تهیدستان رسیدگی می کرد به فریاد مظلومان می رسید، در برآوردن حاجات نیازمندان سخت کوشا بود و به ویژه در برپا داشتن مراسم دینی و پیاده شدن احکام خدا غیرت و همت بسیار داشت.
بر دست با کفایت این بزرگ مرد شاگردانی تربیت شدند که از جمله می توان از آیت حق در علم و عمل حاج شیخ مرتضی انصاری (ره) که او را خاتمة المجتهدین لقب داده اند نام برد.
ملا احمد نراقی آثار گرانبهایی به زبان فارسی و عربی در رشته های گوناگون علوم از خود به یادگار گذاشت که معروف ترین آنها به زبان فارسی کتاب معراج السعادت در اخلاق، خزائن در مطالب گوناگون و مثنوی طاقدیس در سیر و سلوک و مسائل اخلاقی و حقایق عرفانی است. وی پس از عمری تحقیق و تالیف و تدریس، سرانجام در شب یکشنبه 23 ربع الثانی 1245(2) به بیماری وبا درگذشت. بدن شریف او را به نجف اشرف انتقال دادند و در کنار پدر گرامی اش در پشت حرم امیرالمومنان علی (علیه السلام ) به خاک سپردند خدایش رحمت کند و با اولیا دین محشور نماید.
طاقدیس
طاقدیس به معنای صفه و ایوانی است که شاهان در آن جلوس می کردند. حکیم بزرگ نیز در نظر داشته این مثنوی را در چهار صفه بپردازد، چنانکه در پایان صفه اول گوید:
داستانم را کنون آمد ختام - صفه از طاقدیسم شد تمام
صفه از چهار صفه شد تمام - آن سه، باشد تا تو را آید پیام
گر چه سرایش این مثنوی ناتمام مانده و ناظم به سرودن دو صفه بیشتر موفق نگردیده است.
این کتاب سرگذشت طوطیی است که همراز و همنشین شاه بود، در قصر سلطنتی آشنایی داشته، در فضای امن بوستان شاه پرواز می کرد و شاه در اثر علاقه وافری که به آن داشته او را برای آموختن زبانهای گوناگون و آشنا شدن با پیر دانایی که در جزیره مخصوصی می زیسته به آن جزیره گاه خواننده را از طمع ورزی و حرص بر چیزی که از حد او بیرون است پرهیز می دهد و چنین می سراید:
آری آری از طمعها ای پسر - چشمها و گوشها کور است و کر
از طمع شد پاره دامان ورع - ای دو صد لعنت بر این حرص و طمع
ای بسا تاج از طمع معجز شده - ای بسا مردان ز زن کمتر شده
و گاه از خودبینی بر حذر می دارد و آرزوی کور شدن چشم خود بین می کند و می گوید:
هیچ کس را چشم واروبین مباد هیچ سر را دیده خود بین مبا
چشم وارو بین هلاک جان توست - بر کن او را و بجو چشمی درست
و گاه با طرح یک داستان، شوق کسب و کار و طلب روزی حلال را در جان آدمی بر می انگیزد:
نیستی چون، زن ره بازار گیر - تنبلی بگذار و خود در کار گیر
کسب کن کاسب حبیب الله بود - طاعت بی کسب دام ره بود
هر که را انبار تهی باشد ز نان - گر به مسجد رفت بگشاید دکان
او با طرح داستان شخصی که به چاه رفت و از هر طرف خطرها او را تهدید می کرد و او سر گرم لیسیدن مشتی عسل خاک آلوده بود، از سرگرمی به دنیا و غفلت از خدا سخت بر حذر می دارد، و با ذکر داستانی شاهی که به دست زنگیان گرفتار آمد، از بی خبری از خدا و سرمست لذت شدن بیم می دهد، و با آوردن داستان شوریده ای که به کلیسا رفت، خطر روحیه بدبینی و بر چسب زدن به حق پرستان را گوشزد می نماید و...
داستانهای این کتاب تنها باز دارنده نیست، بلکه چاره سازه و راهنما نیز هست. راه سیر و سلوک و عشق حقیقی به پروردگار و مناجات با او و دلدادگی به او، توبه و آثار بندگی خدا و لزوم پیروی از مرشد دانا را گوشزد می کند:
گفت پیر جمله پیران جهان - آن امین حق امان مردان
هر که پیر وقت خود را پی نبرد آن به موت جاهلیت جان سپرد
سپس بیان می دارد که پیر و مرشد حقیقی ککه پیروی او لازم است هر پیر و مرشد خانقاهی نیست، بلکه امام معصوم است که از جانب خدا معرفی است:
پیر نبود آن که مویش شد سپید - پیر نبود آن که خلقش پیر خواند
پیر آن باشد که پیریش از خداست - نور حق او را به هر جا رهنماست
پیر از نص یزدانی بود علم او الهام ربانی بود
و در نهایت زلف خواننده به زلف یاد و توجه رهبر زنده جهان، امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) گره می زند و دست او را در دست عنایت حضرتش می گذارد و راه راز گویی با آن دلبر مؤمنان را می آموزد:
ای امیر کاروان واپسین - ای وجودت لنگر چرخ و زمین
ای دلیل راه هر گم کرده راه - بی پناهان جهان را تو پناه
ای تو سالار زمین و آسمان - پادشاه دوره آخر زمان
من یکی وامانده از کاروان - در عقب افتاده لنگ و ناتوان
از تو یکی آواز و از من صد جواب - از تو خواندن سوی خود از من شتاب
در اینجا به همین اندازه بسنده کرده، سخن را بیش از این به درازا نمی کشم و خواننده را با خواندن داستانهای نغز و حکمت آمیز آن تنها می گذاریم.

گرگ زرگر

مردی حیوان بارکشی داشت که صبح تا شام از آن کار می کشید و آخر شب آذوقه اندکی به او می داد، و حیوان زبان بسته هم نه زبان انتقاد داشت و نه جای برای شکایت. سالها به همین منوال گذشت و حیوان بیچاره بارهای سنگینی را جابجا می کرد تا سرانجام روزی در زیر بار بر زمین خورد و پایش شکست .
خربنده(3) وقتی دانست که حیوان دیگر به کارش نمی آید آن را در بیابان برد و در آنجا رهایش کرد تا طعمه گرگان صحرا شود.
آری چنین است رسم بسیاری از مردم روزگار، که تا از آدمی بار می کشند لقمه نان بخور و نمیری به او می دهند، و همین که از کار افتاد دست از او می شویند و سراغی از او نمی گیرند.
اهل دنیا را سراسر پسر - همچو آن خربنده بی شک می شمر
بار ایشان تا کشی چون خر به روش - جمله در دورت به جوشند و خروش
گویدت گر بنده ام تا زنده ام - یعنی ای خر، من تو را خر بنده ام
ترک خرگیران کن اکنون ای پسر - تا نکردستند ایشان ترک خر
باری، گر چه این خربنده با حیوان بارکش معامله خوبی نکرد ولی به هر حال جان حیوان هم از آن همه رنج و زحمت برست و در همان جا پهلو دراز کشید.
اما هنوز، دیری نپاییده بود که ناگهان سر و کله گرگی از دور نمایان شد .گرگ که لقمه چرب و نرمی به دست آورده بود غویو شادی برکشید به طوری که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد.
خر بیچاره که خود را در دام گرگ گرفتار می دید و مرگ خود در پیش چشم احساس می کرد با خود گفت: باید چاره ای کنم که تا زنده ام این گرگ خونخوار نشوم، و پس از مرگ دیگر فرقی نمی کند که طعمه گرگان بیابان شوم یا خوراک مرغان هوا!
پس رو به گرگ کرد و با صدایی لرزان گفت: ای پیر و حش! بیا و بر این مشتی پوست و استخوان رحم کن و تا رمقی در من هست از دریدن من دست بکش و من در عوض کالایی به تو می دهم که در بازار از بهای گرانی برخورد است.
جناب گرگ! من صاحب ثروتمندی داشتم که از فرط دوستی من برایی سمهای طلایی ساخته بود. حال بیا این سمها طلایی را از پای من بر کن و در بازار بفروش و با پول آن صد خر زنده و چاق و چله برای خود بخر.

گرگ طمع کار تا این سخن شنید حرص و آز دیده عقل و داناییش را کور کرد
و اسیر طمع خود گشت.
آری آری از طمعها ای پسر - چشمها و گوشها کور است و کر
ای بسا درنده گرگ کهنه کار - از طمع، لاغر خری را شد شکار
شیر نر گردد چو ژ از طمع - من طمع ذل، و عز من قنع (4)
پس نزدیک شد و دندان تیز خود را به آن سمها بند کرد به خیال آنکه آنها را از پای خر برکند، که ناگهان خر زخم خورده پاشکسته چنان لگدی بر سر وی کوفت که کاسه سرش بشکست و دندانهایش در دهان فرو ریخت.
گرگ طمعکار که دیگر دندانی برای خوردن آن لاشه در دهان نداشته، با نا امیدی، زا و نالان، لنگ لنگان راه خود را در بیابان پیش گرفت در روباهی به او بر خورد و از شرح حال پرسید.
گرگ گفت: این بلا که می بینی همه از دست خودم بر سرم آمده است. زیرا که شغل خانوادگی من قصابی بود نه زرگری، و چون پا از گلیم خود به در کردم و به طمع مال زیاد زرگر را پیش ساختم، بدین مصیبت گرفتار آمدم!
گرگ صحرا خویش را رسوا کند - چو دکان نعلبندی وا کند
هر که پا از کار خود بیرون نهد - جامه و کالای خود در خون نهد

کودک طمعکار

دو کودک با هم سرگرم بازی بودند. بازی خستگی و گرسنگی به همراه دارد. به همین منظور مادران مقداری خوراکی به بچه ها می دهند تا پس از خستگی و کوفتگی بازی و گرسنگی، شکمی از عزا در آوردند.
مادران این دو کودک هر یک گرده نانی به دست فرزند خود دادند با این تفاوت که چون خانواده یکی از آنها دارا بودت مادر مقداری عسل روی نان کودک خود مالید.
کودکی که نان و عسل داشت آن را با لذت تمام می خورد و آن کودک دیگر که نان خالی در زیر بغل داشت و شم آه و حسرت به دست دوستش دوخته بود، آتش طمع در او شعله ور شد و میل در عسل کرد و خود را ناچار دید که به صورت ممکن اندکی عسل از دوست خود بگیرد.
او پس از چند لحظه سکوت، به دوست خود گفت: این انصاف نیست که من نان خالی خورم و تو نان و عسل! اگر عسل به من بدهی حق دوستی و رفاقت را بجا آورده ای.
آن یکی گفت: به شرط به تو عسل می دهم؛ شرطی این است که سگ من شوی!
کودک طمعکار که خود را اسیر انگشتی عسل می دید این شرط را پذیرفت. دوستش هم رشته ای به گردن او بست و او را در کوی و بر زن چون سگ به دنبال او می کشید. آن کودک بیچاره هم به دنبال او می دوید و غوق می کرد تا شاید انگشتی عسل به روی نان ساده خود کشد!
گشت سگ از بهر انگشت ی عسل - زین عسل بهتر بود صد خم خل(5)
آدمی را سگ کند بی گفتگو - ای تفو بر این طمع باد ای تفو
دیده طامع که یارب باد کور - پر نمی گردد مگر از خاک گور